جامه می درد گندم از زمین 

لاله می شود با چمن قرین .

انگور شراب ، گلبانگ سحر 

می نمایاند رنج برزگر .

در شالیزارها شب های مهتاب 

آورد به سر ، نرود به خواب 

برزگر دختر ، زارع جوان 

تا کشد به بر ، دلبری را خان .

وحشت صحرا می ترساندش 

شدت سرما می لرزاندش .

از نی سرکشد شکوه ی دهقان 

آن را بکشد کودک شبان .

رنگ خامشی ساکت می شود 

شکوه ها ز دل بیرون می رود 

تا ترانه ها جایش را گیرد 

تا رنج دهقان پایان پذیرد .