زندگی نامه ی : حافظ موسوی

حافظ موسوی ( زاده ۱۵ اسفند ۱۳۳۳ خورشیدی ) شاعر معاصر ایرانی و از اعضای کانون نویسندگان ایران است . وی مدتی دبیر هیئت تحریریه مجله کارنامه بود. پس از درگذشت منوچهر آتشی مسئولیت کارگاه شعر کارنامه را به عهده داشت . پس از توقیف مجلۀ کارنامه ، مجلۀ الکترونیکی شعر « وازنا » را با همکاری اعضای کارگاه شعر کارنامه منتشر کرد . او به همراه شمس لنگرودی و شهاب مقربین انتشارات آهنگ دیگر را در سال ۱۳۸۱ راه اندازی کرد . پروانۀ این انتشارات پس از ده سال فعالیت تخصصی در زمینۀ شعر لغو شد. وی در حال حاضر سردبیر بخش شعر فصلنامه آزما می‌باشد .

حافظ موسوی در ۱۵ اسفند ۱۳۳۳ خورشیدی در شهر رودبار گیلان به دنیا آمد . تحصیلات خود را تا مقطع دیپلم در همان شهر گذراند و سپس برای ادامۀ تحصیل در رشته ی زبان و ادبیات فارسی وارد دانشگاه ملی ( شهید بهشتی فعلی ) شد و در دوره ی انقلاب فرهنگی در نخستین سال های پس از انقلاب از دانشگاه اخراج شد و تحصیل او ناتمام ماند . با آن که از سن هجده سالگی مطالعه ی ادبیات و سرودن شعر را آغاز کرده بود ، با وقوع انقلاب و جنگ و جو متشنج سیاسی دهه ی شصت ، مانند بسیاری از همنسلانش از شرایط لازم برای تداوم فعاليت ادبی و انتشار اشعار خویش محروم گردید . در اواخر دهه ی شصت پس از انتشار چند نشریه ی مستقل ادبی مانند آدینه ، دنیای سخن ، گردون ، تکاپو و ... به همکاری با آن ها پرداخت و تعدادی از اشعار و مقالات خود را منتشر کرد .

در اوایل دهه ی هفتاد با جمعی از دوستان شاعر خود یک گروه شعری تشکیل داد . این گروه که بعدها به نام شاعران دهۀ هفتاد معروف شد، در شکل گیری و رشد جریان شعر دهه ی هفتاد نقش قابل ملاحظه ای داشت .

نخستین مجموعه شعر او ( دستی به شیشه های مه گرفته ی دنیا ) در سال ۱۳۷۳ منتشر و برنده ی قلم زرین مجله ی گردون شد .

دومین مجموعه شعر او ( سطرهای پنهانی ) پس از سه سال توقف در وزارت ارشاد در سال ۱۳۷۸ منتشر شد . این کتاب از سوی هیئت داوران جایزه ی مستقل ادبی فراپویان به عنوان یکی از شش کتاب برگزیدۀ شعر دهه ی هفتاد معرفی شد .

کتاب‌شناسی :

  • پانوشت‌ها در نقد و بررسی آراء نیما یوشیج
  • لولی وش مغموم (زندگی ، شعر و اندیشۀ مهدی اخوان ثالث )
  • دعاکنید سطرهای عاشقانه از یادمان نرود ( گزینۀ اشعار غنایی )
  • فرهنگ مدارا ( مقالاتی در باب ادبیات و فرهنگ )
  • آنتولوژی شعر اجتماعی ایران
  • مجموعه اشعار ، انتشارات نگاه
  • گرینه اشعار ، انتشارات مروارید
  • قصه ی پاییز و نهال هلو .

نمونه شعر :

اینجا

خاورمیانه است

و این لکنته که از میان خون ما می‌گذرد

تاریخ است.

زندگی نامه ی = محمدعلی بهمنی

محمدعلی بهمنی (زادهٔ ۲۷ فروردین ۱۳۲۱) شاعر و غزل‌سرای ایرانی است.

 
 

زندگی‌نامه =


وی دربارهٔ تولّد خود می‌گوید : « دو ماه به زمان تولّدم باقی‌مانده بود ، که برادرم در دزفول بیمار می‌شود . خانواده هم از این فرصت استفاده می‌کنند تا به عیادتش بروند . این است که در قطار به‌دنیا آمدم و در شناسنامه‌ام درج شد متولّد دزفول ، چون دایی من در ثبت احوال آن منطقه بود، شناسنامه‌ام را همان زمان می‌گیرد . البتّه زیاد آنجا نبودم ، همان زمان ۱۰ روز یا یک‌ماه را در آنجا سپری کردیم ، در اصل تهرانی هستیم . پدرم برای ده ونک و مادرم برای اوین است . در اصل ساکن خود بندرعباس بودیم . دوران کودکی را تهران ، بخش شمیرانات ، شهر ری ، کرج و … به‌صورت پراکنده بودیم ، چون پدرم شاغل در راه‌آهن بود ، مأموریت‌های ایستگاهی داشتند . از سال ۱۳۵۳ به بندرعباس رفتم . »

سال‌های فعالیت =

او در چاپخانه با فریدون مشیری که آن روزها مسؤول صفحهٔ شعر و ادب هفت‌تار چنگ مجلۀ روشنفکر بود ، آشنا شد و نخستین شعرش در سال ۱۳۳۰ ، زمانی که تنها ۹ سال داشت ، در مجلهٔ روشنفکر به چاپ رسید . شعرهای وی از همان زمان تاکنون به‌طور پراکنده در بسیاری از نشریات کشور و مجموعه شعرهای مختلف و جُنگ‌ها ، انتشار یافته‌است .

بهمنی از سال ۱۳۴۵ همکاری خود را با رادیو آغاز کرد و برنامهٔ صفحهٔ شعر را با همکاری شبکه استانی خلیج فارس ارائه داده‌است . بهمنی در سال ۱۳۷۴ همکاری خود را با هفته‌نامهٔ ندای هرمزگان آغاز می‌کند و صفحه‌ای تحت عنوان تنفس در هوای شعر را هر هفته در پیشگاه مشتاقان خود قرار می‌دهد .

وی از سال ۱۳۵۳ ساکن بندرعباس شد ، پس از پیروزی انقلاب ، به تهران آمد و مجدداً در سال ۱۳۶۳ به بندرعباس عزیمت کرد و در حال حاضر نیز ، ساکن همانجاست . بهمنی مسؤول چاپخانهٔ دنیای چاپ بندرعباس و مدیر انتشارات چی‌چی‌کا (در گویش بندرعباسی به معنی قصّه) در بندرعباس است .

بررسی اشعار =

عشق از جمله مضمون غزل‌های اوست . بسیاری بر این عقیده‌اند که غزل‌های او وام‌دار سبک و سیاق نیما یوشیج است . آنچنان که خود او می گوید : « جسمم غزل است امّا روحم همه نیمایی است در آینه تلفیق این چهره تماشایی است . » نخستین شعر بهمنی در سال ۱۳۳۰ ، یعنی زمانی که او تنها ۹ سال داشت ، به چاپ رسید . او برگزیده اولین دوره جشنواره بین‌المللی شعر فجر در بخش شعر کلاسیک بود .

جنجال‌ها =

در سال‌های اخیر حضور محمدعلی بهمنی در شعر امروز با حواشی همراه بوده‌است که از آن جمله می‌توان به دفاع سرسختانهٔ او از غزل پست مدرن با جملهٔ « اگر حافظ هم امروز بود غزل پست مدرن می‌گفت » ، حضور او در مراسم شعرخوانی « نه دی » و نامه یغما گلرویی و پاسخ‌گویی خود او اشاره کرد . حبیب در یکی از قسمت‌های آهنگ خرچنگ‌های مردابی که شعر آن از محمد علی بهمنی است اشتباه می‌کند و آن قسمت را اشتباه می‌خواند و به خاطر عدم دسترسی شاعر به خواننده این آهنگ به همان صورت می‌ماند .

او در شهریور ۱۳۹۷ با انتشار مطلبی، خداحافظی‌اش از ریاست شورای شعر و ترانه دفتر موسیقی وزارت ارشاد را اعلام کرد .

وی در انتهای یادداشت خود چنین نوشت :

من باآگاهیِ اشتباهم از قبول ( ریاست شورای ترانه )- نه به‌دلیل این که شش ماه است کارشناسانش هم حقوقی دریافت نکرده‌اند . فقط به این دلیل که دیگر مزاحم ترانه‌های ضعیف نباشم . باشرم خداحافظی می‌کنم .

جایزه‌ها و تقدیرها =

محمّدعلی بهمنی در سال ۱۳۷۸ موفّق به دریافت تندیس خورشید مهر به‌عنوان برترین غزل‌سرای ایران گردید . در سال ۱۳۸۳ با همّت اداره کلّ فرهنگ و ارشاد اسلامی استان هرمزگان ، همزمان با برگزاری ششمین کنگرهٔ سراسری شعر و داستان جوان در بندرعباس نکوداشت محمدعلی بهمنی برگزار گردید . همچنین در کنگرهٔ سراسری شعر دفاع مقدس از او تقدیر شده‌است .

در آثار دیگران =

بهروز ثروتیان کتابی تحت عنوان لذت بهت‌زدگی در شعر محمدعلی بهمنی نوشته‌است و در آن به تجزیه و تحلیل شعر محمدعلی بهمنی می‌پردازد . این کتاب در سال ۱۳۸۹ توسط انتشارات شانی چاپ و منتشر شده‌است .

آثار =

مجموعه شعر =

  • باغ لال (۱۳۵۰)
  • در بیوزنی (۱۳۵۱)
  • عامیانه‌ها (۱۳۵۵)
  • گیسو، کلاه، کفتر (۱۳۵۶)
  • گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود (۱۳۶۹)
  • دهاتی (۱۳۷۷)
  • غزل (۱۳۷۷)
  • شاعر شنیدنی است (۱۳۷۷)
  • عشق است (۱۳۷۸)
  • نیستان (۱۳۷۹)
  • کاسهٔ آب دیوژن، امانم بده (۱۳۸۰)
  • این خانه واژه‌های نسوزی دارد (۱۳۸۲)
  • من زنده‌ام هنوز و غزل فکر می‌کنم (۱۳۸۸)
  • غزل زندگی کنیم (گزیده غزل) (۱۳۹۲) .

ترانه‌شناسی =

خوانندهنام ترانهترانه‌سراآهنگسازتنظیم کننده
عماد رامقصه دلمحمدعلی بهمنی  
حبیبخرچنگ‌های مردابیمحمدعلی بهمنیحبیبلو واروژان
حمیرادوسِت دارممحمدعلی بهمنیمحمود قراملکی 
حمیراهوای قفسمحمدعلی بهمنیعطاالله خرم 
رامشرودخونه‌هامحمدعلی بهمنیصادق نوجوکیمنوچهر چشم آذر
رامشچادر نمازمحمدعلی بهمنیکیومرث سلیم پورکیومرث سلیم پور
شادمهر عقیلیدهاتیمحمدعلی بهمنیشادمهر عقیلیشادمهر عقیلی
شادمهر عقیلیدل خوشیمحمدعلی بهمنیبهروز صفاریانبهروز صفاریان
تورج شعبان‌خانی / هومن بختیاریدل سپردهمحمدعلی بهمنیتورج شعبان‌خانیحمیدرضا صدری
تورج شعبان‌خانی / ناصر عبداللهیبهار بهارمحمدعلی بهمنیتورج شعبان‌خانیحمیدرضا صدری
ناصر عبداللهیبارانیمحمدعلی بهمنیبهنام ابطحیبهنام ابطحی
ناصر عبداللهیطعنهٔ ناشنیدهمحمدعلی بهمنیناصر عبداللهیشادمهر عقیلی
ناصر عبداللهیتو ای عشقمحمدعلی بهمنیناصر عبداللهیشادمهر عقیلی
ناصر عبداللهیتلخ و شیرینمحمدعلی بهمنیناصر عبداللهیمحمدرضا چراغعلی
ناصر عبداللهیشیوه مامحمدعلی بهمنیناصر عبداللهیمحمدرضا عقیلی
ناصر عبداللهیماه منمحمدعلی بهمنیناصر عبداللهیمحمدرضا چراغعلی
ناصر عبداللهیمثل روزای بارونیمحمدعلی بهمنیناصر عبداللهیبهنام ابطحی
ناصر عبداللهیهوای حوامحمدعلی بهمنیفرزاد فرومندفرزاد فرومند
ناصر عبداللهی و امیر کریمیابر و آفتابمحمدعلی بهمنیناصر عبداللهیبهنام ابطحی
ناصر عبداللهی و امیر کریمینامهربانیمحمدعلی بهمنیمحمدرضا چراغعلیمحمدرضا چراغعلی
امیر کریمیخستهمحمدعلی بهمنیمحمدرضا چراغعلیمحمدرضا چراغعلی
رضا آریایینبض تپندهمحمدعلی بهمنیرضا آریاییمحمدرضا چراغعلی
رضا آریاییشناختمحمدعلی بهمنیرضا آریاییمحمدرضا چراغعلی
همایون شجریانچه آتش‌هامحمدعلی بهمنیعلی قمصریعلی قمصری
علیرضا قربانینقش فرش دلمحمدعلی بهمنی  
علیرضا قربانیپرده نشینمحمدعلی بهمنیمهیار علیزادهمهیار علیزاده
علیرضا شفائیقسم به حنجره‌اتمحمدعلی بهمنیپیمان خازنیپیمان خازنی

نمونه غزل =

دراین زمانهٔ بی‌های‌وهوی لال‌پرست خوشا به حال کلاغان قیل‌وقال‌پرست
چگونه شرح دهم لحظه‌لحظهٔ خود را برای این‌همه ناباور خیال‌پرست
به شب‌نشینی خرچنگ‌های مردابی چگونه رقص کند ماهی زلال‌پرست
رسیده‌ها چه غریب و نچیده می‌افتند به پای هرزه‌علف‌های باغ کال‌پرست
رسیده‌ام به کمالی که جز اناالحق نیست کمال دار برای من کمال‌پرست
هنوز زنده‌ام و زنده بودنم خاری‌ست به تنگ‌چشمی نامردم زوال‌پرست .

ترانه ی زیر آسمان شهر


آدما با همو تنهان هر کدوم یه جور معمان
بعضی واژه ها یه رازن بعضی واژه ها بی معنا
آدما نقشای رنگی گاهی شادن گاهی غمگین
آخه زندگی بنا نیست که سراسر باشه شیرین
زیر اسمون این شهر چرا دشمنی چرا قهر
وقتی که میشه تهی کرد جام زندگی رو از زهر
جام زندگی رو از زهر
آدما خوابنو بیدار ادما راضیو بیزار
آدما قصه ی جاری قصشون قصه ی تکرار
چی حقیقت چی سرابه چی گناهه چی ثوابه
چهره های اشنایی صورتی پشت نقابه
صورتی پشت نقابه
آدما با همو تنهان هر کدوم یه جور معمان
بعضی واژه ها یه رازن بعضی واژه ها بی معنا .

فیهِ ما فیهِ یا مقالات مولانا 

فیهِ ما فیهِ یا مقالات مولانا ، کتابی است به نثر فارسی اثر مولانا جلال‌الدین محمد بلخی ( ۶۰۴–۶۷۲ ق ) با موضوع نقد و تفسیر عرفانی و شامل یادداشت‌هایی است که در طول سی سال از سخنان مولانا در مجالس فراهم آمده‌است . این سخنان توسط مریدان مولانا نوشته می‌شده‌است . نثر این کتاب ساده و روان است و درون‌مایه‌ای از مطالب عرفانی دینی و اخلاقی دارد .

سه اثر منثور مولوی فیه مافیه ، مکتوبات ( مکاتیب نیز گفته می‌شده ) و مجالس سبعه هستند . اما از میان این سه اثر منثور ، مکتوبات تنها اثری است که به قلم خود مولوی است . فیه مافیه و مجالس ، گفته‌ها و آموزه‌هایی است که مولانا بیان می‌کرده و پیروان آن را می‌نوشتند .

