داستان : کوراوغلو 

کوراوغلو (به ترکی آذربایجانیKoroğlu) قهرمان حماسی مشترک میان بسیاری مردمان ترک از جمله ترکان آذربایجان و ترکیه، ترکمن‌ها، ازبک‌ها و قشقایی ها .

 
 
  
  
  
  

باعث این قیام مهتری سالخورده به نام علی ملقب به علی کیشی است . وی پسری موسوم به روشن (کوراوغلو) دارد و خود، مهتر خان بزرگ و حشم‌داری است به نام حسن خان . روایت کوراوغلی در جغرافیای وسیعی از قفقاز ، ایران و افغانستان امروزی ، آسیای مرکزی و برخی نقاط دیگر گسترده‌است. در این جغرافیای وسیع ، روایت کوراوغلی در قالب نمونه‌های آذربایجانی ، قفقازی، آناتولی ، گرجی ، ازبکی ، ترکمنی ، خراسانی ، قشقایی و حتی توبولها یا گروه‌های تاتار در سیبری سروده شده‌است .

ریشه ی نام گذاری کوراوغلو :

به روایتی علی کیشی مادیانی را با اسبان افسانه‌ای جفت می‌کند و از آن دو کره اسب به دنیا می‌آیند که ظاهر نحیف و لاغری داشته‌اند وقتی خبر به گوش حسن خان ارباب پدر روشن می‌رسد دستور می‌دهد تا یکی از کره اسبها را به او بدهند که علی کیشی نیز همین کار را می‌کند و در کمال صداقت یکی از کره‌ها را به حسن خان می‌دهد ولی حسن خان با توجه به ظاهر نحیف کره اسب تصور می‌کند که علی کیشی به او خیانت کرده و این امر را توهینی سخت نسبت به خود تلقی می‌کند و کره اسب را پس می‌فرستد و دستور می‌دهد چشمان علی کیشی مهتر خود را درآورند و وی را کور کنند . پس از این واقعه ی تلخ ، روشن پسر علی کیشی لقب کوراوغلو به خود می‌گیرد . کوراوغلو به ترکی یعنی کورزاده یا پسر مرد کور . برخی دیگر وجه تسمیه ی آن را به گوور اوغلو یعنی زاده ی پهلوان جنگجو می‌دانند . همچنان‌که کوراوغلی در زبان ترکمنی ، گوراوغلو تلفظ می‌شود .

سرآغاز قیام :

علی کیشی پس از کور شدن به دست اربابش با دو کره اسب که آن‌ها را از جفت کردن مادیانی با اسبان افسانه‌ای و دریایی به دست آورده بود ، همراه پسرش روشن از قلمرو خان می‌روند و پس از عبور از سرزمین‌های بسیار، سرانجام در چملی بئل (به معنی گردنهٔ مه آلود) که کوهستانی است سنگلاخ و سخت‌گذر با راه‌های پیچا پیچ ، مسکن می‌گزیند (هم‌اکنون در ترکمن صحرا دو منطقه به این نام وجود دارند ؛ یکی در اطراف نیل کوه و دیگری در کنار روستای صوفیان) . روشن، کره اسب‌ها را با جادو و مانند پدر خویش در تاریکی پرورش می‌دهد و در قوشابولاق (به معنی دو چشمه) در شبی معین آب‌تنی می‌کند و بدین گونه هنر عاشقی در روح او دمیده می‌شود و علی کیشی از یک تکه سنگ آسمانی که در کوهستان افتاده‌است، شمشیری برای پسر خود سفارش می‌دهد و بعد از اینکه همهٔ سفارشها و وصایایش را می‌گذارد، می‌میرد .

روشن او را در همان قوشابولاق به خاک می‌سپارد و به‌تدریج آوازهٔ هنرش از کوهستانها می‌گذرد و در روستاها و شهرها به گوش همگان می‌رسد .

دو کره اسب ، همان اسبهای بادپای مشهور او می‌شوند ، با نامهای قیرآت و دورآت

عاشق جنون ، اوایل کار به کوراوغلو می‌پیوندد به تبلیغ افکار بلند و دموکرات کوراوغلو و چملی‌بئل می‌پردازد و راهنمای شوریدگان و عاصیان به کوهستان می‌شود. کوراوغلو و یارانش در مقابل ظلم ظالمان و پاشاها و خان‌ها می‌ایستند و از حق مردم مظلوم حمایت می‌کنند .

سرانجام کوراوغلو پس از کشمکشهای فراوان موفق می‌شود حسن خان را به چنلی بئل آورده و به آخور ببندد و بدین ترتیب انتقام پدرش را بستاند ؛ ولی هدف او تنها گرفتن انتقام پدر خویش نبود. او حامی تمام مظلومان بود و به مبارزه ی خود در این راه ادامه داد .

کوراوغلو قهرمان یکی از اصلی‌ترین داستانهای آشیقی (آشوق) :

کوراوغلو در مقام قهرمان یکی از مهمترین داستان آشیقی ، خود یک آشیق بود ، چرا که در اکثر آوازهای این داستان، آشیق راوی با گفتن آدیم کور اوغلو دی خود را به جای کوراوغلو می‌نشاند . این داستان از کشورهای آسیای میانه به آناتولی پخش شده‌است و در طی این فرایند به نحوی محتوای آن تغییر کرده‌است. در این داستان عشق رومانتیک با رفتاری رابین‌هود گونه آمیخته می‌شود . یکی از نسخ این داستان ، که به عنوان نسخه پاریس شناخته می‌شود ، در باکو چاپ شده‌است. آهنگ ساز بزرگ آذربایجان ، عزیر حاجی‌بیگف ، اپرای معروفی بر مبنای داستان کور اوغلو ساخته‌است .

قصه ی حسین کرد شَبــِستَری

قصه ی حسین کرد شَبــِستَری قصه‌ای عامیانه به زبان فارسی است که نویسنده ی آن ناآشکار است. این داستان حکایت‌هایی از قهرمانی عیاران را نشان می‌دهد و شرح جنگ‌های افسانه‌آمیزی میان پهلوانان حق و باطل است. مارزلف این قصه را مربوط به اواخر دوره قاجار می‌داند اما افشاری با توجه به اصطلاحات خاص اداری و اجتماعی به کار رفته در کتاب و فضای کاملا صفوی متن بعید می‌داند که این اثر مربوط به دوره قاجار باشد.

داستان :

قصه ی حسین کرد شبستری در دوره ی صفویه جریان دارد. «حسین کرد» یکی از پهلوانان ایران است ، که در آغاز مهتر و شاگرد پهلوان مسیح تکمه‌بند تبریزی از پهلوانان دربار شاه‌عباس صفوی بود . حسین کرد پس از اختلاف با همسر مسیح ، تبریز را ترک می‌کند و در اصفهان به جمع پهلوانان شاه عباس می‌پیوندد. زمانی که حسین کرد مالیات هفت‌ساله ایران را از پادشاه هند گرفت و به دربار شاه آورد ، شاه عباس به او خلعت فراوان داد و از آن پس، حسین کرد از نزدیکان شاه شد. جایگاه او در میان پهلوانان شاه عباس همچون جایگاه رستم در جمع پهلوانان شاهنامه است. پهلوانان داستان به سرپرستی سید میرباقر آجرپز در خدمت شاه عباس به سر می‌برند و با دشمنان شاه که بیشتر ترکان عثمانی و ازبک هستند مبارزه می‌کنند. قصه حسین کرد سال‌های بسیار یکی از قصه‌های مورد پسند مردم ایران بوده در قهوه‌خانه‌ها و گذرگاه‌ها نقل می‌شده‌است. در این قصه می‌توان گنجینه‌ای ارزشمند از ویژگی‌های زبانی فرهنگی و اجتماعی مردم ایران در زمان روایت داستان را یافت.

روایت سینمایی :

روایت سینمایی قصه ی حسین کرد شبستری با نام حسین کرد توسط اسماعیل کوشان در سال ۱۳۴۵ خورشیدی ساخته شد. حسین کرد شبستری ، چوپان سردار مسیح خان ، فری ناز ، دختر سردار ، را از دست عده‌ای راهزن نجات می‌دهد و پس از طی ماجراهای پهلوانی و قهرمانانه شاه عباس او را به عنوان داروغه پایتخت می‌گمارد و اسباب ازدواج حسین و فری ناز را فراهم می‌کند.

فرهنگ عامه :

قصه حسین کرد شبستری داستانی بسیار بلند است، در حدی که معمولاً به صورت کنایه از پرگویی افراد استفاده می‌شود. به این گونه که عوام ماجرا یا شرح‌های طولانی را به قصه حسین کرد تشبیه می‌کنند.

کتاب :

نسخه‌های گوناگونی از این کتاب تاکنون چاپ شده‌است اما کامل‌ترین روایت این داستان در سال ۱۳۸۵ خورشیدی با تصحیح ایرج افشار و مهران افشاری در ۵۱۶ صفحه چاپ شده‌است. برخی نسخه‌ها:

  • کلیات حسین کرد شبستری، با تصحیح کامل، به کوشش: سعید قانعی، تهران: دنیای کتاب، ۱۳۷۷ خورشیدی، شابک: ۹۶۴۵۸۷۰۹۲۵
  • نسخه کامل حسین کرد شبستری با صدای اردلان ضرغام و آهنگسازی مهدی زارع توسط مؤسسه نوین کتاب گویا در سال ۱۳۹۶ تولید و منتشر شد.

مقالات :

از تعدادی مقالات معتبر خارجی که در زمینه حسین کرد نوشته شده می‌توان به مقاله‌ای قابل توجه از «اولریش مارزلف»(به انگلیسی: Ulrich Marzolph) اشاره کرد و در بین پژوهشهای ایرانیان در این زمینه مقدمه و پیشگفتار ایرج افشار و مهران افشاری در کتابی که ایشان تصحیح کرده اند قابل توجه است. مقاله‌ی زهرا دهقان دهنوی و دکتر یدالله جلالی پندری مندرج در مجله‌ ادب پژوهی از نخستین مقاله‌هایی است که در این زمینه چاپ شده‌است.

 

داستان : هزار و یک شب (الف لیله و لیله) 

هزار و یک شب (الف لیله و لیله) داستانی به نقل از پادشاهی، با عنوان شهریار (پادشاه) و روایتگر آن شهرزاد (دختر وزیر) است. اکثر ماجراهای آن در بغداد و ایران باستان می‌گذرد و داستان‌های آن را از ریشه ی ایرانی و برگردانی از «هزارافسان» دانسته‌اند. داستان‌های زیادی زیر نام «هزار و یک شب» نوشته شده‌است.

 
 
  
  
  
  
  

 

 
  
  

پیشینه :

به‌گفته ی علی‌اصغر حکمت این کتاب پیش از دوره ی هخامنشی در هند به وجود آمده و قبل از حمله اسکندر ، به فارسی (احتمالاً فارسی باستان) ترجمه شده و در قرن سوم هجری بعد از حمله اعراب به ایران زمانی که بغداد مرکز علم و ادب بود از پهلوی به عربی برگردانده شده‌است. متأسفانه اصل پهلوی کتاب را زمانی که به عربی ترجمه شد از بین بردند. او دلیل آنکه کتاب پیش از اسکندر به فارسی درآمده را به مروج‌الذهب مسعودی (درگذشته به سال ۳۴۶ ه‍.ق) و الفهرست ابن ندیم (درگذشته به سال ۳۸۵ ه‍.ق) مراجعه می‌دهد و سپس با اشاراتی به مشابهت هزار و یک شب با کتاب استر تورات استدلال می‌کند که هر دو کتاب در یک زمان و پیش از حمله اسکندر نوشته شده‌اند و ریشه واحد دارند. نام ایرانی آن هزار افسان است و وقتی به عربی ترجمه شده، نخست الف خرافه و سپس الف لیله خوانده شده، و چنان‌که حکمت می‌گوید در زمان خلفای فاطمی مصر به صورت الف لیلة و لیله (هزار شب و یک شب) درآمده‌است.

کتاب هزار و یک شب به سه نسخه تقسیم می‌شود : نسخه هندی که پیش از دوره ی هخامنشی به زبان سانسکریت نوشته شده ، نسخه ایرانی که ترجمه‌ای از نسخه ی سانسکریت به فارسی باستان می‌باشد و نسخه ی عربی که در دوران هارون الرشید از زبان پهلوی به عربی ترجمه شده . می‌توان گفت در تمام ترجمه‌ها تعدادی داستان جدید به آن اضافه شده‌است.

رضا طاهری در مقدمه ی کتاب قصه‌های ایرانی هزار و یک روز از فرانسوا پتیس دلاکروا ساختار داستانی کتاب هزار و یک شب را از رسته ی کتاب‌های جامع الحکایات و ادبیات تو در تو می‌داند و ساختار داستانی این کتاب را این گونه بررسی می‌کند: ساختار کمیتی «هزار و یک شب»: 11 داستان دنباله‌دار، 41 داستان بلند و 202 داستان کوتاه است و ده‌ها داستان خطی که جمعاً 244 قصۀ کلاسیک است.

بهرام بیضایی از دیگر کسانی که در این زمینه کار کرده‌است و در جواب به شرق شناسانی که ریشه ی هزار و یک شب را به اعراب و یونانیان نسبت می‌دهند اما از ایرانی بودن آن سخنی به میان نمی‌آورند ، چنین می‌گوید :

" هزار و یک شب اصلیتی ایرانی دارد چرا که داستان اصلی یا داستان بنیادین آن ایرانی است و آن قصه خود شهرزاد است. "

داستان اصلی یا به قول بیضایی داستان بنیادین بدین گونه است که:

«دو شاهزاده برادر ، به نامهای شهریار (یا شهرباز) و شاه زمان ، مورد خیانت زنان خود قرار می‌گیرند شاه زمان تَرک پادشاهی کرده و راهی دیار برادر می‌شود و شهریار هم به انتقام خیانت همسرش هر شب دختری را به نکاح درمی‌آورد و بامداد دستور قتلش را می‌داد. تا اینکه دیگر دختری در شهر نمی‌ماند و وزیر شهریار که دو دختر به نامهای شهرزاد و دنیازاد داشت و به شدت نگران این قضیه بود به پیشنهاد شهرزاد وی را به عقد پادشاه درمی‌آورد. شهرزاد همان شب به شهریار می‌گوید که خواهری دارد که هر شب با قصه‌های او به خواب می‌رود و درخواست می‌کند که همان شب خواهرش را به قصر بیاورند تا برای بار آخر برایش قصه بگوید. دنیازاد می‌آید و شهرزاد قصه گویی را آغاز می‌کند ، شهریار هم که مسحور این قصه شده بود مهلت می‌دهد که فردا شب ادامه قصه را بشنود و بنابراین کشتن شهرزاد را موکول به بعد می‌کند و این قصه گویی‌ها هرشب ادامه پیدا می‌کند.»

در سال ۱۲۵۹ هجری قمری، در زمان محمدشاه به دست ملا عبداللطیف طسوجی به فارسی ترجمه شده (این کتاب دارای ارزش تاریخی است ، اما در کل یک سوم کتاب اصلی را هم شامل نمی‌شود) و میرزامحمدعلی سروش اصفهانی اشعاری به فارسی برای داستان‌های آن سروده‌است که تا زمان ناصرالدین شاه ادامه داشته‌است. داستان‌های این کتاب دارای محتوای بسیار بوده ازجمله طنز، تعالیم اخلاقی چه بد و چه خوب (بعضی از داستان‌های آن تشویق به عیش و نوش و خوش‌گذرانی می‌نموده برای همین از این حکایات صرف نظر شده‌است ولی در بعضی حکایات هم تشویق به عدالت و ایثار و جوانمردی نموده‌است)، آداب و سنن ملل مختلف، مشکلات اجتماعی، مسافرت و سیاحت و…

نسخه ی کنونی فارسی را عبداللطیف طسوجی در زمان محمدشاه و پسرش ناصرالدین شاه به فارسی درآورد و به چاپ سنگی رسید. «هزار و یک شب» نامی است که از زمان ترجمه طسوجی در دوره قاجار در ایران شهرت یافته و نام قدیم آن هزار افسان بوده‌است. چاپ کتاب تا زمان انقلاب اسلامی به همان سیاقی که چاپ کلاله خاور درآمده بود ، مشکلی نداشت . بعد از انقلاب هم انتشارات هرمس این کتاب را در سال ۱۳۸۳ منتشر کرد که در ۱۳۸۶ به چاپ دوم رسید.

نخستین ترجمه ی هزار و یک شب به زبان‌های اروپایی در قرن هجدهم میلادی به دست آنتوان گالان به فرانسوی درآمد و در سال ۱۷۰۴ میلادی منتشر شد. سر ریچارد برتون نخستین ترجمه انگلیسی این کتاب را در ۱۸۸۵ عرضه کرد. بورخس همه آثارش را مدیون هزار و یک شب می‌دانست و تأثیر آن بر بسیاری از نویسندگان معروف جهان ازجمله کسانی چون جیمز جویس انکارناپذیر است.

حکمت برای اصل و نسب هندی کتاب دو دلیل می‌آورد. یکی از آن‌ها قصه‌های تودرتو (حکایت در حکایت) است که در ادبیات هند سابقه دارد و ایرانیان نیز به گفته علامه قزوینی با این شیوه آشنایی داشتند. بیضایی با اشاره به اینکه در میان هندیان هیچ نشانی از هزار افسان نمانده‌است اما نزد ایرانیان (تا سده هفتم هجری) به دفعات به آن اشاره شده‌است، این کتاب را ایرانی می‌داند نه هندی و شیوه داستان‌های تو در تو را تألیفی ایرانی بر پایهٔ فرهنگ مشترک ایرانی-هندی می‌داند.

رضا طاهری می‌نویسد : در داستان نخستینِ هزارو یک شب ، پادشاهی به نام شهریار هر شب با زنی هم بستر می‌شد و بعد او را می‌کشت. شهرزاد دختری که از بیزاری پادشاه از زنان آگاه بود با شهریار ازدواج می‌کند و هر شب برای پادشاه قصه‌ای را روایت می‌کند. مجموعه این روایت‌های شبانه و مدام با هدفمندی و نکات محتوایی که شهرزاد روایت می‌کند، بیماری شهریار را با قصه‌درمانی در بازهٔ زمانی هزار ویک شب درمان می‌کند.

شکل‌گیری داستان‌ها :

شرق‌شناسان عموماً اتفاق نظر دارند که این مجموعه، التقاطی از متون دارای ریشه‌های بس گوناگون است که در طی چندین قرن، پرداخته شده‌اند و کتاب در قرن ۱۳ و ۱۴ میلادی شکلی ثابت به خود گرفته است. این که تصور کنیم هزار و یک شب اثر یک نویسنده است، بر جایی نااستوار ایستاده‌ایم. در حقیقت با اثری جمعی سر و کار داریم که نه تنها به مدت چندین قرن فراهم آمده‌است، بلکه نمودار گرایش‌هایی بس مختلف نیز هست و کلاً چهار دسته داستان در آن تشخیص می‌توان داد:

الف) نخست هسته ی قصه‌های ایرانی‌تبار و هم ریشه با داستان‌های شاهنامه و هم ارز شاهنامه که به دست فاتحان مسلمان با اسلام انطباق یافته‌اند و قدیم‌ترین بخش هزار و یک شب‌اند. خصیصه ی این قصه‌ها ، غنای تخیّلی و وهمناک ، و مداخله ی دائم جنیان و پریان، و وفور مسخ و حلول و سخنگویی جانوران است. دوز و کلک‌ها و اندیشه‌های این مجموعه ایرانی ست؛ نام شخصیت‌های اصلی (شهریار و شهرزاد و دنیازاد و شاه زمان) ایرانی ست و تقطیع بندی این اثر نیز ایرانی ست. در واقع کتاب زبان پهلوی[نیازمند ابهام‌زدایی] زبان «هزار افسان» که بین قرون ۲ تا ۴ هجری به عربی ترجمه شد باید پایهٔ اصلی این کتاب بوده باشد. هستهٔ اصلی این کتاب شامل شاه شهریار و حیوانات و پرندگان و اسب آبنوس و فریزاد گلخنده و علی بابا و چهل دزد و غیره متعلق به همین منبع کهن است.

ب) دومین دسته ی حکایات که بیشتر مغازله آمیزند، تا وهمناک و در بغداد در دوران خلافت هارون الرشید می‌گذرند ، قصه‌های عاشقانه با عواقب عدیده‌اند. در این داستان‌ها ، مناظر زندگی درباری یا شهری، اندک اندک جایگزین صحنه‌های طلسم و جادو می‌گردند. داستان‌های عشقی به معنای ویژه ی واژه (قصه ی علی بن بکار و شمس النهار و نعم و نعمت و غیره) و حکایات کمابیش ظریف مردم پسند برگرفته از وقایع اتفاقیه که مداح آن‌ها را در بازارها نقل می‌کرده‌است. اشعار شهوت‌انگیز و از طرفی جعفر برمکی ، آخرین بازماندهٔ خاندان برمکیان مربوط به همین دسته‌اند .

پ) برعکس، عنصر شگرف و خارق‌العاده ، در دوره‌ای از قصه‌های دریانوردان که مشهورترینشان قصه‌های سندباد بحری، مربوط به بندر بصره ، نقش بسته‌است. اعجاب‌انگیزی این قصه‌ها ناشی از به هم آمیختگی تنگاتنگ راست و دروغ است. این قصه‌ها ، حماسهٔ نخستین دریانوردان مجهز به قطب‌نما و شاخص و میل رصد و شمسه و اسطرلاب به کشف مناطق ناشناخته می‌روند.

ت) شهری و بورژوازی شدن قصه‌ها در چهارمین دسته که در قاهره پرداخته شده‌اند و به قصه‌های کهن مزید گشته‌اند، برجستگی بیشتر می‌یابد. یعنی حکایات مشتمل بر ماجراجویی‌های قهرمانان و قصه‌های هزل‌آمیز و هجوآلود و صحنه‌هایی از زندگی اعیان خوش ذوق و ظریف و گوشه‌هایی از معاش سوداگران و پیشه وران، تقریباً به‌طور کامل، جانشین وهمناکی قصه‌های کهن می‌شوند. قصه‌های جوذر صیاد از جمله قصه‌های این دوره است. البته در این قصه، چنان‌که در قصهٔ علاءالدین نیز، عناصری مراکشی الاصل به چشم می‌خورد. این قصه‌ها مشحون از عناصر اعجاب‌انگیز و خوارق عادت‌اند. اما این عنصر اعجاب‌انگیز از عنصر شگفتی زای ایرانی‌تبار، متمایز است و در آن، پاره خاطراتی از ادبیات تعلیمی مصر باستان و برگرفته‌هایی از روایات تلمودی، می‌توان یافت.

البته قصه‌هایی هم هستند که در هیچ طبقه‌ای نمی‌گنجند و تنها قصه‌هایی عامیانه‌اند. به این نکته نیز باید اشاره کرد که در واقع، چندین چاپ عربی هزار و یک شب وجود دارد که در هند و مصر و سوریه و سرانجام در اروپا به طبع رسیده‌اند و روایات مختلف کتاب به‌شمار می‌روند، تا آنجا که بعضی کتب نخستین ترجمه شده در اروپا، قصه‌هایی دارند که در نسخ عربی آن موجود نیست!

شخصیت‌ها :

  • شهریار
  • شهرزاد قصه‌گو
  • شهریار: به معنای شاه بزرگ عنوان شاه سلسله‌های ایرانی است که در کتاب هزار و یک شب به همراه شهرزاد قهرمان داستان است.

