شعر : هستی - از : محمدحسن رهی معیری

هستی ندارد بها بی عشق و مستی ، مستی بود کار ما در بزم هستی 

در میخانه ی عاشقی ساغر پرستم ، ساقی چون تو شوی ، خوشا ساغر پرستی 

باز آ ای گل خندان از در مجلس ، به دستی قدح ، مینا به دستی 

دارم غمی و دردی رخسار زردی خوشتر بود درد عشق از تندرستی 

جانا با غم تو شادم ، شادم که جان در پایت دادم 

باز آ که عمر از سر گیرم ، وز دست تو ساغر گیرم 

تا دل به مهرت بستم ، از غم رستم 

از خرمن گل ، شادم به رویت ، مستم به بویت ، هستی ندارد بها بی عشق و مستی 

ای ناله ی بی اثر جانم چه کاهی ، وی شعله ی ناپدید از من چه خواهی ؟ 

زین گرمی نبود ثمر جز داغ و دردی 

زان آتش نبود اثر جز دود آهی 

دل بر زلف سیاهی بستم و حاصل ندیدم به جز روز سیاهی 

گیرم که شعله بارد از برق آهم آهی نگیرد چرا دامان ماهی 

ای دل از چه کنی زاری ، ای دیده تا کی خون می باری 

کز ناله ی بی حاصل من ، در سینه چو گل سوزد دل من 

افزاید آه مردم ، هر دم در دم 

ای ناوک غم کشتی « رهی » را آخر و لیکن ، 

غیر از محبت نبود او را گناهی .

 

شعر : اشک من - از : محمدحسن رهی معیری

اشک من گوهر یکتای من است 

زاده ی چشم گهر زای من است 

حاجت زمزمه ی عودم نیست 

اشک من زمزمه پیرای من است 

با صفاتر بود از شبنم صبح 

نقشی از روی مصفای من است 

خون دل ، در قدحم افشاند 

ساقی و باده و مینای من است .

فی المناجات - پند نامه ی فریدالدین محمد عطار نیشابوری

پادشاها جرم ما را درگذار 

ما گنه کاریم و تو آمرزگار 

تو نکوکاری و ما بد کرده ایم 

جرم بی پایان و بی حد کرده ایم 

دایما در فسق و عصیان مانده ایم 

هم قرین نفس و شیطان مانده ایم 

روز و شب اندر معاصی بوده ایم 

غافل از یؤخذ نواصی بوده ایم 

بی گنه نگذشته بر ما ساعتی 

با حضور دل نکرده طاعتی 

بر در آمد بنده ی بگریخته 

آبروی خود به عصیان ریخته 

مغفرت دارد امید از لطف تو 

زانکه خود فرموده لا تقنطوا 

بحر الطاف تو بی پایان بود 

ناامید از رحمت شیطان بود 

نفس و شیطان زد کریما راه من 

رحمتت بادا شفاعت خواه من 

چشم دارم کز گنه پاکم کنی 

پیش از آن کاندر لحد خاکم کنی 

اندر آن دم کز بدن جانم بری 

از جهان با نور ایمانم بری .

نعت حضرت خاتم الانبیاء - پند نامه ی فریدالدین محمد عطار نیشابوری

سیدالکونین ختم المرسلین 

آخر آمد بود فخر اولین 

بعد ازین گویم درود مصطفی 

آن که عالم یافت از نورش صفا 

آن که آمد نه فلک معراج او 

انبیا و اولیاء محتاج او 

شد وجودش رحمة للعالمین 

مسجد او شد همه روی زمین 

آن که شد یارش ابوبکر و عمر 

از سر انگشت او شق شد قمر 

همرهش بودند عثمان و علی 

بهر او گشتند در عالم ولی 

آن یکی او را رفیق غار بود 

و آن دگر لشگر کش ابرار بود 

آن یکی کان حیا و حلم بود 

و آن دگر باب مدینه ی علم بود 

آن رسول حق که خیرالناس بود 

عم پاکش حمزه و عباس بود 

هر دم از ما صد درود و صد سلام 

بر رسول و آل اصحابش مدام .

فضیلت ائمه ی دین - پند نامه ی فریدالدین محمد عطار نیشابوری

آن امامانی که کردند اجتهاد 

رحمت حق بر روان جمله باد 

مرتضی آن راز دار انما 

آن سراج امتان مصطفا 

بود نور حق قرین جان او 

برگذشت از عرش حق ایوان او 

پس حسن آنگه حسین فرزند او 

که غذاشان بود از انوار هو 

جمله فرزندانشان نور بصر 

یافت ز ایشان دین احمد زیب و فر 

روحشان در صدر جنت شاد باد 

قصر دین از علمشان آباد باد .

