شعر : به همین سادگی - از : حافظ منصوری

به همين سادگي

به سادگي صوت

به صادقي شعر

و به صافي آب

قسم ياد خواهم كرد

هيچ ستاره اي در آسمان خيال من

چون خورشيد مهر تو نيست

خيالت آسوده. . .

من ساده ، ساده از اين واژه نگذشته ام

هيچگاه روزم را بي نگاه تو شام نكرده ام

اي سو سوي چشمان من ، باور كن

چه سكوت بود و چه سياه

و چه تنها من

آن روز كه خورشيد وجودت پشت ابرها پنهان ميشد

و چه دير . . .

تنم از مهر تو لرزيد

مي بيني ؟

حالا پروانه خيالم

چه بي پروا

پر پروازش

از شمع وجودت ميسوزد و دم بر نميارد

آه ، اي كدامين بهار نيامده به گلستان آرزو هاي من

ميداني تو با من چه كرده اي ؟!

چه كرده اي كه از نگاه تو سير نميشوم !

پس بگذار سيرتر ببينمت اي نوش دارو

بگو اين همه نجابت،

اين همه قرابت را تو از كدامين آيه نرگس به ارث برده اي ؟!

چشمان تو چه زيباست!

بگو از كدامين فرشته به عاريه داري ؟

دستان تو نيلوفريست

بگو . .................... .

بگو ، كدامين مريم باكره تو را به زمين هديه داد ؟!

كدامين قديسه عالم ميدانست من به تو محتاجم!

بگو . . .

بگو ، اي اسطوره واژه هاي شعر من

هيچ ميداني با دلم چه كرده اي ؟!

من تفسير ذليخاه يوسف تو ام

دستمال نجابت بوسه هايت را از من دريغ مدار

كه من وامدار چشمان توام

به بركت همين سادگي .

شعر تنهایی ؛ گلچینی از بهترین اشعار غمگین تنهایی

شعر تنهایی ؛ گلچینی از بهترین اشعار غمگین تنهایی

غمخوار من! به خانه‌ی غم‌ها خوش آمدی
با من به جمع مردم تنها خوش آمدی

بین جماعتی که مرا سنگ می‌زنند
می‌بینمت ، برای تماشا خوش آمدی

راه نجات از شب گیسوی دوست نیست
ای من! به آخرین شب دنیا خوش آمدی

پایان ماجرای دل و عشق روشن است
ای قایق شکسته به دریا خوش آمدی

با برف پیری‌ام سخنی بیش از این نبود
منت گذاشتی به سر ما خوش آمدی

ای عشق ، ای عزیز ترین میهمان عمر
دیر آمدی به دیدنم اما خوش آمدی

“فاضل نظری”


~*~*~*~*~*~*~*~*~

 

آن که مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت
درِ این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت

خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد
تنه‌ای بر در این خانه‌ی تنها زد و رفت

دل تنگش سر گل چیدن ازین باغ نداشت
قدمی چند به آهنگ تماشا زد و رفت

مرغ دریا خبر از یک شب طوفانی داشت
گشت و فریاد کشان بال به دریا زد و رفت

چه هوایی به سرش بود که با دست تهی
پشت پا بر هوس دولت دنیا زد و رفت

بس که اوضاع جهان در هم و ناموزون دید
قلم نسخ برین خط چلیپا زد و رفت

دل خورشیدی‌اش از ظلمت ما گشت ملول
چون شفق بال به بام شب یلدا زد و رفت

همنوای دل من بود به هنگام قفس
ناله‌ای در غم مرغان هم آوا زد و رفت

“هوشنگ ابتهاج”


~*~*~*~*~*~*~*~*~

 

من به درماندگی صخره و سنگ
من به آوارگی ابر ونسیم
من به سرگشتگی ‌آهوی دشت
من به تنهایی خود می‌مانم
من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی
گیسوان تو به یادم می‌آید
من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی
شعر چشمان تو را می خوانم
چشم تو چشمه شوق
چشم تو ژرفترین راز وجود
برگ بید است که با زمزمه جاری باد
تن به وارستن عمر ابدی می‌سپرد

تو تماشا کن
که بهار دیگر
پاورچین پاورچین
از دل تاریکی می‌گذرد
و تو در خوابی
و پرستوها خوابند
و تو می‌اندیشی
به بهار دیگر
و به یاری دیگر
نه بهاری
و نه یاری دیگر
حیف
اما من و تو
دور از هم می‌پوسیم
غمم از وحشت پوسیدن نیست
غمم از زیستن بی تو در این لحظه پر دلهره است
دیگر از من تا خاک شدن راهی نیست
از سر این بام
این صحرا این دریا
پر خواهم زد خواهم مرد
غم تو این غم شیرین را
با خود خواهم برد

“حمید مصدق”


~*~*~*~*~*~*~*~*~

من به اندازه چشمان تو غمگین ماندم

و به اندازه هر برق نگاهت نگران

تو به اندازه تنهایی من شاد بمان

~*~*~*~*~*~*~*~*~
 

زندگی چون قفس است

قفسی تنگ پر از تنهایی

و چه خوب است دم غفلت آن زندان‌بان

و سپس بال و پر عشق گشودن

بعد از آن هم پرواز

~*~*~*~*~*~*~*~*~
 

من اینجا

باز هم تنهاتر از همیشه

باز خاطراتت

به سمت تنهایی‌ام

هجوم می‌آورند

و باز خاطره های تنهایی‌ام

دیگر خاطره‌ها

به تکرار روزهایم عادت کرده‌اند

دیگر تمامی لحظات زندگیم را می‌شناسند

باز تنها شده‌ام

خاطراتت تمام می‌شوند

سکوت تلخی روزهای خسته‌ام را فرا می‌گیرند

باز تنها می‌شوم

اما نه شاید تنهاتر از همیشه

~*~*~*~*~*~*~*~*~
 

وقتی من تنهایم

همه غصه‌ها

همچو کابوسی وهم انگیز

می‌گیرند مرا در بر خویش

وقتی من تنهایم

همه‌ی شادی‌ها

ناگهان رخت برمی‌بندند از بر من

موقع تنهایی

خنده هم پر می‌کشد

از لب‌هایم

اشک هم، چون رودی

همه شب، جاریست از چشمانم

کاش تنهایی من هم به سرآید باز…

~*~*~*~*~*~*~*~*~
 

و بعد از تو دلم از عطش عشق طغیان کرد

گاه از دو روزنه‌ی رخسارم

گاه در نگاهی پوچ در تاریکی شب‌هایم

گاه در بازدمی اندوهناک که با زحمت

از قفس آزاد شده

و پایانش خدا را شکر می‌گویند

و گاه در وجودم که به هیچ پایانی نمی‌رسید مگر:

تنهایی، تنهایی، تنهایی

~*~*~*~*~*~*~*~*~
 

می‌بینی ای لحظه‌های خالی از احساس تهی

می‌بینی که چه صدای خرد شدن دست‌های خزان شده‌اش

در دست‌های تنهایی کسل‌آور است و تو را نیز بی رمق می‌کند

آه

پس او چه گوید؟

~*~*~*~*~*~*~*~*~
 

تمام جاده‌های جهان را

به جستجوی نگاه تو آمده‌ام پیاده

این تو و این پینه‌های پای من

حالا بگو در این تراکم تنهایی

مهمان بی چراغ نمی‌خواهی؟

شعر : قرن ما ، روزگار مرگ انسانیت است - از : فریدون مشیری

قرن ما ، روزگار مرگ انسانیت است

از همان روزی كه دست حضرت قابیل
گشت آلوده به خون حضرت هابیل
از همان روزی كه فرزندان آدم
صدر پیغام آوران حضرت باری تعالی
زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید
آدمیت مرد
گرچه آدم زنده بود

از همان روزی كه یوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزی كه با شلاق و خون دیوار چین را ساختند
آدمیت مرده بود

بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب
گشت و گشت
قرنها از مرگ آدم هم گذشت
ای دریغ
آدمیت برنگشت

قرن ما روزگار مرگ انسانیت است
سینه دنیا ز خوبیها تهی است
صحبت از آزادگی ، پاكی ، مروت ، ابلهی است

من كه از پژمردن یك شاخه گل
از نگاه ساكت یك كودك بیمار
از فغان یك قناری در قفس
از غم یك مرد در زنجیر
حتی قاتلی بردار ،
اشك در چشمان و بغضم در گلوست
وندرین ایام زهرم در پیاله، زهر مارم در سبوست
مرگ او را از كجا باور كنم ؟

صحبت از پژمردن یك برگ نیست
وای، جنگل را بیابان می كنند
دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان می كنند
هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا
آنچه این نامردمان با جان انسان می كنند

صحبت از پژمردن یك برگ نیست
فرض كن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
فرض كن یك شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض كن جنگل بیابان بود از روز نخست
در كویری سوت و كور
در میان مردمی با این مصیبت ها صبور
صحبت از مرگ محبت ، مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانیت است ...

 

شعر مولانا در مورد انسان

شعر مولانا در مورد انسان

ای برادر تو همان اندیشه‌ای
مابقی تو استخوان و ریشه‌ای
گر گل است اندیشه‌ی تو گلشنی
و آر بود خاری، تو هیمه‌ی گلخنی
گر گلابی بر سر و جیبت زنند
و آر تو چون بولی برونت افکنند

شعر در مورد انسان خوب - شعر در مورد شخصیت انسان - اشعار مولانا درباره زندگی - شعر در مورد بزرگی انسان

آدم خاکی ز حقّ آموخت علم
تا به هفت آسمان افروخت علم
نام و ناموس ملک را در شکست
کوری آن کس که در حقّ در شکست

شعر درباره انسان بودن-  شعر مولانا در مورد انسان کامل - شعر مولانا در مورد انسان دوستی - شعر در مورد شرف انسان

ای نسخه اسرار الهی که تویی
و ای آینه جمال شاهی که تویی
بیرون ز تو نیست هرچه در عالم هست
از خود بطلب آن چه خواهی که تویی

separator line

در حدیث آمد که یزدان مجید
خلق عالم را سه گونه آفرید
یک گره را جمله عقل و علم وجود
آن فرشته است او نداند جز سجود
نیست اندر عنصرش حرص و هوی
نور مطلق زنده از عشق خدا
یک گروه دیگر از دانش تهی
هم چو حیوان از علف در فربه‌ی
او نبیند جز که اصطبل و علف
از شقاوت غافل است و از شرف
این سوم هست آدمیزاد و بشر
نیمِ او ز افراشته و نیمش خر
نیمِ خر خود مایل سفلی بود
نیمِ دیگر مایل علوی بود
آن دو قدم آسوده از جنگ وحراب
و این بشر با دو مخالف در عذاب

separator line

آدمی‌زاده طرفه معجونی است
کز فرشته سرشته وز حیوان
گر کند میل این، شود پس از این
وار کند میل آن شود به از آن

separator line

آمد اوّل به اقلیم جماد
و از جمادی در نباتی او فتاد
سال‌ها اندر نباتی عمر کرد
و از جمادی یاد نآورد از نبرد
وز نباتی چون به حیوانی فتاد
نامدش حال نباتی هیچ یاد
جز همین میلی که دارد سوی آن
خاصه در وقت بهار و ضیمران
هم چو میل کودکان با مادران
سر میل خود نداند در لبان
باز از حیوان سوی انسانیش
می‌کشید آن خالقی که دانیش
هم چنین اقلیم تا اقلیم رفت
تا شد اکنون عاقل و دانا و رفت
عقل‌های اوّل ینش یاد نیست
هم از این عقلش تحوّل کرد نیست
تا رهد زا ین عقل پر حرص و طلب
صد هزاران عقل بیند بوالعجب

شعر در مورد انسان | گلچین زیباترین اشعار درباره انسان + انسان دوستی

حدّ جسمت یک دو گز خود بیش نیست
جان تو تا آسمان جولان کنی است
تا به بغداد و سمرقند ای هم ام
روح را اندر تصوّر نیم گام
دو درم سنگ است پیه چشمتان
نور روحش تا عنان آسمان
بارنامه‌ی روح حیوانی است این
پیش‌تر رو روح انسانی ببین
بگذر از انسان هم و از قال و قیل
تا لب دریای جان جبرئیل
بعد از آنت جان احمد لب گزد
جبرئیل از بیم تو واپس خزد
گوید آر آیم به قدر یک کمان
من به سوی تو بسوزم در زمان

separator line

آن گشادیشان کز آدم رو نمود
در گشاد آسمانهاشان نبود
در فراخی عرصه‌ی آن پاک جان
تنگ آمد عرصه‌ی هفت آسمان
گفت پیغمبر که: حقّ فرموده است
من نگنجم در خُم بالا و پست
در زمین و آسمان و عرش نیز
من نگنجم این یقین دان ای عزیز
در دل مؤمن بگنجم ای عجب
گر مرا جویی در آن دل‌ها طلب

بررسی غربت انسان در اشعار مولانا

چشم آدم چون به نور پاک دید
جان و سرّ نام‌ها گشتش پدید
چون ملک انوار حقّ در وی بیافت
در سجود افتاد و در خدمت شتافت
این چنین آدم که نامش می‌برم
گر ستایم تا قیامت قاصرم

20 شعر زیبا از اشعار مولانا درباره انسان

زآن که این تن شد مقام چار خو
نامشان شد چار مرغ فتنه جو
خلق را گر زندگی خواهی ابد
سر ببر زا ین چار مرغ شوم بد
بازشان زنده کن از نوعی دگر
که نباشد بعد از آن زایشان ضرر
چار مرغ معنویّ راهزن
کرده‌اند اندر دل خلقان وطن
سر ببر این چار مرغ زنده را
سرمدی کن خلق نا پاینده را

ابیاتی برگزیده از زیباترین اشعار مولانا درباره انسان و انسان دوستی

 

گفت و الله عالم السّر الخ فی
کآفرید از خاک آدم را صفی
در سه گز قالب که دادش وانمود
هر چه در الواح و در ارواح بود
تا ابد هرچه بود از پیش پیش
درس کرد از علّم الا سماء خویش
تا ملک بی خود شد از تدریس او
قدس دیگر یافت از تقدیس او .