در ادبیات معاصر :

در ادبیات معاصر ملل شرق و غرب تأثیرات هزار و یک شب را می‌توان پی گرفت. از جمله در ایران نمایشنامه شب هزار و یکم به درون مایه داستان بنیادین هزار و یک شب می‌پردازد.

پژوهندگان هزار و یک شب :

در شرق و غرب بسیاری به تحقیق دربارهٔ هزار و یک شب پرداخته‌اند. در ایران هم افرادی به این امر مشغول بوده و هستند.

داستان : سنگ صبور - از : صادق چوبک

سنگ صبور رمانی از صادق چوبک است که در سال ۱۳۴۵ خورشیدی منتشر شده‌است.

 
 
  
  
  
  
  
  

 

 
  
  
  
  

اصطلاح سنگ صبور در فرهنگ عامه ی ایرانی برای کسی یا چیزی به کار می‌رود که شنونده همه دردها و رنجهای آدمی است. سنگ صبور درد دل‌ها را می‌شنود و غم‌خواری می‌ورزد.

ساختار این رمان بر اساس تک گویی یا مونولوگ است. تمام شخصیت‌ها در فصولی جداگانه به شیوه ی راوی اول شخص و به زبان گفتاری حرف می‌زنند. فن یا صناعت رمان ، شیوه ی جریان سیال ذهن است که جیمز جویس پیش‌تر در رمان معروف خود اولیس اجرا کرده بود.

احمدآقا شخصیت اصلی این رمان است ، که با نگاهی تیزبین ، خرافه ، جهل و تهیدستی مردم شیراز یا مردم ایران را به تصویر می‌کشد.

تمام رمان و تمام تک گویی‌ها ، بازتاب جهان تاریک و خون‌آلودی است که نویسنده از ایران در سال‌های نخستین قرن بیستم تصویر می‌کند. جنایتکاری بی‌رحم به نام سیف القلم در شیراز زن‌های صیغه‌رو را به دام انداخته و می‌کشد. احمدآقا در نقش معلم و نویسنده گویی ناخودآگاه روایت‌گر همه این فجایع از زبان شخصیت‌های این رمان است.

سنگ صبور یکی از آثار معروف چوبک، تصویری سیاه از زندگی آمیخته با فقر مردم شیراز در سال‌های حکومت پهلوی است. محوریت رمان سنگ صبور توصیف‌ها و گرایش‌های سودازدهٔ جنسی از منظر شخصیت‌های داستان است. در بسیاری از بخش‌های رمان جهان‌بینی و نگرش اجتماعی شخصیت‌ها ارائه‌گر نوعی ابهام دهشتناک از جامعه است، طوری‌که فضای رمان را به کابوس هراس‌آوری بدل می‌کند که در آن همه‌چیز در ناامیدی ابدی ساکن مانده و امکان عبور و گذار از آن وجود ندارد. با توجه به ویژگی‌های برشمرده ی این کتاب ، می‌توان تأثیر مشهود آثار صادق هدایت در آن را مشاهده نمود.

داستان : تنگسیر - از : صادق چوبک

تنگسیر نخستین رمان صادق چوبک است که در سال ۱۳۴۲ شمسی منتشر شده‌است. ماجرای رمان در تنگستان، دواس و بوشهر می‌گذرد. این رمان بر اساس واقعیت نوشته شده‌است؛ اسامی افراد نیز واقعی هستند.

 
 
  
  
  
  
  

 

 
  
  
  

داستان :

قهرمان داستان زائر محمد دلاور و جوانمرد تنگسیری است. او مردی است ساده و پاک و خانواده دوست، ولی برخی از شهرنشینان بندری سرمایه و دارایی وی را به امانت گرفته و خرج کرده‌اند. زائر محمد بر آن می‌شود تا از آنان انتقام سختی بگیرد. پس با زن و دو فرزندش وداع می‌گوید تا برای نگاهبانی از درستکاری و آبرو و مردانگی خود آخرین راه چاره را در پیش گیرد.

زائر محمد بر خلاف کاراکترهای دیگر چوبک نمایانگر بهترین و درخشانترین ویژگی‌های سلحشوری و جوانمردی است و از نادر آدمهای نوشته‌های چوبک است که آگاهانه و به رغم ایمان دینی استوار خود برای انتقام آماده می‌شود و آن را به خداوند واگذار نمی‌کند.

ساخت رمان تنگسیر همچون سرشت قهرمان آن سرشار از کنشهای جسمانی و حرارت سوزان جنوب است. رویدادها بی درنگ و سخت بروز می‌کنند.

فیلم برگرفته از رمان :

امیر نادری فیلم تنگسیر را برگرفته از این رمان با بازی بهروز وثوقی ساخته‌است.

داستان زائر محمد در آثار دیگران :

در کتاب شلوارهای وصله دار، که مجموعهٔ داستان‌های کوتاه به قلم رسول پرویزی در سال ۱۳۳۶ است، روایتی از داستان زائر محمد تحت عنوان «شیرمحمد» به صورت یک داستان کوتاه آورده شده‌است. 

داستان : انتری که لوطیش مرده بود - از : صادق چوبک

انتری که لوطیش مرده بود عنوان کتابی از صادق چوبک است، که شامل سه داستان و یک نمایشنامه به نام‌های: «چرا دریا توفانی شده بود»، «قفس» و «انتری که لوطیش مرده بود» به همراه نمایش «توپ لاستیکی» است. نشر جاویدان این مجموعه را در سال ۱۳۲۸ به چاپ رساند و تا سال ۵۷ به چاپ هفتم رسید. پس از انقلاب در سال ۸۳ مجموعه داستان‌های چوبک به نام انتری که لوطی اش مرده بود با حذف داستان چرا دریا طوفانی شد و نمایش توپ لاستیکی توسط نشر نگاه به چاپ رسید. این مجموعه انتخاب کاوه گوهرین شامل سال شمار زندگی و ۱۷ داستان کوتاه و مجمعه عکسی از اوست.

داستان «انتری که لوطیش مرده بود» ظاهر داستان ماجرای انتری است که لوطیش مرده و او زنجیر خود را پاره کرده و از قید اسارت او آزاد شده‌است. اما این آزادی هیچ دردی از او دوا نمی‌کند. حیران و سرگردان به این سوی و آن سوی رو می‌آورد، هیچ راه نجاتی نمی‌یابد و سرانجام در همین سرگشتگی گم می‌شود. این ظاهر داستان است. اما ماهیتی تمثیلی دارد و اشاره‌ای است به سرنوشت انسان روشنفکری که زنجیر اسارت ایدئولوژی‌ها و سنت‌های اجتماعی را پاره کرده، از محدودیتی که آن‌ها برایش ایجاد کرده بودند آزاد شده، اما این آزادی بهره‌ای برایش ندارد و نمی‌تواند او را به راز هستی رهنمون شود. این داستان از نگاه این میمون و با نگاه توده ای و با زبان مردم طبیعی کوچه و بازار نوشته شده‌است.

با اقتباس از این داستان تئاتری ساخته شده‌است.

زندگی نامه ی : صادق چوبک

صادق چوبک (زاده ی ۱۴ تیر ۱۲۹۵ در بوشهر – درگذشته ی ۱۳ تیر ۱۳۷۷ در برکلی) نویسنده ی ایرانی بود . بسیاری او را همراه صادق هدایت و بزرگ علوی، پدران داستان‌نویسی نوین ایرانی می‌دانند . از آثار مشهور وی می‌توان به مجموعه داستان انتری که لوطی‌اش مرده بود و همچنین رمان‌های سنگ صبور و تنگسیر اشاره کرد .

 

 
 

 

  
  
  
  
  
  
  
  
  

بیشتر داستان‌های وی درباره ی تیره‌روزی مردمی است که اسیر خرافه و نادانی و پایبند به مذهب خویش هستند. چوبک با توجه به خشونت رفتاری‌ای که در طبقات فرودست دیده می‌شد سراغ شخصیت‌ها و ماجراهایی رفت که هرکدام بخشی از این رفتار را بازتاب می‌دادند و به شدّت به درهٔ تاریکی می‌بردند. او یک رئالیست تمام عیار بود که با منعکس کردن چرک‌ها و زخم‌های طبقهٔ رها شدهٔ فرودست نه در جستجوی درمان آن‌ها بود و نه تلاش داشت پیشوای فکری نسلی شود که تاب این همه زشتی را نداشت. به همین دلیل چهرهٔ کریه و ناخوشایندی که از انسان بی‌چیز، گرسنه و فاقد رؤیا ارائه می‌دهد، نه تنها مبنای آرمان‌گرایانه ندارد بلکه نوعی رابطهٔ دیالکتیکی است بین جنبه‌های مختلف خشونت. او در بیشتر داستان‌های کوتاه خود و رمان سنگ صبور، رکود و جمود زیستی‌ای را به تصویر کشید که اجازهٔ خلق باورهای بزرگ و فکرهای مترقی را نمی‌دهد. از این منظر طبقهٔ فرودست هرچند به عنوان مظلوم اما به شکل گناه‌کار ترسیم می‌شود که هرچه بیشتر در گل و لای فرومی‌رود.

زندگی :

صادق چوبک در ۱۴ تیر ۱۲۹۵ خورشیدی در بوشهر به دنیا آمد. پدرش تاجر بود ، اما به دنبال شغل پدر نرفت و به کتاب روی آورد. در بوشهر و شیراز درس خواند و دوره ی کالج آمریکایی تهران را هم گذراند و در سال ۱۳۱۶ به استخدام وزارت فرهنگ درآمد.

نخستین مجموعه ی داستانی‌اش را با نام «خیمه شب بازی» در سال ۱۳۲۴ منتشر کرد. وی در این اثر و «چرا دریا طوفانی شد» (۱۳۲۸) بیشتر به توصیف مناظر پرداخته‌است، ضمن این‌که در این آثار شخصیت‌های داستان و روابط آن‌ها و روحیات آن‌ها نیز به تصویر کشیده شده‌اند. در سال ۱۳۲۸ اثر دیگرش را هم که دارای سه داستان و یک نمایشنامه بود ، با عنوان «انتری که لوطی‌اش مرده بود» به چاپ سپرد. آثار دیگر وی که برایش شهرت فراوان به ارمغان آورد، رمان‌های «تنگسیر» (۱۳۴۲) و «سنگ صبور» (۱۳۴۵) است.

«تنگسیر» به ۱۸ زبان ترجمه شده و امیر نادری، فیلم‌ساز معروف ایرانی، در سال ۱۳۵۲ بر اساس آن فیلمی به همین نام ساخته‌است. در «سنگ صبور» جریان سیال ذهنی روایت و بیان داستان از زبان افراد مختلف به‌کار گرفته شده‌است. این اثر گفت‌وگوهای زیادی را در محافل ادبی آن زمان برانگیخت. دیگر آثار داستانی چوبک عبارت‌اند از: «چراغ آخر» (مجموعهٔ هشت داستان کوتاه)، «روز اول قبر» (مجموعهٔ ده داستان کوتاه). چوبک به زبان انگلیسی چیره بود و دستی نیز در ترجمه داشت. وی قصهٔ معروف «پینوکیو» را با نام «آدمک چوبی» به فارسی برگرداند. شعر «غُراب» اثر «ادگار آلن پو» نیز به همت وی ترجمه شد. آخرین اثر منتشره‌اش هم ترجمهٔ حکایت هندی عاشقانه‌ای به نام «مهپاره» بود که در زمستان ۱۳۷۰ منتشر گردید. چوبک از نخستین کوتاه‌نویسان قصهٔ فارسی است و پس از محمدعلی جمال‌زاده و صادق هدایت، می‌توان از او به عنوان یکی از پیشروان قصه‌نویسی نوین ایران نام برد.

در سنگ صبور قصه را از زبان شخصیت‌های مختلف می‌خوانیم، نحوهٔ بیانی که در قصه‌نویسی نوپای ایران سراسر تازگی داشت. وی برای بیان افکار ذهنی هر یک از شخصیت‌ها ناگزیر بود به زبان هر یک از آن‌ها بنویسد و این خود به تغییر نثر در طول داستان منتهی شد که باز نسبت به دیگران پیشرفتی جدی محسوب می‌شد. در آثار چوبک هر شخصیت داستان به زبان خودش، زبان متناسب با فرهنگ و خانواده و سن و سال‌اش سخن می‌گوید؛ کودک، کودکانه می‌اندیشد و کودکانه هم حرف می‌زند، زن زنانه فکر می‌کند و زنانه هم حرف می‌زند و بدین ترتیب هر یک از شخصیت‌ها به بهترین وجه شکل می‌گیرند و شخصیت پردازی موفقی ایجاد می‌شود که در بستر حوادث داستان، زیبایی و عمق خوشایندی به داستان می‌دهد. وی در توصیف واقعیت‌های زندگی نیز وسواس زیادی داشت و این نیز از ویژگی‌های آثار وی است. چوبک را به سبب همین دقت نظر در جزئی نگری‌ها و درون بینی‌ها، رئالیست افراطی و گاهی حتی ناتورالیست خوانده‌اند. آثار چوبک از سال‌ها پیش مورد نقد و بررسی جدی قرار گرفته و در کتاب‌های مختلفی از جمله «قصه‌نویسی» (رضا براهنی)، «نویسندگان پیشرو ایران» (محمد علی سپانلو)، «صد سال داستان‌نویسی در ایران» (حسن میرعابدینی) و «نویسندگان پیشگام در قصه‌نویسی امروز ایران» (علی اکبر کسمایی)، نوشته‌هایش واکاوی شده‌اند. چوبک در سال ۱۳۵۵ خود را بازنشسته کرده و راهی انگلستان و سپس آمریکا شد. صادق چوبک در اواخر عمر بینایی‌اش را از دست داد و در روز ۱۳ تیر ۱۳۷۷ در برکلی آمریکا در ۸۱ سالگی درگذشت و بنا به وصیت‌اش یادداشت‌های منتشر نشده‌اش را سوزاندند. همچنین بنا به درخواست خودش جسدش را نیز سوزانیدند.

کتاب‌شناسی :

مجموعه داستان‌ها :

  • خیمه‌شب‌بازی (۱۳۲۴): شامل داستان‌های نفتی، گل‌های گوشتی، عدل، زیر چراغ قرمز، آخرشب، مردی در قفس، پیراهن زرشکی، مسیو الیاس، اسائه ادب (تقدیم به صادق هدایت)، بعدازظهر آخر پاییز (تقدیم به مسعود فرزاد)، یحیی. این مجموعه علی‌رغم محبوبیت بسیاری که در مدت کوتاهی پیدا کرد، بخاطر داستان «اسائه ادب» از این مجموعه، تا ده سال بعد اجازه تجدید چاپ نداشت.
  • انتری که لوطی‌اش مرده بود (۱۳۲۸): شامل داستان‌های چرا دریا توفانی شده بود، قفس، انتری که لوطی‌اش مرده بود، توپ لاستیکی (نمایشنامه)
  • روز اول قبر (۱۳۴۴): شامل داستان‌های گورکن، چشم شیشه‌ای، دسته گل، یک چیز خاکستری، پاچه خیزک، روز اول قبر، همراه، عروسک فروشی، یک شب بی‌خوابی، همراه (به شیوه‌ای دیگر)، هفت‌خط (نمایشنامه)
  • چراغ آخر (۱۳۴۴): چراغ آخر، دزد قالپاق، کفترباز، بچه گربه‌ای که چشمانش باز نشده بود، اسب چوبی، آتما، سگ من، توپ لاستیکی، دوست، پریزاد و پری‌ماه .

داستان‌های کوتاه :

  • عمر کشون
  • قفس

رمان‌ها :

ترجمه‌ها :

فیلم تنگسیر :

در سال ۱۳۵۲ امیر نادری فیلم تنگسیر را برگرفته از رمان تنگسیر با بازی بهروز وثوقی در نقش زائر محمد ساخته‌است.

در نگاه دیگران :

در این بخش نام چند کتاب که به زندگی و آثار صادق چوبک پرداخته‌اند، آورده شده‌است:

  • نقد و تحلیل و گزیده داستان‌های صادق چوبک، حسن محمودی، نشر روزگار، ۱۳۸۲
  • نقد آثار صادق چوبک، دستغیب عبدالعلی، ۱۳۵۳، تهران، پازند
  • بر خاکستر ققنوس (نگاهی به حیوان‌دوستی در آثار صادق چوبک)، محمدرضا رهبریان، ۱۳۹۶، تهران، نشر مروارید.
  • دریایی که همیشه توفانی بود… (سیری در زندگی و آثار صادق چوبک)، محمدرضا اصلانی(همدان) ۱۳۹۷، تهران، نشر مرواری
  • نقد و بررسی داستان های کوتاه صادق چوبک، روح اله مهدی پورعمرانی، نشر روزگار، 1377 .

داستان : نخل های مردابی - از : ماندانا معینی (مودب‌پور)

نخل های مردابی

 

نخل های مردابی نام رمانی با درونمایه عاشقانه و اجتماعی از ماندانا معینی (مودب‌پور) است که مشکلات جوانان درآستانه ازدواج ، اعم از روابط و مشکلات مالی و خانوادگی را مطرح می‌کند.

 شادی دختر خانواده‌ای ۴ نفره است که بی دلیل از خانه رفته است. مهرداد برادر شادی در حالی که در آستانه ی ازدواج است و به خاطر مسایل مالی ازدواجش به تاخیر افتاده با نامزدش فرناز به دنبال شادی می گردند. آنها در جستجوی شادی به خانه ی علیرضا و شیدا دوست مشترک شادی و مهرداد می‌روند اما وقتی به انجا می‌رسند که زوج جوان با هم جر و بحث کرده‌اند و شیدا از خانه رفته است. آنها هم دچار مشکلات مالی برای اداره ی زندگی‌خود هستند:

در بخشي از كتاب نخل های مردابی مي خوانيم:

 

من نتونستم یه حداقل رو براش جور کنم! خیلی سعی کردم اما…

– نه، تو خیلی سعی نکردی علیرضا! خودتم می‌دونی!

– چون نرفتم مسافرکشی؟

– نه! چون تو سعی نکردی! ولی فکر می‌کنی کردی! اون موقع که شیدا سر کار بود ، تو باید یه پولی میذاشتی کنار! هر دفعه بهت می‌گفتم، چی جوابمو می‌دادی؟ یادته؟ می‌گفتی تو فکرشم! اما نبودی.

– کار نبود! کار نیمه وقت نبود!

– بود! تو نرفتی دنبالش! الآن بیا ببین مردم چیکار دارن می‌کنن! جوون می‌بینی که اصلاً باورت نمی‌شه! یه چهارپایه گذاشته گوشه ی پیاده‌رو و داره واکس و فرچه و این چیزا می‌فروشه! نخل هاي مردابي یا از این ابر و اسکاچ‌ها چیه؟ از اونا می‌فروشه! کار که عیب نیست! یکی‌شون بلال می‌فروخت! بدبخت همه‌شم چشمش این‌ور و اون‌ور بود که شهرداری نیاد جمعش کنه اما داشت زحمت می‌کشید! حالا بگذریم که بلال رو خیلی گرون حساب می‌کرد! یادمه بهش گفتم آقایه خرده ارزون‌تر حساب کن مشتریت بیشتر می‌شه! گفت ببخشین آقا اما شما پول بلال رو که نمی‌دین! دارین یه جوری به یه جوون که هم سن و سال خودتونه کمک می‌کنین! من جا خوردم که گفت این کار نیمه وقته برای من! صبح تو یه شرکت کار می‌کنم، شبم اینجوری پول در می‌آرم!

– یعنی منم برم بلال بفروشم؟

– از اون جوون کمتری؟

– من لیسانسه ی این مملکتم!

 

شاعر زیرک

در منابع تاریخی موارد گوناگونی ذکر گردیده در یکی از این منابع داستان تملق پرستی فتحعلی شاه این گونه ذکر شده است:
کتابچی مینویسد : یکی از روزهای عید نوروز فتحعلی شاه قاجار به عمارت نگارستان رفت. درختان تازه شکوفه کرده بودند، و قطرات شبنم بر روی گلها نشسته بود، و زیر نور خورشید می درخشید. فتحعلی شاه با دیدن این منظره زیبا طبع شعرش گل کرد، و گفت :
«روز عید است وبِه هر شاخه نمی باران است»
ولی هرچه کوشید نتوانست مصرع دوم را بگوید ، یکی از ملازمین که دوستی نزدیکی با فتحعلی شاه صبا ، شاعر دربار که به زندان اُفتاده بود ، داشت ، موقع را غنیمت شمرد و گفت:
اگر اجازه فرمایند ، فتحعلیخان صبا را که در زندان به سر می برد، و در بدیهه گویی استاد است ، به حضور بطلبند ، تا مصرع دوم را بگوید .

فتحعلی شاه اجازه داد ، و شاعر را آوردند . همین که چشم فتحعلی شاه به وی افتاد ، گفت: «روز عید است و به هر شاخه نمی باران است .»

شاعر زندانی هم بلافاصله گفت: «روز بخشیدن تقصیر گنهکاران است.»
و به این ترتیب یک بیت را تکمیل کرد ، و خود را هم از زندان نجات داد .

داستان : دماغ - از :  ریونوسوکه اکتاگاوا

کتاب دماغ نوشته ی ریونوسوکه اکتاگاوا با ترجمه ی احمد شاملو توسط انتشارات مروارید به چاپ رسیده است.

این کتاب مجموعه ای از 3 داستان کوتاه تحت عناوین “دماغ”، “با باد چرخیده”، “سوسانوئو جنگاور پیر” و یک نمایش نامه با نام “گنج چهارم” را در برمی گیرد که در ادامه خلاصه ای از داستان دماغ که عنوان اثر نیز می باشد برای شما شرح داده می شود.

شخصیت اصلی داستان، “زنچی”، پیرمردی پنجاه ساله و راهب اعظم معبد بودای سرزمین “ایکه نوئو” است که بینی بسیار بزرگی دارد؛ بینی ای قابل توجه که طول آن به اندازه ی پنج انگشت می باشد و بسیار گوشتی است. گویی به جای یک بینی آدمیزاد، اشتباها، خرطوم فیلی بر روی صورتش جای گرفته. بر خلاف ادعاهای زنچی و اظهار بی اعتنایی هایش نسبت به بزرگی بینی، این موضوع همواره موجب رنجش خاطر او می شود به علاوه این که، به هنگام خوردن و آشامیدن نیز او را به دردسر می اندازند. از همین روی زینچی، برای خوردن، به کمک شخصی دیگر نیاز دارد تا با گرفتن تخته ی پهنی زیر بینی اش، ضمن جلوگیری از افتادن آن در کاسه ی غذا، بتواند محتویات ظرف را میل کند. این ظاهر غیرمعمول راهب اعظم، هم چون موضوعی جالب و مهم، دست مایه ی مردم حراف و گزافه گو می شود و شایعات فراوانی را به وجود می آورد؛ شایعاتی مبنی بر این که، چون دختری حاضر نمی شود با این بینی بزرگ همسر او شود، به مذهب روی آورده و هم چنین، بینی زنچی، خاصیت هایی هم چون توانایی راهنمایی کردن او را دارد. این شایعات به حدی گسترش می یابد که زینچی جهت رد آن ها، تصمیم می گیرد، هر طور که هست، بینی اش را کوچک کند. تا این که در طی همین روزها، یکی از شاگردان راهب اعظم، به توکیو رفته، و در آن جا، شیوه ی جدید کوچک کردن بینی را از حکیمی چینی می آموزد و سپس، به ایکه نوئو بازمی گردد و به واسطه ی این مهارت جدید خویش، موجب خلق داستانی خواندنی می شود.