 

داستان : گل صحرا - نویسنده : واریس دیری - کاتلین میلر - مترجم : شهلا فیلسوفی - خورشید نجفی

داستان کتاب به شرح زندگی واریس می پردازد که دختری سومالیایی است. این دختر زمانی که تنها 13 سال داشته به اجبار پدر قرار است با پیرمردی 60 ساله در قبال 5 شتر ازدواج کند . دختر این مسئله را نمی تواند قبول کند و ترجیح می دهد که فرار کند . اینگونه است که صبح زود تنهایی به دل صحرا می زند و چندین روز با پای پیاده صحرانوردی می کند تا به سمت سرنوشت مختومش برود . خواندن این کتاب مشابه کتابهای بابادک باز و هزاران خورشیددرخشان اطلاعات جالب و مفیدی را در مورد یک کشور دیگر در اختیار خواننده قرار می دهد . با مطالعه این کتاب با بسیاری از عقاید و رسوم و فرهنگ سومالی به عنوان یک کشور افریقایی آشنا می شوید. یکی از مهمترین رسومی که در کشورهای افریقایی شایع می باشد که تمرکز اصلی کتاب هم بر روی آن است رسم ختنه زنان است . چگونگی این رسم در کتاب به تفصیل شرح داده شده که طی آن عملا تمامی اندام جنسی زن بریده شده و جای آن بخیه می شود. این عمل نشان دهنده ی پاکدامنی زن است و زنی که ختنه نکرده باشد در حقیقت باعث شرمندگی خانواده و قبیله اش است و بعنوان یک زن شهوتی و بدکاره به او نگاه می شود. جالب آنجاست که اعتقاد آن قبایل بر آن است که در قرآن به این مسئله بسیار تاکید شده است !

*قسمتی از کتاب در مورد زمانی که نویسنده تنها ۵ سال داشته است و ختنه می شود:
 دیدم که زن کولی ، زنی که دهاتی بود برای این کار آماده می شود او با روسری رنگارنگی که دورسرش بسته بود و لباس روشن کتانی، شبیه دیگر زنان پیر سومالیایی بود به استثنای این که لبخندی بر لبش نبود و با خشکی و خشونت به من نگاه می کرد او نگاهی مرده در چشمهایش بود . بعد کیفی قدیمی را که مثل فرش بافته شده بود زیر و رو کرد . چشم هایم رویش خیره شده بود ، چون می خواستم بدانم با چه وسیله ای مرا خواهد برید .
انتظار کاردی بزرگ داشتم اما به جای آن کسی که کتانی کوچکی از درون کیفش درآورد با انگشتان درازش ته کیسه را جستجو کرد و تیغی شکسته از آن بیرون آورد و زیر و روی آن را آزمایش کرد .
حالا خورشید اندکی بالا آمده بود . نور به قدر کافی وجود داشت و می شد رنگ ها و نه جزئیات را تشخیص داد . با این حال خون خشک شده را روی لبه دندانه دار تیغ می دیدم. زن به آن تف کرد و بعد با لباسش پاکش کرد. وقتی او تیغ را تمیز می کرد. دنیا در برابرم تاریک شد، زیرا مادرم شالی را به عنوان چشم بند روی چشم هایم بست .
چیزی که بعداً حس کردم این بود که گوشت اندام های جنسی ام بریده می شدند.
در اینجا واریس می گوید : وقتی که گذشته را به یاد می آورم واقعاً نمی توانم باور کنم چنین اتفاقی برایم افتاده باشد. مثل این است که درباره آدم دیگری حرف می زنم به هیچ وجه نمی توانم تشریح کنم که چه بر من گذشته است.
او در این باره می گوید : مانند این است که کسی گوشت ران تان را ورقه ورقه کند یا بازویتان را ببرد . فقط فرقش آن است که این قسمت حساس ترین بخش بدن شماست .
کتاب بسیار زیبایی است حتما بخوانید علی الخصوص زنان و کسانی که به خواندن زندگینامه ها علاقه دارند .

 

از متن کتاب :
مادرم نام یکی از شاهکارهای طبعت را روی من گذاشت . واریس به معنی گل صحراست . گل صحرا در محیط های بی آب و علف می روید ، جایی که کم تر موجود زنده ای می تواند در آن زنده بماند . گاهی اتفاق می افتد که یک سال هم در کشورم باران نمی بارد . اما وقتی بالاخره باران می بارد و زمین پر گرد و خاک می شوید ، معجزه رخ می دهد و گل ها ظاهر می شوند . گل صحرا رنگ نارنجی مایل به زرد درخشانی دارد و به همین دلیل زرد رنگ محبوب من است .

 پشت جلد کتاب :
واریس دیری زنی فوق العاده است . روح او مانند زیبایی اش نفس را در سینه حبس می کند . او به شکلی مضاعف زندگی می کند . روزها مدل بین المللی معروف و سخنگوی حقوق زنان در آفریقاست و شب ها رؤیای بازگشت به خانه ، وطنش سومالی را در سر می پروراند .
وقتی واریس دوازده سال بیش تر نداشت ، از زندگی کوچ نشینی صحرایی فرار کرد . چون پدرش در مقابل پنج شتر ترتیب ازدواجش را با مرد غریبه ای شصت ساله داده بود . او از صحرای سخت سومالی می گذرد و به لندن جایی که به وسیله ی عکاسی کشف می شود ، سفر می کند . اما او با خود خاطرات ناگوار و درد و رنج واقعی سنتی کهن را به همراه می برد : ختنه ، وقتی او فقط پنج سال داشت ختنه شد .