قصه های خوب برای بچه های خوب

'قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب مجموعه کتابی است به قلم مهدی آذر یزدی که در آن ، داستان‌های کهن را برای کودکان و به زبان کودکانه ، بازنویسی کرده‌است . وی اولین کتاب از مجموعه ی ۸ جلدی قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب را در سال ۱۳۳۵ توسط مؤسسه انتشاراتی امیرکبیر منتشر کرد . او برای این اثر در سال ۱۳۴۲ (۱۹۶۷ میلادی) ، برنده‌ی جایزه ی یونسکو شد و سال ۱۳۴۵ نیز ، جایزه ی سلطنتی کتاب سال را از آن خود کرد . برخی از کتاب‌های این مجموعه ، از سوی شورای کتاب کودک به عنوان کتاب برگزیده‌ی سال پذیرفته شده‌اند . این اثر به زبان اسپانیایی ، ارمنی ، چینی و روسی ترجمه شده‌است. به خاطر آثار ارزشمند او در حوزه‌ی کتاب کودک ، روز درگذشت او به نام روز ملی ادبیات کودک و نوجوان نام‌گذاری شده‌است . این مجموعه تاکنون ، ۶۴ بار تجدید چاپ شده‌است .

 
 
  
  
  

 

 
  
  

 

 
  
  

جلدها :

مجلدات قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب:

شعر : فصل خزان عمر - از : مهدی نخعی مقدم

فصل خزان عمر

چندیست ز هجرانت ، بیمار و پریشانم
دردی است مرا عشقت ، افتاده براین جانم
آرام نگیرد درد الا به وصال تو
دریاب دمی ما را ، ای داروی درمانم
در سوگ فراقت دل ، دیریست که می نالد
این غمکده را هر شب ، اشک است گریبانم
خاموش شد این چشمان از فرطِ نظر بر در
بگشای به رخ چشمم ، ای یوسف کنعانم
در بندِ کمندت جان ، چون موم به دستانت
دل بند ِدلت هر دم ، محکومِ به زندانم
بی پرده بگم جانا ، عشقت به دلم لنگر
انداخته گر نآیی ، مجنونِ بیابانم
از یاد خدا غافل ، آندم که دچارت دل
عشق تو نگارینا ، یغما بَرِ ایمانم
از من چه خطا دیدی ؟ لایق به جفا گشتم
جز مهر و وفاداری ، بر عهدم وپیمانم
آتش بزدی جانم ، با سوز وگدازعشق
عمریست که در کوی ات ، چون شمع فروزانم
بگذشت بهارانم ، چیره است به من پیری
در فصل خزان عمر ، ای دوست مرنجانم
شاید که نبینم جز ، حالا سحری دیگر
باز آی دمی دیگر ، بر چشمِ تو مهمانم
دیشب به بَرَم بودی ، لبخندزنان و من
از شوق وصال اشکم ، بارید ز چشمانم
ای کاش همه عمرم ، در خواب چنین بودم
بهِ کز غم و هجرانت ، سرگشته وحیرانم
آواز بسی خوانم ، از درد فراقت یار
آواره به صحرا چون ، مجنون ِغزلخوانم
روزی برسد که از غم ، زین عشق فنا گردم
آندم بشود روشن , این قصّه ی پنهانم .

شعر : عشق پنهانی - از : غلام علی حسینی

عشق پنهانی

یارم بیا تا این دلم امشب قربانی شود
از نور چشمان تو اینک عشق من فانی شود
ای آشنای من نرو ، امشب بیا پیشم بمان
تا این دلم با عشق تو هرلحظه ربانی شود
بی تو ندارد باز دلم میل به هیچ سجاده ای
او در کنار جسم تو پر شور و ایمانی شود
دل خسته شد ازدوریت با این همه صبوریت
امشب دلم با خود ببر ، تا بر تو مهمانی شود
آن برق چشمان تو ، دل را به یغما می برد
تا از سر لطف تو باز این عشق پنهانی شود .

شعر : عشق پنهانی - از : صنم میرزازاده ی نافع

عشق پنهانی




دلشوره دارم امشب از ، عطرِ تن وُ پیراهنت
دست ِ مرا محکم بگیر، می ترسم از گُم کردنت
ای عشق ِ پنهانی! مرا ،تا پهنه ی رویا ببر
مخفی در آغوشت ولی تا آخر ِ دنیا ببر
می لرزم اما لحظه را، با قصه قسمت می کنم
پنهان ز چشم ِ دیگران، دل را به اسمت می کنم
آهسته در گوشم بگو در شب تو می مانی وُ من
افسانه های کهنه را تنها تو می دانی وُ من
دست ِمرا محکم بگیر، می ترسم از گم کردنت
دلشوره دارم امشب از عطر تن و پیراهنت .

گلچین شعر تنهایی کوتاه

گلچین شعر تنهایی کوتاه

 

شب من پنجره‌ای بی فردا

روز من قصه‌ی تنهایی ما

مانده بر خاک و اسیر ساحل

ماهی‌ام ، ماهی دور از دریا

~*~*~

کاش قلبم درد تنهایی نداشت

چهره‌ام هرگز پریشانی نداشت

برگ‌های آخر تقویم عشق

حرفی از یک روز بارانی نداشت

کاش می‌شد راه سرد عشق را

بی خطر پیمود و قربانی نداشت

~*~*~
 

شبیه برگ پاییزی ، پس از تو قسمت بادم

خداحافظ ، ولی هرگز نخواهی رفت از یادم

خداحافظ ، و این یعنی در اندوه تو می‌میرم

در این تنهایی مطلق ، که می‌بندد به زنجیرم

~*~*~
 

تو برو پیچک من

فکر تنهایی این قلب مرا هیچ مکن

روی پیشانی من چیزی نیست

غیر یک قصه پر از بی کسی و تنهایی

~*~*~
 

سال‌ها بگذشته از میلاد من

کی یکی مردانه باشد یاد من

من و یک تنهایی و یک شمع روشن

خدایا نکند که باد بیاید

~*~*~

بس که دیوار دلم کوتاه است

هرکه از کوچه تنهایی ما می‌گذرد

به هوای هوسی هم که شده

سرکی می‌کشد و می‌گذرد

~*~*~
 

چه کسی می‌داند که تو در پیله‌ی تنهایی خود تنهایی؟

چه کسی می‌داند که تو در حسرت یک روزنه در فردایی؟

پیله ات را بگشا تو به اندازه یک پروانه زیبایی .

شعر : آواز تنهایی - از : ابوالفضل بهرامیان

آواز تنهایی

سکوت از انتهای شب
بسوی قلبمان آمد
بیامد با هزاران غصه
با صد غم
درون سینه هامان تار
درون فکرمان خاموش
به فکر خویش بودیم و
به یک سکه شدیم مدهوش
به آبی چرک و کرم آلود
به راه خصم خشم آلود
به عمری رفته پی در پی
گهی بر باد و گه بر نی
سرود خستگی ها را
سرائیدیم غمها را
میان قله‌های دور
چنان پژواک می‌دادند
سرود درد و تنهایی
که ره گم کرده‌ام از خود
در این آواز تنهایی .


ابوالفضل بهرامیان

گزیده اشعار سنتی درباره ی عشق

گزیده اشعار سنتی درباره ی عشق

 

آن روح را که عشق حقیقی شعار نیست

نابوده به که بودن او غیر عار نیست
 

در عشق باش که مست عشقست هر چه هست

بی کار و بار عشق بر دوست بار نیست
 

گویند عشق چیست بگو ترک اختیار

هر کو ز اختیار نرست اختیار نیست
 

عاشق شهنشهیست دو عالم بر او نثار

هیچ التفات شاه به سوی نثار نیست
 

عشقست و عاشقست که باقیست تا ابد

دل بر جز این منه که به جز مستعار نیست
 

تا کی کنار گیری معشوق مرده را

جان را کنار گیر که او را کنار نیست
 

آن کز بهار زاد بمیرد گه خزان

گلزار عشق را مدد از نوبهار نیست
 

آن گل که از بهار بود خار یار اوست

وآن می که از عصیر بود بی‌خمار نیست...
 

مولانا
 

❆❆❆❆❆
 

خانه پر بود از متاع صبر این دیوانه را

سوخت عشق خانه سوز اول متاع خانه را
 

خواه آتش گوی و خواهی قرب، معنی واحد است

قرب شمع است آنکه خاکستر کند پروانه را
 

هر چه گویی آخری دارد به غیر از حرف عشق

کاینهمه گفتند و آخر نیست این افسانه را
 

گرد ننشیند به طرف دامن آزادگان

گر براندازد فلک بنیاد این ویرانه را
 

می ز رطل عشق خوردن کار هر بی ظرف نیست

وحشیی باید که بر لب گیرد این پیمانه را
 

وحشی بافقی
 

❆❆❆❆❆
 

در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد

عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد
 

جلوه‌ای کرد رخت دید ملک عشق نداشت

عین آتش شد از این غیرت و بر آدم زد
 

عقل می‌خواست کز آن شعله چراغ افروزد

برق غیرت بدرخشید و جهان برهم زد
 

مدعی خواست که آید به تماشاگه راز

دست غیب آمد و بر سینه نامحرم زد
 

دیگران قرعه قسمت همه بر عیش زدند

دل غمدیده ما بود که هم بر غم زد
 

جان علوی هوس چاه زنخدان تو داشت

دست در حلقه آن زلف خم اندر خم زد
 

حافظ آن روز طربنامه عشق تو نوشت

که قلم بر سر اسباب دل خرم زد
 

حافظ
 

❆❆❆❆❆
 

جهان بی عشق سامانی ندارد

فلک بی میل دورانی ندارد
 

نه مردم شد کسی کز عشق پاکست

که مردم عشق و باقی آب و خاکست
 

چراغ جمله عالم عقل و دینست

تو عاشق شو که به ز آن جمله اینست
 

اگر چه عاشقی خود بت پرستیست

همه مستی شمر چون ترک هستیست
 

به عشق ار بت پرستی دینت پاکست

وگر طاعت کنی بی عشق خاکست...
 

فدای عشق شو گر خود مجازیست

که دولت را درو پوشیده رازیست
 

حقیقت در مجاز اینک پدید است

که فتح آن خزینه زین کلید است...
 