زندگی نامه ی : ریونوسوکه آکوتاگاوا

ریونوسوکه آکوتاگاوا نیز ریونوسکه آکتاگاوا (به ژاپنی: 芥川 龍之介) (زاده ی ۱ مارس ۱۸۹۲ - درگذشته ۲۴ ژوئیه ی ۱۹۲۷) یک نویسنده ی داستان کوتاه ژاپنی بود که در دوره تایشو ژاپن فعالیت می‌نمود. از او به عنوان پدر داستان کوتاه ژاپن نام برده می‌شود؛ و در سن سی‌وپنج سالگی به دلیل مصرف بیش از حد باربیتال (با نام تجاری ورونال) خودکشی کرد. در ژاپن همه ساله جایزه‌ای ادبی به نام جایزه ی آکوتاگاوا اهدا می‌شود که برگفته از نام اوست.

 
 
  
  
  
  
  
  
  
  

اوایل زندگی :

ریونوسوکه آکوتاگاوا در یکم مارس سال ۱۸۹۲ در شهر توکیو متولد شد. پدرش توشیزو نیهارا و مادرش فوکو نخستین همسر پدرش بود. حاصل این ازدواج سه فرزند بود که ریونوسوکه آخرین آنها بود. دو فرزند دیگر هر دو دختر بودند. هاتسو دختر بزرگتر که یکسال پیش از تولد ریونوسوکه به سبب ضایعات مغزی درگذشت اما دختر کوچکتر هیسا زنده ماند. فوکو، مادر آکوتاگاوا علاوه بر کمرویی به علت نوعی اختلال حواس و کناره‌گیری از اجتماع دچار بود که دو حادثه بر وخامت احوال او افزود: یکی مرگ دخترش هاتسو و مقصر دانستن خود در مرگ دخترک و دیگری تولد ریونوسوکه در سنی که درباور مردمان بدشگون بود؛ بنابراین بچه را به دوست توشیزو سپردند و بعد او را چون فرزندی سرراهی بازپس گرفتند. چند ماه پس از تولد ریووسوکه مادرش به شیزوفرنی مبتلا شد. تا ده سالگی ریونوسوکه که مادرش زنده بود در بیماری به سر برد. ریونوسووکه در خاطراتش می‌نویسد:

مادرم دیوانه بود … مع‌الوصف باید اعتراف کنم که او در مجموع دیوانه‌ای آرام بود.

خاطرات تلخ بیماری مادر یکی از عواملی بود که باعث خودکشی ریونوسوکه شد.

حرفه ی ادبی :

در سال ۱۹۱۴ آکوتاگاوا به همراه دوست دوران دبیرستانش، مجله‌ای ادبی به چاپ رساندند که در آن آثاری از ویلیام باتلر ییتس و آناتول فرانس و نیز آثار خودشان به چاپ می‌رسید. نخستین اثری که از او چاپ شد داستان راشومون در مجله‌ای ادبی بود. تا زمان مرگ او در سی و پنج سالگی بیش از یکصد داستان کوتاه از او به چاپ رسیده بود.

بیماری و خودکشی :

ماه‌های ژانویه و فوریه سال ۱۹۲۶ را در محل توانبخشی منطقه یوگاوارا گذراند. بیماری بیخوابی امانش را بریده بود و ترس دیوانه شدن به شدت رنجش می‌داد. در آخرین سال زندگی‌اش چندین علامت اختلال روانی در او ظاهر شد. از این علائم می‌توان به اختلال و توهم در قوه شنوایی و افکار سودازدگی اشاره کرد. هنوز تا پایان سال زمان بسیاری مانده بود که به فکر خودکشی افتاد. امّا عملاً تابستان سال بعد بود که به زندگی‌اش پایان داد. در اواخر ماه مه سال ۱۹۲۷ تعادل روانی دوستش کوجی اونو به هم خورد و مدتی بعد آکوتاگاوا این به هم خوردن تعادل روانی دوستش را در داستانی غیرمتعارف به توصیف درآورد. از او یادداشتی متعلّق به ماه آوریل همان سال به جا مانده‌است:

ادامه ی زندگی با چنین ادراکاتی، شکنجهٔ توصیف ناپذیری است. آیا کسی پیدا نمی‌شود که بی سروصدا گلوی مرا در خواب بفشارد؟

او سرانجام در ساعات اولیهٔ بامداد بیست و چهارم ژوئیه خودکشی کرد. وقتی زنش در حدود ساعت شش صبح بیدار شد ریونوسوکه را مرده یافت چون قرص‌های سیانور پتاسیم را به مقدار کشنده خورده بود. در یکی از چند نامه‌ای که از او به جا مانده دلیل خودکشی خود را «نگرانی و رنج سربسته و مبهم از آینده» اعلام می‌کند. احتمالاً او مبتلا به اسکیزوفرنی بود و با آگاهی از تغییرات درونی دست به این عمل زده‌است.

ترجمه ی آثار به فارسی :

مجموعه داستان راشومون برگردان: رضا دادویی نشر آدورا شامل داستان‌های زیر:

مجموعه داستان پرده جهنم ترجمه: جلال بایرام شامل داستان‌های زیر:

مجموعه داستان ماه عسل آفتابی ترجمه: سیمین دانشور شامل داستان‌های زیر:

مجموعه داستان دماغ ترجمه: احمد شاملو شامل سه داستان و یک نمایشنامه:

مجموعه داستان راشومون و هفده داستان دیگر ترجمه پرویز همتیان بروجنی شامل داستان‌های زیر:

و داستان‌های زیر به صورت پراکنده:

تاریخ بیداری ایرانیان - از :  ناظم‌الاسلام کرمانی

تاریخ بیداری ایرانیان کتابی در مورد تاریخ نهضت مشروطیت ایران است که توسط ناظم‌الاسلام کرمانی نوشته شده‌است. بیشتر کتاب شامل خاطرات روزانه ناظم‌الاسلام از ذیحجه ۱۳۲۲ (قمری) تا رجب ۱۳۲۷ (قمری) است.

او در این کتاب نقطه شروع ترقی ایرانیان را دوران صدارت امیرکبیر دانسته و ناصرالدین شاه و مظفرالدین شاه را پادشاهانی دمدمی مزاج و ساده‌لوح معرفی کرده‌است.

نثر کتاب ساده و روان است.

این کتاب به وسیلهٔ علی‌اکبر سعیدی سیرجانی، دانشمند مقتول ایرانی، تصحیح شده‌است.

ادوارد براون مؤلف تاریخ ادبیات ایران، کتاب را از نظر سبک و جمله بندی و استناد بر تاریخ‌های عمومی افرادی چون رضاقلی خان هدایت و محمدتقی خان سپهر برتر دانسته است.

کتاب : شرح زندگانی من - از ‌: ‌عبدالله مستوفی

این کتاب، شرحی از زندگی اجتماعی مردم ایران به ویژه تهران در روزگار قاجاریان و اوایل دوره پهلوی (رضا خان میر پنج) است که در قالب زندگی نامه خودنوشته عرضه می‌شود. نویسنده مردی اداری و خدمت گزار دولت و ملت (دیوانی) بود که در ۱۲۹۴ ش زاده شد و در ۱۳۲۹ درگذشت.

 

ساختار :
این کتاب که به حق ، «تاریخ اجتماعی دوران قاجار» نیز نام گرفته است، نثری شیرین و ساده دارد و نویسنده در آن با دیدی تیزبینانه به شرح آیین‌ها و سنت‌ها و ویژگی‌های شخصی خویش می‌پردازد و از رویدادهای هم روزگارش نیز به همین سبک سخن می‌گوید. شرح زندگانی من، از «بی طرفی» فراوان و طنزی شیرین به ویژه درباره خاستگاه و تولد نویسنده و اوضاع خانواده و مادرش برخوردار و از مثل‌ها و کنایات برساخته نویسنده پر است.
روایت‌های داستانی این کتاب که به قصه بلند خوش خوانی می‌مانند، گاه موجب خنده می‌شوند و گاهی دل سوزی برای وطن . داستان زندگانی من، از شیرینی و تلخی و گزارش ستم گری‌های دودمان قاجار در ایران پر است. روایت مستوفی از تاریخ اجتماعی دوره قاجار، بیش از اینکه روایتی شخصی در باره خودش باشد، از احوال و اوضاع ملک و مملکت آن عصر گزارش می‌دهد. نثر وی در این کتاب، همان نثر دوره قاجار و پهلوی است، اما مخاطب امروز نیز آن را شیرین و روان می‌یابد و و با خواندنش با واژگان تازه‌ای آشنا می‌شود. نویسنده می‌کوشد که در روایت‌هایش سوگیری نکند و بی‌گمان، تلاش‌های او را در این باره نمی‌توان بی ثمر دانست.
 

گزارش محتوا :
عبدالله مستوفی که در روزگار ناصر الدین شاه به دنیا آمد، در بخش نخستین کتاب خود به گزارشی در باره چندی و چونی دودمانش از آغاز دوره قاجار تا زادروز خودش می‌پردازد. کتاب او، تصویر گسترده (پانورامیک) عصری بلند به شمار می‌رود، که امروز یادگارهای اندکی از آن وجود دارد. شاید کتاب مستوفی را پربارترین یادگار آن روزگاران بتوان دانست.
 

← جلد اول :
جلد یکم این کتاب، از پادشاهی آقا محمد خان قاجار آغاز و تا پایان سلطنت ناصر الدین شاه دنبال می‌شود. نویسنده در این بخش از اثر خود، نخست به گزارش کوتاهی از «اسلاف» آقا محمد خان قاجار، اندیشه‌ها و ویژگی‌های وی و زمینه‌های پادشاهی‌اش می‌پردازد و از سرانجام کار لطفعلی خان زند خبر می‌دهد و با توصیف امیرنشین‌های پیرامون ایران و گزارش در باره نام و کار پدران خود در روزگار فتحعلی شاه قاجار، «تاسیسات دوره قاجاریه» و جهان‌گشایی فتحعلی شاه و روی کرد دولت ایران را در گزینش والی بغداد و سلیمانیه بازگو می‌کند و با گزارشی از جنگ با گرجستان و ذکر نام و نشان فرزندان میرزا اسماعیل مستوفی، رویدادها را تا مرگ فتحعلی شاه پی می‌گیرد و به مناسبت یاد کردن از اسلاف خود در دوران محمد شاه و ناصر الدین شاه، از رویدادهای داخلی و خارجی کشور در آن روزگاران گزارش می‌دهد. آن گاه به شرح زندگانی خود در دوره ناصر الدین شاه می‌پردازد. گزارش‌های او در باره خانواده و تحصیلاتش و آیین‌ها و طبقات اجتماعی و شغل و درآمد، کار روزانه و طرز فکر و چگونگی دین ورزی مردم در آن روزگار و چند و چون سفرها، پوشش‌ها، بیماری‌ها و زاد و مرگ و بهبودشان، ویژگی‌های فرهنگی- اجتماعی و سیاسی- اقتصادی عصر ناصری و شیوه کشورداری قاجاریان را به نیکی آشکار می‌سازد. 

 


 

← جلد دوم :
جلد دوم این کتاب، رویدادهای ۲۳ سال را از جلوس مظفر الدین شاه بر تخت شاهی تا پایان یافتن قحطی ۱۳۳۶ در بر دارد. سبک نویسنده در نوشتن رویدادهای این دوره نیز، همانند شیوه اش در جلد یکم است؛ یعنی رویدادهای عمر خود را به زمینه‌ای برای بازگویی اوضاع اجتماعی و اداری ایران بدل می‌کند. برپایی هیئت‌های وزیران و روزنامه و سیاست‌های خارجی و سفرهای شاه به فرنگ و بنیاد یافتن مدرسه‌های نو و فراگیری وبا و وضع سفارت خانه‌های ایران در «خارجه» و ویژگی‌های مردم روسیه و دیگر کشورهای اروپایی، چیزهایی‌اند که نویسنده به آنها توجه کرده و در باره شان قلم زده است. 

 


 

← جلد سوم :
جلد سوم ، رویدادها را از کابینه قرارداد وثوق الدوله تا پایان مجلس مؤسسان گزارش می‌کند. نویسنده در این بخش نخست به بازگویی زمینه‌های فراهم آمده برای برپایی کابینه قرارداد ۱۲۹۸ و منحل شدن هیئت ممیزی ایالت تهران می‌پردازد، آن گاه با اشاره به درگذشت دو تن از اعضای خانواده‌اش، از بازگشت احمد شاه به ایران و استعفای وثوق الدوله و برپایی کابینه مشیر الدوله و مشکلات فراروی آن خبر می‌دهد. توقیف اجرای قرارداد، سرکوبی گردن کشان (متجاسرین) و دفع فتنه آذربایجان و برقرار شدن پیوند دوباره میان ایران و روسیه، درون مایه دیگر گزارش‌های اوست.
وی در آن سال‌ها به «ریاست تشخیص عایدات» گمارده شد، مشیر الدوله نیز استعفا کرد و زمینه‌های براندازی حکومت فراهم آمد. گزارش در باره بی رونقی بازار چیرگی خواهی (امپریالیسم) دولت انگلستان و تملق گویی‌ها و دروغ گویی‌هایش نزد شاه ایران و انگیزه هایش برای بردن نفت این کشور، درون مایه بخش‌های دیگر این جلد است. نویسنده هم چنین در باره اوضاع ایران پس از رفتن مشیر الدوله و کابینه سپه دار اعظم و وضع مالی دولت در آن هنگام، اصلاحات مالی، پیدایی کابینه سید ضیاء الدین، شهرداری تهران، بیانیه قوام السلطنه و کابینه‌اش، اعلامیه ریاست وزرا در باره لغو کردن قرارداد ایران و انگلستان، سقوط کابینه قوام السلطنه و ویژگی‌های نفت شمال و روی کار آمدن سردار سپه گزارش می‌دهد و اوضاع اجتماعی- اقتصادی مردم کشور را آشکار می‌سازد.
این بخش، با گزارش‌هایی در باره رفتن احمد شاه به فرنگ، مساله اسکان ایلات، «قانون‌های کلی ارتش»، قانون «اصلاح تقویم » و «نظام اجباری» و « نسخ القاب» و ابلاغ قانون انقراض سلطنت قاجاریه و آیین گشایش مجلس مؤسسان پایان می‌یابد. 

 


 

← خاتمه ی کتاب :
گفتنی است نویسنده در خاتمه کتاب، گزارش‌های کوتاهی در باره اوضاع کشور پس از برافتادن سلسله قاجاریان عرضه می‌کند. وی پس از آن هنگام، در دوره‌ای که مرحوم داور به سامان دهی ساختار دادگاه (تشکیلات عدلیه) می‌پرداخت، به ریاست «استیناف فارس و خوزستان » منصوب شد و به دلیل دوری اش از مرکز، از نوشتن رویدادهای آن دوران بیست ساله در قالب «شرح زندگانی من» باز ماند.
 

وضعیت کتاب :
بر پایه ی سخن باقر مستوفی ، فرزند نویسنده ی شرح زندگانی من ، عمر پدرش پس از چاپ دومین جلد از این کتاب به پایان رسید، اما پیش از آن، چیزهایی در کنار یا زیر نوشته‌های خود افزود یا به صیقل و دست کاری آنها پرداخت. بنا بر این، پانوشت‌های کتاب را خود نویسنده بر آن افزوده و به حک و اصلاح برخی از آنها پرداخته است. نمایه کسان، جای‌ها، کتاب‌ها، روزنامه‌ها و قبیله‌ها و عکس‌هایی از رجال و شخصیت‌ها و دولت مردان هم روزگار نویسنده در پایان هر یک از جلدهای کتاب و فهرست آنها در آغاز هر جلد دیده می‌شود.

سیاحت‌نامه ی ابراهیم‌بیگ

سیاحت‌نامه ی ابراهیم‌بیگ نام کتاب سفرنامه‌ای به فارسی از زین‌العابدین مراغه‌ای است که در حدود سال ۱۳۲۱ هجری قمری در استانبول منتشر شد. این کتاب تأثیر زیادی در آگاهی اجتماعی و سیاسی جامعه ایران در آستانه جنبش مشروطه ایران داشته‌است.

داستان :

کتاب با گزارش مسافرتی آغاز می‌شود اندک اندک در انتها تمثیلی می‌گردد. ابراهیم‌بیگ یک تاجر زاده ایرانی است که در مصر بزرگ شده و ثروتی اندوخته‌است. بین او و دختری از خانه زادانش به نام محبوبه تعلق خاطری هست. اما عشق بزرگ‌تر و محبوبه واقعی اش ایران یا به قول یکی از آدم‌های قصه «ایران خانم» است. عشقی که نویسنده شرایط رشد و پرورش آن را در محیط خانواده قهرمانانش نشان داده‌است. در عالم خیال وطن را بی نقص‌ترین و منزه‌ترین جاهای دنیا می‌داند، تا حدی که حاضر نیست هیچ خبر ناگواری راجع به ایران بپذیرد یا حتی بشنود. در برابر هر سخن واهی اما امید بخشی دربارهٔ ایران را با دادن پاداش به گوینده اش استقبال می‌کند.

سرانجام ابراهیم‌بیگ برای زیارت مرقد امام هشتم و نخستین دیدار از وطن معبود از راه عثمانی رهسپار ایران می‌شود. سر راهش، در استانبول ، نویسنده داستان (یعنی زین‌العابدین مراغه‌ای) را ملاقات می‌کند و در خانه او نسخه‌ای از کتاب احمد را می‌بیند و می‌خواند. ابراهیم‌بیگ انتقادات این کتاب از وضع ایران را جدی نمی‌گیرد و با خود فریبی از آن می‌گذرد. سفر ادامه می‌یابد و ابراهیم‌بیگ به به قفقاز می‌رسد و نخستین بار، حال و روز غم‌انگیز ایرانیان مهاجر را از نزدیک می‌بیند، پس به خود دلداری می‌دهد که این‌جا غربت است و در سرزمین اصلی ایران امن و آسایش حکمفرماست. او با همین خود فریبی تردیدآمیز قدم به خاک ایران می‌گذارد و ناگهان در هر قدم با ناروایی و مصیبتی روبه رو می‌شود. برای ابراهیم‌بیگ پذیرش حقیقت تلخ دشوارتر است. اما از آن دشوارتر سکوت و دم برنیاوردن است. چون نمی‌خواهد تسلیم وضع موجود شود، و چون در پی راه علاجی برای این مصایب کهنه و ریشه‌دار است، با اصناف و طبقات مردم به جربحث و مرافعه می‌پردازد، درجامعه جاهل و عقب مانده‌ای که منطق «به من چه» در آن حکومت می‌کند، ابراهیم‌بیگ می‌کوشید از مردم عادی کوچه و بازار گرفته تا اعیان و وزراء را به جانب عمل فعال ارشاد کرده به وظیفه ملی و دینی و وجدانی اش آشنا سازد. البته این تلاش بی انعکاس و بی پاداش می‌ماند، یا پاداش آن سرخوردگی است. حتی بارها او را به جرم فضولی در معقولات کتک می‌زنند، دشنام می‌گویند و آزار می‌دهند. عاقبت سرخورده و نومید راه آمده را بر می‌گردد و نوشتن سیاحتنامه خود را که بنا به وصیت پدرش آغاز کرده بود و به پایان می‌رساند. اما داستان به پایان نمی‌رسد. یوسف عمو، مربی ابراهیم‌بیگ، که در این سفر نیز همراه او بود دنباله حکایت را ادامه می‌دهد. یوسف عمو روایت می‌کند که ابراهیم‌بیگ با همان اعصاب خسته فرسوده نیز در غربت دست از محاجه و مرافعه با دیگران برنمی‌دارد. تا سرانجام شبی در پی یکی از بحث‌های دیوانه وارش موجب حریق می‌گردد و مصدوم و مجروح می‌شود؛ و جلد اول سیاحتنامه ابراهیم‌بیگ که عنوان فرعی «بلای تعصب او» را دارد در همین‌جا به پایان می‌رسد.

جلد دوم سیاحتنامه با عنوان فرعی (نتیجه تعصب او) و همچنان به روایت یوسف عمو ادامه می‌یابد: چون ابراهیم‌بیگ به خود می‌آید هوش و حواسش را از دست داده و جسماً بسیار فرسوده شده‌است، تخفیف یا تشدید مرض او به آمدن خبرهای خوب و بد از ایران بستگی دارد. خبر پادشاهی مظفر الدین شاه و آغاز اصلاحات اجتماعی و سیاسی، به زمامداری صدر اعظم امین الدوله ، موجب بهبودی کوتاه در احوال ابراهیم‌بیگ می‌گردد. در فاصله بازیافت سلامتی، به توصیه و فشار اطرافیانش با محبوبه ازدواج می‌کند. اما دوران خوشی بسیار کوتاه است. خبرهای بد از ایران می‌رسد. صدر اعظم بر کنار می‌شود، گروه قدیمی دربارهٔ قدرت را به دست می‌گیرند و شاه هم به فسادهای معمول دربار تسلیم شده از تعقیب نقشه‌های آغازین خود دست برداشته‌است. نامه‌ها و اخباری که اینک از ایران می‌رسد ابراهیم‌بیگ را قدم به قدم به سراشیب جنون و دق مرگی می‌برد. ابراهیم‌بیگ می‌میرد و محبوبه پیکر محتضر را در آغوش می‌کشد و همراه او جان می‌سپارد.

مرگ ایران خانم ابراهیم‌بیگ را و مرگ این یکی سرانجام محبوبه را می‌کشد. این سلسله وابستگی را نویسنده طی یک مثنوی مؤثر و جان شکاف که با تضمین ابیاتی از مولوی سروده، در پایان جلد دوم، بیان داشته‌است.

گر چه به نظر می‌رسد که زین العابدی مراغه‌ای از ابتدا برنامه‌ای برای نگارش جلد سوم داشته‌است، این جلد را، احتمالاً پس از دلگرمی از موفقیت جلدهای قبلی، نوشته که اساساً مجموعه‌ای است از برخی مقالات و قطعات و اشعار اخلاقی و آموزشی که نویسنده از خود دیگران جمع‌آوری کرده‌است. در این جلد نویسنده رؤیای یوسف عمو در مصر را به یاد می‌آورد که به رهبری پیر روشن دلی به جهان دیگر می‌رود و ضمن سیر و تماشایی، که صحنه‌های آن بی شباهت به کمدی الهی دانته نیست، ابراهیم‌بیگ را در بهشت ملاقات می‌کند، و در این فضا ادامه بحث و مرافعه ابراهیم‌بیگ با دیگران دربارهٔ دردهای ایران، با همان تعصب و شور و حرارت، چاشنی طنزی به ماجرا می‌دهد.

انتشار :

جلد اول کتاب را دکتر شولتس (Schultz) ترجمه و در ۱۹۰۳ در لایپزیک منتشر کرد.

ارزیابی‌ها :

ادوارد براون می‌نویسد: سیاحتنامه ابراهیم‌بیگ که انتشار آن هم‌زمان با دوره طغیان ماده عدم رضایت بود، در تحریک حس نفرت و انزجار مردم ایران نسبت به حکومت مخرب و افتضاح‌آمیز مخصوص دوره سلطنت مظفرالدین شاه نقش بزرگی داشته و شهرت بسزایی در میان عامه به هم زد.

