صبح ستاره باران ـ محمدرضا شفیعی کدکنی
ای مهربان تر از برگ در بوسه های باران
بیداری ستاره ، در چشم جویباران
آیینه ی نگاهت ، پیوند صبح و ساحل
لبخند گاه گاهت ، صبح ستاره باران
باز آ که در هوایت خاموشی جنونم
فریادها برانگیخت از سنگ کوهساران
ای جویبار جاری ! زین سایه برگ مگریز
کاین گونه فرصت از کف دادند بی شماران
گفتی : « به روزگاران مهری نشسته » گفتم :
« بیرون نمی توان کرد حتی به روزگاران »
پیش از من و تو بسیار بودند و نقش بستند
دیوار زندگی را زین گونه یادگاران
وین نغمه ی محبت ، بعد از من و تو ماند
تا در زمانه باقی ست آواز باد و باران .
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند ۱۴۰۳ ساعت 9:37 توسط محمدرضا خان پور
|