امیرخسرو دهلوی
 

❆❆❆❆❆
 

فرهاد را چو بر رخ شیرین نظر فتاد

دودش به سر درآمد و از پای درفتاد
 

مجنون ز جام طلعت لیلی چو مست شد

فارغ ز مادر و پدر و سیم و زر فتاد
 

رامین چو اختیار غم عشق ویس کرد

یک بارگی جدا ز کلاه و کمر فتاد
 

وامق چو کارش از غم عذرا به جان رسید

کارش مدام با غم و آه سحر فتاد
 

زین گونه صد هزار کس از پیر و از جوان

مست از شراب عشق چو من بی‌خبر فتاد
 

بسیار کس شدند اسیر کمند عشق

تنها نه از برای من این شور و شر فتاد
 

روزی به دلبری نظری کرد چشم من

زان یک نظر مرا دو جهان از نظر فتاد
 

عشق آمد آن چنان به دلم در زد آتشی

کز وی هزار سوز مرا در جگر فتاد
 

بر من مگیر اگر شدم آشفته دل ز عشق

مانند این بسی ز قضا و قدر فتاد
 

سعدی ز خلق چند نهان راز دل کنی

چون ماجرای عشق تو یک یک به درفتاد
 

سعدی
 

 

شعر : بند عشق - از : مهدی رستاد مهر

بند عشق

چون شدم با پای خود در بند عشق
گشته ام از جان و دل پابند عشق
شکر ایزد را که افتادم به دام
با کمان ابروی دلبند عشق
رفته ام تا قلّه ی توچال شوق
بارها با یار از دربند عشق
برگ و بارم سبز و شادابند، چون،
بهره می جویند از آوند عشق
در مذاقم محو شد طعم عسل
تا چشیدم ذرّه ای از قند عشق
هر چه می خواهی نصیحت کن مرا
گوش من باز است بهر پند عشق .

مفهوم عشق در دنیای مدرن

مفهوم عشق در دنیای مدرن

مهرداد ناظری

 معنای عشق در دنیای مدرن با دنیای سنت تفاوت بسیار دارد . هر چند که هنوز عده‌ای بر این باورند که جوهر عشق یکی است و وقتی ما در مورد عشق حرف می‌زنیم طبیعتاً با یک مفهوم مواجه هستیم که چندان مدرن یا سنتی بودن آن تفاوتی نمی‌کند . اما واقعیت این است که در دنیای جدید تفاوت‌های جدی و ماهوی در مقوله عشق ایجاد شده است .
اگر بخواهیم به تعاریف عشق در دنیای سنت بپردازیم ، می‌توان به دیدگاه ابن‌سینا در «رساله ی عشق» او اشاره کرد . به زعم او ، عشق چیزی جز نیکو شمردن امر حسن ، نیک ، زیبا و ملایم نیست . عشق در سنت را می‌توان در آرا مولانا نیز جست ، او می‌گوید :
هر چه گویم عشق را شرح و بیان
چون به عشق آیم خجل باشم از آن
مولانا ، عشق را آنچنان گسترده و لایه لایه می‌بیند که حتی نمی‌تواند در مورد آن حرف بزند و خود را در این امر ، ناتوان می‌پندارد . واقعیت این است که ما در نگاه سنتی «معشوق» را خداگونه برجسته کرده و پرستش می‌کنیم . به تعبیری ، می‌توان گفت در نگاه سنتی نوعی تقدس‌گرایی در عشق به چشم می‌خورد که در آن رسیدن به معشوق کار هر کسی نیست و دشواری بسیار دارد . این موضوع به خوبی در ادبیات کلاسیک ما دیده می‌شود. در عشق‌های سنتی «دست‌یافتنی شدن عشق» جایگاهی ندارد .
این در حالی است که در دنیای مدرن ، عشق اساساً تغییرات بسیاری را از سر گذرانده است و برای نخستین بار در قرن بیستم فروید و اریک فروم از زاویه‌ای متفاوت به عشق نگاه  کردند . فروم معتقد است که «عشق هنری است آموختنی» . در حالی که در نگاه سنتی ما معتقد هستیم که عشق «آمدنی» بود نه «آموختنی» . در نگاه مدرن ، عشق «دست‌یافتنی» شده و در زمان حال به وقوع می‌پیوندند .
قرن بیستم، قرنی است که در آن مفهوم عشق به شکلی جدی مورد بررسی قرار می‌گیرد و این را به وضوح می‌توان در فیلم‌هایی که در آن زمان ساخته شد ، دید ؛ اینکه ، می‌توان در یک نگاه و در یک لحظه عاشق شد . در واقع ، عشق در دنیای مدرن از آن ساحت پیچیده و غیرقابل دسترس جامعه سنتی فاصله گرفته و بسیار ساده و دست‌یافتنی می‌شود . در دنیای سنتی ، وصال ، آنگونه که براحتی در دنیای مدرن اتفاق می‌افتد ، رخ نمی‌داد و عشق موضوعی بود که باید آن را در کتاب‌ها جست‌وجو می‌کردیم .
شاید بتوان با نگاه «وبر» ی راحت‌تر به مقوله عشق پرداخت . وبر، فرآیند مدرنیته را «همگانی شدن عقلانیت» و «افسون‌زدایی» و «رهایی از توهمات» می‌داند و می‌توان همین خصیصه‌ها را به مقوله عشق نیز تسری داد ؛ گویی در دنیای مدرن ، عشق «عقلانی» می‌شود . این در حالی است که در جامعه سنتی دیوار بلندی بین «عقل» و «احساس» کشیده  شده و عاشق، نمی‌توانست عاقل باشد ؛ این در حالی است که در دنیای مدرن ، اساساً «نبوغ عقل» در عشق است .
بنابراین، مدرنیته آمده تا عقلانیت را نیز به نوعی در عشق تزریق کند . به تعبیری ، ما در دوران مدرن با عشقی عقلانی مواجه هستیم که افسون‌زدایی و تقدس‌زدایی شده و به موضوعی «واقعی» برای مطالعه بدل گشته است .
نکته دیگر، در ارتباط با تفاوت عشق در سنت و مدرنیته به پنهانی بودن آن باز می‌گردد . واقعیت این است که در گذشته از عشق در پرده ابهام سخن گفته می‌شد و عاشق ، عشق خود را برملا نمی‌کرد ؛ در حالی که در دنیای مدرن عشق به راحتی برملا می‌شود . در گذشته ، عشق زندگی فرد را بسیار تحت تأثیر قرار می‌داد اما در دنیای مدرن انسان‌ها زندگی عادی خود را دارند و در کنار کار ، تحصیل و زندگی روزمره «عاشق» هم می‌شوند .
موضوع  دیگر در نسبت عشق سنتی و مدرن ، شهری شدن عشق در دنیای امروز است . طبیعتاً در یک جامعه سنتی ، باز همان محدودیت‌های عشق در دنیای سنت وجود دارد ؛ اما در جامعه ی مدرن شهری ، امکان وقوع عشق بیشتر است . مقصود از شهری شدن عشق این است که در عشق مدرن ، ما عنصر «فایده‌گرایانه» داریم و عاشق کسی است که برخلاف نگاه سنتی ، ایثار نمی‌کند . در دنیای جدید وقتی شما عاشق می‌شوید هدف این است که به خواسته‌هایتان برسید ؛ به تعبیری، فردیت عاشق از بین نمی‌رود .
آلن بدیو در این راستا ، در کتاب «ستایش عشق» می‌گوید ، عاشق شدن، هنر «یکی شدن» نیست ، هنر «دوتا شدن» است . اساساً چیزی با نام «یکی شدن» در دنیای مدرن وجود ندارد و اگر فردیت افراد در جریان عشق از بین برود، آن عشق، یک عشق بیمارگونه است . در یک عشق سالم ، علی‌الاصول کسی حذف نمی‌شود . به تعبیری ، می‌توان گفت که عشق مدرن به نوعی عشق برابرطلبانه است .
آنتونی گیدنز ، تحلیل‌های جالبی در ارتباط با عشق دارد ؛ به زعم او ، عشق محصول جنبش‌های برابرخواهانه است . اصلاً اینکه عشق در قرن بیستم با قرائت جدیدی مواجه شد ، به خاطر زنان بود . وقتی برای نخستین بار زنان توانستند در جامعه نقش فعال پیدا کنند ، ما با مفهوم جدید عشق مواجه شدیم که طی آن دیگر نمی‌توان از عبارت «عاشق و معشوق» سخن گفت و باید از تعبیر «عاشق و عاشق» حرف زد . چراکه وقتی می‌گوییم معشوق ، زن مفعول شده و نقش دوم را می‌گیرد ، این در حالی است که در عالم مدرن زن نقش دوم نیست و کسی نیست که دیگران عاشقش شوند و خود می‌تواند عشق را ایجاد کند .

 

شعر : ره میخانه و مسجد کدام است ؟ - از : عطار نیشابوری

ره میخانه و مسجد کدام است ؟

که هر دو بر من مسکین حرام است

نه در مسجد گذارندم که رند است

نه در میخانه کین خمار خام است

میان مسجد و میخانه راهی است

بجوئید ای عزیزان کین کدام است ؟

به میخانه امامی مست خفته است

نمی‌دانم که آن بت را چه نام است ؟

مرا کعبه خرابات است امروز

حریفم قاضی و ساقی امام است

برو عطار کو خود می‌شناسد

که سرور کیست سرگردان کدام است ؟

 

شعر : صفای یاران - از : روح الله فردی شکراب

صفای یاران

دل من رود به جایی که درآن صفا ببیند

و در آن صفای یاران دل باوفا ببیند

سفری کنم به آنجا ، که محبّت است شاهش

که اگر دلم غمین است بدان شفا ببیند

اگرش نوازد او را به محبّتی ، نگاهی

نرسد بر او دگر غم نه دگر جفا ببیند

می ِ مهرِ دوست نوشم که غم از دلم براند

درِ یار باوفا زن که سرت بها ببیند

لب سرخ و ساق ساقی ، میِ ساغری نخواهم

تن ِ سیم و زلف سنبل نگهم کجا ببیند

اثرم کند شرابی که صفای یار دارد

که دلم شراب انگور روا چرا ببیند

اگر از دیار یاران خبری کسی رساند

بدهم براو دلم را که بسی دعا ببیند

اجلم رسد اگر من نرسم به جمع یاران

دل زار من غمین شد که فقط خدا ببیند .
 

غزل : فرهاد را چو بر رخ شیرین نظر فتاد - از : سعدی شیرازی

فرهاد را چو بر رخ شیرین نظر فتاد

دودش به سر درآمد و از پای درفتاد

مجنون ز جام طلعت لیلی چو مست شد

فارغ ز مادر و پدر و سیم و زر فتاد

رامین چو اختیار غم عشق ویس کرد

یک بارگی جدا ز کلاه و کمر فتاد

وامق چو کارش از غم عذرا به جان رسید

کارش مدام با غم و آه سحر فتاد

زین گونه صد هزار کس از پیر و از جوان

مست از شراب عشق چو من بی‌خبر فتاد

بسیار کس شدند اسیر کمند عشق

تنها نه از برای من این شور و شر فتاد

روزی به دلبری نظری کرد چشم من

زان یک نظر مرا دو جهان از نظر فتاد

عشق آمد آن چنان به دلم در زد آتشی

کز وی هزار سوز مرا در جگر فتاد

بر من مگیر اگر شدم آشفته دل ز عشق

مانند این بسی ز قضا و قدر فتاد

سعدی ز خلق چند نهان راز دل کنی

چون ماجرای عشق تو یک یک به درفتاد

 

شعر : شب چو در بستم و مست از مي ‌نابش كردم - از : محمد فرخی یزدی

شب چو در بستم و مست از مي ‌نابش كردم
ماه اگر حلقه به در كوفت جوابش كردم

 

ديدي آن ت‍ُرك ختا دشمن جان بود مرا؟

گرچه عمري به خطا دوست خطابش كردم

 

منزل مردم بيگانه چو شد خانه چشم

آن قدر گريه نمودم كه خرابش كردم

 

شرح داغ دل پروانه چو گفتم با شمع

آتشي در دلش افكندم و آبش كردم

 

غرق خون بود و نمی م‍ُرد ز حسرت فرهاد

خواندم افسانه شيرين و به خوابش كردم

 

دل كه خونابه غم بود و جگر‌گوشه درد

بر سر آتشِ جور‌ِ تو كبابش كردم

 

زندگي كردنِ من م‍ُردنِ تدريجي بود

آنچه جان كند تنم عمر حسابش كردم .

شعر : آخرین جرعه ی این جام - از : فریدون مشیری

آخرین جرعه ی این جام

همه میپرسند
چیست در زمزمه مبهم آب
چیست در همهمه دلکش برگ
چیست در بازی آن ابر سپید
روی این آبی آرام بلند
که ترا می برد
اینگونه به ژرفای خیال
چیست در خلوت خاموش کبوترها
چیست در کوشش بی حاصل موج
چیست در خنده جام
که تو چندین ساعت
مات و مبهوت به آن می نگری
نه به ابر
نه به آب
نه به برگ
مه به این آبی آرام بلند
نه به این خلوت خاموش کبوترها
نه به این آتش سوزنده که
لغزیده به جام
من به این جمله نمی اندیشم
من مناجات درختان را هنگام سحر
رقص عطر گل یخ را با باد
نفس پاک شقایق را در سینه کوه
صحبت چلچله ها را با صبح
بغض پاینده هستی را در گندم زار
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل
همه را میشنوم
می بینم
من به این جمله نمی
اندیشم
به تو می اندیشم
ای سراپا همه خوبی
تک و تنها به تو می اندیشم
همه وقت
همه جا
من به ر حال که باشم به تو میاندیشم
تو بدان این را تنها تو بدان
تو بیا
تو بمان با من تنها تو بمان
جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب
من فدای تو به جای همه گلها
تو بخند
اینک این من که به پای تو درافتاده ام باز
ریسمانی کن از آن موی دراز
تو بگیر
تو ببند
تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ابر هوا را تو بخوان
تو بمان با من تنها تو بمان
در دل ساغر هستی تو بجوش
من همین یک نفس از جرعه جانم باقی است
آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش .

شعر تنهایی ؛ گلچینی از بهترین اشعار غمگین تنهایی

شعر تنهایی ؛ گلچینی از بهترین اشعار غمگین تنهایی

 

غمخوار من ! به خانه‌ی غم‌ها خوش آمدی
با من به جمع مردم تنها خوش آمدی

بین جماعتی که مرا سنگ می‌زنند
می‌بینمت ، برای تماشا خوش آمدی

راه نجات از شب گیسوی دوست نیست
ای من ! به آخرین شب دنیا خوش آمدی

پایان ماجرای دل و عشق روشن است
ای قایق شکسته به دریا خوش آمدی

با برف پیری‌ام سخنی بیش از این نبود
منت گذاشتی به سر ما خوش آمدی

ای عشق ، ای عزیز ترین میهمان عمر
دیر آمدی به دیدنم اما خوش آمدی .

“فاضل نظری”


~*~*~*~*~*~*~*~*~

 

آن که مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت
درِ این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت

خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد
تنه‌ای بر در این خانه‌ی تنها زد و رفت

دل تنگش سر گل چیدن ازین باغ نداشت
قدمی چند به آهنگ تماشا زد و رفت

مرغ دریا خبر از یک شب طوفانی داشت
گشت و فریاد کشان بال به دریا زد و رفت

چه هوایی به سرش بود که با دست تهی
پشت پا بر هوس دولت دنیا زد و رفت

بس که اوضاع جهان در هم و ناموزون دید
قلم نسخ برین خط چلیپا زد و رفت

دل خورشیدی‌اش از ظلمت ما گشت ملول
چون شفق بال به بام شب یلدا زد و رفت

همنوای دل من بود به هنگام قفس
ناله‌ای در غم مرغان هم آوا زد و رفت .

“هوشنگ ابتهاج”


~*~*~*~*~*~*~*~*~

 

من به درماندگی صخره و سنگ
من به آوارگی ابر ونسیم
من به سرگشتگی ‌آهوی دشت
من به تنهایی خود می‌مانم
من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی
گیسوان تو به یادم می‌آید
من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی
شعر چشمان تو را می خوانم
چشم تو چشمه شوق
چشم تو ژرفترین راز وجود
برگ بید است که با زمزمه جاری باد
تن به وارستن عمر ابدی می‌سپرد

تو تماشا کن
که بهار دیگر
پاورچین پاورچین
از دل تاریکی می‌گذرد
و تو در خوابی
و پرستوها خوابند
و تو می‌اندیشی
به بهار دیگر
و به یاری دیگر
نه بهاری
و نه یاری دیگر
حیف
اما من و تو
دور از هم می‌پوسیم
غمم از وحشت پوسیدن نیست
غمم از زیستن بی تو در این لحظه پر دلهره است
دیگر از من تا خاک شدن راهی نیست
از سر این بام
این صحرا این دریا
پر خواهم زد خواهم مرد
غم تو این غم شیرین را
با خود خواهم برد .

“حمید مصدق”


~*~*~*~*~*~*~*~*~

من به اندازه چشمان تو غمگین ماندم

و به اندازه هر برق نگاهت نگران

تو به اندازه تنهایی من شاد بمان

~*~*~*~*~*~*~*~*~
 

زندگی چون قفس است

قفسی تنگ پر از تنهایی

و چه خوب است دم غفلت آن زندان‌بان

و سپس بال و پر عشق گشودن

بعد از آن هم پرواز

~*~*~*~*~*~*~*~*~
 

من اینجا

باز هم تنهاتر از همیشه

باز خاطراتت

به سمت تنهایی‌ام

هجوم می‌آورند

و باز خاطره های تنهایی‌ام

دیگر خاطره‌ها

به تکرار روزهایم عادت کرده‌اند

دیگر تمامی لحظات زندگیم را می‌شناسند

باز تنها شده‌ام

خاطراتت تمام می‌شوند

سکوت تلخی روزهای خسته‌ام را فرا می‌گیرند

باز تنها می‌شوم

اما نه شاید تنهاتر از همیشه

~*~*~*~*~*~*~*~*~
 

وقتی من تنهایم

همه غصه‌ها

همچو کابوسی وهم انگیز

می‌گیرند مرا در بر خویش

وقتی من تنهایم

همه‌ی شادی‌ها

ناگهان رخت برمی‌بندند از بر من

موقع تنهایی

خنده هم پر می‌کشد

از لب‌هایم

اشک هم، چون رودی

همه شب، جاریست از چشمانم

کاش تنهایی من هم به سرآید باز …

~*~*~*~*~*~*~*~*~
 

و بعد از تو دلم از عطش عشق طغیان کرد

گاه از دو روزنه‌ی رخسارم

گاه در نگاهی پوچ در تاریکی شب‌هایم

گاه در بازدمی اندوهناک که با زحمت

از قفس آزاد شده

و پایانش خدا را شکر می‌گویند

و گاه در وجودم که به هیچ پایانی نمی‌رسید مگر :

تنهایی، تنهایی ، تنهایی

~*~*~*~*~*~*~*~*~
 

می‌بینی ای لحظه‌های خالی از احساس تهی

می‌بینی که چه صدای خرد شدن دست‌های خزان شده‌اش

در دست‌های تنهایی کسل‌آور است و تو را نیز بی رمق می‌کند

آه

پس او چه گوید؟

~*~*~*~*~*~*~*~*~
 

تمام جاده‌های جهان را

به جستجوی نگاه تو آمده‌ام پیاده

این تو و این پینه‌های پای من

حالا بگو در این تراکم تنهایی

مهمان بی چراغ نمی‌خواهی؟

گلچین غزل درباره ی جدایی

گلچین غزل درباره ی جدایی

 

 

چو نی نالیدم استخوان از جدایی

فغان از جدایی فغان از جدایی
 

قفس به بود بلبلی را که نالد

شب و روز در آشیان از جدایی
 

دهد یاد از نیک بینی به گلشن

بهار از وصال و خزان از جدایی
 

چه سان من ننالم ز هجران که نالد

زمین از فراق ، آسمان از جدایی
 

به هر شاخ این باغ مرغی سراید

به لحنی دگر داستان از جدایی
 

چو شمعم به جان آتش افتد به بزمی

که آید سخن در میان از جدایی
 

کشد آنچه خاشاک از برق سوزان

کشیده است هاتف همان از جدایی .
 

هاتف اصفهانی
 

~~~~~✦✦✦~~~~~


ای کرده دلم سوختهٔ درد جدایی

از محنت تو نیست مرا روی رهایی
 

معذوری اگر یاد همی نایدت از ما

زیرا که نداری خبر از درد جدایی
 

در فرقت تو عمر عزیزم به سر آمد

بر آرزوی آنکه تو روزی به من آیی
 

من بی‌تو همی هیچ ندانم که کجایم

ای از بر من دور ندانم که کجایی
 

گیرم نشوی ساخته بر من ز تکبر

تا که من دلسوخته را رنج نمایی
 

ایزد چو بدادست به خوبی همه دادت

نیکو نبود گر تو به بیداد گرایی
 

بیداد مکن کز تو پسندیده نباشد

زیرا که تو بس خوبی چون شعر سنایی .
 

سنایی
 

~~~~~✦✦✦~~~~~


مشو ، مشو ، ز من خسته‌دل جدا ای دوست

مکن، مکن، به کف‌اند هم رها ای دوست
 

برس، که بی‌تو مرا جان به لب رسید ، برس

بیا که بر تو فشانم روان، بیا ای دوست
 

بیا ، که بی‌تو مرا برگ زندگانی نیست

بیا ، که بی‌تو ندارم سر بقا ای دوست
 

چه کرده‌ام که مرا مبتلای غم کردی؟

چه اوفتاد که گشتی ز من جدا ای دوست؟
 

کدام دشمن بدگو میان ما افتاد؟

که اوفتاد جدایی میان ما ای دوست .
 