شعر : خرمن شوق نگاهت قاب ِ معنا را بس است - از : عاکف - م

خرمن شوق نگاهت قاب ِ معنا را بس است

گوشه ی چشم از غزال خفته ات ما را بس است
صحبت از لعل لبانت حال گویا را بس است

قامتِ شمشاد و لطفِ برتر ِ ِسرو ِ سهی
تک چنار شهر ما آن قد رعنا را بس است

چشمه ی لطف از تو جاری است و در تدبیر ما
خرمن شوق نگاهت قاب ِ معنا را بس است

طرح و رنگ دلفریب و نقش های بی شمار
وین همه صنع عجب، چشمان بینا را بس است

ما پی اسرار و اسرار از پی ما شد دوان
صنعت مفتاح عشقت هر معما را بس است

ظرف ما بس کوچک است و خوان مهرش بیکران
قطره از دریای لطفش جام مینا را بس است

همچو «عاکف» چشم می باید گشود ار طالبی
زان هزاران، آیتی طرح تماشا را بس است .

    شعر : سیندرلا - از : عظمی رسولی

    سیندرلا

    چه می شد کل اقیانوس نا آرام من باشد
    میان این همه زن سیندرلا نام من باشد

    زبانش تلخ تر از قهوه ترک است می داند
    دلم میخواست روزی قهوه شیرین کام من باشد

    بروی تخت می غلطم و از فردا هراسانم
    از این که یاد او زالوی خون آشام من باشد

    دوباره روزه میگیرم ولی در دین من باید
    لبانش وعده صبح و ناهار و شام من باشد

    درون باغچه خرما و زرد آلو نمی کارم
    اگر چشمش شبیه دانه بادام من باشد

    رها می سازم او را که درونم حبس شد حتا
    اگر آزادی اش مشروط بر اعدام من باشد

    خودم را توی چادر میبرم شاید به غیر از او
    کسی دنبال قوس و پیچش اندام من باشد

    کمی انگیزه میگیرم به این فرضیه که شاید
    زنش همسایه نه....از دوست یا اقوام من باشد .

    عظمی رسولی

    شعر : چشم های تو قهوه ی ترک است - از :  آرش پورعلیزاده

    چشم های تو قهوه ی ترک است

    چشم های تو قهوه ی ترک است ابروانت هوای کردستان

     

    خنده هایت کلوچه ی فومن گریه های تو چای لاهیجان

     

    ساحل انزلی ست چشمانت موج ها آبروت را بردند

     

    تن داغ تو ماسه ی دریاست توی گرمای ظهر تابستان

     

    ای درخت مبارک نارنج تو چراغ محله ی مایی

     

    مرد همسایه ی شما دزد  است شاخه ات را برای من بتکان

     

    مثل اخبار تازه می مانی كه به چشم كسی نیامده ای

     

    نكند ناگهان یكی برسد برساند تو را به گوش جهان

     

    خبر قتل عام آدم ها صبح یك روز در مزارشریف

     

    خبر یك تصادف خونین عصر یك روز جاده ی تهران

     

    خبر دستگیری صدام مثل یك انفجار در بغداد

     

    خبر دستگیری یك صرب توی شبه جزیزه ی بالكان

     

    آن چنان تشنه ام اگر بدهند آب های مدیترانه كم است

     

    خبر چند شاخه ی زیتون خبر انتفاضـه و لبـنان

     

    مستی و می روی به جانب چپ، مستی و می روی به جانب راست

     

    گاه مثل مقاله ای در شـرق گاه چون سرمقاله ی كیهـان!!

     

    ماه مرداد بی تو می گذرد حیف این هفت تیر خالی نیست

     

    من خودم پیش پیش می میرم دیگر این قدر ماشه را نچکان .

     آرش پورعلیزاده

    ترانه ی : حظ

    میون بغض و لبخندم
    میون خواب و بیداری
    تو هم با من به این رویا
    یه حس مشترک داری
    هنوزم باورش سخته
    که تو اینجایی بی وقفه
    حالا دنیای من با تو
    همینجا زیر این سقفه
    با تصویره همین دیدار
    جهان یک لحظه ماتش برد
    تا که چشماتو وا کردی
    غمای توی قلبم مرد
    تورو دیدم خدا خندید
    من از عشق تو حظ کردم
    با تو من کل دنیارو
    تو یک لحظه عوض کردم

    تورو دیدم خدا خندید
    من از عشق تو حظ کردم
    با تو من کل دنیارو
    تو یک لحظه عوض کردم
    میون بغض و لبخندم
    میون خواب و بیداری
    تو هم با من به این رویا
    یه حس مشترک داری
    هنوزم باورش سخته
    که تو اینجایی بی وقفه
    حالا دنیای من با تو
    همینجا زیر این سقفه
    با تصویره همین دیدار
    جهان یک لحظه ماتش برد
    تا که چشماتو وا کردی
    غمای توی قلبم مرد
    تورو دیدم خدا خندید
    من از عشق تو حظ کردم
    با تو من کل دنیارو
    تو یک لحظه عوض کردم
    تورو دیدم خدا خندید
    من از عشق تو حظ کردم
    با تو من کل دنیارو
    تو یک لحظه عوض کردم .

    شعر : افسوس ما مردیم

    افسوس ما مردیم

    افسوس که مردیم و در این ره ظفری نیست
    پیمودن این راه بدان سو ثمری نیست
    از درد دلم شکوه ای از پیش شما رفت
    زان شکوه و فریاد که کردم خبری نیست
    بی درد کسانند در این شهر پر آشوب
    کز آه دل سوخته ای هم اثری نیست
    بیزارم از این شهر و دیار و وطن خویش
    زیرا که در این شهر یکی همسفری نیست
    یا رب تو بکن زیر و زبر شهر و دیاری
    که از عشق و محبت شده خالی خبری نیست
    یا رب تو رهان دل ما را از کف نفس
    زیرا به گمانم از این بد بدتری نیست .

