ای آفریدگار ! 

با پای شعر سوی تو می آیم این زمان ؛ 

تا سر کنم ترانه ی خود را 

از بام روزگار .

در آن زمان که گردنه ی حرف باز بود 

لب های شعر من 

جز آستان رنج نبوسید هیچ گاه .

هرگز نکرد نقش و نگار یأس 

دیوار آرزوی دراز مرا سیاه .

ای آفریدگار ! 

بگذار تا دوباره بکارم 

در سرزمین شعر 

بذر امید را 

بگذار تا ز سینه برآرم 

صبح سپید را ! 

ای آفریدگار ! 

در سال های پیش که در روبروی ما 

دریا نشسته بود 

من با سرود خویش 

بسیار ساختم 

زورق برای مردم جویای آفتاب ؛ 

اینک طناب ببافم من ؟ - ای دریغ ! 

ای آفریدگار ! 

ما را ز گیر و دار نگه دار ، 

از روی شهر تیرگی کینه را بگیر ، 

وقتی که می رود 

چشم به خواب ناز 

آن چشم را ز آفت کابوس حفظ کن ، 

عشاق را سلامتی جاودان ببخش : 

آن ها چو آب چشمه گوارا و روشن اند ، 

آن ها درون جنگل انبوه شعر من 

دنبال مرغ گمشده ای پرسه می زنند . 

ای آفریدگار ! 

در این زمان که رخنه ی بسیار چشم را 

پر کرده است قیر 

ما در درون چشم 

خورشید زندگانی خود را 

پنهان نموده ایم . 

بگذار آن که هست پس از ما در این دیار 

داند که بوده ا یم ! 

ای آفریدگار ! 

در جام شراب ما تحمل 

بسیارتر بریز ! 

ما رهرو طریقه ی کس جز تو نیستیم ، 

جز عشق و زندگی 

در این دل کویر 

ما را کسی به جست و جوی ره نخوانده است . 

تو خود به هر چه می گذرد خوب آگهی ! 

ای آفریدگار ! 

ما را کنار آن که عزیز است پیش مان 

پیوند قلب های بلا دیده نام ده ، 

وز قلب مادری 

مگذار شاخ سرو بلندی سوا شود ، 

اشعار من 

( این کشتزار عشق درو خورده ی مرا ) 

از دست من مگیر ، 

مگذار دیده ای 

در پیشگاه تو 

از دیدگاه روشن مردم جدا شود ، _ 

ای آفریدگار 

مگذار ...