عراقی
 

~~~~~✦✦✦~~~~~


گر یک وفا کنی صنما صد وفا کنم

ور تو جفا کنی همه من کی جفا کنم
 

گر بر کنم دل از تو بردارم از تو مهر

آن مهر بر که افکنم آن دل کجا کنم
 

هرگز جدایی از تو نجویم که تو مرا

جانی ز جان خویش جدایی چرا کنم
 

جانم ز تن جدا باد ار من به هیچ وقت

یک لحظه جان ز مهر تو ای جان جدا کنم .
 

مسعود سعد سلمان
 

شعر : از چه شکایت کنیم ؟! - از : مهدی رستاد مهر

منظره ی روی تو منظر گلخانه است

بی رخ تو قصر گلخانه ویرانه است

با نگهت مست مست می شوم ای دلربا

با تو نیازی چه بر ساغر و پیمانه است

تا که بدیدم تو را رفت دل از دست من

از شب دیدارت او واله و دیوانه است

با نگهی مست شد بی می و ساقی دلم

باز هم او همچنان وای چه مستانه است !

هر چه شود گو شود چون که خدا یار ماست

از چه شکایت کنیم یار که در خانه است

دلبر و دلدار ما مونس و غمخوار ما

ان که بود یار ما منعم یارانه است .

ماجرای حافظ و شاخ نبات

ماجرای حافظ و شاخ نبات / یک داستان عامیانه

 

 

سال‌ها پیش خواجه شمس‌الدین محمد شاگرد نانوایی بود . عاشق دختر یکی از اربابان شهر شد . که دختری بود زیبا رو بنام شاخ نبات . در کنار نانوایی مکتب خانه ای قرار داشت که در آنجا قرآن آموزش داده می‌شد و شمس‌الدین در اوقات بیکاری پشت در کلاس مینشست و به قرآن خواندن آنان گوش می‌داد . تا اینکه روزی از شاخ نبات پیغامی شنید که در شهر پخش شد " من از میان خواستگارانم با کسی ازدواج می‌کنم که بتواند 100 درهم برایم بیاورد! " 100 درهم ، پول زیادی بود که از عهده خیلی از مردم آن زمان بر نمی‌آمد که بتوانند این پول را فراهم کنند ! عده ای از خواستگاران شاخ نبات پشیمان شدند و عده ای دیگر نیز سخت تلاش کردند تا بتوانند این پول را فراهم کنند و او را که دختری زیبا بود و ثروتمند به همسری گزینند تا در ناز و نعمت زندگی کنند ! در بین خواستگاران خواجه شمس‌الدین محمد نیز به مسجد محل رفت و با خدای خود عهد بست که اگر این 100 درهم را بتواند فراهم کند 40 شب به مسجد رود و تا صبح نیایش کند . او کار خود را بیشتر کرد و شب‌ها نیز به مسجد می‌رفت و راز و نیاز می‌کرد تا اینکه در شب چهلم توانست 100 درهم را فراهم کند و شب به خانه شاخ نبات رفت و اعلام کرد که توانسته است 100 درهم را فراهم کند و مایل است با شاخ نبات ازدواج کند .
شاخ نبات او را پذیرفت و پذیرایی گرمی از او کرد و اعلام کرد که از این لحظه خواجه شمس‌الدین شوهر من است . شمس‌الدین با شاخ نبات راجع به نذری که با خدای خود کرده بود گفت و از او اجازه خواست تا به مسجد رود و آخرین شب را نیز با راز و نیاز بپردازد تا به عهد خود وفا کرده باشد . اما شاخ نبات ممانعت کرد . خواجه شمس‌الدین با ناراحتی از خانه شاخ نبات خارج شد و به سمت مسجد رفت و شب چهلم را در آنجا سپری کرد . سحرگاه که از مسجد باز می‌گشت چند جوان مست خنجر به دست جلوی او را گرفتند و جامی به او دادند و گفتند بنوش او جواب داد من مرد خدایی هستم که تازه از نیایش با خدا فارغ شده‌ام ، نمی‌توانم این کار را انجام دهم اما آنان خنجر را به سوی او گرفتند و گفتند اگر ننوشی تو را خواهیم کشت بنوش ، خواجه شمس‌الدین اولین جرعه را نوشید آنان گفتند چه می‌بینی گفت : هیچ و گفتند : دگر بار بنوش ، نوشید ، گفتند :حال چه می‌بینی؟ گفت: حس می‌کنم از آینده باخبرم و گفتند :باز هم بنوش ، نوشید ، گفتند : چه می‌بینی؟ گفت :حس می‌کنم قرآن را از برم ؛ و خواجه آن شب به خانه رفت و شروع کرد از حفظ قرآن خواندن و شعر گفتن و از آینده‌ی مردم گفتن و دیگر سراغی هم از شاخ نبات نگرفت! تا اینکه آوازه او به گوش شاه رسید و شاه او را نزد خود طلبید و او از آن پس همدم شاه شد ؛ و شاه لقب لسان‌الغیب و حافظ را به او داد . (لسان‌الغیب چون از آینده مردم می‌گفت و حافظ چون حافظ کل قرآن بود) . تا اینکه شاخ نبات آوازه او را شنید و فهمید و نزد شاه است و به دنبال او رفت اما ... حافظ او را نخواست و گفت : زنی که مرا از خدای خود دور کند به درد زندگی نمی‌خورد ... تا اینکه با وساطت شاه با هم ازدواج کردند .
این همه شهد و شکر کز سخنم می‌ریزد / اجر صبریست کزآن شاخ نباتم دادند .

زندگی نامه ی : بزرگ علوی

سید مجتبی آقابزرگ علوی (زاده ۱۳ بهمن ۱۲۸۳ ، تهران – درگذشته ۲۸ بهمن ۱۳۷۵ برلین) شهرت‌یافته به آقا بزرگ علوی و بزرگ علوی نویسنده ی واقع‌گرا ، سیاست‌مدار چپ‌گرا ، روزنامه‌نگار نوگرا و استاد زبان فارسی ایرانی بود که بیش از چهار دهه از نیمه ی دوم سده ی بیستم را در آلمان زیست و به ترجمه ، نقد و فرهنگ‌نامه‌نویسی نیز پرداخت. او را همراه با صادق هدایت و صادق چوبک ، پدران داستان‌نویسی نوین ایرانی می‌دانند .

 

 
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  

زندگی :

بزرگ علوی در ۱۳ بهمن ماه ۱۲۸۳ (سوم فوریه ۱۹۰۴) در تهران متولد شد . پدر او سید ابوالحسن و پدر بزرگش سید محمد صراف نماینده ی نخستین دوره ی مجلس شورای ملی بود. مادر وی نوه ی مجتهدی به نام محمد حسین طباطبایی بود. سید ابوالحسن علوی و همسرش خدیجه قمر السادات که از طرفداران مشروطیت بودند ، سه دختر و سه پسر، مجموعاً شش فرزند ، داشتند که مجتبی فرزند سوم آنان بود . ابوالحسن علوی از اعضای حزب دموکرات ایران بود که این حزب به گواه تاریخ از بدو تشکیل در آغاز مشروطه با نفوذ بیگانگان یعنی انگلیس و روس که در آن زمان چشم طمع به ایران دوخته بودند ، مقابله می‌کرد علوی همپای صادق هدایت در دگرگونی داستان‌نویسی ایران تأثیر گذاشت و همانند او به سبک واقع‌گرایی می‌پرداخت ؛ «با گرایش‌های رومانتیکی که در روحیه ی ایرانی ریشه دارد .» و با نثری که «طنین زیبا پرستانه‌ای دارد» ، در داستان‌پردازی‌هایش به نوآوری گرایش داشت . در بیشتر آثارش ، ابتدا گِرِهی هست و حادثه ی اصلی پیشتر روی داده‌است و راوی ، حادثه ی داستان را بازسازی می‌کند . این شگرد را اساساً ویژه ی ادبیات پلیسی می‌دانند . به سبک واقع‌گرایی اجتماعی می‌پرداخت و در داستان‌هایش به نابسامانی‌های اجتماعی روی می‌آورد ؛ شخصیت‌های داستان‌هایش پویا یا مبارز هستند.
خانواده‌اش بازرگان و مشروطه‌خواه بودند . در ۱۳۰۲/۱۹۲۳م همراه پدرش به آلمان رفت و در رشته ی علوم تربیتی و روانشناسی ادامه ی تحصیل داد تا در ایران آموزگار شود . پدرش سید ابوالحسن علوی از کنشگران سیاسی بود که در ۱۳۰۶/۱۹۲۷م در برلین خودکشی کرد . بزرگ علوی سال بعد به ایران بازگشت و در مدرسه ی صنعتی شیراز یک سال به تدریس زبان آلمانی پرداخت . او که از نسل نخستین دانش‌آموختگان ایرانیِ اروپا در آغاز سده ی ۱۴ ه‍.ش (دهه ی ۱۹۲۰م) به‌شمار می‌رفت ، نخستین داستان برجسته‌اش ، «سربازِ سُربی» را در دهه ی ۱۳۰۰ش نگاشت .
در ۱۳۰۸/ ۱۹۲۹م در تهران ، تدریس و نویسندگی را ادامه داد . ترجمه ی کتاب حماسه ملی ایران از تئودور نولدکه را آغاز کرد و بخش‌هایی از آن را در مجله ی شرق (سعید نفیسی) چاپ کرد . در ۱۳۱۰/۱۹۳۱م با صادق هدایت آشنا شد و همراه مسعود فرزاد و مجتبی مینوی ، گروه نوگرای ربعه را در برابر ادیبان سنت‌گرا برپا کرد . سپس به‌طور مشترک با صادق هدایت و شین پرتو ، مجموعه داستان انیران را در همان سال چاپ کرد . در این دوران در مجله دنیا با تقی ارانی نیز همکاری می‌کرد و با نام مستعار «فریدون ناخدا» مقاله می‌نوشت . نخستین مجموعه داستان خود را در ۱۳۱۳/۱۹۳۴م با عنوان چمدان نشر کرد که تأثیرپذیری‌اش از صادق هدایت و روان‌کاوی زیگموند فروید در آن آشکار است. در اردیبهشت ۱۳۱۶/آوریل ۱۹۳۷م همراه گروه پنجاه و سه نفر دستگیر ، محاکمه و به جرم پیروی از کمونیسم به هفت سال زندان محکوم شد ؛ تا شهریور ۱۳۲۰ /اوت ۱۹۴۱م زندانی ماند .
بزرگ علوی در آثاری که پس از رهایی از زندان نوشت ، به واقع‌گرایی انتقادی پرداخت . در ورق‌پاره‌های زندان (۱۳۲۰/ ۱۹۴۱) که آن را پنهانی در زندان می‌توانست ثبت کند ، روزانه‌نویسی‌ها و خواسته‌های هم‌بندیان خود را آشکار ساخت . ۵۳ نفر نیز از دوران زندانش سخن می‌گوید و تصویری است از مبارزه‌های روشنفکران در دوره ی پهلوی اول. در ۷ مهر همان سال ، عضو حزب توده ایران و از اعضای بنیانگذار آن شد ، در ۱۳۲۲/ ۱۹۴۳م عضو هیئت مدیره ی انجمن روابط فرهنگی ایران و شوروی و سردبیر پیام نو شد و تا ۱۳۳۰/ ۱۹۵۱م ترجمه‌ها ، نقدها ، داستان‌ها و سفرنامه‌هایی در این مجله و مجلات سخن و مردم به چاپ رساند . در برگزاری نخستین کنگره ی نویسندگان ایران در تیر ۱۳۲۵/ ژوئن ۱۹۴۶م مشارکت فعال داشت .
سومین مجموعه داستان خود ، نامه‌ها را در ۱۳۳۰/۱۹۵۱ پایان داد که مضمونش پیرامون اختلاف میان پدران و پسران است که در راه پیشرفت و پیشبرد با محافظه‌کاران مبارزه می‌کنند . شاهکار خود ، چشم‌هایش را در ۱۳۳۱/۱۹۵۲ چاپ کرد که رمانتیک و بر بستر مسائل سیاسی و مبارزاتی نوشته شده‌است . در ابتدای تابستان ۱۳۳۲ / ژوئن ۱۹۵۳ برای شرکت در یک جشنواره ی ادبی به پراگ رفت. به‌هنگام کودتای ۲۸ مرداد ، به آلمان شرقی رفت و پس از مدتی ، به استادی دانشگاه هومبولت در رشته ی زبان و ادبیات فارسی منصوب شد. سپس در سال‌های بعد ، به ایران‌شناسی روی آورد و داستان‌هایی درباره ی امیدها و رنج‌های مهاجران و آوارگان ایرانی در اروپا نگاشت . برخی از آن داستان‌ها را در مجموعه‌های میرزا و مجله ی کاوه منتشر کرد . رمانی با عنوان سالاری‌ها (۱۳۵۷/ ۱۹۷۸) درباره ی تحولات خانواده‌ای اشرافی در دهه ۱۳۰۰۱۹۲۰ نوشت. در موریانه (۱۳۷۲/ ۱۹۹۳) ، واپسین سال‌های پادشاهی ایران را از دید یک مقام ساواک بررسی کرد . رمان روایت را درباره ی زندگی یک مبارز حزبی در سال‌های پیش و پس از کودتای ۲۸ مرداد نوشت که پس از مرگش در ۱۳۷۷/ ۱۹۹۸ چاپ شد .
او را از نویسندگان برجسته ی ایرانی در سده ی ۲۰م می‌دانند که ابتکار ویژه ی داستان‌نویسی داشته وآثارشان راهگشای نسلی نوگرا شد و نفوذشان به اندازه‌ای بود که واقع‌گرایی بر داستان‌نویسی ایرانی چیرگی همیشگی یافت .

دوران تحصیل :