از نوشته‌های ناظم‌الاسلام کرمانی در تاریخ بیداری ایرانیان درمی یابیم که محفل‌ها و انجمن‌های آزادیخواه، پیش از مشروطه ، هیچ کتاب آموزش تئوری برای تقویت و تربیت دانش سیاسی خود نداشته‌اند جز کتاب سیاحتنامه ابراهیم‌بیگ. ناظم الاسلام یادآوری می‌کند که این کتاب را روحانیٍ مردم گرا سید محمد طباطبایی به او داده بود و در انجمن مخفی که از فرزانگان و فضلای ناراضی تشکیل شده بود آن را می‌خوانده‌اند و «... اهالی انجمن و فداییان بعضی به حالت تباکی (گریه کردن) و بعضی ازکثرت خزن و غم از خود رفته و حالت بهت به آن‌ها دست داده تا چندی حالت یک کلمه سخن گفتی باقی نبود. هم و غم غریبی عارض هر یک گردیده به اوضاع غریبه مملکت و گرفتاری عجیبه این ملت سر به گریبان تعجب و حیرت و سرافکندگی و فکرت فرو برده…»

احمد کسروی در تاریخ مشروطه ایران علاوه بر نقش کتاب در محافل روشنفکری، به تأثیر توده‌ای آن در انبوه ایرانیان اشاره دارد و می‌نویسد: «ارج آن را کسانی دادند که آن روزها خوانده‌اند و تکانی را در خواننده پدیدمی‌آورد و به یاد می‌دارند. انبوه ایرانیان که در آن روز خو به این آلودگی‌ها و بدیها گرفته بودند و جز از زندگانی بد خود به زندگانی دیگر گمان نمی‌بردند از خواندن این کتاب تو گفتی از خواب بیدار می‌شدند و تکان سخت می‌خوردند. بسیار کسان را توان پیدا کرد که از خواندن این کتاب بیدار شده و برای کوشیدن به نیکی کشور آماده گردیده و به کوشندگان دیگر پیوسته‌اند.»

کسروی در جای دیگر بر شخصیت دلاور و مبارز حاجی مراغه‌ای و همفکرانش تأکید می‌کند: «تنها به چاپ رسانیدن چنین کتابی در آن زمان انگیزه نابودی چاپ‌کننده توانستی بود. این نه نیک است که به رشک نیکی‌های کسان را نپذیریم.»

عبدالله مستوفی در کتاب زندگی من یک جا سیاحتنامه را همراه با کتاب احمد اثر طالبوف و رساله‌های اقبال‌الدوله یکی از سه اثر ممتازی می‌شمارد که در تغییر رژیم استبداد به مشروطه مؤثر بوده‌اند. وی می‌نویسد: «خبر این آزادی (سرکارآمدن مظفرالدین شاه سلیم‌النفس) که به خارج سرحدات رسید ایرانیانی که از مدت‌ها پیش در خارجه رحل اقامت افکنده و قلم نویسندگی داشتند به شوق آمدند. روزنامه حبل المتین کلکته، روزنامه ثریا و پرورش و حکمت در مصر و کتاب احمد و سایر رسایل طالبوف تبریزی مقیم قفقاز و بالاخره کتاب ابراهیم‌بیگ و از همه بالاتر خطابه‌های اقبال الدوله هندی که تمام در خارج ایران چاپ شده بود نتیجه این تغییر سلطنت گردید… دیگر مثل دوره ناصرالدین شاه نبود که کسی جرات بیان اوضاع و ترتیبات اجتماعی و سیاسی ملل و دول اروپا را نداشته باشد. هرکس هر چه می‌دانست بی پروا صحبت می‌کردم. اهل مطالعه که سابقاً جز کتب قدیمه چیزی نمی‌خواندند باخبر شدند که خیلی مطالب خواندنی از قماش دیگر هست. خواندن کتاب‌های طالبوف و ابراهیم‌بیگ و خطابه‌های اقبال الدوله و مقالات روزنامه‌های چاپ خارج رواجی پیدا کرد.»

در جای دیگر از کتاب زندگی من عبدالله مستوفی با نقل قولی از علامه دهخدا تأکید می‌کند که نویسنده سیاحتنامه، حاجی زین‌العابدین مراغه‌ای است. زیرا پس از استقرار مشروطیت که دیگر خطر حبس و مرگ برای نویسنده این کتاب بلندآوازه از بین رفته بودند، عده‌ای مدعی شده بودند که نویسنده آن هستند. آقای علی اکبر دهخدا می‌گوید: من در سفر مهاجرت پس از بمباران مجلس در استانبول بودم، یک روز پیرمردی به دیدن من آمد و خود را معرفی کرد و گفت: من حاجی زین‌العابدین مراغه‌ای هستم، از جوانی مراغه را ترک گفته و به قفقاز آمدم. در آنجا روسی و فارسی را آموخته مشغول کسب شدم، پس از مدتی محل کسب خود را به کریمه و یالتا بردم. امپراتور اکثر سال‌ها در زمستان مسافرتی به کریمه می‌کرد، و در قصر مخصوص به خود که با دکان من چندان فاصله‌ای نداشت اقامت می‌نمود. یک روز امپراتریس به‌طور ناشناخت وارد مغازه من شد، با این که نشناختمش لازمه ادب بجا آوردم. در سفرهای بعد هروقت خانواده امپراتور به قصر خود به کریمه می‌آمدند امپراتریس به دکان من سری می‌زد، به‌طوری‌که یکی از مشتریهای دکان من شده بود، همین موضوع سبب شهرت و بالا گرفتن کار من شد. بعد از چندی به استانبول آمدم، کتاب ابراهیم‌بیگ را نوشته بدون اسم منتشر کردم. بعد از نشر آزادی همشهریهای مقیم استانبول با این که همگی می‌دانند که نویسنده این کتاب منم به من حسد ورزیده انکار می‌کنند. به قدری پیرمرد از این حسد تبریزی‌ها متأثر بود که به من پیشنهاد می‌کرد مسوده‌های قلم خورده کتاب خود را بیاورد و مانند شاهد صادق مدعا نز من بگذارد. من دلداریش دادم و گفتم: در تهران نویسنده این کتاب حاجی زین‌العابدین مراغه آی یعنی شخص شما هستید، حسد عمو اوغلی‌ها جایی نمی‌گیرد. واقعاً هم همین‌طور است که آقای دهخدا به او گفته.

یحیی آرین پور در جلد اول کتاب از صبا تا نیما دربارهٔ اهمیت تاریخی سیاحتنامه ابراهیم‌بیگ چنین می‌نویسد: «سیاحتنامه ابراهیم‌بیگ در واقع دائرةالمعارف جامع اوضاع ایران در اواخر قرن سیزدهم هجری است که با قلمی تند و بی پروا و بی گذشت تحریر شده‌است… این نخستین رمان اصیل اجتماعی از نوع اروپایی در زبان فارسی است که زندگی مردم ایران را همچنان که بوده تشریح کرده و از این حیث شباهت زیادی به رمان نفوس مرده نیکلاگوگول، نویسنده بزرگ روس پیدا می‌کند…»

فریدون آدمیت ، در کتاب ایدئولوژی نهضت مشروطیت ایران، سیاحتنامه را بدین شکل در تاریخ تحول افکار و آراء مردم ایران ارزش‌گذاری می‌کند : «سیاحتنامه ابراهیم‌بیگ انتقاد همه‌جانبه‌ای است بر حیات جامعه ایرانی که سیاست، اقتصاد، روحانیت، تعلیمات، اخلاق ، اعتقادات و تقریباً همه متعلقات اجتماعی را نقادی می‌کند… مهم‌ترین جنبه تفکر نویسنده تحول ذهنی و جهان بینی تازه اوست. از مانوسات کهنه گذشته روی برتافته، به ارزش‌های مترقی جدید روی آورده‌است. مجموع انتقادهایش ازهمان سرچشمه می‌گیرد.»

علاوه بر آن آدمیت معتقد است که نویسنده سیاحتنامه ابراهیم‌بیگ از مشاوره و حتی کمکهای نوشتاری و ویراستاری روشنفکر معروف آن دوران، میرزا آقاخان کرمانی، برخوردار بوده‌است: «... تقریباً مسلم می‌دانیم که نویسنده ادیبی در پرداختن نثر روان و قوی و پخته نخستین جلد سیاحتنامه دست داشته‌است. حتی بعضی عبارات و اصطلاحات خاص میرزا آقاخان کرمانی مانند (ایرانی گری) در آن به کار رفته‌است. این مطلب مهمی نیست. آنچه ارزنده و مهم می‌باشد اصالت عقاید و آرای حاجی زین‌العابدین است؛ و اینکه او مردی است پاک نهاد، و استوار در افکار خویش… در جلد اول گفتار بلندی از زبان امین الدوله نقل شده که حکایت می‌کند از آگاهی بصیرانه نویسنده از اندیشه‌های آن وزیر. اما حاجی زین‌العابدین او را نمی‌شناخت. به یقین این گفتار را از زبان کسی شنیده و آورده که امین الدوله را خوب می‌شناخته… در محفل ایرانیان استانبول کسی که با اندیشه‌های امین الدوله نیک آشنایی داشت، و با او و برادرش نامه نگاری داشت میرزا آقاخان کرمانی است. قاعدتاً اوست منبع آن اطلاعات دربارهٔ امین الدوله که رساله مزبور را هم در اختیار داشته‌است.»

کریم کشاورز در جلد پنجم کتاب هزار سال نثر پارسی می‌نویسد: سیاحتنامه که در آغاز قرن بیستم (۱۳۲۱ ه‍.ق) منتشر و در همان زمان به زبان آلمانی ترجمه شده بود و شرح سفر جوانی است ایرانی، پرورش یافته خارجه که آرزوی سفر میهن کرده و از عقب ماندگی مردم و شیوه‌های استبدادی حکومت زمان مظفرالدین شاه سخت در رنج است. نثر ساده کتاب، به رغم بعضی اصطلاحات و ترکیبات خاص ایرانیان مقیم استانبول و مصر، خواننده را تحت تأثیر قرار می‌دهد. سیاحتنامه ابراهیم‌بیگ صرفاً به منظور انتقاد و مخالفت با حکومت استبدادی قاجار و بی عدالتی‌ها و بی نظمی‌هایی که در آن دوران حکمفرما بود نوشته شده‌است. خود زین‌العابدین مراغه‌ای نیز پس از انتشار جلد اول متوجه استقبال وسیع مردم ایران از داستانش شده بود که در جلدهای دوم و سوم به نمونه‌هایی از تأثیر این کتاب در گروه‌های اجتماعی گوناگون، حتی در داخل دستگاه ایران و مقامات عالی‌رتبه کشور، اشاره می‌کند. اما از همه مهم‌تر او به رسالت خود نیک آگاه است، یعنی از همان ابتدا که قلم در دست می‌گیرد می‌داند که علیه چه جبهه عظیمی از عادت و سنت و کهنه پرستی و خرافه خواهد جنگید. از این رو در همان جلد اول وظیفه خود و دیگر نویسندگان معاصرش را چنین بیان می‌کند: این ایام نه آن زمان است که ارباب قلم اوقات خود را صرف خولیا و افسانه‌های واهی و اراجیف بی‌معنی مثل گذشتگان نمایند که جز موهوم چیزی حاصل شان نخواهد بود… بلکه وظیفه نوع پرستی و آداب انسانیت را به عوام بفهمانند؛ و حالی نمایند که مصدر تمام نیک بختیها نام مقدس وطن و حفظ آن به عموم اهل وطن واجب عینی است.

داستان : سرگذشت حاجی بابای اصفهانی

سرگذشت حاجی بابای اصفهانی (The Adventures of Hajji Baba of Isphahan) عنوان کتابی داستانی است که به شرح زندگانی فردی همنام با عنوان کتاب می‌پردازد.

 

نویسنده کتاب جان موریه مأمور سیاسی دولت انگلستان در دوران سلطنت فتحعلی‌شاه است. وی در مقدمه کتاب نوشته که این کتاب شرح زندگی فردی است که به دست او سپرده شده و او تنها آن را به انگلیسی ترجمه کرده‌است، اما اعتقاد بر آن است که نویسنده این رمان خود اوست. این داستان در سال ۱۸۲۴ میلادی در لندن منتشر شده‌است.

رمان شرح احوالات دلاک‌زادهٔ ادب آموخته‌ای است از اهالی اصفهان که در جوانی به خدمت یک تاجر ترک درآمده و پس از ماجراهایی طولانی به دربار قاجار راه می‌یابد و گزارشی از فساد اداری و شرایط اجتماعی این دوره به دست می‌دهد. موریه چهار سال بعد کتاب دیگری ذیل عنوان حاجی بابا در لندن را منتشر ساخت که در واقع قسمت دوم این مجموعه‌است.

ترجمه به فارسی :

میرزا حبیب اصفهانی این اثر را به روش آزاد یا اقتباس به فارسی ترجمه کرده‌است. این ترجمه به دلیل نثر روان و یکدست یکی از نخستین شاهکارهای ترجمه در زبان فارسی است .

این اثر ابتدا در هندوستان به نام شیخ احمد روحی به عنوان مترجم چاپ شد و تا مدت‌ها تصور می‌شد او این اثر را از فرانسه به فارسی برگردانده‌است اما بعداً به همت حسن کامشاد اثبات شد که ترجمهٔ این کتاب به فارسی کار میرزا حبیب اصفهانی است.

کریم امامی، مترجم و منتقد ترجمه، در مقاله‌ای که اولین بار در زمستان ۱۳۵۳ در دفتر هشتم کتاب امروز به چاپ رسیده‌است به بررسی دقیق این ترجمه (و مقایسهٔ آن با نسخه‌های انگلیسی و فرانسوی) پرداخته و نتیجهٔ او این است که این ترجمه هرچقدر خوب باشد ترجمهٔ دقیقی نیست و اضافات و کمی‌هایی دارد.

قسمتی از کتاب :

آنچه در زیر آمده خلاصه ایست از فصل ۱۹ این کتاب:

میرزا حکیم گفت رفتار فرنگی‌ها با رفتار ما ضد و نقیض است. بجای اینکه موی سر را بتراشند و ریش را ول کنند، ریش را می‌تراشند و موی سر را ول می‌کنند. روی چوب و تخته می‌نشینند ولی ما روی زمین می‌نشینیم، با کارد چنگال غذا می‌خورند ولی ما با دست می‌خوریم، آن‌ها همیشه متحرکند ولی ما همیشه ساکنیم، لباس تنگ می‌پوشند ما لباس گشاد، نماز نمی‌کنند ولی ما روزی ۵ وقت نماز می‌کنیم، در نزد آنها اختیار با زن است در نزد ما اختیار با مرد است، زنهایشان یک وری روی اسب می‌نشینند ولی زنان ما راست سوار می‌شوند، ایستاده قضای حاجت می‌کنند ما نشسته، شراب را حلال می‌دانند و کم می‌خورند ولی ما حرام می‌دانیم و زیاد می‌خوریم؛ ولی آنچه مسلم است این است که فرنگی‌ها نجس‌ترین و کثیف‌ترین مخلوق روی زمین هستند چرا که همه چیز را حلال می‌دانند و همه جور حیوانی می‌خورند حتی خوک، سنگ پشت و قورباغه. مرده را با دست تشریح می‌کنند بدون اینکه بعد از آن غسل میت بجا آورند. نه غسل جنابت سرشان می‌شود، نه تیمم بدل از غسل. اگر دیدی که فرنگی از چیزی که متعلق به توست خوشش آمده مبادا پیشکش بگویی که باخته‌ای، گفتن تو همان و بردن فرنگی همان.

برخی حاشیه‌ها :

  • انتشار این کتاب موجب خشم فتحعلی‌شاه شد. نویسنده در مقدمه قسمت دوم کتاب به این موضوع اشاره کرده‌است.
  • برخی وقایع کتاب ریشه در خاطرات نویسنده دارد مثلاً به موضوع معرفی سیب‌زمینی به دربار ایران پرداخته است. با این حال اکثر وقایعی که در این کتاب نقل شده داستان‌پردازی است اما برخی مطبوعات بعضی از آن‌ها را با واقعیت اشتباه گرفته‌اند. مثلاً نامه منتسب به فتحعلی شاه که این گونه شروع می‌شود، بخشی از رمان است: «از جمله اولاً بر ذمت همت تو لازم است که به‌درستی تحقیق کنی که وسعت ملک فرنگستان چقدر است؟ کسی بنام پادشاه فرنگ هست یا نه؟ و در صورت بودن، پایتختش کجاست؟.....»
  • در بخشی از داستان به اسیر کردن زنان گرجی در جریان جنگ با روسیه و فرستادن آن‌ها به حرمسرای صاحب‌منصبان ایران اشاره کرده‌است. این وقایع چند سال بعد موجب به غائله قتل الکساندر گریبایدوف شد.
  • در مقدمه کتاب دوم یک نامه و پاسخ آن درج شده. نویسنده نامه کسی است که به تازگی به مقام صدراعظمی رسیده (الهیار آصف‌الدوله) است. او می‌گوید که می‌داند شخصیت «میرزا فیروز» در واقع خود آصف‌الدوله بوده‌است.

سینما :

در سال ۱۹۵۴ فیلمی به همین عنوان ساخته شد. به جز عنوان، بخشی از این فیلمنامه نیز از داستان حاجی بابا اقتباس شده‌است اما در فیلم به ماجرای زندگی پرنسس فوزیه، پرنس نصرالدین و خلیفه می‌پردازد به‌طور کلی خارج از داستان کتاب است. در این فیلم جان درک در نقش حاجی‌بابا، الین استوارت در نقش پرنسس فوزیه، آماندا بلیک در نقش سرکرده ترکمن‌ها و توماس گومز در نقش عثمان‌آقا به ایفای نقش پرداخته‌اند.

زندگی نامه ی : پائولو کوئلیو

پائولو کوئلیو (به پرتغالی: Paulo Coelho) (زاده ی ۲۴ اوت ۱۹۴۷نویسنده معاصر برزیلی است. رمان‌های او بین مردم عامه در کشورهای مختلف دنیا پرطرفدار است. او از سال ۲۰۰۷ سفیر صلح سازمان ملل در موضوع فقر و گفتگوی بین فرهنگی است. وی همچنین از مدافعین آزاد شدن مواد مخدر مانند ماری جوانا و کوکائین است ، زیرا ممنوع بودن را علت جذابیت آنها برای تجربه کردن می‌داند ، تجربه ای که برای خودش تلخی فراوان به همراه داشت .

 

 
  
  
  
  
  

زندگی :

او در ۲۴ اوت سال ۱۹۴۷ در ریودوژانیرو برزیل به دنیا آمد. مادر او لیژیا خانه‌دار و پدرش مهندس بود. او وقتی نوجوان بود ، می‌خواست یک نویسنده شود. پس از گفتن این موضوع به مادرش، مادرش پاسخ داد «عزیز من ، پدر تو یک مهندس است . او یک منطق گراست ، انسانی منطقی با چشم‌اندازی بسیار مشخص از جهان. آیا تو واقعاً می‌دانی اینکه تو یک نویسنده شوی چه معنایی دارد؟»  پس از تحقیق ، کوئلیو به این نتیجه رسید که یک نویسنده «همیشه عینک می‌زند و هرگز موی خود را شانه نمی‌کند و وظیفه‌ای دارد و هرگز توسط نسل خودش درک نخواهد شد» . درونگرایی و سرپیچی کوئیلو از سنتها در ۱۶ سالگی ، منجرشد تا پدر و مادرش او را به یک مؤسسه ی روانی بفرستند که از آنجا سه بار قبل از اینکه به سن ۲۰ سالگی برسد، فرار کرد. کوئلیو بعداً اشاره کرد که «آنها نمی‌خواستند به من صدمه بزنند، اما آن‌ها نمی‌دانستند چه کار باید بکنند ، آن‌ها این کار را انجام ندادند تا مرا نابود کنند ، آن‌ها این کار را کردند تا مرا نجات دهند.» به خاطر آرزوهای پدرو مادرش ، کوئلیو در مدرسه حقوق ثبت نام کرده و رؤیای خود را برای نویسنده شدن رها کرد . یک سال بعد، مدرسه را ترک کرد و مدتی مثل یک هیپی زندگی کرد ، مسافرت می‌کرد از جنوب آمریکا ، شمال آفریقا ، مکزیک ، و اروپا و در سال ۱۹۶۰ به مواد مخدر روی آورد. وقتی به برزیل بازگشت، و به عنوان یک ترانه‌سرا شروع به کار کرد. در سال ۱۹۷۴، کوئلیو به جرم فعالیت‌های «خرابکارانه» توسط دولت نظامی حاکم دستگیر شد ، دولتی که حدود ده سالی بود که قدرت را به دست گرفته بود و اشعار کوئیلو را به عنوان جناح چپ برای خود تهدید آمیز تلقی می‌کرد. کوئلیو همچنین به عنوان بازیگر، روزنامه‌نگار، و کارگردان تئاتر قبل از ترغیب شدن به فعالیت نویسندگی کار کرده‌است. در سال ۱۹۸۶، کوئلیو بیش از۵۰۰ مایل در جاده سانتیاگو د کامپوستلا در شمال غربی اسپانیا راه رفت که نقطه عطفی در زندگی اش شد. در راه، کوئلیو یک بیداری معنوی را تجربه کرد ، که او در اتوبیوگرافی خود در زیارت آن را شرح داده‌است . او در یک مصاحبه اظهار داشت: «در سال ۱۹۸۶، من از کارهایی که می‌کردم احساس خوبی داشتم. با کاری که داشتم آب و غذای من در حدی فراهم می‌شد که بتوانم روی تمثیل کیمیاگر کار کنم. کسی را داشتم که او را دوست می‌داشتم. اما آن‌ها رؤیای من نبود. نویسنده شدن رؤیای من بود و هنوز هست.» پس از آن کوئلیو شغل پر درآمد خود به عنوان ترانه‌سرا را ترک کرد و به دنبال نوشتن تمام وقت رفت.

نویسندگی حرفه‌ای :

در سال ۱۹۸۲ کوئلیو اولین کتاب خود را بنام آرشیوهای جهنم منتشر کرد که با شکست مواجه شد. در سال ۱۹۸۶، او با گروهی موسوم به راهنمای عملی خون‌آشامی همکاری نمود، البته بعدها بعد از اینکه پی به ماهیت بد آن برد آن را ترک کرد. بعد از خاطرات یک مغ سانتیاگوی کامپوستلا در سال ۱۹۸۶، کوئلیو رمان خاطرات یک مغ (ترجمه عنوان انگلیسی: «زیارت») را نوشت. سال بعد کوئلیو، کیمیاگر را نوشت و آن را از طریق یک ناشر کوچک برزیلی در۹۰۰ نسخه منتشر کرد و تصمیم گرفت آن را تجدید چاپ نکند. او سپس یک چاپخانه بزرگتر پیدا کرد، و با انتشار کتاب بعدی خود بنام بریدا، کتاب کیمیاگر به پرفروشترین کتاب برزیلی تبدیل شد. بیش از ۶۵ میلیون نسخه از کیمیاگر به فروش رفته و به یکی از پر فروش‌ترین کتاب‌ها در تاریخ تبدیل شده‌است، این کتاب به بیش از ۷۰ زبان ترجمه شده‌است که هفتاد و یکمین آن زبان مالتی بود، به دلیل داشتن رکورد بیشترین تعداد ترجمه به زبان‌های مختلف در فهرست رکوردهای جهانی گینس قرار گرفت به عنوان کتابی از یک نویسنده زنده که به بیشترین زبان‌های دنیا ترجمه شده‌است. از زمان انتشار کیمیاگر ، کوئلیو تقریباً هر دو سال یکبار یک رمان نوشته‌است از جمله کنار رودخانه پیدرا نشستم و گریستم ، کوه پنجم ، ورونیکا تصمیم می‌گیرد بمیرد، شیطان و دوشیزه پریم ، یازده دقیقه، مثل رود روان، ندیمه‌های اودین و جادوگر پورتوبلو. زمانی که در خاطرات یک مغ برای غلبه بر تعلل خود در شروع کار نوشتن تلاش می‌کرد با خود گفت: «اگر من امروز یک پر سفید ببینم ، آن نشانه‌ای است از جانب خدا که می‌گوید باید یک کتاب جدید بنویسم.» کوئلیو یک پر سفید در پنجره یک فروشگاه پیدا کرد و شروع کرد به نوشتن در آن روز . در مجموع، کوئلیو تاکنون ۳۰ عنوان کتاب منتشر کرده‌است. سه تا از آن‌ها - خاطرات یک مغ ، ندیمه‌های اودین و «الف» - مربوط بشرح حال خود او هستند، در حالی که بقیه آن‌ها کتاب‌های تخیلی هستند که ریشه در تجربیات زندگی او دارند بقیه، مانند مکتوب و کتابچه راهنمای جنگجوی نور، مجموعه‌ای از مقالات ، ستون‌های روزنامه و آموزه‌های منتخب وی هستند. در مجموع کوئلیو بیش از ۱۰۰ میلیون جلد کتاب در بیش از ۱۵۰ کشور در سراسر جهان فروخته‌است و آثار او به ۷۱ زبان ترجمه شده‌است. او پرفروشترین نویسنده پرتغالی زبان در تمام اعصار است. کوئلیو در وبلاگ خود نیز سه بار در هفته می‌نویسد. کوئلیو طی گفت‌گویی با نشریهٔ وال استریت ژورنال در سال ۲۰۱۴، از تصمیم خود مبنی بر ورود به شبکه‌های اجتماعی به منظور ارتباط دائمی با خوانندگان آثارش گفت.

