شعر : گلبانگ سحر - از : اسماعیل شاهرودی
جامه می درد گندم از زمین
لاله می شود با چمن قرین .
انگور شراب ، گلبانگ سحر
می نمایاند رنج برزگر .
در شالیزارها شب های مهتاب
آورد به سر ، نرود به خواب
برزگر دختر ، زارع جوان
تا کشد به بر ، دلبری را خان .
وحشت صحرا می ترساندش
شدت سرما می لرزاندش .
از نی سرکشد شکوه ی دهقان
آن را بکشد کودک شبان .
رنگ خامشی ساکت می شود
شکوه ها ز دل بیرون می رود
تا ترانه ها جایش را گیرد
تا رنج دهقان پایان پذیرد .
+ نوشته شده در یکشنبه دوم آبان ۱۴۰۰ ساعت 14:5 توسط محمدرضا خان پور
|