بزرگ علوی به همراه برادرش مرتضی علوی در سال ۱۹۲۰ (۱۲۹۹–۱۲۹۸ شمسی) جهت تحصیل روانه ی آلمان شد و دوران دبیرستان را در شهرهای مختلف از جمله شهری که امروزه در لهستان قرار گرفته گذراند . او در دوران اقامت در آلمان چند اثر ادبی آلمانی را به فارسی برگرداند . در سال ۱۹۲۷ (۱۳۰۵ و ۱۳۰۶ شمسی) پدر وی با یک شکست بزرگ تجاری تاب نیاورده و خودکشی کرد . یک سال پس از این اتفاق علوی از دانشگاه مونیخ فارغ‌التحصیل شد و به ایران بازگشت .

بازگشت به ایران :

در آن زمان یک بورس تحصیلی برای ادامه تحصیل در آلمان به وی تعلق می‌گرفت اما با این وجود علاقه‌ای نشان نداد و در شیراز به عنوان معلم در خدمت معارف قرار گرفت . در این شهر بود که او نخستین کار ادبی را با ترجمه ی قطعه‌ای از آثار شیلر تحت عنوان «دوشیزه اورلئان» آغاز کرد. علوی در آن سالیان قرار ماندن در یک جا نداشت و در شهرهای گوناگونی در شمال دررفت ‌و آمد بود که گاهی هم برای مدتی به تهران می‌رفت . این سرگردانی‌ها و ناآرامی‌ها با استخدام برای معلمی در هنرستان صنعتی تهران پایان یافت ، او در سال ۱۹۳۱ (۱۰–۱۳۰۹) کار در هنرستان را آغاز کرد و در همین دوران به گروهی از روشنفکران سوسیالیست و به رهبری تقی ارانی پیوست . سرانجام او در سال ۱۹۳۷ (۱۶–۱۳۱۵) به همراه ۵۲ تن دیگر بازداشت شد و به زندان افتاد . هنگام تحمل حبس او کتاب «پنجاه و سه نفر» را نگاشت که درباره ی اعضای گروه سوسیالیست و تحمل سختیهای آنان در زندان بود . او همچنین مجموعه‌ای از داستان‌های کوتاه با نام «ورق‌پاره‌های زندان» را در این مدت نوشت .

پس از جنگ جهانی دوم ، علوی به کمونیسم اتحاد شوروی گرایش پیدا کرد و از یکی از جمهوری‌های این کشور، ازبکستان دیدار نمود و کتابی با عنوان «ازبک‌ها» را به رشته ی تحریر درآورد . او همچنین یکی از بنیانگذاران حزب توده ایران بود و در کنار تقی ارانی و ایرج اسکندری ، نخستین دوره مجله دنیا را منتشر می‌کرد. در تهیه و انتشار مجله دنیا ، از همان آغاز ، ایرج اسکندری با نام مستعار «جمشید» و بزرگ علوی با نام مستعار «فریدون ناخدا» شرکت فعال داشتند.

دوستی با صادق هدایت :

یکی از ویژگی‌های زندگی علوی نزدیکی و محشور بودن او با صادق هدایت است. این داستان که از زبان خودش چنین آغاز می‌شود : «در دوران مدرسهٔ ابتدایی که آقای غلامعلی فریور که یکی از رجال پاک و وارستهٔ دوران ما است همکلاسی بودم. چون هر دوی ما کوتاه قد بودیم روی نیمکت جلوی کلاس پهلوی هم می‌نشستیم. این همکلاس بودن به دوستی انجامید … »

وقتی علوی در سال ۱۹۲۸ از آلمان به تهران می‌آید ، به جستجوی دوست قدیمی خود غلامعلی فریور می‌پردازد و به مصداق «عاقبت جوینده یابنده بود» او را می‌یابد روزی در خانه ی غلامعلی فریور کتاب «پروین دختر ساسان» به دستش می‌افتد آن را می‌خواند و می‌بیند که با کتاب‌های موجود آن دوران هم سطح نیست و از نظر شکل و محتوا چیز دیگری است از آقای فریور می‌پرسد : «نویسندهٔ این کتاب کیست ؟ » ، آقای فریور در پاسخ می‌گوید : «جوان خوب و خوشمزه‌ای است ، باید با او آشنا شوی … » مدتی پس از این گفتگو روزی علوی و فریور در خیابان ناصریه آن زمان و ناصر خسروی بعدی ، به کتابخانهٔ معرفت می‌روند تصادفاً صادق هدایت هم آنجا بوده‌است که فریور می‌گوید : « این همان آقا است » . این سرآغاز آشنایی این دو دوست است که بعدها «مسعود فرزاد» و «مجتبی مینوی» نیز به آن‌ها می‌پیوندند و جمعی به وجود می‌آید که بعدها ربعه نامیده شد.

نامگذاری «ربعه» را خود علوی این‌گونه شرح داد: « در آن روزها هدایت ، مینوی و فرزاد و من (که بعدها دیگران هم به آن پیوستند) دیدارهای مرتبی داشتیم بازار ادب در انحصار هفت هشت شخصیت ممتاز بود مثل حکمت ، تقی‌زاده ، اقبال ، قزوینی ، سعید نفیسی و از این شمار . یک روز همین‌طور بی مقدمه فرزاد گفت ما خودمان هم گروه «ربعه» هستیم گفتیم بابا ربعه که معنا ندارد ، فرزاد در پاسخ گفت: معنا ندارد ولی با سبعه (هفت) قافیه دارد با این ترتیب بود که ربعه در برابر سبعه پیدا شد وگرنه گروهی با نام و برنامه‌ای خاص نبود بلکه تنها زاییده ی یک شوخی بود . »

استادی در دانشگاه هومبولت :

علوی مدتی پیش از وقوع کودتای ۲۸ مرداد در ۱۰ فروردین ۱۳۳۲ در ۴۹ سالگی از ایران به آلمان رفت و تا هنگام وقوع انقلاب ۵۷ در برلین شرقی سکونت داشت. در سال ۱۳۳۵ ازدواج نمود . در این زمان در دانشگاه هومبولت به عنوان استادیار اشتغال یافته و مأموریت یافت در پایه‌گذاری رشته ایران‌شناسی و زبان فارسی شرکت نماید. در سال ۱۹۵۹ کرسی استادی دریافت کرد و تا سن ۶۵ سالگی (۱۹۶۹) در این دانشگاه به تحقیق و تدریس پرداخت. از جمله ثمرات این دوران تدوین لغت‌نامهٔ فارسی – آلمانی با همکاری پروفسور یونکر است.

برخی از شاگردان مجرب او مانند پروفسور زوندومن و پروفسور لورنس در دانشگاه‌های برلین و بعضی دیگر در کتابخانه‌های آلمان مشغول فعالیت هستند او پس از بازنشستگی از کار دست نکشید و در کنار رسیدگی به رساله‌های دکترا و تحقیقات شاگردانش به پاسخگویی به سئوالات و جوابهای فراوان اهل فرهنگ می‌پرداخت و گاهی ساعت‌ها وقت صرف یافتن منابع و اسناد می‌کرد و دست رد به سینه ی کسی نمی‌زد.

از بین مجموعه داستان‌های کوتاه علوی ، چمدان از همه مشهورتر است ، که تأثیر به‌سزای روانشناسی فروید ، در آن مشهود است . همچنین رمان چشمهایش (۱۹۵۲) از آثار بسیار معروف اوست ، این رمان ، اثری سخت مجادله‌انگیز است و درباره ی رهبر یک تشکیلات زیرزمینی انقلابی و زنی از طبقه مرفه که به او عشق می‌ورزد . علوی آثاری نیز به زبان آلمانی نگاشته‌است که از آن جمله ، «مبارزات ایران» و «تاریخچه و تحول ادبیات فارسی نوین» را می‌توان نام برد.

درگذشت :

علوی پس از پیروزی انقلاب ۵۷ ، برای مدت کوتاهی به ایران بازگشت، لیکن دوباره ایران را به مقصد آلمان شرقی ترک نمود . علوی به علت سکتهٔ قلبی در بیمارستان فریدریش هاین برلین بستری شد و سرانجام در روز یکشنبه ۲۸ بهمن ۱۳۷۵ برابر با ۹ فوریه ۱۹۹۷ درگذشت .

علوی یک فرزند پسر از همسر اول خود فاطمه علوی به نام مانی دارد و شریک زندگی بزرگ علوی ، گرترود (Gertrud Paarszh) است که در برلین زندگی می‌کند .

کیهان لندن به تاریخ ۶ فروردین ۱۳۹۵ گزارشی از آرامگاه علوی نوشت که بر پایهٔ قوانین ایالتی شهر برلین آرامگاه بزرگ علوی در گورستان کلمبیادام ، پس از گذشت ۲۰ سال از مرگش باید واگذار شود یا تغییر کاربری دهد. جامعه ایرانیان آلمان برای نگهداشت آرامگاهش به عنوان یکی از مشاهیر، نامه‌ای به فرمانداری ایالتی برلین نوشته‌است.

نویسندگی :

بزرگ علوی را بنیانگذار ادبیات داستانی زندان در زبان فارسی دانسته‌اند. گرایش علوی به اثر آفرینی اجتماعی او را برجسته کرد. محمد بهارلو در این باره گفت :

منظور از ادبیات اجتماعی به‌دست‌دادن احساسِ خاص زمان نویسنده از حیث اجتماعی و تاریخی و فرهنگی است؛ به‌این معنی که خواننده حس کند نویسنده در کانون یک صحنه عمومی، یک کش‌مکش ، ظاهر شده‌است و دارد شهادت می‌دهد و بنای این شهادت بر انتقاد اجتماعی است . در نوشته‌های دوره دوم نویسندگی علوی ـ بعد از مجموعه داستان «چمدان» ـ در آثاری مانند «ورق‌پاره‌های زندان» و «نامه‌ها»، این تمایل یا گرایش کاملاً محسوس است، و در خاطرات رمان‌گونه او «پنجاه‌وسه نفر» به اوج خود می‌رسد. در این آثار آنچه تازگی دارد نوشتن درباره ی زندان است ، از زندانی و زندان‌بان و خاطرات ایام حبس؛ چیزی که می‌توان آن را «ادبیات زندان» نامید و علوی مُبدع آن است.

بنا به گفته ی بهارلو ، احمد محمود و نسیم خاکسار و علی‌اشرف درویشیان از بزرگ علوی تأثیر گرفتند . او گفته که علوی در واپسین سال‌های زندگی ، خود را قربانی سیاست می‌دانسته و در یکی از آخرین مقاله‌هایش با عنوان «می‌خواستم نویسنده شوم» توضیح می‌دهد که مدت‌ها میان دو گروه نوسان می‌کرده یا در واقع سرگردان بوده‌است ؛ یکی گروه پنجاه‌وسه نفر و مبارزان سیاسی به رهبری تقی ارانی و دیگری گروه «ربعه» و روشن‌فکران ادبی به رهبری صادق هدایت . او با تأسف و حسرت آشکاری می‌نویسد که کاش صرفاً در جرگه هدایت سر می‌کرد و قادر بود در همان فضای ادبی جولان بدهد و زندگی خود را وقف نوشتن کند .

جمال میرصادقی بیان کرده که بزرگ علوی همواره روحیه ی مبارزه‌جویانه ی خود را در آثارش حفظ کرده و از این حیث به کلی با هدایت متفاوت است . آثار هدایت رو به ناامیدی است ؛ ولی علوی در داستان‌هایش نگاهی منفعل ندارد و آدم‌های داستانی‌اش مانند شخصیت‌های هدایت سرخورده نیستند . جمال میرصادقی او را همراه احمد محمود و صادق چوبک، تنها سه نویسنده ی موردعلاقه ی خود بیان کرد . بزرگ علوی به سبک واقع‌گرایی اجتماعی می‌پرداخت و در داستان‌هایش به نابسامانی‌های اجتماعی روی می‌آورد .

چمدان :

چمدان نخستین مجموعه داستان‌های کوتاه برجسته ی علوی است که نخست در ۱۳۱۳/ ۱۹۳۴م نشر شد. داستان‌های «چمدان» ، قربانی» ، «عروس هزار داماد» ، «تاریخچهٔ اتاق من» ، «سرباز سربی» ، «شیک پوش» ، «رقص مرگ» را در ۲۵۴ صفحه در برمی گیرد. دو سال پس از نشر آن ، علوی زندانی شد و تا ۱۳۲۰/ ۱۹۴۱م محکوم به زندان بود (تا پایان دوره رضاشاه) . با نثری روان و ساده نگاشته شده‌است . علوی در این داستان‌ها فرهنگ همگانی را بازمی‌تاباند و تصویر ناکامی‌ها و سیه‌روزی‌های آنان را نشان می‌دهد ؛ سبک واقع‌گرایی‌اش به محمد علی جمالزاده و صادق هدایت نزدیک می‌شود ، با این تفاوت که شخصیت‌های داستان‌های علوی از دید پویایی و زندگی اجتماعی با شخصیت‌های داستان‌های هدایت ، که نگرشی دیگرگونه نسبت به جهان دارند ، فرق می‌کنند.

ورق‌پاره‌های زندان :

ستاره ی دنباله‌دار :

هر کسی در زندگانی‌اش فقط یک بار می‌تواند ستارهٔ دنباله‌دار را ببیند … یک بار ، فقط یک بار این در زندگی اشخاص روی می‌دهد. خوشبختی هم مثلِ ستارهٔ دنباله‌دار فقط یک بار در زندگی مردم پیدا می‌شود . بعضی‌ها ، از این یک بار هم برخوردار نشده‌اند .