فیه مافیه ، کتابی است که تدوین آن بعد از وفات مولوی ( ۶۷۲ ق ) انجام گرفته و طبعاً نامی هم که بر آن نهاده شده‌است از مولوی نیست . از همین رو در نسخه‌های قدیم گاه آن را الاسرار الجلالیه و گاه فیه مافیه خوانده‌اند . در ظهریه برخی از نسخه‌های خطی ابیاتی نوشته‌اند که در آن‌ها فیه مافیه به کار رفته‌است . به گمان بدیع‌الزمان فروزانفر نام این کتاب را از قطعهٔ زیر که در فتوحات مکیه اثر محیی‌الدین بن عربی آمده‌است ، گرفته‌اند :

کتاب فیه ما فیه بدیع فی معانیه اذا عایفت ما فیه رایت الدرّیحویه

 

کتاب فیه مافیه اولین بار با تصحیح انتقادی بدیع‌الزمان فروزانفر در سال ۱۳۳۵ شمسی در تهران منتشر شد . در زبان انگلیسی چند بار ترجمه ی آن منتشر شده و آرتور آربری آن را با عنوان « Discourses of Rumi » ترجمه کرده‌است . تاکستون نیز آن را به نام « Sign of The Unseen » به انگلیسی برگردانده‌است . حتی برای فارسی‌زبانان هم معنای فیه مافیه روشن نیست . ترجمه ی تحت‌اللفظی آن باید « در آن است آنچه در آن است » ، یا با تصرف در مصراعی از شعر هاتف اصفهانی « در او هست آنچه هست در او » باشد . شاید مناسب‌تر باشد که به پیروی از آربری فیه مافیه را سخنرانی‌های مولوی بنامیم . اما شاید هم بتوان ، با توجه به این رباعی از مولانا در مثنوی ، ارتباطی بین نام کتاب فیه ما فیه و این ابیات پیدا کرد و به وجود خود انسان رسید .

ای نسخه ی نامه ی الهی که توئی

وی آینه ی جمال شاهی که توئی

بیرون ز تو نیست هرچه در عالم هست

در خود بطلب هر آنچه خواهی که توئی  ترجمه ی فیه مافیه به آلمانی توسط آنه‌ماری شیمل در سال ۱۹۸۸ میلادی به چاپ رسید . همچنین فیه مافیه توسط علی نانوازاده ، سال ۲۰۰۶ ، به زبان کُردی ترجمه شده و در اقلیم کردستان عراق توسط مرکز نشر موکریانی به چاپ رسیده‌است .

تحفه العراقین خاقانی

ختم الغرائب که بیشتر با نامی که بعدتر بدان داده شد یعنی تحفه العراقین شناخته می‌شود ، تنها مثنوی سروده شده توسط خاقانی شاعر پارسی‌گوی است ، که بیش از سه هزار بیت دارد و در وزن هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف ( مفعول مفاعلن فعولن ) سروده شده ، نسخهٔ نهایی آن به سال ۵۵۲/۱۱۵۷ بر می‌گردد . خاقانی آن را درباره ی سفر حج خود به نظم کشیده است . این کتاب در سال ۱۳۳۳ به کوشش دکتر یحیی قریب به چاپ رسیده است .

خاقانی تحفةالعراقین را به نام جمال‌الدین ابو جعفر محمد بن علی اصفهانی - وزیر و از سرشناسان سده ششم - سروده است که این منظومه را خاقانی در شرح نخستین مسافرت خود به مکه و عراقین ( عراق عرب و عراق عجم ) سروده و در ذکر هر شهر از بزرگان و سرشناسان آن یاد کرده و در آخر هر کدام ابیاتی را به مناسبت موضوع آورده است که این مثنوی‌نامه علاوه بر مشخصات ذکر شده دارای مضامین عارفانه نیز هست .

نام کتاب :

از آنجا که این کتاب شرح سفر خاقانی به عراق امروزی ( عراق عرب ) و اصفهان ( عراق عجم ) می باشد ، این کتاب تحفه العراقین نام گرفته که به معنای هدیه ای از دو عراق می باشد که یکی عراق عجم و دیگری عراق عرب است.

شرح نگارش :

خاقانی پس از تلاش بسیار برای قانع کردن خاقان اکبر برای دومین سفر خود به حج پس از زیارت حج به سیاحت پرداخته و از ایوان مدائن و طاق کسری دیدار می کند و قصیده ملی و کوبنده خود را می سراید در راه بازگشت ، خاقانی متوجه می شود که شاگرد برجسته اش مجیرالدین بیلقانی در نکوهش شهر اصفهان که در آن زمان به عراق عجم مشهور بود ، شعری سروده که باعث خشم مردم اصفهان گردیده و برای دلجویی و معذرت خواهی قبل از رسیدن به مقصد به سمت اصفهان حرکت می کند و در آنجا مدتی مانده و سپس راه آذربایجان را در پیش می گیرد لیکن در میانه راه در تبریز فوت کرده و در مقبره الشعرای تبریز یه خاک سپرده می شود .

ویژگی ها :

مهم ترین نکته قابل توجه درباره این کتاب آن است که این کتاب نخستین سفرنامه منظوم بوده که در بحر هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف سروده شده است .

نمونه ی شعر از دیباچه ی کتاب :

مائیم نظارگان غمناک زین حقّه سبز و مهره خاک
کین حقّه و مهره تا بجایند سرکیسه عمر می گشایند
وین طرفه که بر بساط دوران مهره ز من است حقّه گردان
وقت است که وقت در سرآید سیلاب عدم به سر در آید
وقت است که این دوازده برج درهم شکنند گوهر درج
گردون نمط پلنگ گیرد گیتی نفس نهنگ گیرد
از چرخ زدن بیفتد افلاک در رقص آید مفاصل خاک

در ستایش حضرت نبوی :

ای سبحه انبیا بیانت محراب ملایک آستانت
قارون شده از عطات عیسی هارون شده در سرات موسی
در حصن تو بهر تقویت را در مهد تو بهر تربیت را
ای خواجه صدر هزار خاقان خاقانی را غلام خود دان
ای حکم تو صیقلی نموده شمشیر زبان من زدوده
منشور امانتم تو دادی این تاج تو بر سرم نهادی
اماره من بدین امارت لوامه شد ار سر اشارت
با آنکه مراست این امیری سگبان تو باشم ار پذیری .

 

مختارنامه ی عطار نیشابوری

مختارنامه مجموعه رباعیات عطار نیشابوری بنابر شواهد موجود ، رباعى قالب شعرى اصيل فارسى به شمار مى‌رود كه در سده‌هاى ششم و هفتم بسيار رونق داشته و مجموعه رباعيات فراوانى در اين روزگار تدوين شده است . اين اثر رباعى‌هاى عطار را در بردارد و خود شاعر مقدمه‌اى به نثر بر آن نوشته و گفته است كه گروهى از دوستانش از او خواسته‌اند كه به دليل فراوان بودن شعرهاى ديوانش ، بهتر است گزيده‌اى از آن را بازبنويسد .

ساختار :

عطار به گفته خودش در مقدمه منثور مختارنامه ، شش هزار رباعى داشته كه حدود 2200 رباعى را در مختارنامه گرد آورده است . سنت رايج در تدوين مجموعه رباعيات چنان بود كه كتاب را بر پايه موضوع به چند باب بخش می‌كردند و در هر باب آن رباعى‌هايى را مى‌نوشتند كه با موضوع هم‌سو و پيوسته بود . عطار به دليل فراوانى رباعى‌هاى خود ، به‌رغم شاعران پيشين كه رباعى‌هايشان را در ديوان شعرشان مى‌آوردند ، آنها را در كتاب ويژه‌اى ( همين اثر ) گنجانده و بر پايه درون‌مايه ( مضمون ) آنها را تقسيم‌بندى كرده است .

در بيش‌تر قالب‌هاى شعر فارسى، همواره صورت ( فرم ) بر تجربه شاعرانه مقدم است ، اما در رباعى ، لحظه و تجربه شعرى بر صورت پيشى مى‌گيرد و به همين دليل لحظه‌ها و تجربه‌هاى روحى عطار در مختارنامه بيش‌تر و گوناگون‌تر داز ديگر آثار اوست . البته نمونه‌هاى استثنايى نيز در آنها هست كه حرف‌هاى سست و در معيار ذوقى اين روزگار ، خنده‌دار و مبتذل مى‌نمايد . جز اينها ، ديگر رباعى‌هاى عطار از توفيق هنرى لازم برخوردارند .

درون‌مايه :

گوناگونى درون‌مايه و گستره دامنه رباعيات عطار، شگفتنى‌برانگيز است . شايد كسانى مانند اوحدالدين کرمانى ( سده ی هفتم ) و سحابى استرآبادى ( سده ی دهم ) يا بيدل دهلوى ( سده دوازدهم ) به اندازه او رباعى سروده باشند ، اما يك دهم رباعيات آنان به خوبى رباعى‌هاى عطار در مختارنامه نيست .

جغرافياى كتاب :

الف) پيشينه :

نخستين مجموعه رباعى را به على بن حسن ابى طيب باخرزى ، مؤلف دميه القصر و عصره علماء اهل العصر ( م 468 ) نسبت داده‌اند . او مجموعه‌اى رباعى به نام طرب‌خانه داشته كه عوفى مؤلف لباب‌الالباب آن را در كتابخانه سرپل بخارا ديده و از اين باخرزى چهار رباعى در كتاب نُزهَة المجالس آمده است . او در كتاب مشهورش دميه القصر نيز اشعارى به زبان عربى بر وزن و سياق رباعى از شاعران ايرانى نقل مى‌كند . گزيده‌اى با نام مجمع الرباعيات ( پيش از 558 قمرى ) در آنكارا به دست شخصى به نام ابوحنيفه عبدالكريم بن ابوبكر نوشته شد كه بخشى از آن فهرست باب‌ها و شمارى رباعى در مجموعه‌اى خطى در كتابخانه حالت افندى در استانبول موجود است .

شايد عطار نيشابورى نيز بر اثر همين سنت عصرى از شش هزار رباعى خود ، تنها 2279 رباعى را در پنجاه باب تنظيم كرده و نام مختارنامه بر آن نهاده باشد. پس از عطار رباعيات اوحدالدين کرمانى ( م 635 ق ) در دوازده باب تنظيم شده است . هم‌چنين در قرن هفتم نُزهَه المجالس وجود دارد كه آن را جمال خليل شروانى در سال‌هاى ( 690 - 650 ق ) نوشت . او در اين كتاب 4139 رباعى از سيصد شاعر فارسى تا سده ی هفتم هجرى گرد آورده است . نزهه المجالس هفده باب و 96 موضوع دارد كه از ديد شكل تنظيم كتاب و عنوان باب‌ها به مختارنامه مى‌ماند .

ب) نسخه‌شناسى :

استاد كدكنى مى‌گويد در آغاز قصد داشته است كه از دو هزار رباعى عطار ، دويست يا سيصد تا را برگزيند و چاپ كند ، اما به دليل اينكه گذشتگان اين متن را در هشت سده پاس داشته‌اند و از اين‌رو ، كه اين متن سندى مهم در ادبيات فارسى به شمار مى‌رود ، آن را بدان شكل منتشر كرده است . وى مى‌گويد اين اثر به خيام‌شناسى نيز كمك مى‌كند ؛ زيرا بسيارى از شهيرترين و زيباترين رباعى‌هايى كه به نام خيام آوازه‌اى دارند ، بر پايه نسخه‌هاى كهن مختارنامه ، از آن عطارند و انتساب آنها به خيام دست كم دو سده پس از نوشته شدن نسخه‌هاى متن اين كتاب صورت پذيرفته است .

قصه ی هفت کلاغان

« قصه ی ‌هفت‌کلاغون » داستان پدر و مادری است که هفت پسر دارند و بعد از این هفت پسر صاحب دختری می‌شوند که خیلی کوچک و ریزه میزه است و به همین دلیل در این کتاب به او می‌گویند ریزه .
 
پدر و مادر ریزه فکر می‌کنند بس که ریزه نحیف است همین حالا که به دنیا آمده خدا او را پیش خودش می‌برد و به همین دلیل پدر به پسرانش می‌گوید بروید از لب چشمه آب بیاورید تا ریزه را قبل از این‌که خدا او را ببرد بشوییم :
 
« نخیر ! این بچه موندنی نیست . اینو خدا داده که بعد همین‌طور پاک و بی‌گناه ببرده پیش خودش تا روزه قیامت در بهشتو به روی پدر و مادرش واکنه .
 
این بود که فکر کردند بهتر است همان دقیقه بچه را بشویند که با تن کثیف به بهشت نرود . »
 
در ادامه این داستان خواندنی هفت برادر وقتی به لب چشمه می‌روند تا آب بیاورند آن‌قدر همدیگر را هُل می‌دهند که عین هفت کوزه زمین می‌خورند و خرد می‌شوند و هر تکه سفال به گوشه‌ای می‌رود . پدر خانواده که از این تأخیر عصبانی می‌شود رو به زنش می‌گوید :
 
«می‌شنوی تو رو به خدا ؟ دارن این هفت تا پسر شرم و حیا ؟ می‌بینی تو رو به خدا ؟ به جایی که جون فدا کنن دس زیر بال ما کنن ، مث یه دسته کلاغ به هم افتادن و غارغار می‌کنن . مثلاً لعنتیا کار می‌کنن ! »
 
آن‌وقت از پنجره به بیرون خم شد و از ته دل فریاد زد : عاقتون کردم که عاق شین ، هفت تا کلاغ سیاه شین ! »
 


در همان لحظه مرغ آمین در گذر بود و هفت تا بچه هفت تا کلاغ سیاه می‌شوند : « مرغ آمین در راه بود و آمین گفت . پسرها دور خودشان چرخی زدند و پوست انداختند . پدر از بس خشمناک بود نفهمید چه گفت و چه خواست . همین‌قدر دید که ناگهان از کنار چشمه هفت تا کلاغ به هوا پرکشیدند ، سه بار دور رودخانه گشتند ، رفتند طرف کوه و از چشم پدر ناپدید شدند . »
 
ریزه بزرگ و خوشگل می‌شود اما به همان دلیل که از بچگی به او می‌گفتند ریزه حالا هم که دختر بزرگی و خوشگلی شده اسم ریزه رویش مانده . او گهگاه با چشم‌های گریان پدر و مادرش روبه‌رو می‌شود و به راز هفت برادرانش پی می‌برد . از زنی در راه نشانی هفت برادرش را می‌گیرد که در قله کوه سنگ بلور کلبه دارند . آن‌ها روزها به شکل کلاغ درمی‌آیند و همزمان با غروب آفتاب در قله کوه به شکل اولشان بازمی‌گردند .
 
ریزه چهارپایه‌ای از مادرش می‌گیرد و مادر فکر می‌کند که در میان راه شاید به کارش بیاید . پاپوشی به پا می‌کند تا از سنگ‌ها سُر نخود . سنگ‌های کوهی که ریزه هرچه‌قدر هم محکم آن‌ها را بگیرد باز هم سُر می‌خورد و می افتد زمین . ریزه به دامنه کوه سنگ بلور می‌رسد . با دست و پای زخمی و ناخن‌های شکسته از کوه بالا می‌رود تا به کلبه برادرشان می‌رسد . کلیدی را که از زال گرفته توی قفل می‌اندازد و در را باز می‌کند . کلاغ‌هایی که به قامت انسان درآمده‌اند به کلبه برمی‌گردند و متوجه حضور غریبه‌ای در خانه می‌شوند :
 
«برادر اولی با کنجکاوی دور اتاق را نگاهی کرد و گفت : نون و پنیر و پونه یکی اومده تو خونه . ما که درو بسته بودیم حالا فقط کلونه !
دومی گفت : نون و پنیر و پسته دم تنور نشسته ، چارپایه دم در بود نه دم تنور این‌ور بود .
سوم گفت : نون و پنیر و تلخون دس برده تو کماجدون از بس شتاب داشته درشو به جاش نذاشته !
چهارمی گفت : نون و پنیر تازه گوشه سفره وازه ، کلوچه رو می‌بریده ما رو که دیده دویده .
پنجمی گفت : نون و پنیر نخودچی تموم اینا هیچی ! نه ریحون و نه تلخون نه سفره نه کماجدون ته کوزه رو ببینین این فیروزه رو ببینین !
ششمی گفت : بخته که تو خونه ماس
خواهرمونه که اینجاس
نشونیشم تو کوزه‌س
انگشتر فیروزه‌س »
 
ریزه از شنیدن صدای برادرهاهاش می‌گوید : « نون و پنیر و کاهو ، ریزه کجاس؟ تو تاپو » این را می‌گوید و از تاو جست می‌زن بیرون. به بردارهاش می‌گوید که تا قبل از طلوع آفتاب باید خود را به چشمه کنار خانه‌شان برسانند و جرعه‌ای از آن آب بخورند تا همزمان با طلوع آفتاب دیگر کلاغ نشوند . ریزه راه را بلد است و بردارها را در دل تاریکی و ظلمت به سر چشمه می‌رساند. برادرها به خانه برمی‌گردند و شادی به چشم پدر و مادر می‌نشیند .
 
