در ستایش حضرت امام علی ( علیه السلام ) - وحشی بافقی
نه هر دل کاشف اسرار « اسرا » ست
نه هر کس محرم راز « فاوحا » ست
نه هر عقلی کند این راه را طی
نه هر دانش به این مقصود برد پی
نه هر کس در مقام « لی مع الله »
به خلوتخانه ی وحدت برد راه
نه هر که او بر فراز منبر آید
« سلونی » گفتن از وی در خور آید
« سلونی » گفتن از ذاتی است در خور
که شهر علم احمد را بود در
چو گردد شه نهانی خلوت آرای
نه هر کس را در آن خلوت بود جای
چو صحبت با حبیب افتد نهانی
نه هر کس راست راز همزبانی
چو راه گنج خاصان را نمایند
نه بر هر کس که آید در گشایند
کس از یک نور باید با محمد
که روشن گرددش اسرار سرمد
بود نقش نبی نقش نگینش
سراید « لو کشف » نطق یقینش
جهان را طی کند چندی و چونی
کلاهش را طراز آید « سلونی »
به تاج « انما » گردد سرفراز
بدین افسر شود از جمله ممتاز
بر اورنگ خلافت جا دهندش
کنند از « انما » رایت بلندش
ملک بر خوان او باشد مگس ران
بود چرخش به جای سبزی خوان
جهان مهمانسرا ، او میهمانش
طفیل آفرینش گرد خوانش
علی عالی الشأن مقصد کل
به ذیلش جمله را دست توسل
جبین آرای شاهان خاک راهش
حریم قدس روز بارگاهش
ولایش « عروه الوثقی » جهان را
بدو نازش زمین و آسمان را
ز پیشانیش نور وادی طور
جبین و روی او « نور علی نور »
دو انگشتش در خیبر چنان کند
که پشت دست حیرت آسمان کند
سر انگشت ار سوی بالا فشاندی
حصار آسمان را در نشاندی
یقین او ز گرد ظن و شک پاک
گمانش برتر از اوهام و ادراک
رکاب دلدل او طوقی از نور
که گردن را بدان زیور دهد حور
دو نوک تیغ او پر کار داری
ز خطش دور ایمان را حصاری
دو لمعه نوک تیغ او ز یک نور
دو بینان را از او چشم دو بین کور
شد آن تیغ دو سر که او داشت در مشت
برای چشم شرک و شک دو انگشت
سر تیغش به حفظ گنج اسلام
دهانی اژدهایی لشکر آشام
چو لای نفی نوک ذوالفقارش
به گیتی نفی کز کفر و شرک کارش
سر شمشیر او در صفدری داد
ز لای « لا فتی الا علی » یاد
کلامش نایب وحی الهی
گواه این سخن مه تا به ماهی
لغت فهم زبان هر سخن سنج
طلسم آرای راز نقد هر گنج
وجودش ز اولین دم تا به آخر
مرا از کبایر و از صغایر
تعالی الله زهی ذات مطهر
که آمد نفس او نفس پیمبر
دو نهر فیض از یک قلزم جود
دو شاخ رحمت از یک اصل موجود
بعینه همچو یک نور و دو دیده
که آن را چشم کوته بین دو دیده
دویی در اسم اما یک مسما
دو بین عاری ز فکر آن معما
پس این شاهد که بودند از دویی دور
که احمد خواند با خویشش ز یک نور
گر این یک نور بر رخ پرده بستی
جهان جاوید در ظلمت نشستی
نخستین نخل باغ ذوالجلالی
بدو خرم ریاض لایزالی
ز اصل و فرع او عالم پدیدار
یکی گل شد یکی برگ و یکی بار
ورای آفرینش مایه ی او
نموده هر چه جز وی سایه ی او
کمال عقل تا اینجا برد پی
سخن که اینجا رسانیدم کنم طی .