اقتباس‌ها :

چندین کتاب کوئلیو در رسانه‌ها ۱۹۹۸ تلویزیون مانشت ۵۲ قسمت سریال کوتاه بر اساس کتاب بریدا ساخت. این اقتباس توسط جیم کامارگو، سونیا موتا و آجلیکا لوپز نوشته شده و توسط والتر آوانسینی کارگردانی شد. بازیگر برزیلی کارولینا کستینگ نقش بریدا را بازی کرد. این آخرین رمانی بود که توسط تلویزیون مانشت به فیلم تبدیل شد. این فیلم مخاطب زیادی نداشت و با شکست مواجه شد و مورد انتقاد خود پائولوکوئیلو نیز قرار گرفت. با توجه به عدم وجود حامیان مالی، یک پایان شتاب زده داشت. صحنه‌های آخر ضبط نشده بودند و با تصاویری راویان که داستان را شرح می‌دادند، جایگزین شده بود.

در سال ۲۰۰۴ شرکت برادران وارنر حقوق مربوط به فیلم اقتباسی از کیمیاگر را خریداری کردند. این پروژه متوقف شد و هرگز محقق نشد و حقوق فیلم به هاروی وینستین که به عنوان تهیه‌کننده این فیلم کار می‌کرد، فروخته شد. در سال ۲۰۰۷ در ماه ژوئن، پائولو کوئلیو اعلام کرد که پروژه آزمایشی جادوگر، یک پروژه مشارکتی است بر اساس کتاب جادوگر پورتوبلو. در سال ۲۰۰۹ کتاب ورونیکا تصمیم می‌گیرد بمیرد به صورت یک فیلم عرضه شد. در سال ۲۰۱۱ در ماه ژوئیه کوئیلو کتاب الف را به مسابقه گذاشت، مسابقه فیلم با همکاری و افزایش تعامل با بیش از ۵ میلیون دوست در فیس بوک. برنده رئیف کرت هنرمند ترکی بود.

اشتراک گذاشتن فایل :

پائولو کوئلیو مدافع سر سخت انتشار کتاب‌های خود از طریق شبکه‌های به اشتراک‌گذاری فایل در اینترنت است. یکی از طرفدارانش یک ترجمه روسی از یکی از رمان‌های او را به صورت آنلاین منتشر کرد. فروش کتاب او بدون هیچ ترفیع یا تبلیغ اضافی از جانب ناشران او از ۳۰۰۰ به یک میلیون در طول سه سال جهش کرد. با توجه به قابل دسترس بودن مطالب کوئیلو در وب سایت، نویسنده‌ای به نام جف جارویس در کتاب خود تحت عنوان گوگل چه می‌کند کوئلیو را «نویسنده گوگلیست نامید.»

زندگی شخصی :

کوئلیو و همسرش کریستینا اویتیسیکا اوقات خود را بین اروپا و ریو دو ژانیرو، برزیل می‌گذرانند. او یک کاتولیک رومی است و به‌طور منظم در میان مراسم ربانی حضور می‌یابد در سال ۱۹۹۶، کوئلیو مؤسسه پائولو کوئلیو را تأسیس کرد که به کودکان و افراد مسن با مشکلات مالی کمک می‌کند. در سپتامبر ۲۰۰۷، کوئلیو توسط سازمان ملل متحد به عنوان پیام‌آور صلح نامیده شد. از سایر فعالیت‌های پائولو کوئلو می‌توان به موارد زیر اشاره کرد: عضو هیئت مدیره مرکز صلح شیمون پرز مشاور ویژه یونسکو برای «گفتگوی بین فرهنگی و همگرایی معنوی» عضو هیئت مدیره بنیاد شواب برای کارآفرینی اجتماعی عضو آکادمی ادبیات برزیل عضو شورای مشاوره بین‌المللی – مذاکرات مقدماتی بین‌المللی هاروارد عضو هیئت مدیره، مرکز آزادی رسانه‌ای دوحه در تاریخ ۹ مه ۲۰۰۶، در صوفیه، بلغارستان، به پائولو کوئلیو توسط رئیس‌جمهور بلغارستان، جورجی پاروانو «جایزه پر افتخار رئیس‌جمهور» اهدا شد.

وی همچنین در سال ۱۳۷۹ سفری به شهرهای تهران و شیراز داشته‌است.

نقد آثار :

از نگاه منتقدان، کوئیلو آمیزه ای از نمادهای ادیان (اسلام و مسیحیت و یهود) و سنت های معنوی بودیسم،سرخ پوستی وجادوگری را با نمادهایی از نقاط مختلف جهان گرد آورده و با ایجاد نوعی همدلی و همانند سازی در میان مردم جهان ،نفوذ پیدا کرده است.اما بیش از همه آموزه های عرفان یهودی ( قبالا) استفاده میکند.

نگرش خطاکار و شرارت آمیز به خداوند، سنت ماه با استاد مؤنث و سنت خورشید با استاد مذکر ، استفاده گسترده از نمادها، تکیه بر سحر و جادو، ربط دادن ارتباط جنسی به معنویت همه در تعالیم قبالا وجود دارد و از آن برگرفته شده است.

آثار :

۱تئاتر برای آموزش۱۹۷۴
۲بایگانی جهنم۱۹۸۲
۳خاطرات یک مغ (زیارت)(زائر کوم پوستل)۱۹۸۷
۴کیمیاگر۱۹۸۸
۵بریدا۱۹۹۰
۶عطیه برتر۱۹۹۱
۷والکیری‌ها (دیدار با فرشتگان)۱۹۹۲
۸مکتوب۱۹۹۴
۹کنار رود پیدرا نشستم و گریستم۱۹۹۴
۱۰کوه پنجم۱۹۹۶
۱۱نامه‌های عاشقانه یک پیامبر۱۹۹۷
۱۲مبارزان راه روشنایی (راهنمای جنگجوی نور)۱۹۹۷
۱۳ورونیکا تصمیم می‌گیرد بمیرد۱۹۹۸
۱۴کلمات اساسی۱۹۹۸
۱۵شیطان و دوشیزه پریم۲۰۰۰
۱۶داستان‌هایی برای پدران، فرزندان و نوه‌ها۲۰۰۱
۱۷یازده دقیقه۲۰۰۳
۱۸جن و گلهای رز۲۰۰۴
۱۹سفرها۲۰۰۴
۲۰هستی (زندگی)۲۰۰۴
۲۱زهیر (رمان)۲۰۰۵
۲۲مسیرهای احیا شده۲۰۰۵
۲۳ساحره پورتوبلو۲۰۰۶
۲۴چون رود جاری باش۲۰۰۶
۲۵مثل یک ببر زندگی کن۲۰۰۸
۲۶برنده تنهاست۲۰۰۸
۲۷عشق۲۰۰۹
۲۸الف۲۰۱۰
۲۹افسانه‌ها۲۰۱۱
۳۰نسخه خطی موجود در آکرا۲۰۱۲
۳۱زنا (خیانت)۲۰۱۴
۳۲جاسوس۲۰۱۶
۳۳هیپی۲۰۱۸
۳۴آیین کمان‌گیری۲۰۲۰

از دیگر آثار او می‌توان به سفر به دشت ستارگان، قاموس فرزانگی و دست نوشته‌های آکرا اشاره کرد.

زندگی نامه ی : لسانی شیرازی

مولانا وجیه‌الدین عبدالله بن محمد لسانی شیرازی (تبریزی) از شاعران پارسی‌گوی سدهٔ دهم قمری است.

زندگی :

وجیه‌الدین عبدالله بن محمد لسانی شیرازی در شیراز متولد شده و در بغداد و دارالسلطنه تبریز می‌زیسته و بدین جهت جمعی وی را تبریزی می‌دانند.

لسانی یکی از شاعران بزرگ و صاحب‌سبک فارسی سدهٔ دهم بود. وی از نخستین شاعران سبک وقوع است. همچنین گفته می‌شود کامل‌ترین و زیباترین شهرآشوب زبان فارسی را سروده‌است و در طرح دوباره این قالب نقش اساسی داشته طوری‌که سرودن ترکیب‌بند یا بندهای کوتاه را نخستین بار به او نسبت داده‌اند.

تاریخ وفات او سال ۹۴۰ یا ۹۴۱ هجری قمری و محل دفن او مقبرةالشعرای تبریز است.

فعالیت ادبی :

لسانی شیرازی از بزرگترین شاعران عصر خود و از شاعران سبک واسوخت است دیوان او به کوشش محمد حسین کرمی انتشار یافت . در تذکره‌ها و کتاب‌های تاریخ ادبیات نام این شاعر ذکر شده. از لسانی شیرازی به عنوان یکی از سردمداران مکتب وقوع یاد می‌شود. در غزلیات این شاعر می‌توان نشانه‌هایی از غزل‌های حافظ و سعدی را دید. البته لسانی بیشتر تحت تأثیر سعدی بوده‌است.

لسانی یکی از مفصل‌ترین و زیباترین «شهرآشوب»‌های زبان فارسی را سروده‌است. «شهر آشوب» به شعری گفته می‌شود که شغل‌ها و اصناف مختلف دست‌مایهٔ سرایش آن بوده‌اند. این نوع شعر، شعری وصفی و غنایی است. از آن‌جا که لسانی شیرازی بخش عمده‌ای از سال‌های زندگی‌اش را در تبریز گذرانده، بر همین اساس در «شهرآشوب» خود تمامی شغل‌های تبریز آن زمان را آورده‌است.

آثار :

لسانی حدود هشت‌هزار بیت دارد که بیشتر این شعرها در قالب‌های غزل، ترکیب‌بند، قصیده و رباعی سروده شده‌اند که از این میان بیشتر شعرهای او در قالب غزل‌اند.

آثار منتشرشده در سده ی کنونی :

زندگی نامه ی : مانی شیرازی

مانی شیرازی، شاعر و ادیب ایرانی در دوره شاه اسماعیل صفوی می‌زیسته و در اواخر عمر بواسطه دشمنی امیر نجم زرگر به قتل رسیده‌است. از دیوان مانی چند نسخه در کتابخانه ملی و کتابخانه مجلس موجود است. تاریخ وفاتش۹۱۳ یا ۹۱۴ هجری قمری و محل دفن او نیز مقبره الشعرای تبریز است.

دکتر مهدی بیانی او را ازجمله خوشنویسان خط نستعلیق ذکر کرده است که در ابتدا برزگر بود و بعد سپاهی شد و در رکاب شاه اسماعیل اول به مقامات بالایی نایل آمد و در تبریز به قتل رسید و در محله سرخاب این شهر به خاک سپرده شد.

زندگی نامه ی : ظهیر فاریابی

ظهیرالدّین ابوالفضل طاهر بن محمد فاریابی (۵۵۰–۵۹۸ ه‍.ق) از جملهٔ قصیده‌سرایان ایرانی ادب فارسی در سدهٔ ششم است. فاریابی در مقبرةالشعرای تبریز به خاک سپرده شده‌است.

ظهیر از شاعران استاد و سخن‌سرایان بلیغ پایان سدهٔ ششم و یکی از بزرگان قصیده و غزل است که در تحول غزل نقش مهمی را ایفا کرده‌است. سخن او روان و پر از معانی دقیق و در عین حال فصیح و دارای معانی و الفاظ صریح است.

ظهیر را در تحول غزل فارسی واسطهٔ انوری و سعدی می‌دانند. زبان صاف و روان و هموارش در غزل که زبانی واسطه بین سبک خراسانی و سبک عراقی است راه را برای ظهور سعدی هموار ساخت. در واقع ظهیر فاریابی با قصاید و غزلیات شیوا و روان خود یکی از مؤثرترین شاعران حد واسط این دو سبک در تحول سبک عراقی به‌شمار می‌آید.

ظهیرالدین بن محمد فاریابی یکی از استادان مسلم شعر فارسی و یکی از کسانی است که در تحول شعر فارسی نقش بزرگی ایفا کرده‌است. نامش به نوشتهٔ اکثر تذکره نویسان ظهیرالدین ابوالفضل طاهر بن محمد بوده‌است که تقریباً در حدود سال ۵۵۰ هجری درفاریاب تولد یافته‌است. شواهدی که ازدیوان او در دست است، نیز این تخمین را تقویت می‌بخشد. تولد شاعر مقارن با دوره‌ای بوده‌است که بعد از درگذشت سلطان سنجر در دیار خراسان و اطراف آن پدید آمده بود.

عهد کودکی و جوانی ظهیرالدین فاریابی در زادگاهش فاریاب و بعد در نیشابور گذشت و او در این مدت به کسب علوم واطلاعات مختلف علمی و ادبی اشتغال داشت. او بعد از آنکه در زادگاهش فاریاب علوم متداول زمان خود را فراگرفت، به‌خاطر تحصیل بیشتر علوم به نیشاپور که در آن وقت از مراکز علمی ـ فرهنگی محسوب می‌شد، رفت و در آنجا به فراگیری علوم و ادب پرداخت، شاعر با فضلا و شعرای آنجا آشنا شد و به سرودن پرداخته، در نیشاپور به مدح عضدالدین طغانشاه بن مؤید آی آبه آغاز کرد و گویا این نخستین کسی بود که ظهیر او را مدح گفته‌است. شاعر به مدت توقف خود در نیشابور در یکی از اشعارش اشاره کرده‌است:

مرا به مدت شش سال حرص علم وادب به خاکدان نشابور (نیشابور) کرد زندانی
به هر هنر که کسی نام برد در عالم چنان شدم که نیابم به عهد خود ثانی

این بیت از قطعه‌ای است که به طغانشاه بن مؤید آی آبه خطاب کرده‌است و ظهیر در آخر عهد همین پادشاه یعنی سال ۵۸۲ هجری به این شهر آمده و در آنجا از حرص اندوختن علم و ادب، سکونت اختیارکرده باشد.

زندگی نامه ی : شاهپور نیشابوری

جمال الدین شاهپور بن محمد اشهری از شعرای قرن ششم و شاگرد ظهیر فاریابی بوده و در خدمت سلطان محمد تکش می زیسته و به قول اکثر مورخین در سال ۶۰۰ هجری در گذشته است. آرامگاه وی در مقبرةالشعرای تبریز قرار دارد..وی از نوادگان عمر خیام نیشابوری هست .

زندگی نامه ی : ذوالفقار شروانی

سید قوام الدین حسین بن صدر الدین علی شروانی متخلص به ذوالفقار که لقب ملک الشعرا نیز داشته از شعرای قرن هفتم هجری بوده و او را واضع شعر مصنوعی می‌دانند سال وفات وی را ۶۶۹ هجری شمسی نوشته‌اند. وی در مقبره الشعرای تبریز به خاک سپرده شده‌است.

زندگی نامه ی : شمس الدین سجاسی

شمس‌الدین محمد سجاسی ، شاعر و منشی نیمۀ دوم سدۀ ششم و نیمۀ نخست سدۀ هفتم هجری که تولد او در حدود سال ۵۷۰ بوده است و از آنجا که نسخه‌ای به خط او با تاریخ ۶۱۷ق وجود دارد معلوم می‌شود در این سال زنده بوده است و سال ۶۰۲ هجری قمری که مستوفی به عنوان سال وفات او آورده نباید درست باشد . به استناد آنچه در نزهةالقلوب حمدالله مستوفی آمده، وی در مقبرةالشعرای تبریز به خاک سپرده شده‌است.

زندگی نامه ی : مغربی تبریزی

ملا محمد شیرین مغربی تبریزی معروف به شیرین یا ملامحمد شیرین و مشهور به شمس مغربی (۷۴۹–۸۰۹ هجری) صوفی و شاعر ایرانی نیمه دوم قرن هشتم هجری است.

 
 
  
  
  
  
  
  
  
  

علت ناموری و تخلص وی به مغربی را عده‌ای سفر او به مغرب و خرقه پوشیدن از دست یکی از منسوبین ابن عربی می‌دانند.

مغربی در طریقت پیرو اسماعیل سیسی از یاران نورالدین عبدالرحمان اسفراینی و مصاحب کمال الدین خجندی بود. علاوه بر اسماعیل سیسی دیگر استادان او عبارتند از: بهاءالدین همدانی و محیی الدین بن عربی و سعدالدین تبریزی و عبدالمومن سراوی. عده ای او را به طریقه سهروردیه یا معروفیه منسوب کرده‌اند. باوجود اینکه بعضی از استادان وی پرورش یافته مشربهایی بودند که دنباله سنت اول به‌شمار می‌رود اما آثار وی از حکایت می‌کند که او به سنت دوم و آراء ابن عربی و شاگردانش سخت تمایل داشته‌است.

به اعتقاد ابن کربلایی، شمس‌الدین اقطابی و پسرش عبدالرحیم خلوتی مشرقی، هر دو مرید مغربی تبریزی بوده‌اند.[۵] به علاوه زبان فارسی، اشعاری به زبان عربی و فهلوی آذری از وی بدست رسیده‌است. بیشتر این اشعار موضوعات عرفانی به ویژه وحدت وجود، اهمیت سلوک، تقرب و حسب حال عرفانی سالک است.

دیوان مغربی حاوی سه هزار بیت در قالب غزل، ترجیع بند و رباعی است که مضمون بیشتر آنها موضوعات عرفانی به ویژه وحدت وجود، اهمیت سلوک، تقرب و حسب حال عرفانی سالک است. با همه توجهی که مغربی به عرفان و موضوعات توحیدی دارد، شعر او از جاذبه هنری ممتاز خالی است. شعر مغربی به تقلید از آثار سده ششم و هفتم هجری و خالی از صنایع بدیع دل‌انگیز و کاربردهای تازه استعاره، تشبیه و دیگر آرایه‌های ادبی است. وی علاوه بر دیوان آثار دیگری نیز دارد از جمله: اسرار الفاتحه، رساله جام جهان‌نمادر شرح آراء ابن عربی و منتخبی از شرح قصیده تائیه ابن فارض، درالفرید فی معرفة التوحید به زبان فارسی در توحید و افعال و صفات حق، نزهة الساسانیه، نصیحت نامه، ارائة الدقایق فی شرح مرآت الحقائق.

درگذشت :

شمس الدین محمد مغربی در یکی از سالهای ۸۰۹ تا ۸۱۰ ق در سرخاب تبریز درگذشت و در حظیره بابافرید به خاک سپرده شد.

زندگی نامه ی : ابومسلم خراسانی

بهزادان پور ونداد هرمزد ملقب به اَبومُسْلِمِ خُراسانی (۷۱۸۷۵۵ میلادی) فرمانده نظامی ایرانی و رهبر جنبش سیاه‌جامگان بود که توانست با براندازی حکومت بنی امیه، حکومت بنی عباس را پایه‌گذاری کند. نام اصلی او بهزادان (پسر ونداد) بود که به توصیه ی ابراهیم امام، یکی از بزرگان بنی عباس، به عبدالرحمن تغییر نام داد و با حکم وی رهسپار خراسان شد تا رهبری جنبش ضد اموی در این منطقه را بر عهده بگیرد. وی پس از پیروزی بر حاکم خراسان و تسخیر مرو، سپاهی را روانه عراق نمود و توانست در سال ۱۳۲ هجری قمری، مروان، آخرین خلیفه اموی را شکست دهد. با بر تخت نشستن ابوالعباس عبدالله سفاح به عنوان اولین خلیفه عباسی، امارت خراسان به ابومسلم سپرده شد. اما قدرت و نفوذ وی برای خلیفه و اطرافیان او نگران‌کننده بود. سرانجام، ابومسلم در سال ۱۳۳ ه‍.خ (۱۳۷ ه‍.ق)، به نحو توطئه‌آمیزی به دستور منصور، دومین خلیفه عباسی به قتل رسید.

 
 
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  

دیدگاه‌ها درباره ی هدف نهایی ابومسلم در انقلاب عباسی متفاوت است. برخی ادعا می‌کنند که او آرزو داشت یک حکومت ملی ایرانی برقرار سازد و اینکه او با ملبس کردن خود به لباس طغیان دینی، با بنی‌امیه جنگید تا به این ترتیب خلافت را در دست گیرد. برخی دیگر انگیزه ی او را مذهبیِ ناب و خالی از فحواهای قومی می‌دانند. می‌توان این‌گونه گفت که او خیلی ساده می‌خواسته بنی‌امیه را نابود کند و اینکه جنبه‌های اجتماعی و سیاسی انقلاب او پررنگ‌تر از جنبه‌های مذهبی بودند ؛ شاید او در نهایت تبدیل به دشمن عباسیان نیز می‌شده‌است. در هر صورت ، شورش او زنده‌کننده ی فرهنگ ایرانی بود که این فرهنگ برای مدت زیادی بر دولت خلیفه چیره بود . شورش او همچنین سرآغاز برخاستن سلسله‌های محلی ایرانی بود. کشته شدن ابومسلم ، سرآغاز قیام‌ها و شورش‌های متعددی شد که به خون‌خواهی او شکل گرفت و برخی از آنها سال‌های سال ، خلفای عباسی را به خود مشغول نموده بود .

کودکی و نوجوانی :

نام و تبار ابومسلم مورد ابهام است . برخی او را از تبار سلیط بن عبدالله از عباسیان دانسته‌اند که مشکوک است . برخی تا جایی پیش رفته‌اند که او را از تبار علی بن ابی طالب دانسته‌اند و برخی دیگر هم او را یک پارسی از تبار بزرگمهر ذکر کرده‌اند . نام رسمی او بر روی سکه‌ای «عبدالرحمن بن مسلم» آمده‌است ، هرچند که برخی باور دارند این نامی بوده‌است که ابراهیم امام به او داده و نام واقعی او چیز دیگری بوده ، که به گفته برخی «ابراهیم بن عثمان» یا به گفته برخی دیگر ، نام ایرانی «بهزادان پسر وندادهرمزد» بوده‌است . همچنین نام او را ابواسحاق ابراهیم بن حیکان نیز ذکر کرده‌اند.

با این حال، ابومسلم در زمان حیاتش با نام عبدالرحمن نیز خطاب می‌شده‌است. این تغییر نام ظاهراً به سبب درخواست یا دستور ابراهیم امام (یکی از بزرگان خاندان بنی عباس که برای خلع بنی امیه و بدست گرفتن خلافت تلاش می‌کرد) صورت گرفته‌است ؛ چرا که وی نام و نسب فارسی ابومسلم را دستاویزی برای دشمنان عباسیان می‌دانسته‌است .