کتاب با این جمله‌ها پایان می‌یابد : « خب ، دیگر معلوم است که پدر و مادر از دیدن پسرها و دختر کوچولو خودشان چه‌قدر ذوق کردند و چه‌قدر شاد شدند ! اما پدرشان از این‌که با یک خم بی‌جا آن‌طور باعث دربه‌دری بچه‌ها شده بود تا آخر عمر شرمسار و پشیمان ماند که ماند که ماند ... »
 

ضرب المثل شریک دزد و رفیق قافله

ضرب المثل شریک دزد و رفیق قافله

 

 ضرب المثل شریک دزد و رفیق قافله در مورد اشخاصی به کار می‌رود که با طرفین دعوا زدوبند داشته باشند . داستان این ضرب المثل به شرح زیر است :

روزی روزگاری ، در دوره‌ای که مردم برای تجارت و رفت و آمد بین شهرها و کشورها از حیواناتی مثل شتر استفاده می‌کردند . خطر غارت اموالشان توسط راهزنان زیاد بود . این گروهها در کمینگاه‌هایی در مسیر کاروانیان مخفی می‌شدند و در یک وقت مناسب بر سر راه کاروان‌های تجاری قرار می‌گرفتند و تمامی اموال آنها را غارت می‌کردند . اگر کاروانیان مقاومت می‌کردند و به دستورات آنها گوش نمی‌کردند ممکن بود حتی آنها را بکُشند غارتگران اموال دزدی شده را بین خود و همدستانشان تقسیم می‌کردند و پولی به دست می‌آوردند .

یک روز کاروانی متشکل از چند تاجر از شهری به قصد تجارت حرکت کردند و با خود اجناسی که در شهرشان تولید شده بود می‌بردند تا در شهر دیگری بفروشند و اجناسی که لازم دارند از آن شهر بخرند و بیاورند آنها می‌خواستند با این خرید و فروش سود کنند . در میان این تجار ، تاجر جوانی هم بود که برای اولین بار قصد سفر برای تجارت را داشت ، او تا آن موقع غارتگران را که به کاروانیان حمله می‌کردند ندیده بود . ولی با حرف‌هایی که از همسفرانش شنیده بود به شدت از اینکه توسط غارتگران غافلگیر شود ، اموالش به سرقت رود و حتی به خودش حمله شود می‌ترسید .

ولی با همه شنیده‌هایش نمی‌توانست از سودی که با این خرید و فروش نصیبش می‌شد چشم بپوشاند چند روزی کاروان به آسودگی حرکت کرد . تا اینکه به جاده‌ای کوهستانی و پرپیچ و خم رسید . در جاده‌های کوهستانی به خاطر اینکه کمین‌گاه‌های بیشتری وجود داشت احتمال غافلگیر شدن توسط راهزنان بیشتر بود . با رسیدن به این مسیر ترس و دلشوره‌ی جوان تاجر هم بیشتر شد .

غروب بود که به پایین جاده‌ی کوهستانی رسیدند . کاروانیان تصمیم گرفتند شب را آنجا استراحت کنند تا فردا صبح زود با انرژی و توان بیشتری از پیچ و خم آن عبور کنند . آنها بارهایشان را از اسب و حیوانات دیگر پایین آوردند تا حیوان هم استراحتی کند . چون احتمال حضور راهزنان در آن جاده زیاد بود ، تجار تصمیم گرفتند کالاهای ارزشمندشان را پنهان کنند تا اگر نیمه شب در خواب مورد حمله‌ی غارتگران قرار گرفتند تمام اموالشان را از دست ندهند .

با تاریک شدن هوا تجار شروع به پنهان کردن کالاهای ارزشمندشان در اطراف محل اقامتشان کردند . هرکس مشغول کار خودش بود و حواسش به دیگری نبود . تاجر جوان که خیلی می‌ترسید اموالش را ببرد فکری به ذهنش رسید و تصمیم گرفت به جای اینکه اموالش را پنهان کند ، گشتی در کوهستان بزند و غارتگران را پیدا کند و با آنها صحبت کند . همین کار را هم کرد. به مخفی گاه آنها رفت و به رئیس آنها گفت آمده‌ام معامله‌ای با هم بکنیم . دزد گفت : گوش می‌کنم .

تاجر جوان گفت : ما یک کاروان تجاری هستیم که در پایین کوهپایه اطراق کردیم تا شب را در آنجا استراحت کنیم . دزد گفت : این را که خودم می‌دانم . از معامله‌ات بگو . جوان گفت : من می‌دانم که شما امشب یا فردا صبح به ما حمله می‌کنید . من جوان هستم و این اولین باری است که به قصد تجارت سفر می‌کنم همه‌ی دارایی‌ام را هم با خود آورده‌ام ، اگر شما اجناس مرا بدزدید من شکست بزرگی می‌خورم .

ولی همراهانم همه از تجار بزرگ شهر هستند آنها امشب از ترس حمله‌ی غافلگیرانه شما همه‌ی اموال و اجناس با ارزششان را پنهان کردند . من می‌روم جای اموال پنهان شده آنها را علامت می‌زنم شما نیمه شب به ما حمله کنید و آنها را بردارید . دزد گفت : خوب در ازاء این اطلاعات از ما چه می‌خواهی ؟ تاجر جوان گفت : می خواهم اموال من را دست نزنید و اینکه من هم مثل یکی از افراد گروه شما از تقسیم اموال دزدیده شده یک سهم داشته باشم .

راهزن گفت : صبر کن باید با دوستانم مشورت کنم . آنها گفتند : خوب ، خیلی راحت بدون درگیری و خونریزی اموال این کاروان را غارت می‌کنیم و یک سهم هم به این تاجر جوان می‌دهیم . راهزن نتیجه‌ی مشورت با گروهش را به تاجر خبر داد و جوان با شادی رفت .

جوان به سراغ همراهانش رفت و جای تک تک اموالشان را پیدا کرد ، حتی به برخی در پنهان کردن اموالشان کمک کرد ولی خودش خونسرد روکشی روی اموالش انداخت و کنار آنها خوابید .

نیمه‌ی شب گذشته بود و نزدیک صبح بود که گروه راهزنان از فرصت استفاده کردند موقعی که کاروانیان خواب بودند به آنها نزدیک شدند و جاهایی که علامت گذاری شده بود گشتند اموال را برداشتند و بردند آنها تقریباً اموال همه‌ی تجار را بردند .

تاجر جوان که بیدار شد همراهانش هنوز خواب بودند . سریع خود را به کمینگاه راهزنان رساند ، سهم خود را گرفت و به سرعت پایین آمد و آنها را میان اموالش پنهان کرد . تجار دیگر کم کم بیدار شدند و خبردار شدند که دیشب غارتگران به آنها حمله کردند و اموال پنهان شده‌شان را برده‌اند .

در نهایت کاروانیان به راه افتادند . در طول مسیر همه از بلایی که بر سر اموالشان آمده بود ، ناله می‌کردند . تاجر جوان گفت : شما من را عصبانی می‌کنید همه‌اش ناله می‌کنید . من حوصله شما را ندارم من سریع‌تر می‌روم به شهر بعدی شما را در کاروانسرای شهر می‌بینم . تاجر جوان به سرعت خود را به شهر بعدی رساند و اموالی که سهمش از غارت راهزنان بود را به بازار برد و فروخت .

چند ساعت بعد کاروانیان به شهر رسیدند بعضی از تجار که قبلاً به آن شهر آمده بودند و در بازار شناخته شده بودند . آمدند تا سری به بازار بزنند و ببینند چه طوری می‌شود پولی به دست آورند که بتوانند به شهر خودشان بازگردند .

یکی از این تجار وارد حجره‌ی یکی از دوستانش شد تا از او کمک بگیرد . همین طور که نشسته بود و از بلایی که بر سر او و همراهانش آمده بود تعریف می‌کرد. یک لحظه چشمش به پارچه‌ها و ظروف خودش که دیشب پنهان کرده بود و توسط غارتگران دزدیده شده بود افتاد . رو کرد به دوستش و گفت : این پارچه‌ها و ظروف را از کجا خریدی ؟ مرد حجره دار گفت : جوانی غریبه امروز صبح آورد ، قیمت خوبی پیشنهاد کرد من هم خریدم . تاجر که دیشب متوجه غیبت همراه جوانش شده بود و رفتار امروز جوان هم برایش عجیب بود . گفت : اگر دوباره او را ببینی می‌شناسی ؟ حجره‌دار گفت : بله امروز صبح او را دیدم .

تاجر به کاروانسرا بازگشت و ماجرا را برای تجار دیگر تعریف کرد . آنها تصمیم گرفتند همه با هم نزد قاضی شهر روند و از تاجر جوان به خاطر خیانتی که کرده شکایت کنند . قاضی دستور داد او را دستگیر کنند . سپس دادگاه او را محکوم به پرداخت غرامت به تک تک همراهانش کرد . تا تو باشی شریک دزد و رفیق قافله نشوی .

جوان که چاره‌ای نداشت مجبور شد تمام اموال و اجناس خودش را بفروشد تا بتواند غرامت را پرداخت کند و از زندان رفتن نجات پیدا کند .

ضرب المثل موش و قالب پنیر

ضرب المثل موش و قالب پنیر

داستان ضرب المثل :

روزی روزگاری ، دو موش زرنگ و بازیگوش با یکدیگر در یک انباری بزرگ زندگی می کردند . آنها هرکدام برای خود در گوشه ای از این انبار لانه ای ساخته بودند . در این انبار یک گربه ی پیر و یک سگ نگهبان هم زندگی می کردند . این دو موش هر روز صبح با هم به دنبال غذا می رفتند و هرکدام برای خود غذایی پیدا می کردند به لانه می آوردند و می خوردند . و در پایان روز با یکدیگر می نشستند و اتفاقاتی را که در آن روز برایشان رخ داده بود تعریف می کردند و می خندیدند .

گربه که خیلی پیر ، تنبل ، و خواب آلود بود از این همه جنب و جوش و تلاش موش ها عصبانی بود و آرزو می کرد که جوان بود و توان داشت تا جستی بزند آنها را بگیرد و بخورد تا هم یک شکم سیر غذا خورده باشد و هم اینکه از صدای بازی و خنده ی موش ها برای همیشه راحت شود ولی هیچ گاه به آرزوی خود نمی رسید .

یک روز که هر دو موش به دنبال غذا می گشتند ، بوی مطبوعی به مشام آنها رسید هر دو موش به طرف بو کشیده شدند ، بله بوی پنیر بود هر دو با هم به قالب پنیر رسیدند و خواستند که آن را بردارند . این موش می گفت من زودتر رسیدم این قالب پنیر مال من است . آن یکی موش می گفت من زودتر رسیدم این قالب پنیر مال من است .

کم کم داشت دعوایشان می شد ، اما تصمیم گرفتند به جای دعوا کردن مثل دو تا دوست واقعی پنیر را به دو قسمت مساوی تقسیم کنند تا هر دو از پنیر استفاده کنند ، موشها برای اینکه اختلافی بینشان پیش نیاید پیش سگ نگهبان انبار رفتند ، سگ خواب بود ، چون تمام شب را بیدار بود . و از انبار نگهبانی کرده بود ، هرچه صدایش کردند جواب نداد . آنها از سگ که ناامید شدند به سراغ گربه رفتند تا مثل یک قاضی عادل و با انصاف قالب پنیر را بین دو موش تقسیم کند تا هیچ گونه اختلاف و مشکلی پیش نیاید .

گربه که در حال چرت زدن بود با دیدن موشها بیدار شد و موش ها ماجرا را برای گربه تعریف کردند . گربه که دوست داشت به نحوی خودش صاحب پنیر شود و یک قالب پنیر را بخورد ، گفت : باید ترازویی درست کنیم. یک پرتقال بیاورید . موش ها یک پرتقال آوردند گربه آن را نصف کرد ، داخل آن را خارج کرد و با کمک یک تکه چوب و کمی نخ توانست یک ترازو با دو کفه درست کند . سپس قالب پنیر را به دو قسمت نامساوی تقسیم کرد و در داخل ترازو گذاشت یک کفه سنگین تر از کفه ی دیگر بود .

تکه ای از کفه سنگین تر برید و خورد تا مساوی شود. این بار کفه ی دیگر سنگین تر شد ، دوباره تکه ای از این کفه کند تا برابر شود ولی باز طرف دیگر سنگین تر شد و دوباره از پنیر کَند و خورد تا جایی که فقط در یکی از کفه های ترازو مقدار کمی پنیر ماند . درنهایت گربه آخرین تکه ی پنیر را در دهان خودش گذاشت و گفت : این هم حق الزحمه ی من ، موش ها که در تمام این مدت سکوت کرده و کارهای گربه را نگاه می کردند با عصبانیت یکدیگر را نگاه کردند و فهمیدند که با سادگی خودشان باعث شدند کلاهی بزرگ بر سرشان رود .

 

کاربرد ضرب المثل :

ضرب المثل حکایت موش و قالب پنیر کنایه از فردی است که در داوریها همیشه نفع خودش را در نظر می گیرد .

الهی‌نامه ی عطار نیشابوری

الهی‌نامه از سروده‌های عطار نیشابوری و از شاهکارهای ادب پارسی به‌شمار می‌رود که بر وزن مثنوی « خسرو و شیرین » نظامی گنجوی سروده شده‌است . عطار ، در این اثر به بازگویی مقاصد اهل تصوف می‌پردازد و همچون صوفیان به جای برهان ( استدلال منطقی ) ، از تمثیل بهره می‌گیرد .

 
  
  
  
  
  

دو مثنوی عارفانه «الهی‌نامه» و «منطق الطیر» را برای راهنمایی سالکانِ طریقت معرفت سرود و در سده ششم هجری آنها را با شگردی سمبولیک ، طرح‌ریزی کرد و به حکایات و تمثیلات آراست تا بتواند راهروان مکتب عرفان را به آسانی یاری و هدایت کند تا در ریاضت و کوشش معنوی خویش برای کشتن نفس اماره توفیق و به شناخت حقیقت و درک معنویت و کیفیت هستی دست یابند . عطار الهی‌نامه را در اواخر عمرش نگاشته‌است .

ساختار :

قالب این اثر ، مثنوی است و حدود هفت‌هزار بیت دارد و افزون بر شیوایی درون‌مایه ، از ترتیب زیبایی برخوردار است و با مقدمه‌ای آغاز می‌شود که مناجات و نعت پیامبر و مدح خلفا و تحسین نفس ناطقه را در بر می‌گیرد و شش فصل مهم و ۲۲ مقاله و یک خاتمه دارد .

ترجمه :

الهی‌نامه توسط آیانو ساساکی (AYANO SASAKI) ایران‌شناس و رئیس بخش فارسی دانشگاه مطالعات خارجی توکیو با حمایت رایزنی فرهنگی سفارت ایران در توکیو بر اساس تصحیح و تعلیقات محمد رضا شفیعی کدکنی به زبان ژاپنی ترجمه و به چاپ رسید .

داستان : با همه بله ، با ما هم بله

یکی بود، یکی نبود بازرگانی بود که بعد از سال ها کسب و کار و تجارت ، دچار مشکل شده بود . هر چه می خرید ، ارزان می شد ، هر چه می فروخت و از چنگش در می آمد ، یکباره گران می شد .

بازرگان بیچاره کم کم سرمایه و ثروتش را به خاطر بدی اوضاع کسب و کار ، از دست داد .

بازرگان ، برای این که در دکانش باز باشد و به این امید که بخت به او رو کند ، سراغ بازرگان های دیگر رفت و از هر کدام مقداری جنس نسیه خرید به همه بدهکار شد ، اما دکانش رونقی پیدا کرد .

دوباره مشتری ها به سراغش آمدند و از او جنس خریدند ، ولی وقتی بازرگان به حساب و کتابش رسیدگی کرد ، فهمید که مثل گذشته بخت با او یار نبوده و ضرر کرده است . ضرر پشت ضرر ، و کار به جایی رسید که بازرگان بیچاره آه در بساط نداشت که با ناله سودا کند و به تعداد زیادی از تاجران شهر هم بدهکار بود .

تاجرانی که از بازرگان ورشکسته پول طلب داشتند ، چند باری برای گرفتن پولشان پیش او رفتند ، اما او هر بار از وضع بد مالیش نالید و چیزی به آن ها نداد .