از مجموعه «ورق‌پاره‌های زندان» :

ورق‌پاره‌های زندان در ۱۳۲۰/ ۱۹۴۱م چاپ شد و بزرگ علوی آن را به خواهرش بدری علوی پیشکش داده‌است ؛ فداکارترین و از خود گذشته‌ترین زنی که در زندگی‌اش دیده‌است . در دیباچه‌اش نوشته که عنوانِ ورق‌پاره‌های زندان «اسم بی‌مسمایی برای این یادداشت‌هایی که اغلب آن در زندان تهیه شده ، نیست . در واقع اغلب آن‌ها روی ورق پاره ، روی کاغذ قند ، کاغذ سیگار اشنو یا پاکت‌هایی که در آن برای ما میوه و شیرینی می‌آوردند، نوشته شده‌است ؛ و این کار بدون مخاطره نبوده‌است . در زندان اگر مداد و پاره کاغذی مأمورین زندان در دست ما می‌دیدند ، جنایت بزرگی به‌شمار می‌رفت .» بر پایه این دیباچه، این کتاب نوشته‌های او در زندان است و برای توصیف شرایط سیاسی و اجتماعی آن دوران از تاریخ ایران نوشته شده‌است حال آنکه خواندن و نوشتن در زندان‌های دوره اش، ممنوع بوده‌است. کمتر به رویدادها و جزئیات زندان اشاره شده و بیشتر به زندگی، سرگذشت و دلایل محکومیت هم‌بندهایش در قالب پنج فصل/پنج داستان می‌پردازد که کتاب را یک مجموعه داستان کوتاه می‌کند. در این داستان‌ها عشق‌ها و زندگی‌هایی که جانسوزانه به جدایی و زندان شدن یکی از معشوقه‌ها کشیده می‌شود و هم‌بند آقای علوی می‌شوند نماش داده می‌شود، داستان‌های ایرج و روشن، آقای م و دختر خاله‌اش، ببولی، مرتضی و مارگریتا… که چند تای آن‌ها در گفتگوی مستقیم با خود نویسنده یادداشت شده‌اند و چند تای دیگر هم مکاتبات و یادداشت‌های بجا مانده‌اند .

چشم‌هایش :

بزرگ علوی در رمان چشم‌هایش با پرداختن به بخشی از زندگی هنرمندی مبارز ، گوشه‌هایی از اوضاع ایران در دوره ی پادشاهی رضاشاه را نشان می‌دهد و به فعالیت‌هایی اشاره می‌کند که در آن سال‌ها برای مبارزه با پادشاهی رضاشاه پهلوی انجام می‌گرفت.

صورت :

اگر خوشگل نبودم و کارم را جدی می‌گرفتم ، شاید چیزی از آب درمی‌آمدم . اما چون سرسری و دمدمی بودم و هر مانعی به میل و اراده پدرم از جلوی پایم برداشته می‌شد، از شانزده سالگی حس کردم که با صورتم بیشتر می‌توانم جلوه کنم تا با هنرهای دیگری که داشتم یا می‌توانستم کسب کنم . در نتیجه هیچ کاری را جدی نمی‌گرفتم ، همیشه راه سهل‌تر را انتخاب می‌کردم .

از مجموعه «چشم‌هایش» :

چشم‌هایش رمان برجسته ی علوی است و چاپ نخست آن در ۲۸۷ صفحه در سال ۱۳۳۱/ ۱۹۵۲م بود . در مرداد ۱۳۹۵ ، انتشارات نگاه برای پانزدهمین بار این رمان را بازچاپ کرد . برپایهٔ آمار ۱۳۹۳ از مؤسسه خانه کتاب بس‌خوانده‌ترین اثر بزرگ علوی است . آن را از معدود آثار داستانی فارسی می‌دانند که «در مرکز آن، یک زن با همهٔ احساسات و اندیشه‌هایش جای دارد . » که ویژگی‌های خاصی دارد و داستان با محوریت زن خلق شده‌است . جمال میرصادقی ، این رمان را نقطه عطفی در مسیر ادبیات داستانی فارسی دانست . به زبان‌های گوناگون نیز ترجمه شده‌است ؛ انگلیسی ، فرانسوی ، آلمانی و عربیبنیاد سینمایی فارابی در ۱۲ تیر ۱۳۸۶ از توافقی برای ساخت فیلمی برپایه این رمان ، خبر داد .
درباره ی نقاشی سرشناس به نام «استاد ماکان» است که در تبعید می‌باشد ، زیرا از مبارزان علیه استبداد رضاشاه پهلوی است. از آثارِ به‌جامانده‌اش ، پرده‌ای است به نام چشمهایش ؛ چشم‌های زنی که گویا رازی را پنهان می‌کند.
راوی داستان که ناظم مدرسه و مدیر نمایشگاه نقاشی است ، کنجکاو است که رازِ این چشمان را دریابد. تلاش می‌کند تا مدل آن تابلو را بیابد و دربارهٔ آن از استاد بپرسد. پس از چند سال، ناظم مُدل را پیدا می‌کند که فرنگیس نام دارد؛ در خانهٔ اعیانی فرنگیس ، با او به گفتگو می‌نشیند.
فرنگیس می‌گوید که خاستگاهش اشرافی است و از برای زیبایی‌اش، توجه مردان بسیاری را جلب می‌کرده ، اما مردان و عشق بازیچه‌اش بوده‌اند . تنها در برخورد با استاد ، کسی را می‌یابد که اساساً توجهی به زیبایی و جاذبه ی او ندارد . برای جلب توجه استاد ، در تهران و اروپا با نشست‌های زیرزمینی که زیرنظر استاد است همکاری می‌کند ، تا سرانجام به وی نزدیک می‌شود. اما استاد نه فداکاری او را جدی می‌گیرد و نه پی به کُنهِ احساسات و عواطفش می‌برد . در برابر او و به‌ویژه از چشم‌هایش، هراسی گنگ ابراز می‌کند . در پایان ، استاد گرفتار پلیس می‌شود و زن پیشنهاد ازدواج با رئیس شهربانی را که یکی از خواستاران قدیمی اوست ، می‌پذیرد به شرط آنکه استاد از مرگ نجات یابد . استاد به تبعید می‌رود و البته هیچگاه از فداکاری زن آگاه نمی‌شود .  اوهمه ی احساس‌ها و تلقی‌های خود از فرنگیس را در پرده‌ای به نام چشم‌هایش به یادگار نهاده‌است . در این چشم‌ها به‌طور کلی زنی مرموز ، دمدمی‌مزاج و هوسباز و خطرناک نمایان می‌شود ؛ اما زن می‌داند که استاد هیچگاه به ژرفای روح او پی نبرده و این چشم‌ها از آنِ او نیست .
بنا به گفته ی محمدعلی سپانلو ، علوی در این رمان «روشِ استعلام و استشهاد» را به کار برده، روشی که چند اثر دیگرش را نیز ساخته‌است . «این شیوه بیشتر در ادبیات پلیسی معمول است . یعنی کنارهم نهادن قطعات منفصل یک ماجرای از دست رفته و ایجاد یک طرح کلی از آن ماجرا به حدس و قرینه. «بدین ترتیب، یک واقعه ی گذشته به کمک بازمانده‌های آن نوسازی می‌شود. اشارات تاریخی بزرگ علوی نیز بحث‌ها برانگیخته : استاد ماکان گاهی شبیه کمال‌الملک است. رئیس شهربانی ، سخت به آیرم شباهت دارد . اما هیچ‌کدام دقیقاً الگوی واقعی‌شان نیستند. این کار فقط برای خلق فضا انجام شده‌است.» سپانلو همچنین نوشته که نثر علوی ، «منظم و سیال است که در قیاس با معاصرانش، بسی امروزی می‌نماید».

سالاری‌ها :

سالاری‌ها از رمان‌های او ، در اسفند ۱۳۵۴/ ۱۹۷۶م در برلین چاپ شد . درباره ی خاندانی است که بزرگشان برای خود در دورانی سالاری می‌کرده و از آن پس خانواده و خاندانش به سالاری شهرت یافته‌اند ؛ خاندانی بزرگ و ثروتمند و پرآوازه، این امر باعث شده‌است که آن‌هایی که بر هر گونه‌ای به این خاندان وابسته‌اند ، نام خانوادگی خود را به سالاری دگرگون کنند .

میرزا :

بزرگ علوی میرزا ، مجموعه داستان‌های کوتاهش را در طول ۱۵ سال اول زندگی‌اش در آلمان نگاشت که شامل شش داستان کوتاه است. در ۱۳۵۷/ ۱۹۷۹م به‌دست انتشارات جاویدان در ۱۲۲ صفحه چاپ شد؛ اما تاریخ پایان آخرین داستانِ مجموعه ، اسفند ۱۳۵۲/ ۱۹۷۴م بوده‌است .

موریانه :

من یک ساواکی هستم . از اینکه چنین شغلی را اختیار کرده بودم نه شرمنده‌ام نه مغرور . این هم کاری است مانند کارهای دیگر. مگر کارمندان وزارت دارایی همه دزدند یا کسانی که در دادگاهها دسته دسته مردم را با گناه یا بی‌گناه به زندان می‌فرستند یا به پای دار ، همه‌شان آدم‌کشند؟ تنها در یک اداره دولتی کار کردن جرم نیست. مگر می‌شود در کشوری بی نگهبانی زندگی کرد؟ مگر در کشور آمریکا سی آی ای وجود ندارد؟ در انگلستان اینتلیجنت سرویس نیست؟ در فرانسه رکن دوم و در روسیه کا گ ب؟ همه جا هست. باید هم باشد. امروز هم اگر پایش بیفتد حاضرم برای هر کس که باشد کار کنم…

از «موریانه» :

رمان موریانه چند سال پس از براندازی دولت شاهنشاهی ایران نوشته شد و ۱۳۶۸/ ۱۹۹۰م چاپ نخست آن در تهران بود. موریانه را رمان یا داستانی بلند می‌دانند که در آن، رویدادهای سال‌های پایانی دهه ۱۳۳۰دهه ۱۹۵۰ تا چند روز پس از انقلاب اسلامی ایران از زبان یک مقام ساواک بیان می‌شود.
بنا به دیدگاه عبدالعلی دستغیب ، نویسنده خواسته‌است موریانه‌هایی که بنیان حاکمیّت پادشاهی را جویدند و پوساندند، شناسایی و توصیف کند ؛ از مبارزان جوانی که در راه مبارزه با آنان جان باخته‌اند ، سخن بگوید . او در نقدی که بر این رمان نگاشت ، سرانجام نتیجه‌گیری می‌کند که «موریانه نشان می‌دهد که بیشتر نویسندگان ما دست کم پس از توفیق‌های نخستین، دیگر دل به کار نمی‌دهند.» او کلیت داستان‌پردازی‌های این رمان را ضعیف و وابسته به دوری و ناآگاهی او از کشور دانست. آن را نه یک رمان و نه یک خاطره نوشته می‌داند و البته نمی‌گوید که ژانر آن چیست.

گیله‌مرد :

گیله‌مرد یک مجموعه داستان کوتاه است ، شامل هشت داستان با عنوان‌های «گیله مرد» ، «اجاره خونه» ، «دزاشوب» ، «یه‌ره‌نچکا» ، «یک زن خوشبخت» ، «رسوایی» ، «خائن» و «پنج دقیقه پس از دوازده» . نخست در ۱۳۷۶/ ۱۹۹۸م به‌دست انتشارات نگاه در تهران چاپ شد . داستان اصلی آن گیله‌مرد ، روستایی گیلانی مبارزی است که به جنبش دهقانی می‌پیوندد و پس از هجوم مأموران و کشته شدن زنش به جنگل پناه می‌برد. شرح ماجرای سه مرد است ، گیله مرد و دو محافظ او که وی را به فومن می‌برند و داستان در همین حرکت و اقامت در قهوه‌خانه نزدیک مقصد به تدریج باز می‌شود. دو مأمور تفنگ به دست در میان غرش باد و باران، گیله مرد را- که یک دهقان شورشی است- به فومن می‌برند تا تحویل پاسگاه دهند .
«گلیه مرد» را از نخستین داستان‌های نویسندگان ایرانی می‌دانند که در آن پویایی و حرکت به جای توصیف نشسته‌است . این داستان را با داش آکل از صادق هدایت و تنگسیر از صادق چوبک مقایسه می‌کنند. بنا به دیدگاه جمال میرصادقی ، گیله‌مرد «از موفق‌ترین داستان‌های کوتاه فارسی است، که از ویژگی‌های فنی و غنی نیرومندی برخوردار است ؛ داستانی دولایه ، هم واقع‌گرا و هم نمادین . نویسنده تعهد و رسالت انسانی خود را در قبال آن‌ها ادا کرده‌است . به‌عبارت دیگر، صرف انتخاب درون‌مایه یا مضمون و عصیان کردن علیه ظلم و بر بی‌عدالتی سر برداشتن، نمایش‌گر اعتراض و خشم نویسنده علیه ناروایی‌های اجتماعی نیز هست . »

روایت :

