شعر : مناجات - از : اسماعیل شاهرودی
ای آفریدگار !
با پای شعر سوی تو می آیم این زمان ؛
تا سر کنم ترانه ی خود را
از بام روزگار .
در آن زمان که گردنه ی حرف باز بود
لب های شعر من
جز آستان رنج نبوسید هیچ گاه .
هرگز نکرد نقش و نگار یأس
دیوار آرزوی دراز مرا سیاه .
ای آفریدگار !
بگذار تا دوباره بکارم
در سرزمین شعر
بذر امید را
بگذار تا ز سینه برآرم
صبح سپید را !
ای آفریدگار !
در سال های پیش که در روبروی ما
دریا نشسته بود
من با سرود خویش
بسیار ساختم
زورق برای مردم جویای آفتاب ؛
اینک طناب ببافم من ؟ - ای دریغ !
ای آفریدگار !
ما را ز گیر و دار نگه دار ،
از روی شهر تیرگی کینه را بگیر ،
وقتی که می رود
چشم به خواب ناز
آن چشم را ز آفت کابوس حفظ کن ،
عشاق را سلامتی جاودان ببخش :
آن ها چو آب چشمه گوارا و روشن اند ،
آن ها درون جنگل انبوه شعر من
دنبال مرغ گمشده ای پرسه می زنند .
ای آفریدگار !
در این زمان که رخنه ی بسیار چشم را
پر کرده است قیر
ما در درون چشم
خورشید زندگانی خود را
پنهان نموده ایم .
بگذار آن که هست پس از ما در این دیار
داند که بوده ا یم !
ای آفریدگار !
در جام شراب ما تحمل
بسیارتر بریز !
ما رهرو طریقه ی کس جز تو نیستیم ،
جز عشق و زندگی
در این دل کویر
ما را کسی به جست و جوی ره نخوانده است .
تو خود به هر چه می گذرد خوب آگهی !
ای آفریدگار !
ما را کنار آن که عزیز است پیش مان
پیوند قلب های بلا دیده نام ده ،
وز قلب مادری
مگذار شاخ سرو بلندی سوا شود ،
اشعار من
( این کشتزار عشق درو خورده ی مرا )
از دست من مگیر ،
مگذار دیده ای
در پیشگاه تو
از دیدگاه روشن مردم جدا شود ، _
ای آفریدگار
مگذار ...