طلب کارها پیش قاضی شهر رفتند و از او شکایت کردند . خبر به گوش بازرگان ورشکسته رسید . فهمید که به زودی قاضی او را احضار می کند و اگر پول طلبکارها را نپردازد ، به زندانش می اندازد بازرگان ورشکسته به هر دری زد تا خود را از آن گرفتاری نجات دهد . بالاخره گذر او به در خانه ی یکی از طلبکارهایش افتاد که کمتر از بقیه به دنبال گرفتن طلبش می آمد .

بازرگان بیچاره از سیر تا پیاز خرید و فروش و ضرر و زیان و گرفتاری هایش را برای او تعریف کرد و گفت : « حالا درمانده شده ام و نمی دانم چه کنم . »

 

طلبکار فکری کرد و گفت : « راهی به تو یاد می دهم که دل قاضی برای تو بسوزد و تو را به زندان نیندازد و بقیه ی طلبکارها هم دست از سرت بردارند . اما یاد دادن این راه ، شرطی دارد . »

بازرگان ورشکسته که دلش می خواست به هر راهی که شده از آن گرفتاری نجات پیدا کند ، فوری گفت : « راه حل مشکلاتم را بگو، هر شرطی داشته باشی قبول می کنم . »

طلبکار گفت : « تو به فکر نجات خودت هستی ، اما من هم به این فکرم که پولی را که از تو طلب دارم بگیرم . با دیگران هم کاری ندارم . شرط من این است که بعد از نجات از دست طلبکارهای دیگر ، مبلغی را که از تو می خواهم بدون کم و کسر ، یک جا به من بپردازی . »

بازرگان ورشکسته قبول کرد .

طلبکار گفت : « وقتی رفتی پیش قاضی ، هر چه به تو گفتند ، تو فقط بگو : بله ، اگر طلبکارهایت به تو ناسزا هم گفتند ، تو فقط به آن ها بگو بله . قاضی هم هر سوالی از تو کرد ، جوابی جز بله به او نده . »

بازرگان ورشکسته، قبول کرد طلبکار یک بار دیگر شرطش را یادآوری کرد و گفت : « اگر در این محاکمه محکومت نکردند و دست از سرت برداشتند ، یادت باشد که باید تمام مبلغی را که از تو طلبکارم ، یک جا به من پس بدهی . »

چند روز بعد ، قاضی دستور داد که بازرگان ورشکسته را به حضورش بیاورند . طلبکارهای او توی دادگاه جمع شده بودند و هر کس چیزی می گفت . قاضی به بازرگان گفت : « قبول داری که به این آدم ها بدهکاری ؟ »

بازرگان گفت : « بله »

قاضی گفت : « پس چرا بدهکاریت را نمی دهی ؟ »

بازرگان گفت : « بله »

قاضی گفت : « آن همه پول و اجناسی را که از این همکارانت گرفته ای چه کرده ا ی ؟ »

بازرگان گفت : « بله »

قاضی عصبانی شد و گفت : « بله و زهرمار ! چرا جواب سوال هایم را نمی دهی ؟ »

بازرگان باز هم گفت : « بله »

آن روز هر که هر چه از او پرسید ، فقط « بله » می شنید .

- پول ما را می دهی یا نه ؟

- بله !

- قصد داری همه ی پول ها را بالا بکشی ؟

- بله !

- بله و بلا ! این چه طرز حرف زدنی است ؟

- بله .

قاضی که شاهد ماجرا بود طلبکارها را ساکت کرد و گفت : « این بیچاره دیوانه شده است . فشار گرفتاری و فرار همیشگی از دست طلبکارها دیوانه اش کرده است . آدم دیوانه را هم که نمی شود محاکمه کرد یا به زندان انداخت . دست از سر این بیچاره بر دارید و بروید سرکسب و کار خودتان . »

طلبکارها ، دست از پا درازتر از پیش قاضی برگشتند . بازرگان ورشکسته هم « بله ، بله » گویان از دادگاه خارج شد .

خیلی خوشحال بود از این بهتر نمی شد .

 

چند روز بعد از این ماجراو، طلبکاری که راه چاره ی مشکل را به بازرگان یاد داده بود ، رفت در خانه ی بازرگان و سلام و علیکی کرد و پرسید : « حالت خوب است ؟ »

- بله .

- دیدی که نقشه ی من گرفت و تو نجات پیدا کردی ؟

- بله .

- خوب ، حالا وقت آن شده که به قولی که داده ای وفا کنی و تمام پولی را  که به من بدهکاری ، بپردازی .

- بله !

- کی پول مرا می دهی ؟

- بله !

- اصلاً قرارمان این بود که خودت پول مرا بیاوری !

- بله !

- چرا ایستاده ای ؟ برو پول های مرا بیاور و بدهکاریت را بده .

- بله !

- دیوانه شده ای ؟ بله بله که برای من پول نمی شود !

- بله !

هر چه که طلبکار می گفت ، جوابی جز بله نمی شنید طلبکار فهمید که بازرگان قصد ندارد بدهکاریش را بدهد و نمی خواهد به قولی که داده بود ، عمل کند . با ناامیدی رو کرد به بازرگان و گفت : « بله ، بله ، با همه بله ، با ما هم بله ؟ »

و بازرگان باز هم گفت : « بله ! »

این ضرب المثل را حالا درباره ی کسی به کار می برند که با او محبت و لطف زیادی کرده باشند ، اما او احترام محبت کننده را نگاه ندارد و حق ناشناسی کند .

قصیده ی شماره ی ۱

قصیده ی شماره ی ۱

 

 

سعدی » مواعظ » قصاید

 

شکر و سپاس و منت و عزت خدای را

پروردگار خلق و خداوند کبریا

دادار غیب دان و نگهدار آسمان

رزاق بنده‌پرور و خلاق رهنما

اقرار می‌کند دو جهان بر یگانگیش

یکتا و پشت عالمیان بر درش دو تا

گوهر ز سنگ خاره کند ، لؤلؤ از صدف

فرزند آدم از گل و برگ گل از گیا

سبحان من یمیت و یحیی و لااله

الا هوالذی خلق الارض والسما

باری ، ز سنگ ، چشمهٔ آب آورد پدید

باری از آب چشمه کند سنگ در شتا

گاهی به صنع ماشطه ، بر روی خوب روز

گلگونه ی شفق کند و سرمه ی دجا

دریای لطف اوست و گر نه سحاب کیست

تا بر زمین مشرق و مغرب کند سخا

انشاتنا بلطفک یا صانعَ الوجود

فاغفرلنا بفضلک یا سامعَ الدعا

ارباب شوق در طلبت بی‌دلند و هوش

اصحاب فهم در صفتت بی‌سرند و پا

شبهای دوستان تو را انعم‌الصباح

وآن شب که بی تو روز کنند اظلِم المسا

یاد تو روح‌پرور و وصف تو دلفریب

نام تو غم‌زدای و کلام تو دلربا

بی‌سکه ی قبول تو ، ضرب عمل دغل

بی‌خاتم رضای تو ، سعی امل هبا

جایی که تیغ قهر برآرد مهابتت

ویران کند به سیل عرم جنت سبا

شاهان بر آستان جلالت نهاده سر

گردنکشان مطاوع و کیخسروان گدا

گر جمله را عذاب کنی یا عطا دهی

کس را مجال آن نه که آن چون و این چرا

در کمترین صنع تو مدهوش مانده‌ایم

ما خود کجا و وصف خداوند آن کجا ؟

خود دست و پای فهم و بلاغت کجا رسد

تا در بحار وصف جلالت کند شنا ؟

گاهی سموم قهر تو، همدست با خزان

گاهی نسیم لطف تو ، همراه با صبا

خواهندگان درگه بخشایش تواند

سلطان در سرادق و درویش در عبا

آن دست بر تضرع و این روی بر زمین

آن چشم بر اشارت و این گوش بر ندا

مردان راهت از نظر خلق در حجاب

شب در لباس معرفت و روز در قبا

فرخنده طالعی که کنی یاد او به خیر

برگشته دولتی که فرامش کند تو را

چندین هزار سکه ی پیغمبری زده

اول به نام آدم و آخر به مصطفی

الهامش از جلیل و پیامش ز جبرئیل

رایش نه از طبیعت و نطقش نه از هوی

در نعت او زبان فصاحت که را رسد ؟

خود پیش آفتاب چه پرتو دهد سها ؟

دانی که در بیان اذا الشمس کورت

معنی چه گفته‌اند بزرگان پارسا ؟

یعنی وجود خواجه سر از خاک بر کند

خورشید و ماه را نبود آن زمان ضیا

ای برترین مقام ملائک بر آسمان

با منصب تو زیرترین پایه ی علا

شعر آورم به حضرت عالیت زینهار

با وحی آسمان چه زند سحر مفتری ؟

یارب به دست او که قمر زآن دو نیم شد

تسبیح گفت در کف میمون او حصا

کافتادگان شهوت نفسیم دست گیر

ارفق بمن تجاوز واغفر لمن عصا

تریاق در دهان رسول آفریده حق

صدیق را چه غم بود از زهر جانگزا ؟

ای یار غار سید و صدیق نامور

مجموعه ی فضائل و گنجینه ی صفا

مردان قدم به صحبت یاران نهاده‌اند

لیکن نه همچنان که تو در کام اژدها

یار آن بود که مال و تن و جان فدا کند

تا در سبیل دوست به پایان برد وفا

دیگر عمر که لایق پیغمبری بدی

گر خواجه ی رسل نبدی ختم انبیا

سالار خیل خانهٔ دین صاحب رسول

سردفتر خدای پرستان بی‌ریا

دیوی که خلق عالمش از دست عاجزند

عاجز در آن که چون شود از دست وی رها ؟

دیگر جمال سیرت عثمان که بر نکرد

در پیش روی دشمن قاتل سر از حیا

آن شرط مهربانی و تحقیق دوستیست

کز بهر دوستان بری از دشمنان جفا

خاصان حق همیشه بلیت کشیده‌اند

هم بیشتر عنایت و هم بیشتر عنا

کس را چه زور و زهره که وصف علی کند

جبار در مناقب او گفته هل اتی

زورآزمای قلعهٔ خیبر که بند او

در یکدگر شکست به بازوی لافتی

مردی که در مصاف ، زره پیش بسته بود

تا پیش دشمنان ندهد پشت بر غزا

شیر خدای و صفدر میدان و بحر جود

جانبخش در نماز و جهانسوز در وغا

دیباچه ی مروت و سلطان معرفت

لشکر کش فتوت و سردار اتقیا

فردا که هر کسی به شفیعی زنند دست

ماییم و دست و دامن معصوم مرتضی

پیغمبر، آفتاب منیر است در جهان

وینان ستارگان بزرگند و مقتدا

یارب به نسل طاهر اولاد فاطمه

یارب به خون پاک شهیدان کربلا

یارب به صدق سینه ی پیران راستگوی

یارب به آب دیده ی مردان آشنا

دلهای خسته را به کرم مرهمی فرست

ای نام اعظمت در گنجینهٔ شفا

گر خلق تکیه بر عمل خویش کرده‌اند

ما را بس است رحمت و فضل تو متکا

یارب خلاف امر تو بسیار کرده‌ایم

و امید بسته از کرمت عفو مامضی

چشم گناهکار بود بر خطای خویش

ما را ز غایت کرمت چشم در عطا

یارب به لطف خویش گناهان ما بپوش

روزی که رازها فتد از پرده برملا

همواره از تو لطف و خداوندی آمده‌ست

وز ما چنان که در خور ما فعل ناسزا

عدل است اگر عقوبت ما بی‌گنه کنی

لطف است اگر کشی قلم عفو بر خطا

گر تقویت کنی ز ملک بگذرد بشر

ور تربیت کنی به ثریا رسد ثری

دلهای دوستان تو خون می‌شود ز خوف

باز از کمال لطف تو دل می‌دهد رجا

یارب قبول کن به بزرگی و فضل خویش

کآن را که رد کنی نبود هیچ ملتجا

ما را تو دست گیر و حوالت مکن به کس

الا الیک حاجت درماندگان فلا

ما بندگان حاجتمندیم و تو کریم

حاجت همیشه پیش کریمان بود روا

کردی تو آنچه شرط خداوندی تو بود

ما در خور تو هیچ نکردیم ربنا

سهل است اگر به چشم عنایت نظر کنی

اصلاح قلب را چه محل پیش کیمیا ؟

اولیتر آن که هم تو بگیری به لطف خویش

دستی، و گر نه هیچ نیاید ز دست ما

کاری به منتها نرسانیده در طلب

بردیم روزگار گرامی به منتها

فی‌الجمله دستهای تهی بر تو داشتیم

خود دست جز تهی نتوان داشت بر خدا

یا دولتاه اگر به عنایت کنی نظر

واخجلتاه اگر به عقوبت دهد جزا

ای یار جهد کن که چو مردان قدم زنی

ور پای بسته‌ای به دعا دست برگشا

پیدا بود که بنده به کوشش کجا رسد

بالای هر سری قلمی رفته از قضا

کس را به خیر و طاعت خویش اعتماد نیست

آن بی‌بصر بود که کند تکیه بر عصا

تا روز اولت چه نبشته‌ست بر جبین

زیرا که در ازل سعدااند و اشقیا

گر بر وجود عاشق صادق نهند تیغ

گوید بکش که مال سبیل است و جان فدا

ما را به نوشداروی دشمن امید نیست

وز دست دوست گر همه زهر است مرحبا

ای پای بست عمر تو ، بر رهگذار سیل

چندین امل چه پیش نهی ، مرگ در قفا ؟

در کوه و دشت هر سبعی صوفیی بدی

گر هیچ سودمند بدی صوف بی‌صفا

پهلوی تن ضعیف کند پشت دل قوی

صیدی که در ریاض ریاضت کند چرا

چون شادمانی و غم دنیا مقیم نیست

فرعون کامران به و ایوب مبتلا

امثال ما به سختی و تنگی نمرده‌اند

ما خود چه لایقیم به تشریف اولیا ؟

غم نیست زخم خورده ی راه خدای را

دردی چه خوش بود که حبیبش کند دوا

مابین آسمان و زمین جای عیش نیست

یک دانه چون جهد ز میان دو آسیا ؟

عمرت برفت و چارهٔ کاری نساختی

اکنون که چاره نیست به بیچارگی بیا

کردار نیک و بد به قیامت قرین توست

آن اختیار کن که توان دیدنش لقا

تا هیچ دانه‌ای نفشانی به جز کرم

تا هیچ توشه‌ای نستانی به جز تقی

گویی کدام سنگدل این پند نشنود

بر کوه خوان که باز به گوش آیدت صدا

نااهل را نصیحت سعدی چنان که هست

گفتیم اگر به سرمه تفاوت کند عمی .