    در مناقب امیرالمؤمنین علی - الهی نامه ی فرید الدین عطار نیشابوری

    ز مشرق تا به مغرب گر امام است 

    امیرالمؤمنین حیدر نام است 

    گرفته این جهان زخم سنانش 

    گذشته زان وصف سه نانش 

    چو در سر عطا اخلاص او راست 

    سه نان را هفده آیت خاص او راست 

    سه قرصش چون دو قرص ماه و خورشید 

    دو عالم را به خوان بنشاند جاوید 

    تو را گر تیر باران بر دوام است 

    « علی حبه جنه » تمام است 

    پیمبر گفتش ای نور دو دیده 

    ز یک نوریم هر دو آفریده 

    علی چون با نبی باشد ز یک نور 

    یکی باشند هر دو از دویی دور 

    چنان در شهر دانش باب آمد 

    که جنت را به حق بواب آمد 

    چنان مطلق شد او در فقر و فاقه 

    که زر و نقره بودش سه طلاقه 

    اگر چه سیم و زر با حرمت آمد 

    ولی گوساله ی این امت آمد 

    کجا گوساله هرگز رنجه گردد 

    که با شیری چنین هم پنجه گردد 

    چنین نقل است کو را جوشنی بود 

    که پشت و روی او چون روشنی بود 

    از آن چون روی بودش پشت روشن 

    که بر پشت نبی اش بود جوشن 

    چنین گفت او که گر خواهند کشتم 

    نبیند هیچ کس در جنگ پشتم 

    اگر خاکش شوی حسن المآب است 

    که او هم بوالحسن هم بوتراب است 

    چنین گفت او که گر منبر نهندم 

    به دستوری حق داور دهندم 

    میان خلق عالم جاودانه 

    کنم حکم از کتاب چارگانه 

    چو هرچ او گفت از بحر یقین گفت 

    زبان بگشاد یک روز و چنین گفت 

    که « لو کشف الغطا » داده ست دستم 

    خدا را تا نبینم کی پرستم 

    زهی چشم و زهی علم و زهی کار 

    زهی خورشید شرع و بحر زخار 

    دم شیر خدا می رفت تا چین 

    ز علمش ناف آهو گشت مشکین 

    از این گفتند مرد داد و دین شو 

    ز یثرب علم جستن را به چین شو 

    اسد کو ناف خانه ی آفتاب است 

    از آن آهو دمش چون مشک ناب است 

    خطا گفتم نه از مشک خطایست 

    که از هم نامی شیر خدایست 

    اگر علمش شدی بحری مصور 

    در او یک قطره بودی بحر اخضر 

    چو هیچش طاقت منت نبودی 

    ز همت گشت مزدور جهودی 

    کسی گفتش چرا کردی ؟ برآشفت 

    زبان بگشاد چون تیغ و چنین گفت : 

    « لنقل الصخر من قلل الجبال 

    احب الی من منن الرجال » 

    « یقول الناس لی فی الکسب عار 

    فقلت العار فی ذل السؤال » 

    همیشه چار رکن شرع آباد 

    ز سعی دو خسر بود و دو داماد .

    روباه اره کش

    باغی بود و توی آن درختی . بالای آن درخت ، زاغی با سه جوجه اش زندگی می کرد . روزی از روزها گذر روباهی به این باغ افتاد و چشمش به خانه ی زاغ خیره شد . پای درخت آمد و دم دمکی زد و بعد قیافه ی جدی و تندی به خود گرفت : « آقا زاغی ! من گرسنه ام . » 

    زاغ جواب داد : « قار ! قار ! من چکار کنم ؟ » 

    روباه گفت : « تو چکار کنی ؟ زود باش یکی از بچه هایت را پایین بینداز وگرنه با دمم درخت را اره می کنم و بعد همه تان را می خورم . » 

    زاغ ترسید و یکی از بچه هایش را پایین انداخت و به خورد روباه داد . روز دیگر شد . باز روباه پای درخت آمد و گفت : « آقا زاغی ! می دانی که این درخت مال منه ، حالا زود باش بچه ی دیگرت را پایین بینداز و الا با دمم درخت را اره می کنم و آن وقت هم تو را می خورم و هم بچه هایت را . » 

    زاغ ترسید و با ناراحتی یکی دیگر از بچه هایش را پایین انداخت و تنها یک بچه ی کاکل زری برایش باقی ماند . روز دیگر شد ، باز سر و کله ی روباه ، پای درخت آفتابی شد و گفت : « آقا زاغی ! روزی امروزم را برسان وگر نه با دمم درخت را اره می کنم . » 

    زاغ نگران و ناراحت با خود فکر کرد : « بهتر است این بار با کلاغ بزرگ مشورت کنم و ببینم او چه سفارشی می کند ؟ » توی این فکر بود که باز صدای روباه را شنید که می گفت : « آقا زاغی اینکه دیگر فکر ندارد ، زود باش معطلم نکن » 

    زاغ جواب داد : « قار ! قار ! خیلی خوب ولی کمی به من مهلت بده تا از خواب بیدارش کنم و غذایش را بدهم . » 

