نقش رؤیا - دکتر اسماعیل دولتشاهی
ابری نزدیک آمد . باد از جای جنبید .
درختی در آب تکان خورد .
صدائی گفت :
اینجا بمان . پیش گل و لای بمان . اینجا بمان .
گفتم : ای درخت عزیز ، می توانم اینجا آرمید ؟
موجی کوچک پاسخی آرام داد .
همچو سنگی هشیار ایستادم .
زالوئی که به سنگی چسبیده بود انتظار می کشید
و خرچنگ با نفس آرام منتظر بود .
محبوب من همچون ماهی آهسته راه می پیمود ،
آهسته ، همچون ماهیی که به پیش می رود
و در موجی طولانی به این سو و آن سو حرکت می کند .
دامن او به برگی نمی خورد .
و بازوان سپیدش به سوی من دراز بود .
محبوب من بدون صدا آمد .
بی آنکه بر سنگهای مرطوب پای بگذارد .
در تیرگیهای آرام شامگاه
آمد
باد در گیسوی او بود
ماه در حال تولد بود .
در سپیده دم از خواب برخاستم .
به سنگی نگریستم . نبض آن را احساس کردم .
اما روز روشن پاسخی نداد .
بادی در میان کرمهای سیب وزید ؛
درخت بیدی که در آن نزدیکی بود به جنبش درآمد .