ابومسلم خراسانی احتمالاً در سال ۱۰۰ هجری قمری در مرو یا اصفهان متولد شد. با این حال روایات تاریخی دیگری نیز در مورد محل و زمان تولد وی نقل شده‌است ؛ چنان‌که اظهار نظر صریح در این مورد آسان نیست. این احتمال وجود دارد که مجهول ماندن اصل و نسب ابومسلم، تعمداً توسط حکومت بنی عباس صورت گرفته باشد تا نقش دیگران در براندازی حکومت بنی امیه کمرنگ جلوه نماید .

بیشتر منابع بر روی این اتفاق نظر دارند که ابومسلم در کوفه بزرگ شد که مهد نافرمانی سیاسی و اجتماعی بر ضد امویان بود. امویان سیاستی نژادپرستانه بر ضد غیراعراب یا حتی مسلمانان غیرعرب داشتند و این برخلاف باورهای مسلمین در برابر بودن همه مسلمانان بود و موجب خشم موالی(مسلمانان غیرعرب) گردید وی در کودکی و نوجوانی، به خانواده‌ای به نام عِجلی در کوفه خدمت می‌کرد(احتمالاً به عنوان برده در ۱۲۴ (۷۴۱–۷۴۲ میلادی) ابومسلم نخستین ارتباط خود را با واسطی از عباسیان در کوفه برقرار می‌سازد و در نهایت او به امام بن محمد در مکه معرفی می‌شود.

پیش‌زمینه ی قیام :

عباسیان دریافته بودند که ایران و به ویژه خراسان، سرزمینی مناسب برای فعالیت‌های دعوت مذهبی-سیاسی است. این استان شرقی از پایتخت امویان دور بود، نفوذ اعراب در آن نیرومند نبود، و همچنین این استان صفحهٔ دیگر جنبش‌های مذهبی با فحوای سیاسی بود. نیروی بنی‌امیه در آنجا هنگامی ضعیف شد که خلیفه اموی در نزاع قومی بین نزاریان و یمنیان، سوگیری کرد. در ۱۲۸ق (۷۴۵–۷۴۶ میلادی) در دوران تصدی فرماندار نزاری، نصر بن سیار، ابراهیم امام رهبر دعوت عباسی، ابومسلم را به خراسان فرستاد . امام برای نیروهای خود نوشته بود که از ابومسلم پیروی کنند؛ ولی رهبران شیعه در خراسان، از جمله سلیمان بن کثیر الخوزای ، یکی از مهم‌ترین مریدان دوازده‌گانه عباسی، او را نپذیرفت. گویا آنها با جوانیِ او مخالف بودند یا (آنچه که برخی منابع می‌گویند)، با ابهام تبارنامه او مشکل داشتند. امام ابراهیم باز دوباره ابومسلم را آن هنگام که با رهبران شیعه در مکه دیدار کردند ، تأیید کرد. ابومسلم در برگشت به شرق، در روستایی در مرو که برای اعرابِ خوزایی بود ، ساکن شد. او خودش را وقف گسترش دعوت عباسی کرد و داعیانی را به سرتاسر خراسان بزرگ فرستاد. تعداد پیروان او رفته‌رفته افزایش می‌یافت.

جنبش سیاه‌جامگان :

دوران جوانی ابومسلم خراسانی با دوران خلافت مروان بن محمد مقارن بود. در این دوران، ظلم، فساد و تفرقه زیادی در بین حکام اموی رواج یافته بود و به‌طور خاص، مردم خراسان تحت فشار و ستم فراوانی قرار داشتند. در این دوران دو قبیله عربی بنی تمیم (مضری) و ازدی (یمانی) که در خراسان سکونت داشتند، اختلافات قومی شدیدی داشتند و هر یک از آن‌ها که به امارت می‌رسید، افراد طایفه خود را می‌نواخت و افراد طایفه مقابل را طرد می‌کرد؛ بنابراین، پتانسیل بسیار مناسبی برای تشکیل هسته‌های نهضت ضد بنی‌امیه در خراسان فراهم بود. بزرگان بنی‌عباس هم با اِشراف بر این موضوع، خراسان را به عنوان پایگاهی برای دعوت مردم به خود می‌دانستند؛ چنان‌که افراد مختلفی را برای دعوت مردم شهرهای مختلف خراسان مأمور کرده بودند. این افراد، داعیان یا دعوتگران عباسی خوانده می‌شدند و در زمان ورود ابومسلم، بالغ بر بیست سال بود که در خراسان فعالیت می‌کردند.

ابومسلم برای مدتی دعوت خود را به گونه مخفیانه انجام داد تا اینکه ابراهیم امام به او فرمان داد تا آن را علنی کند. ابومسلم در ۱۲۶ خورشیدی (۱۲۹ قمری) دعوت خود را در خانه سلیمان بن کثیر در روستای سفیدنج در نزدیکی مرو علنی کرد. پیروان او جامه‌های سیاه به تن کردند، که یا به نشانه سوگواری برای خانواده پیامبر که کشته شده بودند، یا به نشانه برافراشتن بیرق پیامبر، که سیاه بود، بر ضد امویان، بود. در طول یک شب، ساکنین شصت روستا به او می‌پیوندند که همگی جامه‌های سیاه بر تن داشتند و چوب‌دستی‌های‌شان را کافرکُش و خرهایشان را «مروان» می‌نامیدند. بیشتر آنها کشاورز، صنعتگر یا از طبقه‌های دیگر موالی بودند که عرب‌ها به کنایه به آنها «توله‌های زین‌ساز» می‌گفتند که اشاره به شایعه‌ای داشت که گفته می‌شد ابومسلم پیشتر یک زین‌ساز بوده. شروع دعوت به این ترتیب بود که در روز عید فطر، همه هواداران نماز عید را به امامت سلیمان بن کثیر برپا داشتند و سلیمان به امر ابومسلم، نماز و خطبه را برخلاف ترتیب امویان به جای آورد. ابومسلم به عنوان علامتی برای پیروانش، دستور داد که یک آتش افروخته شود. آنانی که در جای‌های دیگر بودند (همانند تخارستان، طالقان و خوارزم) از پیش راهنمایی شده بودند. برای هفت ماه، در حالی که منتظر فرصتی برای تسخیر خراسان بود، با دعوت ادامه‌دار به نیرومندی جایگاه خویش پرداخت. سرانجام او به نصر بن سیار نامه نوشت و درخواست تسلیم شدن کرد. فرماندار خراسان لشکری را برای جنگ با ابومسلم فرستاد، که ابومسلم با درهم شکستن آن لشکر، آوازه خود را بلند ساخت. ابومسلم در سفیدنج برای چهل و دو روز دیگر پس از پایان جنگ هم ماند، سپس به ماخوان، روستایی بزرگ و از مهدهای شیعه در نزدیکی مرو کوچ کرد تا ارتش خود را سامان دهد.

ابومسلم برای شروع نهضت خود از پرچم سیاه به عنوان نماد نهضت استفاده کرد و به سپاهیان خود نیز دستور داد تا جامه‌های سیاه بر تن کنند و به همین دلیل، طرفداران وی با نام سیاه‌جامگان و قیام وی تحت عنوان جنبش سیاه‌جامگان شناخته شد. از آنجا که امویان دارای پرچم‌های سبز بودند و لباس‌های سبز می‌پوشیدند، انتخاب رنگ دیگری به جز سبز، به عنوان رنگ نماد این گروه مورد توجه ابومسلم قرار گرفت. علت انتخاب رنگ سیاه نیز این بود که ابومسلم خود و گروهش را در عزای زید بن علی و فرزندش یحیی بن زید می‌دانست. برخی این کار را تأسی ابومسلم به شیدوش پسر گودرز می‌دانند (که بنا به روایتی از نیاکان وی محسوب می‌شود)؛ چراکه شیدوش پس از کشته شدن سیاوش، لباس سیاه به تن کرد و به خونخواهی او برخاست. همچنین نقل کرده‌اند که ابومسلم از غلام خود خواست تا جامه‌هایی به رنگ‌های مختلف بر تن کند و در نهایت از بین رنگهای مختلف، رنگ سیاه را پسندید که هیبت بیشتری داشت.

شروع جنبش سیاه‌جامگان در حالی بود که در مرو، دو قبیله ازدی (یمانی) و مضری با یکدیگر در حال جنگ بودند؛ یمانی‌ها به سرکردگی جدیع کرمانی و مضری‌ها به سرکردگی نصر بن سیار، حاکم خراسان. گروه مستقلی از خوارج نیز به رهبری شیبان بن سلمه در این منطقه دارای قدرت و نفوذ بود. ابومسلم از این فرصت برای گرد آوردن طرفداران خود استفاده می‌کرد و در عین حال، با ارسال نامه‌هایی برای سران یمانی‌ها و خوارج، هر دو را به دوستی و اتحاد با خود دعوت می‌کرد. وی تلاش می‌کرد مانع از اتحاد این قبیله‌ها با یکدیگر شود. با قدرت گرفتن تدریجی جنبش، نصر بن سیار، تلاش کرد با تبلیغات سیاسی مانع از پیوستن مردم به ابومسلم شود؛ عوامل وی در بین مردم شایعه کردند که این گروه، بت‌پرست و متعرض به مال و ناموس مردم‌اند. در یکی از جنگ‌هایی که مابین ابومسلم و نیروهای نصر بن سیار رخ داد، یکی از فرماندهان نصر به نام یزید به اسارت درآمد. ابومسلم توانست از این فرصت برای شکستن شایعات استفاده کند؛ وی به جای کشتن او، دستور داد تا او را مداوا و آزاد کنند، مشروط بر آن که پس از آزادی، در مورد مشاهداتش در زمان اسارت، تنها سخن راست بر زبان آورد. بدین ترتیب یزید پس از بازگشت، شهادت می‌داد که این گروه، مسلمان و پرهیزکارند.

نصر خود را مابین ابومسلم و رهبر یمانی‌ها، کرمانی (و بعد علی بن کرمانی)، گیرافتاده می‌دید. او دنبال نیروی کمکی از سوی خلیفه مروان بود، اما مروان، خود درگیر نزاع داخلی بود و نتوانست خواسته نصر را اجابت کند. او سپس تلاش کرد تا طایفه‌های عرب خراسان را با هم متحد کند، اما ابومسلم این همبستگی را ناکام گذاشت و نصر دوباره با یمانی‌ها درگیر شد. نصر پس از ناامید شدن از کمک خلیفه، تلاش کرد که گروه‌های یمانی و خوارج را برای از میان برداشتن ابومسلم با خود همراه سازد و اگرچه در این کار توفیقاتی حاصل کرد، اما سیاست‌ورزی ابومسلم مانع از شکل‌گیری اتحاد شد. در قدم بعدی، نصر سعی کرد که با خود ابومسلم متحد شود هر دو سوی عرب دنبال پشتیبانی ابومسلم بودند و او سوی یمانی‌ها را گرفت. در همین هنگام شورش او با تسخیر هرات، بلخ، ابیورد، نسا پابرجا شد. او تا پیش از اینکه از پشتیبانی یمانی‌ها مطمئن نشده بود، از تسخیر مرو که پایتخت نصر بود چشم‌پوشی کرد. در سال ۱۲۶ خورشیدی(۱۳۰ قمری) آن شهر را به همراه علی بن الکرمانی تسخیر کرد. نصر که داشت به سرخس و پس از آن به توس و نیشابور می‌گریخت، ۲۴ تن از فرماندهانش را ابومسلم اعدام کرد. پس از آن ابومسلم شیبان خارجی که خواهان خلافت بود را شکست داد، شورشی را در بلخ سرکوب کرد، و با کمک فرمانده خوب ابوداود پسران کرمانی، علی و عثمان را از میان برداشت، شورش او برای مدتی متوقف شد.

نصر ۳۰٫۰۰۰ مرد را گرد آورد، اما بعدها در همان سال از فرماندهِ ابومسلم به نام قحطبه بن شبیب طایی شکست خورد. نیروهای بنی‌امیه کشتگان زیادی دادند که پسر نصر که تمیم نام داشت از آنها بود. قحطبه نیشابور را گرفت و نصر به قومس گریخت. دو ماه بعد قحطبه به گرگان شتافت تا با نیروهای امدادی بنی‌امیه که از سوی فرماندار عراق فرستاده شده بودند روبرو شود. این ارتش که شمار سربازان آن بسیار بیشتر از ارتش شورشیان بودند، پس از جنگی لگام‌گسیخته، پا به فرار گذاشتند و گرگان به دست شورشیان افتاد. قحطبه که شنیده بود مردم شهر می‌خواهند شورش کنند، بسیاری را اعدام کرد. نصر که دوباره در حال گریز بود در ساوه درگذشت؛ و عرب‌ها و دیگر پشتیبانان بنی‌امیه به سوی همدان عقب‌نشینی کردند. پسر قحطبه که حسن نام داشت خیلی زود ری و همدان را گرفت و نهاوند را محاصره کرد. قحطبه این پیروزی‌ها را با پیروزی دیگری بر لشکری بزرگ در اصفهان جشن گرفت که در آن جنگ غنیمت‌های زیادی را بدست آورد(۱۲۷ خورشیدی _ رجب ۱۳۱ هجری).

این رویدادها پاسداران شهر نهاوند را ناامید و سرافکنده کرد و قحطبه در ادامه، هجوم خود را سهمگین‌تر کرد و سه ماه پس از آن شهر نهاوند که یک سده پیشتر شاهد فتح‌الفتوح عرب‌ها بر پارسیان بود، این بار به شکست اعراب به دست ایرانیان و پشتیبانان ابومسلم می‌نگریست.

پس از آن، ابومسلم قحطبه را راهنمایی کرد تا نیرویی به رهبری ابو اون عبد الملک بن یزید الخراسانی به شمال عراق بفرستد، که در آنجا (پسر یزید خراسانی) عبدالله بن مروان را شکست داد (ذو الحج ۱۳۱ (ژوئیه-اوت ۷۴۹)). مروان خودش ارتشی را در سوریه، موصل و استان جزیره گرد آورد و به آهستگی پیشروی کرد؛ چهار ماه پس از آن، او با شورشیان در زاب روبرو شد. در همین هنگام قحطبه از راه کرمانشاه و حلوان به عراق آمد، در حالی که یزید ابن هبیره، فرماندار عراق به سوی شرق به جلولا پیشروی کرد تا با او دیدار کند. ارتش او به سوی فرات پیشروی کرد و به سوی کوفه رفت، قحطبه در کناره‌های غربی و ابن هبیره در کناره‌های شرقی رود بودند. قحطبه در شکست دادن فرماندار اموی خودش در ۸ محرم ۱۳۲ (۲۷ اوت ۷۴۹) نابود شد و پسر او حسن فرمانده شد. در کوفه، یک سالار یمانی، خالد بن عبدالله القصر پرچم عباسیان را برافراشت و کاخ فرماندار آنجا را محاصره کرد. او با پیروز شدن بر پادگان امیه و به کنترل درآوردن شهر، حسن بن قحطبه را دعوت کرد، و قحطبه به کوفه رفت. ابو مسلم خلال، رئیس دعوت عباسی از پنهانگاه بیرون آمد و حکومت کوفه و هدایت نیروهای خراسانی و محلی را بدست گرفت.

کمی پس از سقوط کوفه، امام ابراهیم به دستور مروان کشته شد. برادر امام، ابوالعباس عبدالله و ابو جعفر منصور، پس از آن به کوفه گریختند و ابومسلم چهل روز آن‌ها را پنهان کرد. نقشه‌ی دودلانه ابو مسلم، که اکنون ابراهیم از آن کنار گذاشته شده بود، این بود که خلیفه از نوادگان خانواده ابوطالب باشد؛ اما این نقشه هنگامی که رهبران خراسانی عباسیان پنهان‌شده را یافتند و ابوالعباس را با نام سفاح خلیفه کردند، ناکام ماند. ابو مسلم سوگند وفاداری در مراسم رسمی خورد (جمعه ۱۲ ربی الثانی ۱۳۲/۲۸ نوامبر ۷۴۹) و سرانجام در جایگاه وزیر گماشته شد. مروان هم سرانجام پس از عقب‌نشینی به مصر کشته شد (۲۷ ذی حجه ۱۳۲–۶ اوت ۷۵۰).

فرمانرانی بر خراسان :

با بر تخت نشستن سفاح به عنوان خلیفه عباسی، حکمرانی مناطق مرکزی و شرقی ایران به ابومسلم سپرده شد. ابو مسلم در این دوران از قدرت و نفوذ زیادی در بین مردم برخوردار بود. وی همچنین بر روی خلیفه عباسی نیز نفوذ زیادی داشت و در بسیاری از موارد خلیفه بدون نظر یا موافقت او تصمیم نمی‌گرفت.

ابومسلم در لشکرکشی‌های سوریه و عراق در خراسان ماند و در آنجا سوگند وفاداری به سفاح خورد.

در دوران حکمرانی، ابومسلم با شورشهایی از سوی علویان و نیز با تعدی‌هایی از طرف اقوام چینی مواجه شد که همه را سرکوب کرد. وی توانست نفوذ خود را در ماوراءالنهر توسعه دهد و شهرهایی از جمله سغد، بخارا و بلخ را تحت امارت خود درآورد.

ابومسلم در دوران امارت خراسان، دست به عمران و آبادانی زد و در شهرهایی از جمله سمرقند و مرو، نمازخانه‌ها و باروهای متعددی ساخت.

ابومسلم در این دوران دارای القابی چون صاحب الدعوة، صاحب الدولة و امین آل محمد بود. او را از این جهت صاحب الدعوة می‌نامیدند که قیام علیه امویان را آشکار کرد و لقب صاحب الدولة نیز از این جهت بود که وی را مؤسس حکومت عباسیان می‌دانستند.

قدرت و نفوذ ابومسلم و خودکامگی وی در تعامل با خلیفه، باعث شد تا نزدیکان خلیفه و از جمله برادر و ولیعهد وی، منصور، نسبت به ابومسلم بدگمان شوند و تلاش کنند تا خلیفه را نیز برای توطئه علیه ابومسلم متقاعد کنند. نقل شده‌است که شورشی که توسط زیاد بن صالح، امیر منصوب ابومسلم در شهرهای سغد و بخارا رخ داد، به تحریک خلیفه عباسی بوده و ابومسلم پس از غالب آمدن بر این شورش و کشتن زیاد بن صالح، سر وی را برای خلیفه می‌فرستد.

او از احترام خلیفه از راهی دور برخوردار بود. برای نمونه، هنگامی که سفاح به ابوسلمه بدگمان شده بود، او را بی‌درنگ اعدام نکرد. از ترس اینکه مبادا ابومسلم پشتیبان وزیرش باشد، سفاح برادرش ابو جعفر منصور را برای گرفتن پذیرش ابومسلم فرستاد. ابومسلم نه تنها پذیرفت، بلکه مرار بن انس را هم برای انجام کشتن فرستاد. شاید قرار بوده تا منصور وفاداری ابومسلم را بسنجد؛ در هنگام اقامت او (و بر پایه یک گزارش، در حضور او)، ابومسلم سلیمان بن کثیر را بدون هم‌پرسی با منصور متهم و اعدام کرد (۱۳۲، برابر با ۷۴۹–۷۵۰ میلادی). او با دستپاچه‌شدن از نیرو و حاضرجوابی ابومسلم به کوفه بازگشت و به سفاح هشدار داد تا هنگامی که ابومسلم زنده باشد، او یک خلیفه واقعی نخواهد بود.

ابومسلم از نیروی بی چون و چرا در خراسان بهره‌مند بود و حتی محمد بن العش را به فارس فرستاد تا دیوان‌سالارانی که از سوی ابو سلمه گماشته شده بودند را سرنگون کند. سفاح عموی خویش عیسی بن علی را فرماندار فارس گماشته بود؛ هنگامی که او رسید و از ابومسلم هیچ تنفیذی نداشت، محمد از پذیرش او سر باز زد و نزدیک بود او را اعدام کند (۱۳۲، برابر با ۷۴۹–۷۵۰ میلادی). در دوران خلیفگی سفاح (۱۳۲–۱۳۶، برابر با ۷۴۹–۷۵۴ میلادی) ابومسلم چندین شورش را سرکوب کرد. او در بخارا شریک بن شیخ المهری را از میان برداشت که ادعای شورش در برابر امویان را داشت (۱۳۳، برابر با ۷۵۰–۷۵۱ میلادی). نیروهای او زیر رهبری ابو داود خالد بن ابراهیم، سپس شهر کش را محاصره کردند. سنگربندی‌هایی در نیشابور ساخته شد؛ از ساخته‌های ابومسلم همچنین مسجد جمعه و دارالاماره (با سد و چهار ایوان) است.

در ۱۳۶ یا ۷۵۳–۵۴ ابومسلم آماده رفتن به حج به مکه شد و دنبال اجازه خلیفه بود. نامه‌نگاری متعاقب نشان می‌دهد که دو فرماندار به یکدیگر اعتماد نداشتند. ابومسلم که باید با تنها ۵۰ مرد به عراق می‌رفت، با ۸٫۰۰۰ مرد به راه افتاد و با ۱٫۰۰۰ نفر به پایتخت نزدیک شد. گویا او می‌پنداشته که امنیت او وابسته به‌شمار نیروهایش است، در حالی که سفاح از نیروی خود دلواپس بود. در هر حالت خلیفه عباسی برای درود گفتن به او نماینده فرستاد، او را گرامی داشت و به او مجوز زیارت داد. او با پروایانه به پیشنهاد منصور برای کشتن ابومسلم مقاومت می‌کرد. سفاح با این حال، منصور را امیر الحج کرد و هم‌نشینی ناگزیرانه در راه حج بیش از پیش رشک و نداشتن اعتماد به ابومسلم را به منصور برانگیخت. در سال ۱۳۶ هجری قمری، ابومسلم پس از اخذ اجازه از سفاح، عازم عراق شد تا از آنجا به سفر حج برود. در این سفر، منصور نیز همراه ابومسلم شد و در بازگشت، خبر درگذشت خلیفه به آن‌ها رسید؛ بنابراین، منصور که ولایت عهدی را بر عهده داشت در نامه‌ای به ابومسلم خود را خلیفه معرفی کرد و ابومسلم نیز به او تبریک گفت.

عموی خلیفه ی تازه، عبدالله بن علی، سر به شورش برآورده و ابو مسلم برای سرکوب او فرستاده شد. نیروهایش شورشی در آستانه پیروزی بودند، ولی ابومسلم پس از شش ماه لشکرکشی عبدالله را کشت داد و انبوهی از غنیمت‌ها را بدست آورد (۱۳۷، برابر با ۷۵۴–۷۵۵ میلادی). منصور در ابتدا با عموی خویش مهربانی کرد، سپس او را زندانی کرد و کشت. هرچند که این شورش توسط ابومسلم و طی چند ماه خاموش شد، اما گزارشهایی که منصور نسبت به واکنشهای مغرورانه و سخره آمیز ابومسلم نسبت به نامه‌های خود دریافت می‌کرد، وی را شدیداً بیمناک می‌کرد و به همین جهت تصمیم گرفت که تا قبل از این که ابومسلم به خراسان عزیمت کند، وی را از پای درآورد.