    روباه با بی حوصلگی گفت : « باشد ولی زودتر ، مبادا عصبانیم کنی ! » 

    این را گفت ، بعد سرش را روی دو دستش گذاشت و دمش را جمع کرد و زیر درخت لمید و خوابش برد . زاغ هم یواشکی پرواز کرد و خود را به کلاغ بزرگ رساند و ماجرا را برایش تعریف کرد . کلاغ بزرگ پس از شنیدن ، دو بالی بر سر زاغ کوفت و گفت : « قار ! قار ! زاغ ساده دل ، دم روباه اره نیست که درخت را قطع کند . بپر برو و بگو آن قدر اره کن تا جانت بالا بیاید . » 

    زاغ زودی به لانه برگشت که صدای روباه را شنید : « آقا زاغی مهلتت تمام شد . » 

    زاغ با عصبانیت گفت : « قار ! قار ! پایت بشکند إن شإ الله ، زود باش اره کن ! » 

    روباه حلقه ی دمش را باز کرد و به دور تنه ی درخت پیچاند و گفت : « اره کنم یا بچه آن را پایین می اندازی ! » 

    زاغ گفت : « قار ! قار ! برو گم شو ، برو گم شو . » 

    روباه که وضع را چنین دید ، جایز ندانست که بیشتر اصرار کند . دمش را روی کولش گذاشت و از در باغ بیرون رفت . روز دیگر وارد باغ نشد . از پشت پرچین باغ رفت و آمد زاغ را پایید . دو روز سرگرم این کار شد تا اینکه فهمید با کلاغ بزرگ رفت و آمد دارد و شستش خبردار شد که کار کلاغ بزرگ است که زاغ را هوشیار کرده است . آتش انتقام در دلش روشن شد و به کمین کلاغ بزرگ افتاد . برای این کار سر و تنش را به آب زد و بعد روی خاک چند غلت خورد و پایین درختی که کلاغ بزرگ خانه داشت ، خود را به مردن زد .

    کلاغ بزرگ که بی خبر از همه جا از گشت و دیدار روزانه اش با این و آن به خانه آمد که چشمش به پای درخت افتاد و روباه را مرده یافت . در دلش جشنی به پا شد و به فکر افتاد از مرده ی روباه هم انتقام زاغ را بگیرد و قصد کرد چشمانش را از حدقه درآورد و این بود که با حرکت تندی پایین پرید و روی سر و پوزه ی روباه نشست که روباه در یک آن دهان باز کرد و پای کلاغ بزرگ را به دندان گرفت . از لای دندان های چفت شده اش گفت : « خوب ! کلاغ بزرگه ، حالت می خورمت ، تا به سزای عملت برسی . » 

    کلاغ بزرگ جواب داد : « قار ! قار ! عیبی ندارد ، مرا بخور ولی ... » 

    روباه پرسید : « ولی چی ؟ » 

    کلاغ بزرگ جواب داد : « قار ! قار ! وقتی پدرانت ، پدرانم را می خواستند بخورند قبل از خوردن می گفتند فاتحه ! لابد تو هم رسم پدرانت را به جا می آوری ! » 

    روباه با غرور گفت : « بله ! » 

    کلاغ بزرگ گفت : « قار ! قار ! پس آماده ام مرا بخور ! » 

    روباه گفت : « فاتحه ! » 

    دهانش را برای گفتن « فاتحه » باز کرد که کلاغ بزرگ زود جنبید و پایش را از دندان روباه بدر برد و پرواز کرد و سر درخت نشست .‌بعد به روباه که دهانش باز مانده بود ، نگاه کرد . کمی به خودش زور آورد و فضله ای پایین انداخت و گفت : « این را بخور و برای هفت جدت هم نگه دار ! » 

     

