شعر : هستی - از : محمدحسن رهی معیری
هستی ندارد بها بی عشق و مستی ، مستی بود کار ما در بزم هستی
در میخانه ی عاشقی ساغر پرستم ، ساقی چون تو شوی ، خوشا ساغر پرستی
باز آ ای گل خندان از در مجلس ، به دستی قدح ، مینا به دستی
دارم غمی و دردی رخسار زردی خوشتر بود درد عشق از تندرستی
جانا با غم تو شادم ، شادم که جان در پایت دادم
باز آ که عمر از سر گیرم ، وز دست تو ساغر گیرم
تا دل به مهرت بستم ، از غم رستم
از خرمن گل ، شادم به رویت ، مستم به بویت ، هستی ندارد بها بی عشق و مستی
ای ناله ی بی اثر جانم چه کاهی ، وی شعله ی ناپدید از من چه خواهی ؟
زین گرمی نبود ثمر جز داغ و دردی
زان آتش نبود اثر جز دود آهی
دل بر زلف سیاهی بستم و حاصل ندیدم به جز روز سیاهی
گیرم که شعله بارد از برق آهم آهی نگیرد چرا دامان ماهی
ای دل از چه کنی زاری ، ای دیده تا کی خون می باری
کز ناله ی بی حاصل من ، در سینه چو گل سوزد دل من
افزاید آه مردم ، هر دم در دم
ای ناوک غم کشتی « رهی » را آخر و لیکن ،
غیر از محبت نبود او را گناهی .