روایت آخرین رمان علوی است که نخست در ۱۳۷۷/ ۱۹۹۹م ، دو سال پس از مرگش ، در تهران چاپ شد . نویسنده در جمله‌های آغازین آن را نه قصه و نه رمان دانسته . «هیچ گونه حادثه ی غریب و عجیبی در آن وجود ندارد . حکایت نیست ، روایت است . سرگذشت نیست ، تاریخچهٔ دورانی است که از روی نواری درباره ی رویدادهای زندگی انسانی رنج‌کشیده ، نقل شده‌است .» آن را آمیخته‌ای از رمان کلیددار ، رمان عقیدتی و رمان خودزندگی‌نامه‌ای دانسته‌اند . انتشارات نگاه ، یکی از ناشران این اثر ، آن را یک رمان توصیف کرده که «با همه اشارات تاریخی ظاهراً واقعی که در آن وجود دارد ، به هرحال یک رمان است ، و مثل همه رمان‌ها و داستان‌های دیگری، در عین حال که ممکن است از واقعیات الهام و بهره بگیرد ، هیچ‌یک از حوادث و شخصیت‌های آن حقیقی نیستند و علی‌رغم شباهت بعضی از آن‌ها با حوادث و شخصیت‌های حقیقی ، داستان مطلقاً ساخته و پرداخته ذهن و احساس و دریافت و سلیقه‌ها و داوری‌های آگاهانه و ناخودآگاه نویسنده است .»

آثار غیر داستانی :

بزرگ علوی کتاب حماسه ی ملی ایران نوشته ی تئودور نولدکه ، در ۱۳۱۲/ ۱۹۳۳م دوشیزه ی اورلئان از فریدریش شیلر ؛ در ۱۳۲۹/ ۱۹۵۰م باغ آلبانو از آنتون چخوف و کسب و کار میسیز وارن از جرج برنارد شاو را ترجمه کرد . وی همچنین برخی از آثار هدایت و آثار کلاسیک ایرانی را به آلمانی برگرداند و کتاب تاریخ و توسعه ی ادبیات معاصر فارسی را در ۱۳۴۲/۱۹۶۳م به آلمانی نگاشت و با اچ. یونگر در تألیف فرهنگ فارسی-آلمانی (۱۳۴۴/۱۹۶۵م) همکاری داشت .

شمایل فرهنگی :

بزرگ علوی یکی از شخصیت‌های رمانِ کمی بهار شهرنوش پارسی‌پور است .

داستان : گیله مرد - از : بزرگ علوی

کتاب "گیله مرد" یکی دیگر از آثار بزرگ علوی است . گیله مرد یکی از مجموعه داستان های این کتاب است که برای هفتمین بار توسط انتشارات نگاه به چاپ رسیده است .

گیله مرد یکی از مبارزان گیلان است . او مردی روستایی است که خان منطقه مالیات بی حساب و کتاب از او گرفته است . در جریان اعتراض به مالیات و در نبود گیله مرد ، زن او را کشته و کودک شیرخواره اش تنها می ماند . چند وقت بعد نیز گیله مرد دستگیر می شود . او همراه دو مامور در جنگل و در شلاق باران به سوی فومن به راه می افتند . داستان در همین حرکت و اقامت در قهوه‌خانه نزدیک مقصد به تدریج باز می‌شود. گلیه مرد در فکر فرار است ...
در بخشی از متن این کتاب می خوانید :

مأمور دومی پیشاپیش آن‌ها حرکت می‌کرد . از آن‌ها بیش از سه قدم فاصله داشت . او هم در فکر بدبختی و بیچارگی خودش بود. او را از خاش آورده بودند. بی‌خبر از هیچ‌جا آمده بود گیلان. برنج این ولایت بهش نمی‌ساخت. همیشه اسهال داشت ، سردش می‌شد . باران و رطوبت بی‌حالش کرده بود . با دو پتو شب‌ها یخ می‌کرد . روزهای اول هرچه کم داشت از کومه‌های گیله مردان جمع کرد . به آسانی می‌شد اسمی روی آن گذاشت . «این‌ها اثاثیه‌ای است که گیله‌مردان قبل از ورود قوای دولتی از خانه‌های ملاکین چپاول کرده‌اند . » اما بدبختی این بود که در کومه‌ها هیچ چیز نبود . در تمام این صفحات یک تکه شیشه پیدا نشد که با آن بتواند ریش خود را اصلاح کند چه برسد به آینه . مأمور بلوچ مزه این زندگی را چشیده بود. مکرر زندگی خود آن‌ها را غارت کرده بودند . آنجا در ولایت آن‌ها آدم‌های خان یک‌مرتبه مثل مور و ملخ می‌ریختند توی دهات ، از گاو و گوسفند گرفته تا جوجه و تخم مرغ ، هرچه داشتند می‌بردند. به بچه و پیرزن رحم نمی‌کردند . داغ می‌کردند ، یکی دو مرتبه که مردم ده بیچاره می‌شدند ، کدخدا را پیش خان همسایه می‌فرستادند و از او کمک می‌گرفتند و بدین طریق دهکده‌ای به تصرف خانی درمی‌آمد. این داستانی بود که بلوچ از پدرش شنیده بود. خود او هرگز رعیتی نکرده بود. او همیشه از وقتی که به خاطرش هست تفنگدار بوده و همیشه مزدور خان بوده است . اما در بچگی مزه غارت و بی‌خانمانی را چشیده بود . مأمور بلوچ وقتی فکر می‌کرد که حالا خود او مأمور دولت شده است وحشت می‌کرد ، برای این‌که او بهتر از هرکس می‌دانست که در زمان تفنگ‌داریش چند نفر امنیه و سرباز کشته است . خودش می‌گفت : «به اندازه موهای سرم . » برای او زندگی جدا از تفنگ وجود نداشت .

داستان : چمدان - از : بزرگ علوی

معرفی کتاب چمدان اثر بزرگ علوی :

کتاب چمدان، مجموعه ای از داستان های کوتاه نوشته ی بزرگ علوی است که نخستین بار در سال 1934 انتشار یافت. این مجموعه ی جذاب، متشکل از هفت داستان کوتاه با عناوین «چمدان»، «قربانی»، «عروس هزارداماد»، «تاریخچه ی اتاق من»، «سرباز سربی»، «شیک پوش» و «رقص مرگ» است. بزرگ علوی در این کتاب، به شکلی مدرن به طرح داستان ها، شیوه ی روایت و درگیری های ذهنی کاراکترهای خود پرداخته و اثری در سطح استانداردهای بین المللی را خلق کرده است. کتاب چمدان به عنوان یکی از اولین نمونه های داستان کوتاه در ادبیات ایران، با به تصویر کشیدن هنرمندانه ی اعماق ذهن شخصیت ها، موفقیت و شکست در عشق، خاطرات آزاردهنده و با ارائه ی داستان هایی پرپیچ و خم و پایان بندی هایی غافلگیرکننده، اثری است که بدون تردید، مخاطبین را شگفت زده خواهد کرد.

داستان : موریانه - از : بزرگ علوی

معرفی کتاب موریانه :

بزرگ علوی در کتاب موریانه ، همگام با خط اصلی داستان ، ساختار و ساختمان از هم پاشیده نظام شاهنشاهی را از زبان یک ساواکی و همراه با دستچین کردن تصاویر، موقعیت‌ها و لحظه‌هایی از عملکرد افراد چه در زندگی خصوصی و چه در زندگی سیاسی - اجتماعی را به‌ تصویر می‌کشد . 

یک ساواکی که تنها پسر خانواده است ، نا‌خواسته و از روی ناآگاهی قربانی ساواک می‌شود و در راهی قدم می‌گذارد که دیگر برایش هیچ جای برگشتی نیست .

بزرگ علوی اینبار با روایت کردن و نفوذ در مراحل آغازین زندگی راوی نمایه‌ای از نحوه و چگونگی شکل گیری ساختار و نظام حکومتی را ارائه می‌دهد. اما این نظام، چگونه نظامی‌ست؟ نظامی که با تطمیع و سوءاستفاده از ناآگاهی جامعه آن‌ها را به سمت خود می‌کشاند؟ یا با ارائه وظایفی نه چندان مشخص آن‌ها را با مسائل سیاسی درگیر می‌کند؟ افراد بعدها با پی بردن به اینکه ناخواسته وارد سیستمی سیاسی شده‌اند، چه چاره‌ای دارند؟

علوی با به تصویر کشیدن چنین ساختاری نظام را از پای بست متزلزل جلوه می‌دهد. به خصوص این وضعیت با بحثی که راوی (که حالا در گوشه‌ای از دنیا منزوی شده و خاطرات خود را می‌نویسد) با «موسی جون» بر سر مسائل سیاسی روزی که جامعه با آن درگیر است می‌کند رنگ بهتری به خود می‌گیرد.

در اینجا شاهد گوشه دیگری از نحوه شکل گیری ساختار نظام با روایت کردن گوشه‌هایی از فعالیت‌های دانشجویانی که در خارج از کشور با سرمایه نظام در حال تحصیل‌اند هستیم. 

کتاب موریانه شاید همچون آثار دیگر علوی، «گیله‌مرد» و «چشم‌هایش» بر سر زبان‌های نیافتاده باشد، اما شاهکاری هنرمندانه با ساختاری محکم و درون‌مایه‌ای روشن است.

در بخشی از کتاب موریانه می‌خوانیم:

من یک ساواکى هستم. از اینکه چنین شغلى اختیار کرده بودم نه شرمنده‌ام نه مغرور. این هم کارى است مانند کارهاى دیگر. مگر کارمندان وزارت دارائى همه دزدند و یا کسانى که در دادگاه‌ها دسته دسته مردم را با گناه یا بى‌گناه به زندان مى‌فرستند یا به پاى دار، همه‌شان آدم‌ کشند؟

تنها در یک اداره دولتى کارکردن جرم نیست. مگر مى‌شود در کشورى بى‌نگهبانى زندگى کرد؟ مگر در کشور آزاد امریکا سى آى ا وجود ندارد؟ در انگلستان اینتلیجنت سرویس نیست؟ در فرانسه رکن دوم و در روسیه کا گ ب؟ همه‌جا هست باید هم باشد. امروز هم اگر پایش بیفتد حاضرم براى هرکس که باشد کار کنم. خوبى یا بدى شغلى بسته به وابستگى‌هاى آن است. آرى من رشوه گرفته‌ام. 

مگر در شهربانى و دادگسترى رشوه‌گیرى رواج ندارد؟ در دادگسترى و ارتش هم هست. چرا در سازمان امنیت و اطلاعات کشور نباشد؟ اما من کسى را شکنجه نکرده‌ام. احدى را نکشته‌ام. سببش این است که عرضه نداشتم. اما دیده‌ام که خرابکاران را زجر داده‌اند . بماند... من خیلى چیزها دیده‌ام. خیلى چیزها مى‌دانم. تا دیروز نمى‌توانستم بگویم و بنویسم. نمى‌توانستم به دیگران آنچه فکر کردم و احساس، بروز دهم. اما حالا مثلا آزادم. دهان بندان نیست . در کشورى که من دارم جان مى‌کنم اقلا این اختیار را دارم آنچه سال‌ها در دل نگاه داشته‌ام روى کاغذ بیاورم . 

هیچ شرمى ندارم. کارهاى بدى هم که کرده‌ام مى‌گویم. قصدم این است آنچه درباره دیگران مى‌نویسم قابل قبول باشد. حالا که من دارم خودم را خراب مى‌کنم چرا آبروى دیگران را نریزم. من در رده‌هاى بالاى ساواک بوده‌ام . از پائین شروع کردم . از آن خرده‌ریزها هم نبوده‌ام . در سال‌هاى اول فقط گاهى پاره استخوانى به من مى‌رسید . گوشت‌هاى چرب و نرمش را آن بالائى‌ها مى‌خوردند و پس‌مانده‌اش به امثال من مى‌رسید . از آن آب و دانه در نمى‌آمد . 

گفتم این‌جور نمى‌شود . به من هم باید سهمى برسد. کوشیدم از پله‌ها بالا بروم . مدت‌ها قسمت من همین بود که شکم زن و بچه‌ام را سیر کنم و اتوموبیلى بخرم و سفر کنم. آن دوره گذشت. دیگر چیزى باقى نمانده هرچه ذخیره کرده بودم بر باد رفت. حالا جل و پلاسى ندارم . بدبختى هستم شکست‌ خورده، مفلوک، چلاق، پایم تیر خورده و چیزى نمانده بود که این تیر به قلبم یا به سرم بخورد. دوندگى دیگر ازم برنمى‌آید. فقط دستم کار مى‌کند. مغزم پوک است. اگرچه تصدیق دانشگاهى در دست دارم و مثلا لیسانسیه هم هستم سواد حسابى ندارم. 

هرچه به ذهنم برسد مى‌نویسم. لفاظى بلد نیستم. عبارت‌پردازى هم یاد نگرفته‌ام. در تمام عمرم ده‌تا نامه هم ننوشتم. کسى نداشتم به‌اش نامه بنویسم نه دوست و نه آشنا. عوضش گزارش نوشته‌ام. نوشتن حالا وسیله‌اى براى نان خوردن من شده. فصاحت و بلاغتى در کار نیست. همین‌قدر که چند نفر بخوانند و دریابند که باید به من باج بدهند برایم کافى است.

داستان : گیسوی من - از : زینب مرادی

«گیسوی من» عنوان داستانی فارسی از زینب مرادی است. گیسو نام زنی است که در ابتدای داستان شروع به خواندن دفتر خاطراتش برای پسرش، سعید می‌کند. در این دفتر گیسو قصه زندگی‌اش با همسرش را نگاشته و اکنون این داستان را برای پسرش روایت می‌کند. گیسو دو خواهر به نام‌های سوگند و گندم و یک برادر به نام مسعود دارد. گیسو با ستاره دوستش از دانشگاه به خانه برمی‌گردد که مادر خبر برگشت پسر عمه فخری، سعید را از خارج به او می‌دهد. گیسو در تاب و تب برگشت سعید است که ....