 

بخش ۲ - فی نعت سید المرسلین علیه الصلوة و السلام

بخش ۲ - فی نعت سید المرسلین علیه الصلوة و السلام

 

 

سعدی » بوستان » در نیایش خداوند

 

کریم السجایا جمیل الشیم

نبی البرایا شفیع الامم

امام رسل ، پیشوای سبیل

امین خدا ، مهبط جبرئیل

شفیع الوری، خواجه بعث و نشر

امام الهدی، صدر دیوان حشر

کلیمی که چرخ فلک طور اوست

همه نورها پرتو نور اوست

شفیع مطاع نبی کریم

قسیم جسیم نسیم وسیم

یتیمی که ناکرده قرآن درست

کتب خانه ی چند ملت بشست

چو عزمش برآهخت شمشیر بیم

به معجز میان قمر زد دو نیم

چو صیتش در افواه دنیا فتاد

تزلزل در ایوان کسری فتاد

به لا قامت لات بشکست خرد

به اعزاز دین آب عزی ببرد

نه از لات و عزی برآورد گرد

که تورات و انجیل منسوخ کرد

شبی بر نشست از فلک برگذشت

به تمکین و جاه از ملک درگذشت

چنان گرم در تیه قربت براند

که بر سدره جبریل از او بازماند

بدو گفت سالار بیت‌الحرام

که ای حامل وحی برتر خرام

چو در دوستی مخلصم یافتی

عنانم ز صحبت چرا تافتی ؟

بگفتا فراتر مجالم نماند

بماندم که نیروی بالم نماند

اگر یک سر موی برتر پرم

فروغ تجلی بسوزد پرم

نماند به عصیان کسی در گرو

که دارد چنین سیدی پیشرو

چه نعت پسندیده گویم تو را ؟

علیک السلام ای نبی الوری

درود ملک بر روان تو باد

بر اصحاب و بر پیروان تو باد

نخستین ابوبکر پیر مرید

عمر، پنجه بر پیچ دیو مرید

خردمند عثمان شب زنده‌دار

چهارم علی ، شاه دلدل سوار

خدایا به حق بنی فاطمه

که بر قولم ایمان کنم خاتمه

اگر دعوتم رد کنی ور قبول

من و دست و دامان آل رسول

چه کم گردد ای صدر فرخنده پی

ز قدر رفیعت به درگاه حی

که باشند مشتی گدایان خیل

به مهمان دارالسلامت طفیل

خدایت ثنا گفت و تبجیل کرد

زمین بوس قدر تو جبریل کرد

بلند آسمان پیش قدرت خجل

تو مخلوق و آدم هنوز آب و گل

تو اصل وجود آمدی از نخست

دگر هرچه موجود شد فرع توست

ندانم کدامین سخن گویمت

که والاتری زانچه من گویمت

تو را عز لولاک تمکین بس است

ثنای تو طه و یس بس است

چه وصفت کند سعدی ناتمام ؟

علیک الصلوة ای نبی السلام

 

بخش ۴ - حکایت

بخش ۴ - حکایت

 

 

سعدی » بوستان » باب دهم در مناجات و ختم کتاب

 

شنیدم که مستی ز تاب نبید

به مقصوره ی مسجدی در دوید

بنالید بر آستان کرم

که یارب به فردوس اعلی برم

مؤذن گریبان گرفتش که هین

سگ و مسجد ! ای فارغ از عقل و دین

چه شایسته کردی که خواهی بهشت ؟

نمی‌زیبدت ناز با روی زشت

بگفت این سخن پیر و بگریست مست

که مستم بدار از من ای خواجه دست

عجب داری از لطف پروردگار

که باشد گنهکاری امیدوار ؟

تو را می‌نگویم که عذرم پذیر

در توبه باز است و حق دستگیر

همی شرم دارم ز لطف کریم

که خوانم گنه پیش عفوش عظیم

کسی را که پیری در آرد ز پای

چو دستش نگیری نخیزد ز جای

من آنم ز پای اندر افتاده پیر

خدایا به فضل خودم دست گیر

نگویم بزرگی و جاهم ببخش

فروماندگی و گناهم ببخش

اگر یاری اندک زلل داندم

به نابخردی شهره گرداندم

تو بینا و ما خائف از یکدگر

که تو پرده پوشی و ما پرده در

برآورده مردم ز بیرون خروش

تو با بنده در پرده و پرده پوش

به نادانی ار بندگان سرکشند

خداوندگاران قلم در کشند

اگر جرم بخشی به مقدار جود

نماند گنهکاری اندر وجود

وگر خشم گیری به قدر گناه

به دوزخ فرست و ترازو مخواه

گرم دست گیری به جایی رسم

وگر بفکنی بر نگیرد کسم

که زور آورد گر تو یاری دهی ؟

که گیرد چو تو رستگاری دهی ؟

دو خواهند بودن به محشر فریق

ندانم کدامین دهندم طریق

عجب گر بود راهم از دست راست

که از دست من جز کجی برنخاست

دلم می‌دهد وقت وقت این امید

که حق شرم دارد ز موی سپید

عجب دارم ار شرم دارد ز من

که شرمم نمی‌آید از خویشتن

نه یوسف که چندان بلا دید و بند

چو حکمش روان گشت و قدرش بلند

گنه عفو کرد آل یعقوب را ؟

که معنی بود صورت خوب را

به کردار بدشان مقید نکرد

بضاعات مزجاتشان رد نکرد

ز لطفت همین چشم داریم نیز

بر این بی‌بضاعت ببخش ای عزیز

کس از من سیه نامه تر دیده نیست

که هیچم فعال پسندیده نیست

جز این کاعتمادم به یاری تست

امیدم به آمرزگاری تست

بضاعت نیاوردم الا امید

خدایا ز عفوم مکن ناامید .

 

بخش ۸ - حکایت

بخش ۸ - حکایت

 

 

سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع

 

شکر خنده‌ای انگبین می‌فروخت

که دلها ز شیرینیش می‌بسوخت

نباتی میان بسته چون نیشکر

بر او مشتری از مگس بیشتر

گر او زهر برداشتی فی‌المثل

بخوردندی از دست او چون عسل

گرانی نظر کرد در کار او

حسد برد بر گرم بازار او

دگر روز شد گرد گیتی دوان

عسل بر سر و سرکه بر ابروان

بسی گشت فریادخوان پیش و پس

که ننشست بر انگبینش مگس

شبانگه چو نقدش نیامد به دست

به دلتنگ رویی به کنجی نشست

چو عاصی ترش کرده روی از وعید

چو ابروی زندانیان روز عید

زنی گفت بازی کنان شوی را

عسل تلخ باشد ترش روی را

به دوزخ برد مرد را خوی زشت

که اخلاق نیک آمده‌ست از بهشت

برو آب گرم از لب جوی خور

نه جلاب سرد ترش روی خور

حرامت بود نان آن کس چشید

که چون سفره ابرو به هم در کشید

مکن خواجه بر خویشتن کار سخت

که بدخوی باشد نگون‌سار بخت

گرفتم که سیم و زرت چیز نیست

چو سعدی زبان خوشت نیز نیست ؟

 

بخش ۱ - سرآغاز

بخش ۱ - سرآغاز

 

 

سعدی » بوستان » باب سوم در عشق و مستی و شور

 

خوشا وقت شوریدگان غمش

اگر زخم بینند و گر مرهمش

گدایانی از پادشاهی نفور

به امیدش اندر گدایی صبور

دمادم شراب الم در کشند

وگر تلخ بینند دم در کشند

بلای خمار است در عیش مل

سلحدار خار است با شاه گل

نه تلخ است صبری که بر یاد اوست

که تلخی شکر باشد از دست دوست

ملامت کشانند مستان یار

سبک تر برد اشتر مست بار

اسیرش نخواهد رهایی ز بند

شکارش نجوید خلاص از کمند

سلاطین عزلت ، گدایان حی

منازل شناسان گم کرده پی

به سر وقتشان خلق ره کی برند

که چون آب حیوان به ظلمت درند

چو بیت‌المقدس درون پر قباب

رها کرده دیوار بیرون خراب

چو پروانه آتش به خود در زنند

نه چون کرم پیله به خود برتنند

دلارام در بر، دلارام جوی

لب از تشنگی خشک ، بر طرف جوی

نگویم که بر آب قادر نیند

که بر شاطی نیل مستسقیند .

 

بخش ۲ - حکایت

بخش ۲ - حکایت

 

 

سعدی » بوستان » باب هشتم در شکر بر عافیت

 

جوانی سر از رای مادر بتافت

دل دردمندش به آذر بتافت

چو بیچاره شد پیشش آورد مهد

که ای سست مهر فراموش عهد

نه گریان و درمانده بودی و خرد

که شبها ز دست تو خوابم نبرد ؟

نه در مهد نیروی حالت نبود

مگس راندن از خود مجالت نبود ؟

تو آنی کز آن یک مگس رنجه‌ای

که امروز سالار و سرپنجه‌ای

به حالی شوی باز در قعر گور

که نتوانی از خویشتن دفع مور

دگر دیده چون برفروزد چراغ

چو کرم لحد خورد پیه دماغ ؟

چو پوشیده چشمی ببینی که راه

نداند همی وقت رفتن ز چاه

تو گر شکر کردی که با دیده‌ای

وگر نه تو هم چشم پوشیده‌ای

معلم نیاموختت فهم و رای

سرشت این صفت در نهادت خدای

گرت منع کردی دل حق نیوش

حقت عین باطل نبودی به گوش .

 

بخش ۱ - سرآغاز

بخش ۱ - سرآغاز

 

 

سعدی » بوستان » باب هشتم در شکر بر عافیت

 

نفس می‌نیارم زد از شکر دوست

که شکری ندانم که در خورد اوست

عطایی است هر موی از او بر تنم

چگونه به هر موی شکری کنم ؟

ستایش خداوند بخشنده را

که موجود کرد از عدم بنده را

که را قوت وصف احسان اوست ؟

که اوصاف مستغرق شأن اوست

بدیعی که شخص آفریند ز گل

روان و خرد بخشد و هوش و دل

ز پشت پدر تا به پایان شیب

نگر تا چه تشریف دادت ز غیب

چو پاک آفریدت بهُش باش و پاک

که ننگ است ناپاک رفتن به خاک

پیاپی بیفشان از آیینه گرد

که مصقل نگیرد چو زنگار خورد

نه در ابتدا بودی آب منی ؟

اگر مردی از سر به در کن منی

چو روزی به سعی آوری سوی خویش

مکن تکیه بر زور بازوی خویش

چرا حق نمی‌بینی ای خودپرست

که بازو به گردش درآورد و دست ؟

چو آید به کوشیدنت خیر پیش

به توفیق حق دان نه از سعی خویش

به سرپنجگی کس نبرده‌ست گوی

سپاس خداوند توفیق گوی

تو قائم به خود نیستی یک قدم

ز غیبت مدد می‌رسد دم به دم

نه طفل زبان بسته بودی ز لاف ؟

همی روزی آمد به جوفش ز ناف

چو نافش بریدند و روزی گسست

به پستان مادر در آویخت دست

غریبی که رنج آردش دهر پیش

به دارو دهند آبش از شهر خویش

پس او در شکم پرورش یافته‌ست

ز انبوب معده خورش یافته‌ست

دو پستان که امروز دلخواه اوست

دو چشمه هم از پرورشگاه اوست

کنار و بر مادر دلپذیر

بهشت است و پستان در او جوی شیر

درختی است بالای جان پرورش

ولد میوه نازنین بر برش

نه رگهای پستان درون دل است ؟

پس ار بنگری شیر خون دل است

به خونش فرو برده دندان چو نیش

سرشته در او مهر خونخوار خویش

چو بازو قوی کرد و دندان ستبر

براندایدش دایه پستان به صبر

چنان صبرش از شیر خامش کند

که پستان شیرین فرامش کند

تو نیز ای که در توبه‌ای طفل راه

به صبرت فراموش گردد گناه .

بخش ۱ - سرآغاز

بخش ۱ - سرآغاز

 

 

سعدی » بوستان » باب دهم در مناجات و ختم کتاب

 

بیا تا برآریم دستی ز دل

که نتوان برآورد فردا ز گل

به فصل خزان در نبینی درخت

که بی برگ ماند ز سرمای سخت

برآرد تهی دستهای نیاز

ز رحمت نگردد تهیدست باز

مپندار از آن در که هرگز نبست

که نومید گردد بر آورده دست

قضا خلعتی نامدارش دهد

قدر میوه در آستینش نهد

همه طاعت آرند و مسکین نیاز

بیا تا به درگاه مسکین نواز

چو شاخ برهنه برآریم دست

که بی برگ از این بیش نتوان نشست

خداوندگارا نظر کن به جود

که جرم آمد از بندگان در وجود

گناه آید از بندهٔ خاکسار

به امید عفو خداوندگار

کریما به رزق تو پرورده‌ایم

به انعام و لطف تو خو کرده‌ایم

گدا چون کرم بیند و لطف و ناز

نگردد ز دنبال بخشنده باز

چو ما را به دنیا تو کردی عزیز

به عقبی همین چشم داریم نیز

عزیزی و خواری تو بخشی و بس

عزیز تو خواری نبیند ز کس

خدایا به عزت که خوارم مکن

به ذل گنه شرمسارم مکن

مسلط مکن چون منی بر سرم

ز دست تو به گر عقوبت برم

به گیتی بتر زین نباشد بدی

جفا بردن از دست همچون خودی

مرا شرمساری ز روی تو بس

دگر شرمسارم مکن پیش کس

گرم بر سر افتد ز تو سایه‌ای

سپهرم بود کهترین پایه‌ای

اگر تاج بخشی سر افرازدم

تو بردار تا کس نیندازدم

تنم می‌بلرزد چو یاد آورم

مناجات شوریده‌ای در حرم

که می‌گفت شوریدهٔ دلفگار

الها ببخش و به ذلّم مدار

همی‌گفت با حق به زاری بسی

میفکن که دستم نگیرد کسی

به لطفم بخوان و مران از درم

ندارد به جز آستانت سرم

تو دانی که مسکین و بیچاره‌ایم

فرو مانده نفس اماره‌ایم

نمی‌تازد این نفس سرکش چنان

که عقلش تواند گرفتن عنان

که با نفس و شیطان بر آید به زور؟

مصاف پلنگان نیاید ز مور

به مردان راهت که راهی بده

وز این دشمنانم پناهی بده

خدایا به ذات خداوندیت

به اوصاف بی مثل و مانندیت

به لبیک حجاج بیت‌الحرام

به مدفون یثرب علیه‌السلام

به تکبیر مردان شمشیر زن

که مرد وغا را شمارند زن

به طاعات پیران آراسته

به صدق جوانان نوخاسته

که ما را در آن ورطهٔ یک نفس

ز ننگ دو گفتن به فریاد رس

امید است از آنان که طاعت کنند

که بی طاعتان را شفاعت کنند

به پاکان کز آلایشم دور دار

وگر زلتی رفت معذور دار

به پیران پشت از عبادت دو تا

ز شرم گنه دیده بر پشت پا

که چشمم ز روی سعادت مبند

زبانم به وقت شهادت مبند

چراغ یقینم فرا راه دار

ز بد کردنم دست کوتاه دار

بگردان ز نادیدنی دیده‌ام

مده دست بر ناپسندیده‌ام

من آن ذره‌ام در هوای تو نیست

وجود و عدم ز احتقارم یکی است

ز خورشید لطفت شعاعی بسم

که جز در شعاعت نبیند کسم

بدی را نگه کن که بهتر کس است

گدا را ز شاه التفاتی بس است

مرا گر بگیری به انصاف و داد

بنالم که عفوم نه این وعده داد

خدایا به ذلت مران از درم

که صورت نبندد دری دیگرم

ور از جهل غایب شدم روز چند

کنون کآمدم در به رویم مبند

چه عذر آرم از ننگ تردامنی ؟

مگر عجز پیش آورم کای غنی

فقیرم به جرم و گناهم مگیر

غنی را ترحم بود بر فقیر

چرا باید از ضعف حالم گریست ؟

اگر من ضعیفم پناهم قوی است

خدایا به غفلت شکستیم عهد

چه زور آورد با قضا دست جهد ؟

چه برخیزد از دست تدبیر ما ؟

همین نکته بس عذر تقصیر ما

همه هر چه کردم تو بر هم زدی

چه قوت کند با خدایی خودی؟

نه من سر ز حکمت به در می‌برم

که حکمت چنین می‌رود بر سرم .

