شعر : نوروز - از : اسماعیل شاهرودی
نوروز نیست خاطرش آسوده
بر لب تبسمش هویدا نیست
از کومه اش نرفته به بالا دود
گویا نشاط در دلش اصلا نیست .
شبنم به روی گونه چه می داری ؟
نوروز ! ای الهه ی شادی ها
بر جای مانده ای ز چه رو نوروز !
خاموش در میانه ی این غوغا ؟
راه دراز سال نوردیدیم ،
یک لحظه هم درنگ نه با ما بود
هولی به راه ما همه می پایید
کز ما به ترس بود و نه بی جا بود .
آسان شده اند یکسره مشکل ها
اینک در آستانه ی نوروزیم
بشکف چو فروردین من ای نوروز
ساقی ! بریز باده که پیروزیم .
+ نوشته شده در شنبه یکم آبان ۱۴۰۰ ساعت 21:40 توسط محمدرضا خان پور
|