    نیایش به درگاه باری تعالی - اقبال نامه ی حکیم نظامی گنجه ای

    خدایا ، تویی بنده را دستگیر 

    بود بنده را از خدا ناگزیر 

    تویی خالق بوده و بودنی 

    ببخشای بر خاک بخشودنی 

    به بخشایش خویش یاریم ده 

    ز غوغای خود رستگاریم ده 

    ترا خواهم از هر مرادی که هست 

    که آید به تو هر مرادی به دست 

    دلی را که از خود نکردی به گمش 

    نه از چرخ ترسد ، نه از انجمش 

    چو تو هستی ، از چرخ و انجم چه باک ؟ 

    چو هست آسمان ، بر زمین ریز خاک 

    جهانی چنین خوب و خرم سرشت 

    حوالت چرا شد بقا بر بهشت ؟ 

    ازین خوبتر خود نباشد دگر 

    چو آن خوبتر گفتی ، آن خوبتر 

    دران روضه ی خوب کن جای ما 

    ببر نقش ناخوبی از رای ما 

    نه من چاره ی خویش دانم ، نه کس 

    تو دانی ، چنان کن که دانی و بس 

    طلبکار تو هر کسی بر امید 

    یکی در سیاه و یکی در سپید 

    بدان تا ز باغ تو یابد بری 

    تضرع کنان هر کسی بر دری 

    نبینم من آن زهره در خویشتن 

    که گویم ترا این و آن ده به من 

    کنم حاجت از هر کسی جستجوی 

    چو یابم ، تو بخشنده باشی ، نه اوی 

    تو مستغنی از هر چه در راه است 

    نیاز همه سوی درگاه تست 

    سروش مرا دیو مردم مکن 

    سر رشته از راه خود گم مکن 

    چو بر آشنایی گشادی درم 

    مکن خاک بیگانگی بر سرم 

    به چشم من از خود فروغی رسان 

    که یابم فراغی ز چشم کسان 

    چو پروانه ی شبچراغ توام 

    چنان دان که مرغی ز باغ توام 

    مبین ، گر چه خردم من زیردست 

    بزرگم کن ، آخر بزرگیت هست 

    من آن ذره ی خردم از دیده دور 

    که نیروی تو بر من افگند نور 

    به نیروی تو چون پدید آمدم 

    در گنجها را کلید آمدم 

    به سر بردم اول بساط سخن 

    دگر ره کنم تازه درج کهن 

    به اول سخن دادیم دستگاه 

    به آخر قدم نیز بنمای راه 

    صفایی ده این خاک تاریک را 

    که به بیند این راه باریک را 

    بر آنم کزین ره بدین تنگنای 

    به خوشنودی تو زنم دست و پای 

    حفاظت چنان باد در کار من 

    که خوشنود گردی ز گفتار من 

    چو از راه خوشنودی آیم برت 

    نپیچم سر از قول پیغمبرت .

    به نام یزدان پاک - اقبال نامه ی حکیم نظامی گنجه ای

    خرد هر کجا گنجی آرد پدید 

    ز نام خدا سازد آن را کلید 

    خدای خرد بخش بخرد نواز 

    همان ناخردمند را چاره ساز 

    رهایی ده بستگان سخن 

    توانا کن ناتوانان « کن » 

    نهان و آشکارا ، درون و برون 

    خرد را به درگاه او رهنمون 

    برآرنده ی سقف این بارگاه 

    نگارنده ی نقش این کارگاه 

    ز دانستنش عقل را ناگزیر 

    بزرگی و داناییش دلپذیر 

    به حکم آشکارا ، به حکمت نهفت 

    ستاینده حیران ازو وقت گفت 

    سزای پرستش پرستنده را 

    تولا بدو مرده و زنده را 

    ورای همه بوده ای بود او 

    همه رشته ای گوهر آمود او 

    یکی کز دویی حضرتش هست پاک 

    نه از آب و آتش ، نه از باد و خاک 

    همه آفریده ست در هفت پوست 

    بدو آفرین ، کافریننده اوست 

    همه بود را هست ازو ناگزیر 

    به بود کس او نیست نسبت پذیر 

    بدو هیچ پوینده را راه نیست 

    خردمند ازین حکمت آگاه نیست 

    گرت مذهب این شد که بالا بود 

    ز تعظیم او زیر تنها بود 

    وگر ذات او زیر گویی که هست 

    خدا را نخواند کسی زیر دست 

    چو از ذات معبود رانی سخن 

    به زیر و به بالا دلیری مکن 

    چو در قدرت آید سخن زان دلیر 

    که بی قدرتش نیست بالا و زیر 

    به هرچ آرد از زیر و بالا پدید 

    سر از خط فرمان نباید کشید 

    یکی را ز گردون دهد بارگاه 

    یکی را ز کیوان درآرد به چاه 

    دلی را فروزان کند چون چراغ 

    نهد بر دل دیگر از درد داغ 

    همه بیشیی پیش او اندکیست 

    بزرگی و خردی به پیشش یکیست 

    چه کوهی بر او ، چه یک کاهبرگ 

    چه با امر او زندگانی ، چه مرگ 

    نه گوینده خاکی کس آرد به دست 

    نه بر آب نقشی توان نیز بست 

    جز او کیست کز خاک آدم سرشت ؟ 

    بر آب این چنین نقش داند نوشت ؟ 

    چو ره یاوه گردد ، نماینده اوست 

    چو در بسته باشد ، گشاینده اوست 

    تواناست بر هر چه او ممکن است 

    گر آن چیز جنبنده یا ساکن است 

    تنومند ازو جمله ی کاینات 

    بدو زنده هر کس که دارد حیات 

    همه بودی از بود او هست نام 

    تمام اوست ، دیگر همه ناتمام .

    به نام ایزد بخشاینده - شرف نامه ی حکیم نظامی گنجه ای

    خدایا ، جهان پادشایی تراست 

    ز ما خدمت آید ، خدایی تراست 

    پناه بلندی و پستی تویی 

    همه نیستند ، آنچه هستی تویی 

    همه آفریده ست بالا و پست 

    تویی آفریننده ی هر چه هست 

    تویی برترین دانش آموز پاک 

    ز دانش قلم رانده بر لوح خاک 

    چو شد حجتت بر خدایی درست 

    خرد داد بر تو گویی نخست 

    خرد را تو روشن بصر کرده ای 

    چراغ هدایت تو بر کرده ای 

    تویی کاسمان را برافراختی 

    زمین را گذرگاه او ساختی 

    تویی کافریدی ز یک قطره آب 

    گهرهای روشن تر از آفتاب 

    تو آوردی از لطف جوهر پدید 

    به جوهر فروشان تو دادی کلید 

    جواهر تو بخشی دل سنگ را 

    تو در روی جوهر کشی رنگ را 

    نبارد هوا تا نگویی « ببار » 

    زمین ناورد تا نگویی « بیار » 