بخش ۱ - سرآغاز

بخش ۱ - سرآغاز

 

 

سعدی » بوستان » در نیایش خداوند

 

به نام خداوند جان آفرین

حکیم سخن در زبان آفرین

خداوند بخشنده ی دستگیر

کریم خطا بخش پوزش پذیر

عزیزی که هر کز درش سر بتافت

به هر در که شد هیچ عزت نیافت

سر پادشاهان گردن فراز

به درگاه او بر زمین نیاز

نه گردن کشان را بگیرد به فور

نه عذرآوران را براند به جور

وگر خشم گیرد ز کردار زشت

چو بازآمدی ماجرا در نوشت

اگر با پدر جنگ جوید کسی

پدر بی گمان خشم گیرد بسی

وگر خویش راضی نباشد ز خویش

چو بیگانگانش براند ز پیش

وگر بنده چابک نباشد به کار

عزیزش ندارد خداوندگار

وگر بر رفیقان نباشی شفیق

به فرسنگ بگریزد از تو رفیق

وگر ترک خدمت کند لشکری

شود شاه لشکرکش از وی بری

ولیکن خداوند بالا و پست

به عصیان در رزق بر کس نبست

دو کونش یکی قطره از بحر علم

گنه بیند و پرده پوشد به حلم

ادیم زمین، سفرهٔ عام اوست

بر این خوان یغما چه دشمن چه دوست

اگر بر جفا پیشه بشتافتی

که از دست قهرش امان یافتی ؟

بری ذاتش از تهمت ضد و جنس

غنی ملکش از طاعت جن و انس

پرستار امرش همه چیز و کس

بنی آدم و مرغ و مور و مگس

چنان پهن خوان کرم گسترد

که سیمرغ در قاف قسمت خورد

لطیف کرم گستر کارساز

که دارای خلق است و دانای راز

مر او را رسد کبریا و منی

که ملکش قدیم است و ذاتش غنی

یکی را به سر برنهد تاج بخت

یکی را به خاک اندر آرد ز تخت

کلاه سعادت یکی بر سرش

گلیم شقاوت یکی در برش

گلستان کند آتشی بر خلیل

گروهی بر آتش برد ز آب نیل

گر آن است، منشور احسان اوست

ور این است، توقیع فرمان اوست

پس پرده بیند عملهای بد

هم او پرده پوشد به آلای خود

به تهدید اگر برکشد تیغ حکم

بمانند کروبیان صم و بکم

وگر در دهد یک صلای کرم

عزازیل گوید نصیبی برم

به درگاه لطف و بزرگیش بر

بزرگان نهاده بزرگی ز سر

فروماندگان را به رحمت قریب

تضرع کنان را به دعوت مجیب

بر احوال نابوده، علمش بصیر

به اسرار ناگفته، لطفش خبیر

به قدرت ، نگهدار بالا و شیب

خداوند دیوان روز حسیب

نه مستغنی از طاعتش پشت کس

نه بر حرف او جای انگشت کس

قدیمی نکوکار نیکی پسند

به کلک قضا در رحم نقش بند

ز مشرق به مغرب مه و آفتاب

روان کرد و بنهاد گیتی بر آب

زمین از تب لرزه آمد ستوه

فرو کوفت بر دامنش میخ کوه

دهد نطفه را صورتی چون پری

که کرده‌ست بر آب صورتگری ؟

نهد لعل و پیروزه در صلب سنگ

گل و لعل در شاخ پیروزه رنگ

ز ابر افکند قطره‌ای سوی یم

ز صلب افکند نطفه‌ای در شکم

از آن قطره لولوی لالا کند

وز این، صورتی سرو بالا کند

بر او علم یک ذره پوشیده نیست

که پیدا و پنهان به نزدش یکیست

مهیاکن روزی مار و مور

اگر چند بی‌دست و پایند و زور

به امرش وجود از عدم نقش بست

که داند جز او کردن از نیست ، هست ؟

دگر ره به کتم عدم در برد

وز انجا به صحرای محشر برد

جهان متفق بر الهیتش

فرومانده از کنه ماهیتش

بشر ماورای جلالش نیافت

بصر منتهای جمالش نیافت

نه بر اوج ذاتش پرد مرغ وهم

نه در ذیل وصفش رسد دست فهم

در این ورطه کشتی فروشد هزار

که پیدا نشد تخته‌ای بر کنار

چه شبها نشستم در این سیر ، گم

که دهشت گرفت آستینم که قم

محیط است علم ملک بر بسیط

قیاس تو بر وی نگردد محیط

نه ادراک در کنه ذاتش رسید

نه فکرت به غور صفاتش رسید

توان در بلاغت به سحبان رسید

نه در کنه بی چون سبحان رسید

که خاصان در این ره فرس رانده‌اند

به لااحصی از تک فرومانده‌اند

نه هر جای مرکب توان تاختن

که جاها سپر باید انداختن

وگر سالکی محرم راز گشت

ببندند بر وی در بازگشت

کسی را در این بزم ساغر دهند

که داروی بیهوشیش در دهند

یکی باز را دیده بردوخته‌ست

یکی دیدها باز و پر سوخته‌ست

کسی ره سوی گنج قارون نبرد

وگر برد، ره باز بیرون نبرد

بمردم در این موج دریای خون

کز او کس نبرده‌ست کشتی برون

اگر طالبی کاین زمین طی کنی

نخست اسب باز آمدن پی کنی

تأمل در آیینه ی دل کنی

صفایی به تدریج حاصل کنی

مگر بویی از عشق مستت کند

طلبکار عهد الستت کند

به پای طلب ره بدان جا بری

وز آنجا به بال محبت پری

بدرد یقین پرده‌های خیال

نماند سراپرده الا جلال

دگر مرکب عقل را پویه نیست

عنانش بگیرد تحیر که بیست

در این بحر جز مرد راعی نرفت

گم آن شد که دنبال داعی نرفت

کسانی کز این راه برگشته‌اند

برفتند بسیار و سرگشته‌اند

خلاف پیمبر کسی ره گزید

که هرگز به منزل نخواهد رسید

مپندار سعدی که راه صفا

توان رفت جز بر پی مصطفی .

 

بخش ۳ - حکایت ابراهیم علیه‌السلام

بخش ۳ - حکایت ابراهیم علیه‌السلام

 

 

سعدی » بوستان » باب دوم در احسان

 

شنیدم که یک هفته ابن‌السبیل

نیامد به مهمانسرای خلیل

ز فرخنده خویی نخوردی بگاه

مگر بینوایی در آید ز راه

برون رفت و هر جانبی بنگرید

بر اطراف وادی نگه کرد و دید

به تنها یکی در بیابان چو بید

سر و مویش از گرد پیری سپید

به دلداریش مرحبایی بگفت

به رسم کریمان صلایی بگفت

که ای چشمهای مرا مردمک

یکی مردمی کن به نان و نمک

نعم گفت و برجست و برداشت گام

که دانست خلقش ، علیه‌السلام

رقیبان مهمانسرای خلیل

به عزت نشاندند پیر ذلیل

بفرمود و ترتیب کردند خوان

نشستند بر هر طرف همگنان

چو بسم الله آغاز کردند جمع

نیامد ز پیرش حدیثی به سمع

چنین گفتش : ای پیر دیرینه روز

چو پیران نمی‌بینمت صدق و سوز

نه شرط است وقتی که روزی خوری

که نام خداوند روزی بری؟

بگفتا نگیرم طریقی به دست

که نشنیدم از پیر آذرپرست

بدانست پیغمبر نیک فال

که گبر است پیر تبه بوده حال

به خواری براندش چو بیگانه دید

که منکر بود پیش پاکان پلید

سروش آمد از کردگار جلیل

به هیبت ملامت کنان کای خلیل

منش داده صد سال روزی و جان

تو را نفرت آمد از او یک زمان

گر او می‌برد پیش آتش سجود

تو وا پس چرا می‌بری دست جود ؟

بخش ۱۷ - حکایت درویش با روباه

بخش ۱۷ - حکایت درویش با روباه

 

 

سعدی » بوستان » باب دوم در احسان

 

یکی روبهی دید بی دست و پای

فرو ماند در لطف و صنع خدای

که چون زندگانی به سر می‌برد ؟

بدین دست و پای از کجا می‌خورد ؟

در این بود درویش شوریده رنگ

که شیری در آمد شغالی به چنگ

شغال نگون بخت را شیر خورد

بماند آنچه روباه از آن سیر خورد

دگر روز باز اتفاق اوفتاد

که روزی رسان قوت روزش بداد

یقین، مرد را دیده بیننده کرد

شد و تکیه بر آفریننده کرد

کز این پس به کنجی نشینم چو مور

که روزی نخوردند پیلان به زور

زنخدان فرو برد چندی به جیب

که بخشنده روزی فرستد ز غیب

نه بیگانه تیمار خوردش نه دوست

چو چنگش رگ و استخوان ماند و پوست

چو صبرش نماند از ضعیفی و هوش

ز دیوار محرابش آمد به گوش

برو شیر درنده باش ، ای دغل

مینداز خود را چو روباه شل

چنان سعی کن کز تو ماند چو شیر

چه باشی چو روبه به وامانده سیر ؟

چو شیر آن که را گردنی فربه است

گر افتد چو روبه ، سگ از وی به است

به چنگ آر و با دیگران نوش کن

نه بر فضله ی دیگران گوش کن

بخور تا توانی به بازوی خویش

که سعیت بود در ترازوی خویش

چو مردان ببر رنج و راحت رسان

مخنث خورد دسترنج کسان

بگیر ای جوان دست درویش پیر

نه خود را بیفکن که دستم بگیر

خدا را بر آن بنده بخشایش است

که خلق از وجودش در آسایش است

کرم ورزد آن سر که مغزی در اوست

که دون همتانند بی مغز و پوست

کسی نیک بیند به هر دو سرای

که نیکی رساند به خلق خدای .

 

بخش ۱۵ - حکایت سفر هندوستان و ضلالت بت پرستان

بخش ۱۵ - حکایت سفر هندوستان و ضلالت بت پرستان

 

 

سعدی » بوستان » باب هشتم در شکر بر عافیت

 

بتی دیدم از عاج در سومنات

مرصع چو در جاهلیت منات

چنان صورتش بسته تمثالگر

که صورت نبندد از آن خوبتر

ز هر ناحیت کاروانها روان

به دیدار آن صورت بی روان

طمع کرده رایان چین و چگل

چو سعدی وفا ز آن بت سخت دل

زبان آوران رفته از هر مکان

تضرع کنان پیش آن بی زبان

فرو ماندم از کشف آن ماجرا

که حیی جمادی پرستد چرا ؟

مغی را که با من سر و کار بود

نکوگوی و هم حجره و یار بود

به نرمی بپرسیدم ای برهمن

عجب دارم از کار این بقعه من

که مدهوش این ناتوان پیکرند

مقید به چاه ضلال اندرند

نه نیروی دستش، نه رفتار پای

ورش بفکنی بر نخیزد ز جای

نبینی که چشمانش از کهرباست ؟

وفا جستن از سنگ چشمان خطاست

بر این گفتم آن دوست دشمن گرفت

چو آتش شد از خشم و در من گرفت

مغان را خبر کرد و پیران دیر

ندیدم در آن انجمن روی خیر

فتادند گبران پازند خوان

چو سگ در من از بهر آن استخوان

چو آن راه کژ پیششان راست بود

ره راست در چشمشان کژ نمود

که مرد ار چه دانا و صاحبدل است

به نزدیک بی‌دانشان جاهل است

فرو ماندم از چاره همچون غریق

برون از مدارا ندیدم طریق

چو بینی که جاهل به کین اندر است

سلامت به تسلیم و لین اندر است

مهین برهمن را ستودم بلند

که ای پیر تفسیر استا و زند

مرا نیز با نقش این بت خوش است

که شکلی خوش و قامتی دلکش است

بدیع آیدم صورتش در نظر

ولیکن ز معنی ندارم خبر

که سالوک این منزلم عن قریب

بد از نیک کمتر شناسد غریب

تو دانی که فرزین این رقعه‌ای

نصیحتگر شاه این بقعه‌ای

چه معنی است در صورت این صنم

که اول پرستندگانش منم

عبادت به تقلید گمراهی است

خنک رهروی را که آگاهی است

برهمن ز شادی بر افروخت روی

پسندید و گفت ای پسندیده گوی

سؤالت صواب است و فعلت جمیل

به منزل رسد هر که جوید دلیل

بسی چون تو گردیدم اندر سفر

بتان دیدم از خویشتن بی خبر

جز این بت که هر صبح از اینجا که هست

برآرد به یزدان دادار دست

وگر خواهی امشب همینجا بباش

که فردا شود سر این بر تو فاش

شب آنجا ببودم به فرمان پیر

چو بیژن به چاه بلا در اسیر

شبی همچو روز قیامت دراز

مغان گرد من بی وضو در نماز

کشیشان هرگز نیازرده آب

بغلها چو مردار در آفتاب

مگر کرده بودم گناهی عظیم

که بردم در آن شب عذابی الیم

همه شب در این قید غم مبتلا

یکم دست بر دل، یکی بر دعا

که ناگه دهل زن فرو کوفت کوس

بخواند از فضای برهمن خروس

خطیب سیه پوش شب بی خلاف

بر آهخت شمشیر روز از غلاف

فتاد آتش صبح در سوخته

به یک دم جهانی شد افروخته

تو گفتی که در خطهٔ زنگبار

ز یک گوشه ناگه در آمد تتار

مغان تبه رای ناشسته روی

به دیر آمدند از در و دشت و کوی

کس از مرد در شهر و از زن نماند

در آن بتکده جای درزن نماند

من از غصه رنجور و از خواب مست

که ناگاه تمثال برداشت دست

به یک بار از ایشان برآمد خروش

تو گفتی که دریا بر آمد به جوش

چو بتخانه خالی شد از انجمن

برهمن نگه کرد خندان به من

که دانم تو را بیش مشکل نماند

حقیقت عیان گشت و باطل نماند

چو دیدم که جهل اندر او محکم است

خیال محال اندر او مدغم است

نیارستم از حق دگر هیچ گفت

که حق ز اهل باطل بباید نهفت

چو بینی زبر دست را زور دست

نه مردی بود پنجهٔ خود شکست

زمانی به سالوس گریان شدم

که من زآنچه گفتم پشیمان شدم

به گریه دل کافران کرد میل

عجب نیست سنگ ار بگردد به سیل

دویدند خدمت کنان سوی من

به عزت گرفتند بازوی من

شدم عذرگویان بر شخص عاج

به کرسی زر کوفت بر تخت ساج

بتک را یکی بوسه دادم به دست

که لعنت بر او باد و بر بت پرست

به تقلید کافر شدم روز چند

برهمن شدم در مقالات زند

چو دیدم که در دیر گشتم امین

نگنجیدم از خرمی در زمین

در دیر محکم ببستم شبی

دویدم چپ و راست چون عقربی

نگه کردم از زیر تخت و زبر

یکی پرده دیدم مکلل به زر

پس پرده مطرانی آذرپرست

مجاور سر ریسمانی به دست

به فورم در آن حال معلوم شد

چو داود کآهن بر او موم شد

که ناچار چون در کشد ریسمان

بر آرد صنم دست، فریادخوان

برهمن شد از روی من شرمسار

که شنعت بود بخیه بر روی کار

بتازید و من در پیش تاختم

نگونش به چاهی در انداختم

که دانستم ار زنده آن برهمن

بماند، کند سعی در خون من

پسندد که از من بر آید دمار

مبادا که سرش کنم آشکار

چو از کار مفسد خبر یافتی

ز دستش برآور چو دریافتی

که گر زنده‌اش مانی، آن بی هنر

نخواهد تو را زندگانی دگر

وگر سر به خدمت نهد بر درت

اگر دست یابد ببرد سرت

فریبنده را پای در پی منه

چو رفتی و دیدی امانش مده

تمامش بکشتم به سنگ آن خبیث

که از مرده دیگر نیاید حدیث

چو دیدم که غوغایی انگیختم

رها کردم آن بوم و بگریختم

چو اندر نیستانی آتش زدی

ز شیران بپرهیز اگر بخردی

مکش بچهٔ مار مردم گزای

چو کشتی در آن خانه دیگر مپای

چو زنبور خانه بیاشوفتی

گریز از محلت که گرم اوفتی

به چابک‌تر از خود مینداز تیر

چو افتاد، دامن به دندان بگیر

در اوراق سعدی چنین پند نیست

که چون پای دیوار کندی مایست

به هند آمدم بعد از آن رستخیز

وز آنجا به راه یمن تا حجیز

از آن جمله سختی که بر من گذشت

دهانم جز امروز شیرین نگشت

در اقبال و تأیید بوبکر سعد

که مادر نزاید چنو قبل و بعد

ز جور فلک دادخواه آمدم

در این سایه‌گستر پناه آمدم

دعاگوی این دولتم بنده‌وار

خدایا تو این سایه پاینده دار

که مرهم نهادم نه در خورد ریش

که در خورد انعام و اکرام خویش

کی این شکر نعمت به جای آورم

و گر پای گردد به خدمت سرم ؟

فرج یافتم بعد از آن بندها

هنوزم به گوش است از آن پندها

یکی آن که هر گه که دست نیاز

برآرم به درگاه دانای راز

به یاد آید آن لعبت چینیم

کند خاک در چشم خودبینیم

بدانم که دستی که برداشتم

به نیروی خود بر نیفراشتم

نه صاحبدلان دست بر می‌کشند

که سررشته از غیب در می‌کشند

در خیر باز است و طاعت ولیک

نه هر کس تواناست بر فعل نیک

همین است مانع که در بارگاه

نشاید شدن جز به فرمان شاه

کلید قدر نیست در دست کس

توانای مطلق خدای است و بس

پس ای مرد پوینده بر راه راست

تو را نیست منت ، خداوند راست

چو در غیب نیکو نهادت سرشت

نیاید ز خوی تو کردار زشت

ز زنبور کرد این حلاوت پدید

همان کس که در مار زهر آفرید

چو خواهد که ملک تو ویران کند

نخست از تو خلقی پریشان کند

وگر باشدش بر تو بخشایشی

رساند به خلق از تو آسایشی

تکبر مکن بر ره راستی

که دستت گرفتند و برخاستی

سخن سودمند است اگر بشنوی

به مردان رسی گر طریقت روی

مقامی بیابی گرت ره دهند

که بر خوان عزت سماطت نهند

ولیکن نباید که تنها خوری

ز درویش درمنده یاد آوری

فرستی مگر رحمتی در پیم

که بر کرده ی خویش واثق نیم .

