ابری نزدیک آمد . باد از جای جنبید .

درختی در آب تکان خورد .

صدائی گفت :

اینجا بمان . پیش گل و لای بمان . اینجا بمان .

گفتم : ای درخت عزیز ، می توانم اینجا آرمید ؟

موجی کوچک پاسخی آرام داد .

همچو سنگی هشیار ایستادم .

زالوئی که به سنگی چسبیده بود انتظار می کشید

و خرچنگ با نفس آرام منتظر بود .

محبوب من همچون ماهی آهسته راه می پیمود ،

آهسته ، همچون ماهیی که به پیش می رود

و در موجی طولانی به این سو و آن سو حرکت می کند .

دامن او به برگی نمی خورد .

و بازوان سپیدش به سوی من دراز بود .

محبوب من بدون صدا آمد .

بی آنکه بر سنگهای مرطوب پای بگذارد .

در تیرگیهای آرام شامگاه

آمد

باد در گیسوی او بود

ماه در حال تولد بود .

در سپیده دم از خواب برخاستم .

به سنگی نگریستم . نبض آن را احساس کردم .

اما روز روشن پاسخی نداد .

بادی در میان کرمهای سیب وزید ؛

درخت بیدی که در آن نزدیکی بود به جنبش درآمد .