    جهانی بدین خوبی آراستی 

    برون زان که یاریگری خواستی 

    ز گرمی و سردی و از خشک و تر 

    سرشتی به اندازه ی یکدگر 

    چنان برکشیدی و بستی نگار 

    که به زان نیارد خرد در شمار 

    مهندس بسی جوید از رازشان 

    نداند که چون کردی آغازشان 

    نیاید ز ما جز نظر کردنی 

    دگر خفتنی باز ، یا خوردنی 

    زبان برگشودن به اقرار تو 

    نینگیختن علت کار تو 

    حسابی کزین بگذرد ، گمرهیست 

    ز راز تو اندیشه بی آگهیست 

    به هرچ آفریدی و بستی طراز 

    نیازت نه ، ای از همه بی نیاز 

    چنان آفریدی زمین و زمان 

    همان گردش انجم و آسمان 

    که چندان که اندیشه گردد بلند 

    سر خود برون ناورد زین کمند 

    نبود آفرینش ، تو بودی خدای 

    نباشد همی ، هم تو باشی به جای .

    مجموعه شعر : شرح پریشانی - مجید ناظری فرد

    شعر من حسرت من قصه ی پنهان من است 

    یا به شب ز آتش او سینه ی سوزان من است 

    بوی تنهایی من کس نشیندست چون شب 

    محرم عشق من دلشده هم آن من است 

    وقت آنست که از دوست صفایی طلبیم 

    مونس خلوت و تنهایی و جانان من است 

    آن چه عشقیست که بی یاد رخش در سینه 

    نقش حسن از لب و خال مه تابان من است 

    شب بیدار دلان خوش بود از ساغر و می 

    خوشی عشق من از دولت مهمان من است .

    مجموعه شعر : شرح پریشانی - مجید ناظری فرد

    سالها دخمه ی ما در گرو طوفان بود 

    نقش گل فکر خزان سینه  ما سوزان بود 

    ناله و سوز گذارم همه در معبر عشق 

    بی صدا چون تپش سینه این دوران بود 

    یوسفی رفت و به هجران همه را کرد مرید 

    چشم ما با غم او جلوه گه کنعان بود 

    محنت و رنج و عذاب در پی آسایش نی 

    آنکه از دست غمش مشکل ما آسان بود 

    شور و شوقی که مرا داد نگارم دوشین 

    خبر از وصل دل و گوشه ی قبرستان بود .

    از مجموعه شعر : شرح پریشانی - مجید ناظری فرد

    جمله جانست این که در جان من است 

    یا که عشق است این که مهمان من است 

    جمله مهر است این که دل در کیش اوست 

    یا جهان است این که زندان من است 

    های و هویی اندرین سودا مراست 

    گوییا هم آسمان در رنگ چشمان من است 

    شب به شب آئینه گردان تا شود دیدار او 

    دل به دل سودا نشین تا چشم گریان من است 

    عاشقان در خانه دل بر فراز آیید و بس 

    تا بگویند عاشقی در شأن خوبان من است 

    ای بلندای غمت در سینه ام رنجورتر 

    آتشین سودای تو نور شبستان من است 

    هر که دارد اشتیاقی بهر دیدار شما 

    جان که مشتاق تو باشد نی به فرمان من است .

    مجموعه اشعار : شرح پریشانی - مجید ناظری فرد

    تنم پاییزی است ای دل بهاری را نمی بینم 

    حضوری خوش نمی یابم نگاری را نمی بینم 

    بدان خوشدل شوم من که روزی آشنایی بود 

    کنون دلتنگ از این که دوستداری را نمی بینم 

    بدان گلشن چو بگذشتم ز نور عشق پاشیدم 

    کنون از لطف او بر خود به جز خاری نمی بینم 

    به یاد عشق روی او چنان بگذشتم از گیتی 

    که از اندیشه و عقلم خطا کاری نمی بینم 

    چنان در وادی عشق تو حیران گشت افکارم 

    که تعبیری ز خواب خود به بیداری نمی بینم .

    از مجموعه شعر : شرح پریشانی - مجید ناظری فرد

    ای روی تو چون نسیم گلزاری خوش 

    وی عشق تو از حدیث دلداری خوش 

    هم وصف تو در جمال خوبان مطلوب 

    هم ذکر تو در مستی و هشیاری خوش 

    در آتش عشق تو فتادن خوش تر 

    در پیش تو جان برند سرداری خوش 

    با دولت عشق تو جهان چون گلشن 

    با مهر تو هم گریه و شب بیداری خوش 

    پروانه وش از عشق تو می سوزد و هم 

    خوشدل که شدم عاشق چون یاری خوش .

    شعر : تا آخرین نفس - از : اسماعیل شاهرودی

    نه ، ما نمی دهیم به دشمن 

    محصول این مبارزه را 

    نه نمی دهیم ، 

    هرگز نمی زنیم به مهر تو پشت پا ، نه نمی زنیم .

    ای ملت غیور که در تنگه ی سحر 

    دزدان به کاروان تو بستند راه را .

    و تو هنوز 

    پایان نبرده ای شب شوم و سیاه را 

    در گیر و دار حادثه هایی که دشمنان 

    با حیله ساختند 

    بسیار خواب ها که ز چشمان تو پرید . 