 

کور باد چشمی که بی موقع بسته شود

روباه و خروس

من پدرت را میشناختم صدای بسیار زیبایی داشت آیا تو نیز همچون او صدایی رسا و دلنشین داری ؟
خروس گفت : آری و چشمانش را بست تا آوازش را سر دهد ..
روباه به محض بسته شدن چشم خروس جستی زدو خروس را به دهان گرفت و پا به فرار گذاشت .
سگهای ده که دشمن روباه بودند با دیدن این صحنه به دنبال روباه دویدند .
خروس به روباه گفت : اگر میخواهی از دست آنها خلاص شوی فریاد بزن و بگو که مرا از این ده ندزدیده ای ...
روبا تا دهان باز کرد که این جمله را بگوید خروس از دهانش بیرون پرید و فرار کرد ..
روباه گفت : لعنت بر دهانی که بی موقع باز شود .
و خروس نیز گفت : لعنت بر چشمی که بی موقع بسته شود  .

داستان ملا نصرالدین و دیگ همسایه

می گویند ملانصرالدین از همسایه اش دیگی را قرض گرفت .
چند روز بعد دیگ را به همراه دیگی کوچک به او پس داد .
وقتی همسایه قصه ی دیگ اضافی را پرسید ملا گفت دیگ شما در خانه ی ما وضع حمل کرد .

چند روز بعد ، ملا دوباره برای قرض گرفتن دیگ به سراغ همسایه رفت و همسایه ی خوش خیال این بار دیگی بزرگتر به ملا داد به این امید که دیگچه ی بزرگتری نصیبش شود .
تا مدتی از ملا نصرالدین خبری نشد .
همسایه به در خانه ی ملا رفت و سراغ دیگ خود را گرفت .
ملا گفت دیگ شما موقع وضع حمل در خانه ی ما فوت کرد . همسایه گفت : مگر دیگ هم می می میرد ؟ چرا مزخرف میگی !!!! و جواب شنید : چرا روزی که گفتم دیگ تو زاییده نگفتی که دیگ نمی زاید .
دیگی که می زاید حتما مردن هم دارد .
.
.
.
.
و این حکایت اغلب ما مردم است هرجا که به نفع ما باشد عجیب ترین دروغها و داستانها را باور میکنیم اما کوچکترین ضرر را بر نخواهیم تابید .

ضرب‌المثل کوه به کوه نمی‌رسد ، ولی آدم به آدم می‌رسد

ضرب‌المثل‌های فارسی ریشه در ادبیات عامیانه ایران دارند . ادبیاتی که به گواه تاریخ ادبیات کشورمان ، از غنای کمی و کیفی بالایی برخوردار است . چه در عرصه نثر و چه در عرصه نظم .

 

ضرب‌المثل‌های فارسی را چقدر در مکالمات روزمره‌مان به کار می‌بریم ؟ نسل جدید چقدر در کنار تکیه‌کلام‌های امروزی ، ضرب‌المثل‌ها و عبارات کنایه‌آمیز را به کار می‌برند . شاید باید مثل تمامی امور فرهنگی دیگر برای بقای زبان فارسی ، ادبیات نظم و نثر کشورمان از سویی رسانه‌ها و از طرفی دیگر خانواده‌ها آستین بالا بزنند و در اشاعه این ضرب‌المثل‌ها سهم داشته باشند . 

 

ضرب‌المثل‌ها بخش با ارزشی از زبان را شکل می‌دهند که نشان‌دهنده اعتقادات و ارزش‌های یک جامعه و فرهنگ هستند . استفاده بجا از ضرب‌المثل‌ها باعث زیبایی کلام و درک بهتر پیام از سوی شنونده می‌شود . 

 

با این وصف در باشگاه ضرب‌المثل امروز به نقل حکایت کوتاهی از ضرب‌المثل « کوه به کوه نمی‌رسد ، ولی آدم به آدم می‌رسد » می‌پردازیم .

 

*********************************

 

این ضرب‌المثل را معمولا زمانی به کار می‌بریم که فردی در مقابل ما عملی را با بی‌انصافی و ناجوانمردی انجام می‌دهد ، اتفاقا زمانی می‌رسد که فردی که در حقش این رفتار ناروا انجام شده ، می‌تواند در مقام جبران و یا تلافی آن رفتار با طرف مقابل بر بیاید . در این زمان است که پس از اعتراض طرف مقابل می‌گویند که کوه به کوه نمی‌رسه ، ولی آدم به آدم می رسه .

در واقع می توانیم این طور بگوییم که این ضرب المثل به نوعی اشاره به این دارد که از هر دستی که بدهی از همان دست هم می گیری . اینکه در برابر دیگران هر طوری که رفتار کنی، همانطور هم جواب می گیری .

 

اما داستان این ضرب‌المثل طبق آنچه که حسن ذوالفقاری در کتاب « داستان‌های امثال » آورده این است که .......

 

در دامنه دو کوه بلند ، دو آبادی بود ، « بالا کوه « و « پایین کوه » . از میانه آن دو کوه چشمه‌ای روان بود که به هر دو آبادی می‌رفت و زمین‌های آن‌ها را سیراب می‌کرد .

 

این ماجرا ادامه داشت تا اینکه ارباب ده « بالا کوه » تصمیم می‌گیرد ، برای به دست آوردن زمین‌های ده پایین و البته سلطه به مردم آن ، راه چشمه را به پایین کوه ببندد .


با این اتفاق زمین‌های ده پایین کم کم خشک شدند و مردم به نشانه ی اعتراض همراه با کدخدا به ده « بالا کوه » رفتند ؛ اما ارباب آن ده در جواب این اعتراض‌ها گفت  یا رعیت او شوند یا تا ابد بی آب خواهند ماند و گفت : بالاکوه مثل ارباب است و پایین کوه مثل رعیت . این دو کوه هرگز به هم نمی‌رسند . من ارباب هستم و شما رعیت !

 

مردم ده پایین از این پیشنهاد و این حرف ناراحت شدند ، چند روزی گذشت تا اینکه تصمیمی گرفتند . به پیشنهاد کدخدای ده ، بیل و کلنگ را برداشتند و زمین را کندند و قنات حفر کردند . با این کار آب چشمه دوباره به زمین‌های آن‌ها راه پیدا کرد و کم کم چشمه بالا کوه خشک شد .

 

خبر به ارباب بالاکوه رسید . چاره‌ای جز تسلیم ندید . به ده پایین رفت و گفت : شما با این کار چشمه‌ ما را خشک کردید . اگر می توانید سر یکی از قنات ها را به طرف ده ما برگرداند .

 

کدخدای ده پایین گفت : اولاً ؛ آب از پایین به بالا نمی‌رود ، بعد هم یادت هست که گفتی : کوه به کوه نمی‌رسد . تو درست گفتی :

 

کوه به کوه نمی‌رسد اما آدم به آدم می‌رسد .

معنی ضرب المثل تا پول داری رفیقتم قربان بند کیفتم

معنی ضرب المثل تا پول داری رفیقتم قربان بند کیفتم :

۱- بعضی انسان ها با کسانی که وضح حالی خوبی دارند و در رفاه و آسایش هستند دوست می شوند و خود را به عنوان دوست وفادار معرفی می کنند ولی وقتی همان انسان پولدار به مشکلات بر می خورد این دوست در ظاهر وفادار در مشکلات دوستش شریک نمی شود و دوستی با او را قطع می کنند .

۲- در وصف حال یاران فانی و سوءاستفاده‌چی و آنهایی می‌باشد که به خاطر مال و ثروت و یا قدرت و نیروی اجتماعی مگس دور شیرینی کسی می‌شوند .

۳- یعنی دوستی های مادی در خصوص کسانی که به خاطر پول و مادیات با کسی دوستی می ورزند .

۴- دوستی‌های مادی تا زمانی پا بر جاست که پول و امکانات داشته باشی .

۵- کسانی که فقط در دوران خوشی دور و برمان هستند و در روزهای سختی خبری از آنها نیست ، دوستان حقیقی نیستند .

داستان برای ضرب المثل تا پول داری رفیقتم قربان بند کیفتم :

حکایت شده است در عهد قدیم مردی ثروتمندی بود که فرزندی عیاش داشت . هرچه پدر به فرزند خود نصیحت می کرد که با دوستان بد معاشرت مکن و دست از این ولخرجی ها بردار که دوست ناباب بدرد نمی خورد و اینها عاشق پولت هستند ، جوان جاهل قبول نمی کرد تا اینکه مرگ پدر می رسد پدر می گوید فرزند با تو وصیتی دارم من از دنیا می روم ولی در آن مطبخ کوچک را قفل کردم و این کلیدش را به دست تو می دهم ، درون آن مطبخ یک بند به سقف آویزان است هر موقع که دست تو از همه جا کوتاه شد و راهی به جایی نبردی برو آن بند را بینداز گردن خودت و خودت را خفه کن که زندگی دیگر به دردت نمی خورد .

پدر از دنیا می رود و پسر با دوستان و معاشران خود آنقدر افراط می کند و به عیاشی می گذراند که هرچه ثروت دارد تمام می شود و چیزی باقی نمی ماند . دوستان و آشنایان او که وضع را چنین می بینند از دور او پراکنده می شوند . پسر در بهت و حیرت فرو می رود و به یاد نصیحت های پدر می افتد و پشیمان می شود و برای اینکه کمی از دلتنگی بیرون بیاید یک روز دو تا تخم مرغ و یک گرده نان درست می کند و روانه ی صحرا می شود که به یاد گذشته در لب جویی یا سبزه ای روز خود را به شب برساند و می آید از خانه بیرون و راهی بیابان می شود تا می رسد بر لب جوی آب .

دستمال خود را می گذارد و کفش خود را در می آورد که آبی به صورت بزند و پایی بشوید در این موقع کلاغی از آسمان به زیر می آید و دستمال را به نوک خود می گیرد و می برد . پسر ناراحت و افسرده به راه می افتد با شکم گرسنه تا می رسد به جایی که می بیند رفقای سابق او در لب جو نشسته و به عیش و نوش مشغولند . می رود به طرف آنها سلام می کند و آنها با او تعارف خشکی می کنند و می گویند بفرمایید و پهلوی آنها می نشیند و سر صحبت را باز می کند و می گوید که از خانه آمدم بیرون دو تا تخم مرغ و یک گرده نان داشتم لب جویی نشستم که صورتم بشویم کلاغی آن را برداشت و برد و حال آمدم که روز خود را با شما بگذرانم .

رفقا شروع می کنند به قاه قاه خندیدن و رفیق خود را مسخره کردن که بابا مگر مجبوری دروغ بسازی گرسنه هستی بگو گرسنه هستم ما هم لقمه نانی به تو می دهیم دیگر نمی خواهد که دروغ سرهم بکنی پسر ناراحت می شود و پهلوی رفقا هم نمی ماند . چیزی هم نمی خورد و راهی منزل می شود منزل که می رسد به یاد حرف های پدر می افتد می گوید خدا بیامرز پدرم می دانست که من درمانده می شوم که چنین وصیتی کرد حالا وقتش رسیده که بروم در مطبخ و خود را با طنابی که پدرم می گفت حلق آویز کنم .

می رود در مطبخ و طناب را می اندازد گردن خود تکان می دهد یک وقت یک کیسه ای از سقف می افتد پایین . وقتی پسر می آید نگاه می کند می بیند پر از جواهر است می گوید خدا ترا بیامرزد پدر که مرا نجات دادی . بعد می آید ده نفر گردن کلفت با چماق دعوت می کند و هفت رنگ غذا هم درست می کند و دوستان عزیز ! خود را هم دعوت می کند . وقتی دوستان می آیند و می فهمند که دم و دستگاه رو به راه است به چاپلوسی می افتند و از او معذرت می خواهند .

خلاصه در اتاق به دور هم جمع می شوند و بگو و بخند شروع می شود . در این موقع پسر می گوید حکایتی دارم . من امروز دیدم یک بزغاله وسط دو پای کلاغی بود و کلاغ پرواز کرد و بزغاله را برد . رفقا می گویند عجب نیست درست می گویی ، ممکن است . پسر می گوید : من گفتم یک دستمال کوچک را کلاغ برداشت شما مرا مسخره کردید حالا چطور می گویید کلاغ یک بزغاله را می تواند از زمین بلند کند و چماق دارها را صدا می کند . کتک مفصلی به آنها می زند و بیرونشان می کند و می گوید شما دوست نیستید عاشق پول هستید و غذاها را می دهد به چماق دارها می خورند و بعد هم راه زندگی خود را عوض می کند .

 

شعر ‌: به نام کردگار - عطار » الهی نامه » آغاز کتاب

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

عطار » الهی نامه » آغاز کتاب

 

