روباه اره کش
باغی بود و توی آن درختی . بالای آن درخت ، زاغی با سه جوجه اش زندگی می کرد . روزی از روزها گذر روباهی به این باغ افتاد و چشمش به خانه ی زاغ خیره شد . پای درخت آمد و دم دمکی زد و بعد قیافه ی جدی و تندی به خود گرفت : « آقا زاغی ! من گرسنه ام . »
زاغ جواب داد : « قار ! قار ! من چکار کنم ؟ »
روباه گفت : « تو چکار کنی ؟ زود باش یکی از بچه هایت را پایین بینداز وگرنه با دمم درخت را اره می کنم و بعد همه تان را می خورم . »
زاغ ترسید و یکی از بچه هایش را پایین انداخت و به خورد روباه داد . روز دیگر شد . باز روباه پای درخت آمد و گفت : « آقا زاغی ! می دانی که این درخت مال منه ، حالا زود باش بچه ی دیگرت را پایین بینداز و الا با دمم درخت را اره می کنم و آن وقت هم تو را می خورم و هم بچه هایت را . »
زاغ ترسید و با ناراحتی یکی دیگر از بچه هایش را پایین انداخت و تنها یک بچه ی کاکل زری برایش باقی ماند . روز دیگر شد ، باز سر و کله ی روباه ، پای درخت آفتابی شد و گفت : « آقا زاغی ! روزی امروزم را برسان وگر نه با دمم درخت را اره می کنم . »
زاغ نگران و ناراحت با خود فکر کرد : « بهتر است این بار با کلاغ بزرگ مشورت کنم و ببینم او چه سفارشی می کند ؟ » توی این فکر بود که باز صدای روباه را شنید که می گفت : « آقا زاغی اینکه دیگر فکر ندارد ، زود باش معطلم نکن »
زاغ جواب داد : « قار ! قار ! خیلی خوب ولی کمی به من مهلت بده تا از خواب بیدارش کنم و غذایش را بدهم . »
روباه با بی حوصلگی گفت : « باشد ولی زودتر ، مبادا عصبانیم کنی ! »
این را گفت ، بعد سرش را روی دو دستش گذاشت و دمش را جمع کرد و زیر درخت لمید و خوابش برد . زاغ هم یواشکی پرواز کرد و خود را به کلاغ بزرگ رساند و ماجرا را برایش تعریف کرد . کلاغ بزرگ پس از شنیدن ، دو بالی بر سر زاغ کوفت و گفت : « قار ! قار ! زاغ ساده دل ، دم روباه اره نیست که درخت را قطع کند . بپر برو و بگو آن قدر اره کن تا جانت بالا بیاید . »
زاغ زودی به لانه برگشت که صدای روباه را شنید : « آقا زاغی مهلتت تمام شد . »
زاغ با عصبانیت گفت : « قار ! قار ! پایت بشکند إن شإ الله ، زود باش اره کن ! »
روباه حلقه ی دمش را باز کرد و به دور تنه ی درخت پیچاند و گفت : « اره کنم یا بچه آن را پایین می اندازی ! »
زاغ گفت : « قار ! قار ! برو گم شو ، برو گم شو . »
روباه که وضع را چنین دید ، جایز ندانست که بیشتر اصرار کند . دمش را روی کولش گذاشت و از در باغ بیرون رفت . روز دیگر وارد باغ نشد . از پشت پرچین باغ رفت و آمد زاغ را پایید . دو روز سرگرم این کار شد تا اینکه فهمید با کلاغ بزرگ رفت و آمد دارد و شستش خبردار شد که کار کلاغ بزرگ است که زاغ را هوشیار کرده است . آتش انتقام در دلش روشن شد و به کمین کلاغ بزرگ افتاد . برای این کار سر و تنش را به آب زد و بعد روی خاک چند غلت خورد و پایین درختی که کلاغ بزرگ خانه داشت ، خود را به مردن زد .
کلاغ بزرگ که بی خبر از همه جا از گشت و دیدار روزانه اش با این و آن به خانه آمد که چشمش به پای درخت افتاد و روباه را مرده یافت . در دلش جشنی به پا شد و به فکر افتاد از مرده ی روباه هم انتقام زاغ را بگیرد و قصد کرد چشمانش را از حدقه درآورد و این بود که با حرکت تندی پایین پرید و روی سر و پوزه ی روباه نشست که روباه در یک آن دهان باز کرد و پای کلاغ بزرگ را به دندان گرفت . از لای دندان های چفت شده اش گفت : « خوب ! کلاغ بزرگه ، حالت می خورمت ، تا به سزای عملت برسی . »
کلاغ بزرگ جواب داد : « قار ! قار ! عیبی ندارد ، مرا بخور ولی ... »
روباه پرسید : « ولی چی ؟ »
کلاغ بزرگ جواب داد : « قار ! قار ! وقتی پدرانت ، پدرانم را می خواستند بخورند قبل از خوردن می گفتند فاتحه ! لابد تو هم رسم پدرانت را به جا می آوری ! »
روباه با غرور گفت : « بله ! »
کلاغ بزرگ گفت : « قار ! قار ! پس آماده ام مرا بخور ! »
روباه گفت : « فاتحه ! »
دهانش را برای گفتن « فاتحه » باز کرد که کلاغ بزرگ زود جنبید و پایش را از دندان روباه بدر برد و پرواز کرد و سر درخت نشست .بعد به روباه که دهانش باز مانده بود ، نگاه کرد . کمی به خودش زور آورد و فضله ای پایین انداخت و گفت : « این را بخور و برای هفت جدت هم نگه دار ! »