    اینک شناختی 

    رزم آوران سنگر خونین خلق را 

    آنان که در تلاش مداوم 

    با دست بسته راه تو را پاک می کنند 

    آنان که بی دریغ به زندان های شاه 

    بس آرزو به سینه ی خود خاک می کنند .

    اینک اگر وطن 

    در لا به لای پنجه ی عمال اجنبی 

    فریاد می زند 

    این التماس نیست 

    این نعره های شیر به زنجیر بسته است ،

    عصیان ملتی است 

    زنجیر و تازیانه و اعدام 

    بهر مبارزان ، 

    بوده است از قدیم 

    اما نبوده است چو دوران ما که هست 

    هرگز چنین حقیر 

    در عهد ما انوشه سرباز 

    هنگام مرگ خویش 

    لبخند می زند 

    او ساحل امید وطن را هنوز هم 

    با چشم های باز 

    می بیند آشکار 

    ما نیز آشکار طریق گذشته را 

    دنبال می کنیم 

    همراه کاروان وطن می زنیم گام 

    تا آخرین نفس ،

    تا فتح ، انتقام !

    شعر : مناجات - از : اسماعیل شاهرودی

    ای آفریدگار ! 

    با پای شعر سوی تو می آیم این زمان ؛ 

    تا سر کنم ترانه ی خود را 

    از بام روزگار .

    در آن زمان که گردنه ی حرف باز بود 

    لب های شعر من 

    جز آستان رنج نبوسید هیچ گاه .

    هرگز نکرد نقش و نگار یأس 

    دیوار آرزوی دراز مرا سیاه .

    ای آفریدگار ! 

    بگذار تا دوباره بکارم 

    در سرزمین شعر 

    بذر امید را 

    بگذار تا ز سینه برآرم 

    صبح سپید را ! 

    ای آفریدگار ! 

    در سال های پیش که در روبروی ما 

    دریا نشسته بود 

    من با سرود خویش 

    بسیار ساختم 

    زورق برای مردم جویای آفتاب ؛ 

    اینک طناب ببافم من ؟ - ای دریغ ! 

    ای آفریدگار ! 

    ما را ز گیر و دار نگه دار ، 

    از روی شهر تیرگی کینه را بگیر ، 

    وقتی که می رود 

    چشم به خواب ناز 

    آن چشم را ز آفت کابوس حفظ کن ، 

    عشاق را سلامتی جاودان ببخش : 

    آن ها چو آب چشمه گوارا و روشن اند ، 

    آن ها درون جنگل انبوه شعر من 

    دنبال مرغ گمشده ای پرسه می زنند . 

    ای آفریدگار ! 

    در این زمان که رخنه ی بسیار چشم را 

    پر کرده است قیر 

    ما در درون چشم 

    خورشید زندگانی خود را 

    پنهان نموده ایم . 

    بگذار آن که هست پس از ما در این دیار 

    داند که بوده ا یم ! 

    ای آفریدگار ! 

    در جام شراب ما تحمل 

    بسیارتر بریز ! 

    ما رهرو طریقه ی کس جز تو نیستیم ، 

    جز عشق و زندگی 

    در این دل کویر 

    ما را کسی به جست و جوی ره نخوانده است . 

    تو خود به هر چه می گذرد خوب آگهی ! 

    ای آفریدگار ! 

    ما را کنار آن که عزیز است پیش مان 

    پیوند قلب های بلا دیده نام ده ، 

    وز قلب مادری 

    مگذار شاخ سرو بلندی سوا شود ، 

    اشعار من 

    ( این کشتزار عشق درو خورده ی مرا ) 

    از دست من مگیر ، 

    مگذار دیده ای 

    در پیشگاه تو 

    از دیدگاه روشن مردم جدا شود ، _ 

    ای آفریدگار 

    مگذار ...

    شعر : گلبانگ سحر - از : اسماعیل شاهرودی

    جامه می درد گندم از زمین 

    لاله می شود با چمن قرین .

    انگور شراب ، گلبانگ سحر 

    می نمایاند رنج برزگر .

    در شالیزارها شب های مهتاب 

    آورد به سر ، نرود به خواب 

    برزگر دختر ، زارع جوان 

    تا کشد به بر ، دلبری را خان .

    وحشت صحرا می ترساندش 

    شدت سرما می لرزاندش .

    از نی سرکشد شکوه ی دهقان 

    آن را بکشد کودک شبان .

    رنگ خامشی ساکت می شود 

    شکوه ها ز دل بیرون می رود 

    تا ترانه ها جایش را گیرد 

    تا رنج دهقان پایان پذیرد .

    شعر : نوروز - از : اسماعیل شاهرودی

    نوروز نیست خاطرش آسوده 

    بر لب تبسمش هویدا نیست 

    از کومه اش نرفته به بالا دود 

    گویا نشاط در دلش اصلا نیست . 

    شبنم به روی گونه چه می داری ؟ 

    نوروز ! ای الهه ی شادی ها 

    بر جای مانده ای ز چه رو نوروز ! 

    خاموش در میانه ی این غوغا ؟

    راه دراز سال نوردیدیم ، 

    یک لحظه هم درنگ نه با ما بود 

    هولی به راه ما همه می پایید 

    کز ما به ترس بود و نه بی جا بود . 

    آسان شده اند یکسره مشکل ها 

    اینک در آستانه ی نوروزیم 

    بشکف چو فروردین من ای نوروز 

    ساقی ! بریز باده که پیروزیم .