بنام کردگار هفت افلاک

که پیدا کرد آدم از کفی خاک

خداوندی که ذاتش بی‌زوالست

خرد در وصف ذاتش گنگ و لالست

زمین و آسمان از اوست پیدا

نمود جسم و جان از اوست پیدا

مه و خورشید نور هستی اوست

فلک بالا زمین در پستی اوست

ز وصفش جانها حیران بمانده

خرد انگشت در دندان بمانده

صفات لایزالش کس ندانست

هر آن وصفی که گوئی بیش ازانست

دو عالم قدرة بیچون اویست

درون جانها در گفت و گویست

ز کُنه ذات او کس را خبر نیست

بجز دیدار او چیزی دگر نیست

طلب گارش حقیقت جمله اشیا

ز ناپیدائی او جمله پیدا

جهان از نور ذات او مزّین

صفات از ذات او پیوسته روشن

ز خاکی این همه اظهار کرد او

ز دودی زینت پرگار کرد او

ز صنعش آدم از گِل رخ نموده

زوَی هر لحظه صد پاسخ شنوده

ز علمش گشته آنجا صاحب اسرار

خود اندر دید آدم کرده دیدار

نه کس زو زاده نه او زاده از کس

یکی ذاتست در هر دوجهان بس

ز یکتائی خود بیچون حقیقت

درون بگرفته و بیرون حقیقت

حقیقت علم کلّ اوراست تحقیق

دهد آن را که خواهد دوست توفیق

بداند حاجت موری در اسرار

همان دم حاجتش آرد پدیدار

شده آتش طلب گار جلالش

دمادم محو گشسته ازوصالش

ز حکمش باد سرگردان بهر جا

گهی در تحت و گاه اندر ثریّا

ز لطفش آب هرجائی روانست

ز فضلش قوّت روح و روانست

ز دیدش خاک مسکین اوفتاده

ازان در عزّ و تمکین اوفتاده

ز شوقش کوه رفته پای در گل

بمانده واله و حیران و بی دل

ز ذوقش بحر در جوش و فغانست

ازان پیوسته او گوهر فشانست

نموده صنع خود در پارهٔ خاک

درونش عرش و فرش و هفت افلاک

نهاده گنج معنی در درونش

بسوی ذات کرده رهنمونش

همه پیغمبران زو کرده پیدا

نموده علم او بر جمله دانا

که بود آدم کمال قدرت او

بعالم یافته بد رفعت او

دوعالم را درو پیدا نموده

ازو این شور با غوغا نموده

تعالی الله یکی بی‌مثل و مانند

که خوانندت خداوندان خداوند

توئی اول توئی آخر تعالی

توئی باطن توئی ظاهر تعالی

هزاران قرن عقل پیر در تاخت

کمالت ذرّهٔ زین راه نشناخت

بسی کردت طلب اما ندیدت

فتاد اندر پی گفت و شنیدت

تو نوری در تمام آفرینش

بتو بینا حقیقت عین بینش

عجب پیدائی و پنهان بمانده

درون جانی و بی جان بمانده

همه جانها زتو پیداست ای دوست

توئی مغز و حقیقت جملگی پوست

تو مغزی در درون جان جمله

ازان پیدائی و پنهان جمله

ازان مغزی که دایم در درونی

صفات خود در آنجا رهنمونی

ندیدت هیچکس ظاهر در اینجا

از آنی اوّل و آخر در اینجا

جهان پر نام تو وز تو نشان نه

بتو بیننده عقل و تو عیان نه

نهان از عقل و پیدا در وجودی

ز نور ذات خود عکسی نمودی

ز دیدت یافته صورت نشانه

نماند او تو مانی جاودانه

یکی ذاتی که پیشانی نداری

همه جانها توئی جانی نداری

دوئی را نیست در نزدیک تو راه

حقیقت ذات پاکت قل هو الله

مکان و کون را موئی نسنجی

همه عالم طلسمند و تو گنجی

توئی در جان و دل گنج نهانی

تو گفتی کنتُ کنزاً هم تو دانی

دو عالم از تو پیدا و تو درجان

همی گوئی دمادم سرِّ پنهان

حقیقت عقل وصف تو بسی کرد

به آخر ماند با جانی پُر از درد

زهی بنموده رخ از کاف و از نون

فکنده نورِ خود بر هفت گردون

زهی گویا ز تو کام و زبانم

توئی هم آشکارا هم نهانم

زهی بینا ز تونور دو دیده

ترا در اندرون پرده دیده

زهی از نور تو عالم منوّر

ز عکس ذات تو آدم مصوّر

زهی در جان و دل بنموده دیدار

جمال خویش را هم خود طلب گار

تو نور مجمع کون و مکانی

تو جوهر می ندانم کز چه کانی

تو ذاتی در صفاتی آشکاره

همه جانها به سوی تو نظاره

برافگن برقع و دیدار بنمای

بجزو و کل یکی رخسار بنمای

دل عشّاق پر خونست از تو

ازان از پرده بیرونست از تو

همه جویای تو تو نیز جویا

درون جملهٔ از عشق گویا

جمالت پرتوی در عالم انداخت

خروشی در نهاد آدم انداخت

از اوّل آدمت اینجا طلب کرد

که آدم بود ازتو صاحب درد

چو بنمودی جمال خود به آدم

ورا گفتی بخود سرّ دمادم

کرامت دادیش در آشنائی

ز نورت یافت اینجا روشنائی

که داند سرّ تو چون هم تودانی

گهی پیدا شوی گاهی نهانی

گهی پیدا شوی در رفعت خود

گهی پنهان شوی در قربت خود

گهی پیدا شوی اندر صفاتت

گهی پنهان شوی در سوی ذاتت

گهی پیدا شوی چون نور خورشید

گهی پنهان شوی در عشق جاوید

گهی پیدا شوی از عشق چون ماه

گهی پنهان شوی در هفت خرگاه

ز پیدائی خود پنهان بمانی

ز پنهائی خود یکسان بمانی

بهر کسوة که می‌خواهی برآئی

زهر نقشی که می‌خواهی نمائی

تو جان جانی ای در جان حقیقت

همان در پرده‌ات پنهان حقیقت

چه چیزی تو که ننمائی رخ خویش

چو دم دم می‌دهی مان پاسخ خویش

تو آن نوری که اندر هفت افلاک

همی گشتی بگرد کرّهٔ خاک

تو آن نوری که در خورشیدی ای جان

ازان در جزو و کل جاویدی ای جان

تو آن نوری که در ماهی وانجم

ز نورت ماه و انجم می‌شود گم

تو آن نوری که لم تمسسه نارُ

درون جان و دل دردی و دارو

تو آن نوری که از غیرت فروزی

وجود عاشقان خود بسوزی

تو آن نوری که اعیان وجودی

ازان پیدا و پنهان وجودی

تو آن نوری که چون آئی پدیدار

بسوزانی ز غیرت هفت پرگار

تو آن نوری که جان انبیائی

نمود اولیا و اصفیائی

تو آن نوری که شمع ره روانی

حقیقت روشنی هر روانی

ز نورت عقل حیران مانده اینجا

ز شرم خویش نادان مانده اینجا

چو در وقت بهار آئی پدیدار

حقیقت پرده برداری ز رخسار

فروغ رویت اندازی سوی خاک

عجایب نقشها سازی سوی خاک

بهار و نسترن پیدا نماید

ز رویت جوش گل غوغا نماید

گل از شوق تو خندان در بهارست

از آنش رنگهای بی‌شمارست

نهی بر فرق نرگس تاجی از زر

فشانی بر سر او زابر گوهر

بنفشه خرقه‌پوش خانقاهت

فگنده سر ببر از شوق راهت

چو سوسن شکر گفت از هر زبانت

ازان افراخت سر سوی جهانت

ز عشقت لاله هر دم خون دل خورد

ازاین ماندست دل پُر خون و رخ زرد

همه از شوق تو حیران برآیند

به سوی خاک تو ریزان درآیند

هر آن وصفی که گویم بیش ازانی

یقین دانم که بی‌شک جانِ جانی

توئی چیزی دگر اینجا ندانم

بجز ذات ترا یکتا ندانم

همه جانا توئی چه نیست چه هست

ندیدم جز تو در کَونَین پیوست

ز تو بیدارم و از خویش غافل

مرا یا رب توانی کرد واصل

منم از درد عشقت زار و مجروح

توئی جانا حقیقت قوّة روح

منم حیران و سرگردان ذاتت

فرومانده به دریای صفاتت

منم در وصالت را طلب گار

درین دریا بماندستم گرفتار

درین دریا بماندم ناگهی من

ندارم جز بسوی تو رهی من

رهم بنمای تا درّ وصالت

بدست آرم ز دریای جلالت

توئی گوهر درون بحر بی‌شک

توئی در عشق لطف و قهر بی‌شک

همه از بود تست ای جوهر ذات

که رخ بنمودهٔ در جمله ذرّات

همه از عشقِ تو حیران و زارند

بجز تو در همه عالم ندارند

نهان و آشکارائی تودر دل

همه جائی و بی جائی تو در دل

دل اینجا خانهٔ ذات تو آمد

نمود جمله ذرّات تو آمد

دل اینجا خانهٔ راز تو باشد

ازان در سوز و در ساز تو باشد

تو گنجی در دل عشاق جانا

همه بر گنج تو مشتاق جانا

نصیبی ده ز گنج خود گدا را

نوائی ده بلطفت بی نوارا

گدای گنج عشق تست عطّار

تو بخشیدی مر او را گنج اسرار

تو می‌خواهد ز تو ای جان حقیقت

که در خویشش کنی پنهان حقیقت

تو می‌خواهد ز تو هر دم بزاری

سزد گر کار او اینجا برآری

تو می‌خواهد زتو در شادمانی

که سیر آمد دلش زین زندگانی

تو می‌خواهد ز تو در هر دو عالم

ز تو گوید بتو راز او دمادم

تو می‌خواهد ز تو تارخ نمائی

ورا از جان و دل پاسخ نمائی

تو می‌خواهد ز تو اینجا حقیقت

که بنمائی بدو پیدا حقیقت

تو می‌خواهد ز تو تا راز بیند

ترا در گنج جان او باز بیند

تو می‌خواهد ز تو در کوی دنیا

که بیند روی تو در سوی دنیا

تو می‌خواهد ز تو در کلّ اسرار

که بنمائی در انجامش تو دیدار

تو می‌خواهد ز تو ای ذات بیچون

که بیند ذاتت ای جان بی چه و چون

چنان درمانده‌ام در حضرت تو

ندارم تابِ دید قربت تو

شب و روزم ز عشقت زار مانده

بگرد خویش چون پرگار مانده

طلب گار توام در جان و در دل

نباشم یک دم از یاد تو غافل

تو درجانی همیشه حاضر ای دوست

توئی مغز و منم اینجایگه پوست

دل عطّار پر خون شد درین راه

که تا شد از وصال دوست آگاه

کنون چون در یقینم راه دادی

مرا اینجا دلی آگاه دادی

بجز وصفت نخواهم کرد ای جان

که تا مانم به عشقت فرد ای جان

اگر کامم نخواهی داد اینجا

ز دست تو کنم فریاد اینجا

مرا هم دادهٔ امید فضلت

که بنمائی مرا در عشق وصلت

همان وصل تو می‌خواهم من از تو

که گردانم دل و جان روشن از تو

تو خورشیدی و من چون سایه باشم

در اینجا با تو من همسایه باشم

نه، آخر سایهٔ خود محو آری

چو نور جاودانی را تو داری

دلم خون گشت در دریای امّید

بماندم زار و ناپروای امید

بوصل خود دمی بخشایشم ده

ز دردم یک نفس آسایشم ده

تو امّید منی درگاه و بیگاه

کنون از کردَها استغفرالله

تو امّید منی در عین طاعت

مرا بخشا ز نور خود سعادت

تو امّید منی اندر قیامت

ندارم گرچه جز درد وندامت

تو امّید منی اندر صراطم

به فضل خویشتن بخشی نجاتم

تو امّید منی در پای میزان

بلطف خویش بخشی جرم و عصیان

چنان در دست نفسم بازمانده

چو گنجشکی بدست باز مانده

مرا این نفس سرکش خوار کردست

شب و روزم بغم افگار کردست

مرا زین سگ امانی ده درین راه

ز دید خویشتن گردانش آگاه

غم عشق تو خوردم هم تودانی

شب و روز اندرین دردم تودانی

ز درد عشق تو زار و زبونم

بمانده اندرین غرقابِ خونم

دوائی چاره کن زین درد ما را

ز لطف خود مگردان فرد ما را

در آن دم کین دمم از جان برآید

مرا آن لحظه دیدار تو باید

مرا دیدار خود آن لحظه بنمای

گره یکبارگیم از کار بگشای

بمُردم پیش ازان کاینجا بمیرم

درین سِر باش یا رب دستگیرم

چراغی پیش دارم آن زمان تو

که خواهی بُردم از روی جهان تو

تو می‌دانی که جز تو کس ندارم

بجز ذات تو ای جان بس ندارم

توئی بس زین جهان و آن جهانم

توئی مقصودِ کلّی زین و آنم

الهی بر همه دانای رازی

بفضل خود ز جمله بی‌نیازی

الهی جز درت جائی نداریم

کجا تازیم چون پائی نداریم

الهی من کیم اینجا، گدائی

میان دوستانت آشنائی

الهی این گدا بس ناتوانست

بدرگاه تو مشتی استخوانست

الهی جان عطّارست حیران

عجب در آتش مهر تو سوزان

دلم خون شد ز مشتاقی تو دانی

مرا فانی کن و باقی تو دانی

فنای ما بقای تست آخر

توئی بر جزو و کل پیوسته ناظر

تو باشی من نباشم جاودانی

نمانم من در آخر هم تو مانی .

 

ضرب المثل باد آورده را باد می برد

ضرب المثل باد آورده را باد می برد

 

مال و ثروتی که بدون رنج و زحمت به دست آید خود به خود از دست می رود ، زیرا سعی و تلاشی در تحصیل آن بکار نرفته تا قدر و قیمت آن بر صاحب مال و مکنت معلوم افتند . مال و ثروت باد آورده چون به دیگری تعلق دارد ، همیشه دستخوش باد حوادث است و صاحبش هر آینه از آن طرفی نخواهد بست .
بیهوده نیست که در ممالک پیشرفته ، ثروتمندان واقع بین ، فرزندانشان را مجبور می کنند که به هنگام تحصیل علم ودانش ، ساعات فراغت را شخصا کار کنند و به مال و منال پدر خوشدل و دلگرم نباشند . چه فرزندی که در عنفوان جوانی کار کند قطعا احساس رنج و زحمت می کند و پس از مرگ پدر ثروت موروثی را به دست تطاول و اسراف نمی سپارد .

اکنون به ریشه تاریخی ضرب المثل ضرب المثل باد آورده را باد می برد می پردازیم :

خسرو پرویز از پادشاهان مشهور سلسله ی ساسانی بود که لشکرکشیهای عظیم و خوشگذرانیهای بی حد و حصر او و درباریانش کشور ایران را از اوج حشمت و شوکت به حضیض انقراض و نیستی کشانید . اگر چه به ظاهر یزدگرد سوم از قشون عرب شکست خورد ، ولی عامل شکست و انحطاط از ندانم کاریها و نابسامانیهای عصر خسرو پرویز فراهم آمد .

خسرو پرویز عاشق بی قرار زن و زر  و تجمل بود . در طول مدت سلطنت خود به قول صاحب کتاب حبیب السیر تعداد صد گنج و به عقیده سایر مورخان هفت گنج تدارک دید . نامهای آنها به شرح زیر است : گنج عروس ، گنج باد آورد ، گنج خسروی ، گنج افراسیاب ، گنج سوخته ( یا ساخته ) ، گنج خضرا ، و گنج شادورد که در اصطلاح عامه به هفت خم خسروی معروف است .

حکیم ابوالقاسم فردوسی ، هفت گنج خسرو پرویز را در کتاب شاهنامه این طور تعریف می کند :

نخستین که بنهاد گنج عروس * ز چین و ز برطاس وز روم و روس

دگر گنج پر در خوشاب بود * که بالاش یک تیر پرتاب بود

که خضرا نهادند نامش ردان * همان تازیان نامور بخردان

دگر گنج باد آورش خواندند * شمارش بکردند و در ماندند

دگر آنک نامش همی‌بشنوی * تو گویی همه دیبهٔ خسروی

دگر نامور گنج افراسیاب * که کس را نبودی به خشکی و آب

دگر گنج کش خواندی سوخته * کزان گنج بد کشور افروخته

دگر آنک بد شادورد بزرگ * که گویند رامشگران سترگ

به زر سرخ گوهر برو بافته * به زر اندرون رشته‌ها تافته

ز رامشگران سرکش ور بار بد * که هرگز نگشتی به آواز بد

به مشکوی زرین ده و دوهزار * کنیزک به کردار خرم بهار

دگر پیل بد دو هزار و دویست * که گفتی ازان بر زمین جای نیست

فغستان چینی و پیل و سپاه * که بر زین زرین بدی سال و ماه

دگر اسب جنگی ده و شش هزار * دو صد بارگی کان نبد در شمار

ده و دوهز را اشتر بارکش * عماری کش وگام زن شست وشش

که هرگز کس اندر جهان آن ندید * نه از پیر سر کاردانان شنید

چنویی به دست یکی پیشکار * تبه شد تو تیمار و تنگی مدار

تو بی رنجی از کارها برگزین * چو خواهی که یابی بداد آفرین

که نیک و بد اندر جهان بگذرد * زمانه دم ما همی‌بشمرد

اگر تخت یابی اگر تاج و گنج * وگر چند پوینده باشی به رنج

سرانجام جای تو خاکست و خشتر * جز از تخم نیکی نبایدت کشت

دگر راجع به تاریخچه گنج بادآورده که موضوع این مقاله می باشد در کتب تاریخی چنین آمده است :
هنگامی که ایرانیان شهر اسکندریه در کشور مصر را محاصره کردند ، رومیان در صدد نجات دادن ثروت شهر بر آمدند و آن را در چند کشتی نهادند . اما باد مخالف وزید و سفاین را به جانب ایرانیان راند . این مال کثیر را به تیسفون فرستادند و به نام گنج باد آورد موسوم شد . » اما به روایت دیگر که مورد تصدیق غالب مورخان اسلامی می باشد ، نوبتی فوکاس قیصر روم ، اموال بی قیاس خویش را از بیم دستبرد مخالفان در هزار کشتی ( البته کشتی های شراعی آن زمان، به سوی یکی از مواضع محکم کارتاژ فرستاد . این اموال سبک وزن و گرانبها عبارت بود از زر و گوهر و مروارید و یاقوت و دیباهای گوناگون که باد مخالف کشتی ها را به سوی اردوی ایرانیان برد و خسرو پرویز این گنج را “گنج بادآورد” نامید و گفت : « من بدین گنج سزاوارترم که باد این را سوی من آورده » .
باربد موسیقیدان نامدار ایران ، آهنگ معروف گنج بادآورد را به افتخار دست یافتن به این گنج ساخته است .
می گویند دو بار اموال بی قیاسی از خزانه خسرو پرویز به سرقت رفت ؛ و یکبار هم در سال ۶۲۸ میلادی بود که هرقل تیسفون را غارت کرد ، که اتفاقا همه از این گنج باد آورد بوده است و به همین مناسبت ظرفا از باب طنز و عبرت گفتند : « باد آورده را باد می برد . » و این عبارت از آن تاریخ ضرب المثل گردیده است .

معنی ضرب المثل مغز خر خوردن چیست؟

معنی ضرب المثل مغز خر خوردن چیست؟

زنی به قصد آن که شوهرش را احمق کند ، به یاری پیرزنی ، کله ی خری به دست آورد و در حیاط خانه مشغول بیرون آوردن مغز خر بود تا به خورد شوهرش بدهد که شوهر از در وارد شد و از زن در مورد کله خر پرسید . زن گفت : «چیزی نیست . این کله خر در منقار کلاغی بود که از بالای حیاط می گذشت ، اما کلاغ نتوانست وزن آن را تحمل کند و رهایش کرد و کله خر افتاد در این لگن .» مرد سری به علامت قبول تکان داد و به اتاق رفت . همسر مرد به پیرزن گفت : «فعلاً این سر خر را جایی پنهان کن تا بعد به آن بپردازیم .» پیرزن گفت: « دیگر به کله خر نیازی نیست کسی که چنین سخنان بیهوده ای را باور کند ، به خوردن مغز خر نیازی ندارد ! »