کشته شدن :

رابطه بین خلیفه و فرمانده آغاز به بدتر شدن کرده بود. هنگامی که مأموری برای سیاهه‌نویسی غنیمت‌ها فرستاده شد، خشم ابومسلم برانگیخته شد؛ منصور سپس ابومسلم را فرماندار مصر و سوریه ساخت، ولی ابومسلم با سرپیچی راه خراسان که پایگاه نیروی او بود را در پیش گرفت. یک نامه‌نگاری بسیار نیش‌دار بین آن‌ها انجام شد که در پایان آن منصور فرمانده خویش ابومسلم را به مرگ تهدید کرد. ابومسلم نخست مصمم بود تا برنگردد و پشتیبانانش هم چنین به او سفارش کرده بودند. اما پس از تهدید واپسین خلیفه عباسی و پافشاری ابو داود (خلیفه او را اغواء کرده بود)، معاون ابومسلم در خراسان، برای پیروی نکردن دو دل بود. او ابو اسحاق، یکی از پشتیبانان را برای روبرو شدن با خلیفه فرستاد. خلیفه ابواسحاق را اغواء کرده و به او قول دادن فرمانداری خراسان را داد. ابو اسحاق به ابومسلم توصیه کرد تا به دربار خلیفه عباسی برگردد و پوزش بخواهد، چرا که او را در آنجا دوست می‌داشتند. منصور برای آنکه نشان دهد هنوز طرفدار ابومسلم است، از ابومسلم درخواست کرد تا پذیرش خود برای گماشتن یک والی را نشان دهد.

ابومسلم که اکنون دیگر کاملاً فریفته شده بود به پایتخت رفت. به فرمان خلیفه بنو هاشم و دیگران در بیرون از شهر به پیشوازش رفتند. منصور همچنین پنج مرد برای انجام قتل او گزینش کرده بود. آن‌ها زیر ایوان یک کاخ پنهان شده بودند. هنگامی که ابومسلم وارد شد و شمشیرش را از او گرفتند، خلیفه نمونه‌هایی از بدرفتاری ابومسلم با او آورد. ابومسلم که داشت در مورد تلاش‌هایش برای بر تخت نشاندن عباسیان سخن می‌گفت، منصور دستانش را به هم زد، قاتلان سررسیده و ابومسلم را کشتند. تاریخ کشتن او را در ۱۳۳ خورشیدی(شعبان سال ۱۳۷ هجری قمری برابر با ۷۵۵ میلادی) نوشته‌اند. سن او را در هنگام مرگ ۳۷ سال نوشته‌اند. گفته شده او پنج دختر داشته‌است. منابع دیگر گفته‌اند او برادری به نام یاسر بن عثمان و دو دختر، فاطمه و اسما داشته‌است. منصور دستور داد که بدن مثله شدهٔ او را بر رود دجله بیفکنند. برای اینکه کارهایش را در نظر مردمان موجه جلوه دهد، خطبه‌ای خواند و در آن گفت هر کس که بیعت خود با خلیفه را بشکند، سزاوار مرگ است، همچون ابومسلم.

کشته‌شدگان بدست ابومسلم :

ابومسلم در طول دوران مبارزه و پس از آن، در دوران حکمرانی، ناگزیر از کشتن دشمنان، خائنان، شورشیان یا سایر افرادی بود که برای جنبش سیاه‌جامگان یا حکومت عباسیان خطرناک محسوب می‌شدند. وی در مقابله با دشمنان بسیار سختگیر بود و هیچ رحم و شفقتی به خرج نمی‌داد. از خود ابومسلم نقل شده‌است که بیش از یکصد هزار تن به دستور او کشته شده‌اند. در بین افرادی که به دستور ابومسلم کشته شده‌اند (یا گمان می‌رود که چنین باشد)، نام افراد سرشناسی به چشم می‌خورد که برخی از آنها در زمره داعیان عباسی و برخی در حلقه متحدان خود او محسوب می‌شده‌اند.

برخی، دلیل اصلی اقدام ابومسلم به قتل داعیان عباسی را، سیاست‌ورزی وی می‌دانند و معتقدند که این داعیان، در روزگاری که ابومسلم به عنوان برده در خدمت خانواده‌های عربی بوده‌است، وی را می‌شناخته‌اند و لذا دیدگاه تحقیرآمیزی نسبت به وی داشته‌اند؛ به‌طوری‌که محبوبیت و شکوه ابومسلم در خراسان مانع خدشه‌دار شدن اعتبار او نزد این داعیان کهنه‌کار نمی‌شده‌است.

به‌آفرید :

به‌آفرید یکی از مبلغان مذهبی بود که با بدعت‌گذاری در آیین زرتشتی، مورد شِکوه و شکایت موبدان زرتشتی قرار گرفته بود. مذهب به‌آفرید، ظاهراً میانه‌ای بین اسلام و دین زرتشتی بود و در منطقه خواف طرفدارانی پیدا کرده بود؛ بنابراین جمعی از موبدان زرتشتی ساکن نیشابور نزد ابومسلم رفتند و از او کمک خواستند. ابومسلم نیز دستور دستگیری به‌آفرید را صادر کرد و اگرچه وی بعد از دستگیری، آیین اسلام را پذیرفت و جامه سیاه نیز پوشید، اما به دستور ابومسلم به قتل رسید.

از سوی برخی از تحلیلگران، کشته شدن به‌آفرید به دستور ابومسلم که به درخواست موبدان زرتشتی صورت گرفت، و همچنین اینکه سنباد به خون‌خواهی ابومسلم برخاست، به عنوان مدرکی دال بر گرایش ابومسلم به سمت دین زرتشتی تلقی شده‌است. دیگر جنبش‌های ضداسلامی نیز با نام او رخ داد. اما ابومسلم که به عنوان یک قهرمان اسلامی دیده می‌شود، با به‌آفرید بر حسب ضرورت مخالفت کرد، در حالی که احساسات ایرانی و ضد عربی که در شورش‌های پس از مرگ او ابراز می‌شد، ناشی از روابط بین مسلمانان عرب و غیرعرب آن هنگام در خراسان بودند. برخی از منابع متأخرتر او را شیعه می‌خوانند که مشکوک است.

عبداله بن معاویه :

عبداله بن معاویه یکی از افراد خاندان بنی هاشم بود که مستقلاً در کوفه علیه حکومت اموی قیام کرده بود و توانسته بود در اصفهان پیروزی‌هایی به دست آورد. اما نهایتاً پس از شکست از لشکر ابن ضباره، فرمانده سپاهیان مروان، به ابومسلم پناهنده شد؛ چون شنیده بود که وی در خراسان برای فردی از خاندان بنی هاشم تبلیغ می‌کند. اما ابومسلم دستور داد تا او را دستگیر و در نهایت اعدام کنند، چرا که وی متمایل به عباسیان نبود. نقل شده که عبداله در نامه‌ای، از ابومسلم تقاضای بخشش کرد ولی مؤثر واقع نشد .

سلیمان بن کثیر :

سلیمان بن کثیر، از داعیان (دعوت کنندگان) عباسی در خراسان بود که سال‌ها قبل از ابومسلم به دعوت مردم خراسان بر ضد حکومت اموی مبادرت می‌ورزید. وی نخستین بار ابومسلم را در زمان نوجوانی، زمانی که به عنوان غلام خاندان عجلی در کوفه خدمت می‌کرد ملاقات کرد. در سال ۱۲۹ هجری قمری، زمانی که ابومسلم با حکم ابراهیم امام، به عنوان رئیس جنبش ضد اموی به خراسان آمد، سلیمان بن کثیر از جمله بزرگان داعیان عباسی بود که با ابومسلم مخالفت کرد و نقل شده که به ابومسلم دشنام داد و دواتی به سمت او پرتاب کرد و وی را مجروح نمود. اما با نامه‌های بعدی ابراهیم امام، به ریاست ابومسلم گردن نهاد. در نماز عید فطر همان سال، که طی آن جنبش سیاه جامگان نافرمانی خود را از حکومت اموی رسماً اعلام نمود، سلیمان بن کثیر امامت نماز را بر عهده داشت.

بعد از سقوط مروان و شروع خلافت سفاح، خلیفه عباسی به فعالیت‌های ابوسلمه خلال که یکی از داعیان بزرگ عباسی محسوب می‌شد و نقش مؤثری در سقوط بنی امیه داشت، بدگمان شد؛ بنابراین در سال ۱۳۲ هجری قمری برادر و ولیعهد خود منصور را برای قانع کردن ابومسلم به کشتن ابوسلمه رهسپار خراسان کرد. در جریان همین ملاقات، ابومسلم فرمان قتل سلیمان بن کثیر را صادر کرد و سلیمان در حضور منصور گردن زده شد. اتهام سلیمان، تمایل وی به خلافت خاندانی از علویان و خیانت به خاندان عباسی عنوان شده‌است؛ اما به نظر می‌رسد علت اصلی صدور فرمان قتل این بود که ابومسلم می‌خواست قدرت خود را به ولیعهد عباسی ابراز کند.

سایرین :

لاهز بن قریظ تمیمی یکی از داعیان عباسی در خراسان و از یاران همراه ابومسلم در فتح مرو بود. با سقوط مرو، لاهز از جانب ابومسلم مأمور مذاکره با نصر بن سیار، حاکم اموی شد. نقل شده که فتح مرو چنان با سرعت انجام شد که نصر و یاران نزدیکش قدرت تصمیم‌گیری برای هرگونه اقدامی را از دست داده بودند. لاهز در جریان مذاکره با نصر، تعمداً آیه‌ای از قرآن برای وی خواند که دریابد در صورت تسلیم شدن، کشته خواهد شد؛ بنابراین، نصر به اتفاق یارانش تصمیم به فرار گرفتند و با سرعت از مرو خارج شدند و به سمت سرخس حرکت کردند؛ چنان‌که ابومسلم نیز در تعقیب آنان بازماند. ابومسلم به همین سبب دستور داد تا لاهز را گردن بزنند.

شیبان بن سلمه حروری ، در اوان شروع جنبش سیاه جامگان، رهبر خوارج در خراسان بود. ابومسلم از آنجا که نهضت هنوز نوپا بود، به اتحاد با این گروه امید داشت و با شیبان رهبر آن‌ها نامه نگاری می‌کرد. اما نهایتاً شیبان با نصر بن سیار (حاکم اموی) قرارداد صلح امضا کرد. پس از اتحاد ابومسلم با یمانی‌های خراسان و تقویت قوای ابومسلم، وی به ناچار معاهده‌ای مبنی بر ترک مخاصمه با ابومسلم امضا کرد و به سرخس نقل مکان کرد. با این حال بعد از این که ابومسلم با فتح مرو بر نصر بن سیار پیروز شد، از شیبان و گروهش بیعت خواست و با امتناع آنان مواجه شد؛ بنابراین، سپاهی را برای از پای درآوردن شیبان و گروهش راهی کرد و علی‌رغم معاهده ترک مخاصمه، آنان را از میان برداشت. بسام بن ابراهیم، فرمانده ابومسلم در این نبرد، پس از کشتن شیبان، سر او را نزد ابومسلم فرستاد.

جدیع کرمانی رهبر اقوام عرب یمانی ساکن خراسان بود که در زمان شروع جنبش سیاه جامگان، به سبب اختلافات قومی، با نصر بن سیار، حاکم مضری خراسان می‌جنگید. جدیع کرمانی عاقبت به دست نصر بین سیار کشته شد. از آنجا که ابومسلم در زمان شروع جنبش نیاز به متحدان بیشتری داشت با علی پسر جدیع کرمانی طرح اتحاد ریخت تا به خونخواهی پدرش با حاکم اموی بجنگد. علی، در سال ۱۳۰ هجری قمری، به همراه ابومسلم در فتح مرو شرکت کرد و نقش مؤثری در این پیروزی داشت. اما مدتی بعد از آن، ابومسلم حضور علی بن جدیع را خطری برای امارت خود قلمداد کرد؛ بنابراین به نیشابور رفت و از او خواست فهرستی از افراد مورد اعتمادش تهیه کند تا به آن‌ها صله و پاداش دهد. سپس ابومسلم دستور کشتن علی پسر کرمانی و یارانش را صادر کرد.

قحطبه بن شبیب طائی قبل از ریاست ابومسلم بر جنبش سیاه‌جامگان در خراسان و در حلقه دعوت‌کنندگان به جنبش بود. بعد از آن نیز به عنوان یکی از فرماندهان و سرداران ابومسلم در جنبش حضور یافت؛ چنان‌که پس از فتح مرو توسط ابومسلم، به شهرهای توس، نیشابور، جرجان، قومس و دیگر شهرها گسیل شد و آنها را تصرف کرد. وی پس از آن فرماندهی سپاهی را که ابومسلم برای فتح عراق آماده کرده بود بر عهده گرفت و پس از فتح شهرهایی چون ری، اصفهان، نهاوند و کوفه، توانست بر سپاه مروان آخرین خلیفه اموی بتازد. قحطبه در یکی از واپسین نبردهای عراق، به نحو مرموزی مفقود شد و نقل شده‌است که جنازه وی بعداً از رود فرات کشف شد. در هر صورت، مرگ وی در میدان جنگ نبوده و با مفقود شدن او، فرزندش حسن فرماندهی جنگ را بر عهده می‌گیرد. مدارک مستحکمی مبنی بر این که کشته شدن وی با دستور یا توطئه ابومسلم صورت گرفته باشد در دست نیست، اما برخی این قتل را به دستور ابومسلم می‌دانند.

شخصیت :

ابومسلم به‌طور خلاصه، شخصی توصیف شده که به ندرت احساسات نشان می‌داد. به نظر می‌رسد که او تحصیل‌کرده بوده و عربی و پارسی را نیک می‌دانسته (با قضاوت از روی شیوایی سخنانی که منتسب به اوست). او را بخشنده، چاره‌جو و خوش‌فکر، دارای رفتار سیاستمدارانه، رادمرد و بلندهمت توصیف کرده‌اند، اما او را به خاطر سختگیرانه بودن نسبت به مخالفین نکوهش کرده‌اند که افراد را با کمترین کار فتنه‌انگیزانه‌ای اعدام می‌کرد.

ابومسلم پس از مرگ تبدیل به شخصیتی افسانه‌ای شد و گاهی اوقات به عنوان مسیح پنداشته می‌شود. نام او در شورش‌های اسحاق ترک ، سنباد ، مقنع ، و راوندیان زنده شد و برخی از رهبران جنبش‌ها حتی ادعا می‌کردند که خود او هستند. برای نمونه ادعا می‌شد که بابک خرمدین از نوادگان دختر ابومسلم است. عاقبت گروه‌های گوناگونی (رضامیه، ابومسلمیه، برکوکیه) پدید آمدند که به امامت ابومسلم یا الوهیت او یا ظهور مجدد او باور داشتند.

پیشه ابومسلم، زمینه مورد نیاز برای آفرینش حماسه برای او را فراهم کرد. اخبار ابی مسلم صاحب‌الدعوه از ابوعبدالله محمد بن عمران مرزوبانی و ابومسلم‌نامه از ابوطاهر ترسوسی دو تا از این حماسه‌ها هستند. در ابومسلم‌نامه که به زبان پارسی است و ترجمهٔ ترکی آن، تخیل نویسنده و ذوق بازگویان این حماسه در درازنای سده‌ها، او را تبدیل به پاسدار حق و سرکوب‌کننده خودکامگی و بیدادگری ساخته‌است. او به عنوان یک معجزه‌گر، مورد عنایت پیامبر و وفادار به خاندان علی توصیف شده‌است. او صریحاً با بکتاشیان همباز شده؛ در دیر آنان یک تبر کوچک (سلاح ویژه او) از دیوار آویزان شده‌است. ابومسلم در میان ازبک‌ها، ترکمانان آسیای مرکزی و در کوه‌نشینان داغستان به عنوان یک قهرمان نگریسته می‌شود. دیدگاه‌ها دربارهٔ هدف نهایی ابومسلم در انقلاب عباسی متفاوت است.

برخی ادعا می‌کنند که او آرزو داشت یک حکومت ملی ایرانی برقرار سازد و اینکه او با ملبس به طغیان دینی با بنی‌امیه جنگید تا خلافت را در دست گیرد. برخی دیگر انگیزه او را مذهبی ناب و خالی از فحواهای قومی می‌دانند. می‌توان این‌گونه گفت که او خیلی ساده می‌خواسته بنی‌امیه را نابود کند و اینکه جنبه‌های اجتماعی و سیاسی انقلاب او پررنگ‌تر از جنبه‌های مذهبی بودند؛ شاید او در نهایت تبدیل به دشمن عباسیان نیز می‌شده‌است. در هر صورت، شورش او زنده‌کننده فرهنگ ایرانی بود که برای مدت زیادی بر دولت خلیفه چیره بود. شورش او همچنین سرآغاز برخاستن سلسله‌های محلی ایرانی بود.

خونخواهی :

کشته شدن ابومسلم، سرآغاز قیام‌ها و شورش‌های متعددی شد که به خونخواهی او شکل گرفت و برخی از آنها سال‌های سال، خلفای عباسی را به خود مشغول نموده بود. بیشتر این قیام‌ها برای رهایی از سیطره حکومت اعراب بر ایران و دارای رنگ و بوی مذهبی بود. در برخی از آنها برای ابومسلم جایگاهی تقدیس شده تصور شده بود، به گونه‌ای که بعضاً وی را زنده می‌انگاشتند و معتقد بودند که ظهور وی در زمان موعود فرا خواهد رسید.

نخستین قیامی که به خونخواهی ابومسلم شکل گرفت، قیام سنباد بود. سنباد یکی از دوستان و همراهان ابومسلم و پیرو آیین زرتشتی بود؛ هر چند که در برخی منابع وی را مزدکی نیز دانسته‌اند. وی پس از شنیدن خبر کشته شدن ابومسلم، در سال ۱۳۷ هجری قمری از محل استقرار خود در نیشابور قیام خود را شروع کرد و توانست شهرهایی نظیر قومس و ری را تسخیر کند. با تسخیر ری، اندوخته‌های ابومسلم که در هنگام عزیمت به سفر حج در این شهر بر جای گذاشته بود، به دست سنباد افتاد. وی توانست لشکر بزرگی از زرتشتیان، مزدکیان فراهم آورد که تعداد آن در برخی از منابع برابر یکصد هزار ذکر شده‌است. سنباد برای همراه ساختن این فرقه‌های مختلف مذهبی از ترفندهای مذهبی استفاده می‌کرد و به‌طور مثال داستانی را نقل می‌کرد مبنی بر این که چون منصور آهنگ کشتن ابومسلم نمود، ابومسلم با خواندن نام پروردگار، به کبوتری مبدل شد و از بارگاه خلیفه به کوهی در ری هجرت کرد و اکنون در کنار مزدک جای گرفته‌است تا در زمان موعود از مخفیگاه خود خارج شود. وی مدعی بود که قاصدی، نامه‌ای از ابومسلم برای او آورده‌است. با این حال، قیام سنباد بیش از هفتاد روز به طول نینجامید و این سپاه عظیم در جنگی که در ناحیه ساوه با لشکر خلیفه به فرماندهی جهور داشت، به علت رم کردن شترها از هم گسیخت و شکست خورد. نقل شده‌است که در این جنگ، شصت تا هشتاد هزار نفر از سپاه سنباد، از جمله خود وی کشته شدند و شمار کشته‌شدگان به حدی بود که آثار استخوان‌های اجساد آنان تا سال ۳۰۰ قمری در منطقه مشهود بوده‌است.

قیام دیگری که به خونخواهی ابومسلم صورت گرفت، قیام راوندیان بود. راوندیان، جمعی از اهالی خراسان بودند که وانمود می‌کردند که اعتقاد دارند به این که روح ابراهیم امام در ابومسلم حلول کرده و با کشته شدن ابومسلم، در منصور متجلی شده‌است؛ بنابراین به کوفه عزیمت کردند و گرداگرد اقامتگاه منصور طواف می‌کردند. خلیفه عباسی دستور داد بزرگان ایشان را دستگیر نمایند و به زندان بیندازند، اما این گروه با حمله به مقر منصور، پس از آزادی آنان، به قصد کشتن منصور شورش کردند و در نهایت کشته شدند.

اسحاق ترک از یاران ابومسلم وداعی وی در میان ترکان ماوراءالنهر بود به همین دلیل به اسحاق ترک مشهور گشت برخی وی را ایرانی و بعضی هم وی را از نوادگان یحیی بن زید علوی می‌دانند اسحاق ترک پس از قتل ابومسلم با تحریک ترکان ماوراءالنهر شورش کرد که سرکوب و کشته شد .

زندگی نامه ی : سورنا

سورنا یا سورن (سردار سپهبد رستم سورن پَهلَو) (۸۲–۵۳ پیش از میلاد) فرزند آرخش (آرش) و ماسیس سپهبد ایران در زمان اشکانیان که با وجود عمر کوتاهش از شهرت خاصی در میان مردم باستان برخوردار بوده‌است و او اصالتی ایرانی دارد.

 

 
  
  
  
  
  

 

بر پایه گفتهٔ پلوتارک «سورنا در دلیری و توانایی پیشروترین پارتی/ایرانی دوران خود بود.» پلوتارک همچنین از سورنا به عنوان بلندقدترین و خوش چهره‌ترین مرد زمان خود یاد کرده‌است.

همچنین برخی از اساتید دانشگاه، سورنا را همان رستم که در شاهنامه آمده می‌دانند.

زندگی :

سورنا سردار پارتی معاصر اشک سیزدهم، ارد دوم (قرن اول ق م) وی از نظر نژاد و ثروت و شهرت پس از شاه رتبهٔ اول را داشت و به سبب نجابت خانوادگی در روز تاجگذاری پادشاه حق داشت که کمربند شاهی را به کمر بندد. سورنا ارد را به تخت نشانید و شهر سلوکیه را متصرف شد و اول کسی بود که بر دیوار شهر مذکور برآمد و با دست خود اشخاصی را که مقاومت می‌کردند به‌زیر افکند. وی در این هنگام بیش از ۳۰ سال نداشت، با این وجود به احتیاط و خردمندی شهره بود و بر اثر این صفات کراسوس سردار رومی را مغلوب کرد، چه نخست جسارت و تکبر کراسوس و یأسی که بر اثر بدبختی‌ها سورنا را دست داده بود، به آسانی وی را در دامهایی افکند که سورنا برایش گسترده بود. با وجود این ارد به جای اینکه سورنا را پاداش نیک دهد، بر او رشک برد و نابودش کرد.

سورنا (سورن پهلو) یکی از سرداران بزرگ و نامدار تاریخ در زمان اشکانیان است که سپاه ایران را در نخستین جنگ با رومیان فرماندهی کرد و رومی‌ها را که تا آن زمان در همه جا پیروز بودند،و برای اولین بار با شکست سختے و تاریخی روبرو ساخت.

او از خاندان سورن یکی از هفت خاندان معروف ایرانی (در زمان اشکانیان و ساسانیان) بود. سورن در زبان فارسی پهلوی به معنی نیرومند می‌باشد.[۸] (نمونه دیگر این واژه در کلمه اردیسور آناهیتا یعنی ناهید بالنده و نیرومند بکار رفته‌است).[۹] از دیگر نام‌آوران این خاندان ویندهفرن (گندفر) است که در سده نخست میلادی استاندار سیستان بود؛ قلمرو او از هند و پنجاب تا سیستان امتداد داشت.

ژول سزار (Julius)، پومپه (Pompée) و کراسوس (Crassus) سه تن از سرداران و فرمانروایان بزرگ روم (موسوم به تریوم‌ویرات اول) بودند که سرزمین‌های پهناوری را که به تصرف دولت روم درآمده بود، به‌طور مشترک اداره می‌کردند. آن‌ها در سوم اکتبر سال ۵۶ پیش از میلاد در نشست لوکا (Luca) تصمیم حمله به ایران را گرفتند.

کراسوس فرمانروای بخش شرقی کشور روم آن زمان؛ یعنی شام بود و برای گسترش دولت روم در آسیا، قصد حمله به ایران و هند را داشت.

کراسوس (رئیس دوره‌ای شورا) با سپاهی مرکب از ۴۲ هزار نفر از لژیونرهای ورزیده روم که خود فرماندهی آنان را بر عهده داشت به سوی ایران روانه شد و ارد (اشک۱۳) پادشاه اشکانی، سورنا سردار نامی ایران را مأمور جنگ با کراسوس و دفع یورش رومی‌ها کرد. نبرد میان دو کشور در سال ۵۳ پیش از میلاد در جلگه‌های میانرودان و در نزدیکی شهر حران یا کاره (carrhae) (در ترکیه کنونی) روی داد. در جنگ حران، سورنا با یک نقشه نظامی ماهرانه و به یاری سواران پارتی که تیراندازان چیره‌دستی بودند، توانست یک‌سوم سپاه روم را نابود و اسیر کند. کراسوس و پسرش فابیوس Fabius (پوبلیوس) در این جنگ کشته شدند و گایوس کاسیوس لونگینوس با شمار اندکی از رومی‌ها موفق به فرار گردیدند.

روش نوین جنگی سورنا، شیوه جنگ و گریز بود. این سردار ایرانی را پدیدآورنده جنگ پارتیزانی (جنگ به روش پارتیان) در جهان می‌دانند. ارتش او دربرگیرنده زره‌پوشان اسب‌سوار، تیراندازان، نیزه داران، شمشیرزنان و پیاده‌نظام همراه با شترهایی با بار مهمات بود.

افسران رومی دربارهٔ شکستشان از ایران به سنای روم چنین گزارش دادند: سورنا فرمانده ارتش ایران در این جنگ از تاکتیک و سلاحهای تازه بهره گرفت. هر سرباز سوار ایرانی با خود مشک کوچکی از آب حمل می‌کرد و مانند ما دچار تشنگی نمی‌شد. به پیادگان با مشکهایی که بر شترها بار بود آب و مهمات می‌رساندند. سربازان ایرانی به نوبت با روش ویژه‌ای از میدان بیرون رفته و به استراحت می‌پرداختند. سواران ایران توانایی تیراندازی از پشت‌سر را دارند. ایرانیان کمانهایی تازه اختراع کرده‌اند که با آن‌ها توانستند پای پیادگان ما را که با سپرهای بزرگ در برابر آن‌ها و برای محافظت از سوارانمان دیوار دفاعی درست کرده بودیم به زمین بدوزند. ایرانیان دارای زوبین‌های دوکی‌شکل بودند که با دستگاه نوینی تا فاصله دور و به صورت پی‌درپی پرتاب می‌شد. شمشیرهای آنان شکننده نبود. هر واحد تنها از یک نوع سلاح استفاده می‌کرد و مانند ما خود را سنگین نمی‌کرد. سربازان ایرانی تسلیم نمی‌شدند و تا آخرین نفس باید می‌جنگیدند. این بود که ما شکست خورده، هفت لژیون را به‌طور کامل از دست داده و به چهار لژیون دیگر تلفات سنگین وارد آمد.

جنگ حران که نخستین جنگ بین ایران و روم به‌شمار می‌رود، دارای اهمیت بسیار در تاریخ است زیرا رومی‌ها پس از پیروزی‌های پی‌درپی برای اولین بار در جنگی در حوالی حران، بین فریقین شکست بزرگی خوردند. این جنگ برای روم به قیمت جان بیست هزار نفر مقتول و ده هزار اسیر تمام شد و به روم نیز که با سرسختی همچنان طالب استیلا بر آسیا باقی‌ماند نشان داد که در سرحد بابل و پارت با حریف دلیری سروکار دارد که آن را نباید با چشم کوچک شماری بنگرد.

پس از پیروزی سورنا بر کراسوس و شکست روم از ایران، دولت مرکزی روم دچار اختلاف شدید شد. پس از این جنگ نزدیک به یک قرن، رود فرات مرز شناخته شده بین دو کشور گردید و مناطق ارمنستان، ترکیه، سوریه، عراق تبدیل به استان‌هایی از ایران گردیدند. رومی‌ها برای جلوگیری از شکست‌های آینده و به پیروی از ایرانیان ناچار شدند به وجود سواره نظام در سپاه خود توجه بیشتری نمایند.

سورنا و همسرش ویشکا دو بار جان فرهاد چهارم، پادشاه ایران را از ترور رومیان نجات دادند؛ که بار دوم به قیمت جانشان تمام شد و آن‌ها به وسیله مزدوران رومی کشته شدند. قتل سورنا به‌دست ارد دوم نظریهٔ دیگری است که توسط گیریشمن تاریخ‌نویس فرانسوی ارائه شده‌است.

اما قتل رستم سورن پهلو نقشه پیشرفت پارت را در خاک سوریه متوقف کرد. لشکری که ارد به وسیله پسر جوان خود پاکور و تحت فرمان یک سردار خویش به نام اوساکس به آن سوی فرات فرستاد توفیقی نیافت و چون اوساکس کشته شد و پاکور بازیچهٔ دساسیس رومیان واقع شد، به امر پارت به پایتخت برگشت. روم هم به علت درگیری در جنگ داخلی فرصتی برای تلافی شکست کراسوس پیدا نکرد و نقشه‌ای که یولیوس سزار در این باره داشت با قتل او نقش بر آب شد.

در جنگ :

سورنا در زمان پادشاهی اشک سیزدهم اُرد اول اشکانی، سپاه ایران را در نخستین جنگ با رومیان(نبرد حران) فرماندهی کرد و رومیان را که تا آن زمان در همه جا پیروز بودند، برای اولین بار به سختی شکست داد. در این جنگ کراسوس، پسرش و بیشتر سربازانش نابود شدند که این، بزرگ‌ترین شکست رومی‌ها از ایرانیان در طول تاریخ بوده‌است.

کراسوس که قصد داشت به مانند اسکندر، ایران و هند را فتح کند، از سورنا، سردار ایرانی، شکست خورد و خود و اغلب سربازانش کشته شدند.

یادواره :

  • خیابانی در تهران با نام سورنا نامگذاری شده‌است.
  • ربات ملی ایران نیز به نام سورنا نام‌گذاری گردیده‌است.
  • شناور ذخیره‌سازی [نفت] سورنا متعلق به شرکت نفت فلات قاره ایران که توسط سکوهای نفتی سروش و نوروز تغذیه می‌شود. این شناور جهت صادرات نفت خام به نفتکش‌های دیگر مورد استفاده قرار می‌گیرد.
  • خودروی سورن تولید ملی ایران
  • خودروی فرمول دانشجویی سورنا دانشگاه فردوسی مشهد که برای اولین بار از ایران در مسابقات fsae ایتالیا شرکت کرد 
  • کوپن شهری در بخش سورنا شهرستان رستم استان فارس ایران است که در تقسیمات جدید کشوری از شهرستان ممسنی جدا شده و به این شهرستان ملحق شده‌است. کوپن مرکز بخشی به نام سورنا و یکی از دو بخش شهرستان رستم است. که با نام سردار سپهبد رستم سورن پهلو قرابت دارد.

زندگی نامه ی : آریوبرزن

آریوبرزن (به یونانی: Aριoβαρζάνης) نام یکی از سرداران هخامنشی در دوران پادشاهی داریوش سوم بود که تا آخرین نفس در مقابل اسکندر مقدونی و سپاهیان او ایستادگی کرد و شجاعانه جنگید. منطقه‌ای که آریوبرزن از آن برخواست اوکسیان نام داشت.

 

 
  
  
  
  
  
  
  

نام‌شناسی :

نام آریوبرزن از شکل یونانی آن، آریوبرزنس (Ἀριοβαρζάνης) گرفته شده‌است، حال آنکه این نام در پارسی باستان به شکل آریه برزنه (*Āriya-bṛdāna-) آمده‌است. به عقیده برخی ممکن است « پایان واژه‌های هخامنشی در پارسی باستان متاخر تنها نوشته می‌شده و خوانده نمی‌شده، بنابراین این نام می‌تواند به شکل آری‌برزن (Āriy-bṛdān) نیز خوانده شود.

پیش‌زمینه :

اگرچه تاریخ دقیق تولد آریوبرزن مشخص نیست، اما مورخان حدس می زنند که وی در حدود سال ۳۶۸ قبل از میلاد متولد شده است. آریوبرزن در سال ۳۳۵ قبل از میلاد توسط داریوش سوم به ساتراپی پارس (استان جنوبی فارس در ایران کنونی) منسوب شد. مورخان متعجب هستند از اینکه داریوش برای تخت‌جمشید و پارسه ساتراپی تعیین کرده است. همچنین آریوبرزن فرماندهی بخشی از ارتش پارس را در نبرد گوگمل در سال ۳۳۱ پیش از میلاد علیه مقدونی‌ها بر عهده داشته است.

نبرد دربند پارس :

نبردگاه آریوبرزن و اسکندر را در چند جای گوناگون حدس زده‌اند، که با توجه به خط سیر عبور اسکندر از شوش به سوی تخت جمشید و مناسب بودن تنگه ای با مشخصاتی که یونانی‌ها داده‌اند، و طبق دانشنامه ایرانیکا و تاریخ ایران کمبریج، محتمل‌ترین مکان دربند پارس در مرز کهگیلویه و بویراحمد و ممسنی تنگ گجستان است. به روایت منابع تاریخی و خبری دیگر از جمله بی‌بی‌سی فارسی، این درگیری در تنگ‌تکاب در بخش شمالی شهرستان بهبهان و در نزدیکی سد مارون و سد تنظیمی آریوبرزن، روی داده‌است. به هر روی، ناآشنایی اسکندر با منطقه به سود پارسیان بود ولی یک چوپان که تاریخ‌نگاران نامش را لی‌بانی(اسیر اسکندر) نوشته‌اند راه گذر از کوهستان را به مقدونیان نشان می‌دهد و اسکندر می‌تواند آریوبرزن و یارانش را به دام اندازد گفته می‌شود اسکندر پس از پایان جنگ آن اسیر را به خاطر خیانت می‌کشد. آریوبرزن با ۴۰ سوار و ۵۰۰۰ پیاده خود را بی‌پروا به سپاه مقدونی رسانده و شمار بسیاری از یونانیان را کشته و خود نیز تلفات بسیاری داد اما موفّق گردید از محاصرهٔ سپاه مقدونی بگریزد.

چون از محاصره بیرون آمد خواست تا به کمک پایتخت بشتابد و آن را پیش از رسیدن سپاه مقدونی اشغال کند. اما لشکر اسکندر که از راه جلگه به پارس رفته بودند، مانع او شدند. در این هنگام وی به مخاطرهٔ سختی افتاد، ولی راضی نشد تسلیم گردد. گفته می‌شود ایستادگی آریوبرزن یکی از چند ایستادگی انگشت شمار در برابر سپاه اسکندر بوده‌است.

بر پایه یادداشت‌های به دست آمده از کالیستنس تاریخ‌نگار اسکندر، ۱۲ اوت سال ۳۳۰ پیش از میلاد، نیروهای اسکندر مقدونی در پیشروی از سوی جنوب به سوی پرسپولیس پایتخت آن زمان ایران، در منطقه دربند پارس که منطقه‌ای کوهستانی و سخت گذر و تنها مکان قابل دسترسی از جنوب بسوی پارس بوده‌است متوقف شدند و در این منطقه درگیری میان اسکندر و آریو برزن رخ داد. به گفته همراهان اسکندر پس از ورود به دره‌های مخوف دربند پارس، خورشید را به مدت سه شبانه روز بچشم ندیدیم بعلت انبوه درختان و ازدیاد باران. اسکندر با یک هنگ ارتش ایران که شامل ۵۰۴۰ تا ۵۰۰۰ نفر بود به فرماندهی آریو برزن رو به رو شد. این هنگ چندین روز مانع ادامه پیشروی ارتش ده‌ها هزار نفری اسکندر شده بود که مصر، بابل و شوش را پیشتر گرفته بود و در سه جنگ، داریوش سوم را شکست و فراری داده بود. سرانجام این هنگ با محاصره کوه‌ها و حمله به افراد آن از ارتفاعات بالاتر از پای درآمد و فرمانده آن آریوبرزن نیز کشته شد.

مقایسه با نبرد گوگمل :

کالیستنس در خصوص مقایسه نبرد دربند و نبرد گوگمل نوشته‌است:

اگر چنین مقاومتی در نبرد گوگمل (در کردستان عراق کنونی) در برابر ما صورت گرفته بود، شکست مان قطعی بود. در گوگمل با خروج غیرمنتظره داریوش سوم از صحنه، واحدهای ارتش ایران نیز که در حال پیروز شدن بر ما بودند در پی او دست به عقب‌نشینی زدند و ما پیروز شدیم. داریوش سوم در جهت شمال شرقی ایران فرار کرده بود و آریوبرزن در ارتفاعات جنوب ایران و در مسیر پرسپولیس به ایستادگی ادامه می‌داد.

دفاع آریوبرزن :

بعد از فتح بابل و شوش بدست اسکندر، او دربارهٔ جاده‌ها، منابع و آب‌های پارس اطلاع جمع کرد. سپس نیروی منتخب ۱۷ هزار نفری به سمت پارسه (پایتخت شاهنشاهی) روانه کرد.

شاپور ساسانی و دزدیدن دختران ایرانی توسط اعراب

پاسی از شب گذشته بود به شاپور دوم ساسانی ، پادشاه ایران زمین گفتند سه مرد کهن سال از جزیره لاوان به دادخواهی آمده اند .
پس از اجازه فرمانروا ، آنها گفتند : اکنون سالهاست تازیان هر از گاهی به جزیره ما یورش آورده و مروارید های صیادان را به یغما می برند ، و اما اینبار علاوه بر مروارید یکی از دختران جزیره را نیز دزده اند که این موجب شده مادر آن دختر بر بستر مرگ باشد و پدرش هم از پی دزدان به دریا رفته و هفته هاست از او هم خبری نیست .
می گویند شاپور برافروخت و رو به سرداران کشور نموده و گفت تا جزایر ایران امن نشده کسی حق استراحت ندارد . همان شب شاپور و لشکریان بر اسب رزم نشسته و به سوی جنوب ایران تاختند . آنها جنوب خلیج فارس را که پس از دودمان اشکانیان رها شده بود را بار دیگر به ایران افزودند و دزدان تبهکار را به زنجیر عدالت کشیده و به ایران آوردند .

 گفته می شود پس از پاکسازی جنوب ، پادشاه ایران به جزیره لاوان رفت و از آن زن رنجور که همسر و دختر خویش را از دست داده بود دلجوی نموده و پوزش خواست .

زندگی نامه ی : الیاس علوی

الیاس علوی شاعر و هنرمند افغان است.

زندگی‌نامه :

او در روستای برغص، ولسوالی خدیر در ولایت دایکندی به دنیا آمد. به دلیل جنگهای داخلی در شش‌سالگی از افغانستان به ایران مهاجرت کرد و سالها در شهر مشهد زندگی کرد. در سال ۱۳۸۴ به افغانستان بازگشت و مدتی را در کابل به سر برد. وی در حال حاضر ساکن شهر ادلید استرالیا است. علوی در رشته «هنرهای زیبا» در سال 1399 از کالج هنرهای چلسی، دانشگاه لندن در مقطع ماستری (فوق لیسانس) فارغ التحصیل شد. و همچنین در سال ۱۳۹۴ از دانشگاه «جنوب استرالیا» در مقطع ماستری (فوق لیسانس) در رشته "هنرهای تجسمی" فارغ‌التحصیل شد. تاکنون در نمایشگاه های متعدد انفرادی و گروهی در شهرهای مختلفی از جمله سیدنی، ملبورن، ادلید، تورنتو، لندن، تهران و کابل شرکت داشته است. ایشان بورسیه بین اللمللی "سمستگ" را در سال 1398 به دست آورده است.

اولین مجموعه شعرهایش با نام «من گرگ خیالبافی هستم» برگزیدهٔ جایزهٔ شعر خبرنگاران شد و رتبهٔ دوم جایزهٔ ادبی قیصر امین‌پور (کتاب سال شعر جوان) را به‌دست آورد. این مجموعه توسط نشر آهنگ دیگر منتشر شد اما با توجه به تعطیل شدن این نشر، چاپ چهارم این کتاب در سال ۱۳۹۴ به نشر «نیماژ» سپرده شد.

دومین مجموعه شعر او با نام «بعضی زخم ها» توسط انتشارات تاک، در کابل منتشر شد. چاپ دوم در سال ۱۳۹۷ منتشر شد.

سومین مجموعه شعر او با نام «حُدود» در سال ۱۳۹۶، توسط نشر نیماژ منتشر شد و تاکنون به چاپ دوم رسیده‌است.

الیاس علوی به کار تدریس هنر به کودکان و نوجوانان در استرالیای جنوبی مشغول است و همزمان در نمایشگاه‌های مختلف شرکت می‌کند. تعدادی از آثار هنری او در وب سایت رسمی وی قابل مشاهده است.

آثار :

  • «من گرگ خیالبافی هستم»
  • «بعضی زخم‌ها»
  • «حدود» .

زندگی نامه ی : والت ویتمن

والت ویتمن (به انگلیسی: Walt Whitman) (‏زادهٔ ۳۱ مه ۱۸۱۹ – درگذشتهٔ ۲۶ مارس ۱۸۹۲)، شاعر مدرن و روزنامه‌نگار آمریکایی بود که او را پدیدآورنده شعر آزاد آمریکا می‌دانند.

 
 
  
  
  

زندگی :

والت ویتمن در ۳۱ مه ۱۸۱۹ در خانواده‌ای پرجمعیت در وست هیلز، هانینگتون به دنیا آمد. در ۱۲ سالگی، پس از ترک تحصیل، به کار در چاپخانه و مطالعهٔ آثار ادبی از هومر و ویلیام شکسپیر تا تورات پرداخت. او تا ۱۷ سالگی در نیویورک به عنوان متصدی چاپ کار کرد و با هنر و ادبیات جدید آشنا شد. پس از مدتی معلمی، در زادگاه خود، از سال ۱۸۴۱ به روزنامه‌نگاری حرفه‌ای پرداخت و این شغل را با وقفه‌هایی تا آخر عمر ادامه داد.

روزنامهٔ لانگ آیلَندر (Long Islander) که ویتمن مؤسس آن است، هنوز چاپ می‌شود. او به عنوان طرفدار دموکراسی و آزادی به مبارزهٔ سیاسی می‌پرداخت که به علت عضویت در حزب خاک آزاد در سال ۱۸۴۸ سرویراستاری مجلهٔ «دیلی ایگل» بروکلین را از دست داد. پس از مدتی روزنامه‌نگاری در نیواورلئان به بروکلین بازگشت؛ روزنامهٔ آزادی‌خواه «بروکلین فریدوم» را تأسیس کرد و شروع به توسعهٔ شیوهٔ خاص خود در شعر نمود. تا اینکه در سال (۱۸۵۵) نخستین دفتر شعر خود را با عنوان برگهای علف شامل ۱۲ شعر بدون عنوان و یک مقدمهٔ تاریخی، منتشر کرد. او خود جلد کتاب را طراحی، حروفچینی و با هزینهٔ شخصی چاپ کرد.

ویتمن ویرایش دوم برگ‌های علف را در سال ۱۸۵۶ منتشر کرد که شامل ۳۳ شعر و نامه‌ای از رالف والدو امرسون (که بر ویرایش اول کتاب نوشته بود) و درآمدی طولانی از ویتمن در پاسخ امرسون بود. او ویرایش و تکمیل این کتاب را تا آخر عمر ادامه داد و نسخه‌های مختلفی از آن به چاپ رساند. آخرین ویرایش برگ‌های علف معروف به «ویرایش بستر مرگ» که او در سال ۱۸۹۲ پیش از مرگ منتشر کرد، کتابی بزرگ با ۳۸۳ شعر است که در ۱۴ فصل تنظیم شده‌است و فصل‌ها عنوان «کتاب ۱» تا «کتاب ۱۴» را دارند.

در زمان جنگ داخلی، ویتمن به نیویورک و سپس برای کمک به برادر مجروحش به واشینگتن رفت. با مشاهده تعداد بی‌شمار مجروحان جنگی به کار در بیمارستان و رسیدگی به مجروحان پرداخت و یازده سال آنجا ماند. در ۱۸۷۰ به دیدار مادر پیرش در نیوجرسی رفت و تا آخر عمر همان‌جا ماندگار شد که تا سال ۱۸۸۲ در خانهٔ برادرش و بعد از آن در خانهٔ خود زندگی می‌کرد. در سال (۱۸۹۱) کتاب خداحافظ خیال من را چاپ کرد و همواره به بازبینی برگ‌های علف مشغول بود، تا در سال ۱۸۹۲ در مقبره‌ای که پیش از مرگش ساخته بود به خاک سپرده شد.

برگ‌های علف :

این کتاب را می‌توان بزرگ‌ترین کتاب شعر آمریکا دانست. کتابی که ویتمن پس از چاپ اول، ۳۷ سال آن را ویرایش کرد تا قاموس شعر مدرن آمریکا را بسازد. جان باروز، طبیعی دان و مقاله‌نویس مشهوری است که شهرت عمده‌اش را از تأثیر بر ناتورالیسم ادبی دارد. وی مقدمه‌ای برچاپ برگهای علف نوشته که این کتاب را «بی‌پرواترین و جنجال‌برانگیزترین اثر در ادبیات آمریکا» معرفی می‌کند. ویتمن پس از اولین چاپ برگ‌های علف، نسخه‌ای از آن را برای امرسون فرستاد و او نامهٔ تحسین آمیزی در پاسخ نوشت که در مقدمهٔ ویرایش دوم کتاب چاپ شد و تأثیر مناسبی بر فروش آن داشت. امرسون در این نامه برگ‌های علف را با جملهٔ «فوق‌العاده‌ترین قطعهٔ هوش و فرزانگی که آمریکا تاکنون پدیدآورده‌است» تحسین می‌کند.

آثار :

کتاب شعر :

  • فرانکلین ایوانز (۱۸۴۲)
  • برگ‌های علف (۱۸۵۵، ویرایش دوم: ۱۸۵۶)
  • ضربه‌های طبل (۱۸۶۵)
  • چشم‌انداز دمکراسی (دورنمای آزادی) (۱۸۷۱)
  • روزهای نمونه (۱۸۸۱)
  • خداحافظ، خیال من (۱۸۹۱)
  • ای ناخدا، ناخدای من
  • همیشه مست .

روزنامه :

فیلم :

والت ویتمن شاعر در فیلمی ایفای نقش نکرده است و بازیگر فیلم صامت سه تفنگدار فردی دیگر میباشد. 

زندگی نامه ی : کارل سَندبرگ

کارل سَندبرگ (به انگلیسی: Carl Sandburg) (زاده ۶ ژانویه ۱۸۷۸ – درگذشته ۲۲ ژوئیه ۱۹۶۷) شاعر، نویسنده و ویراستار آمریکایی بود. وی برنده سه جایزه پولیتزر می‌باشد؛ که دو جایزه را برای شعر و یکی را برای نوشتن شرح حال ابراهام لینکلن دریافت کرد.

 

 
  
  
  
  
  
  
  
  
 

جوایز :

آثار ترجمه شده :

من مردمم، گزینه اشعار کارل سندبرگ، ترجمه بابک زمانی، نشر ثالث ۱۳۹۶

ایب لینکلن بزرگ می شود، ترجمه احمد کسایی پور، نشر کارنامه .