غزل - حافظ شیرازی

صوفی ار باده به اندازه خورد نوشش باد

ور نه اندیشه این کار فراموشش باد

آن که یک جرعه می از دست تواند دادن

دست با شاهد مقصود در آغوشش باد

پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت

آفرین بر نظر پاک خطاپوشش باد

شاه ترکان سخن مدعیان می‌شنود

شرمی از مظلمه خون سیاووشش باد

گر چه از کبر سخن با من درویش نگفت

جان فدای شکرین پسته خاموشش باد

چشمم از آینه داران خط و خالش گشت

لبم از بوسه ربایان بر و دوشش باد

نرگس مست نوازش کن مردم دارش

خون عاشق به قدح گر بخورد نوشش باد

به غلامی تو مشهور جهان شد حافظ

حلقه بندگی زلف تو در گوشش باد .

 

غزل - حافظ شیرازی

زاهد خلوت نشین دوش به میخانه شد

از سر پیمان برفت با سر پیمانه شد

صوفی مجلس که دی جام و قدح می‌شکست

باز به یک جرعه می عاقل و فرزانه شد

شاهد عهد شباب آمده بودش به خواب

باز به پیرانه سر عاشق و دیوانه شد

مغبچه‌ای می‌گذشت راهزن دین و دل

در پی آن آشنا از همه بیگانه شد

آتش رخسار گل خرمن بلبل بسوخت

چهره خندان شمع آفت پروانه شد

گریه شام و سحر شکر که ضایع نگشت

قطره باران ما گوهر یک دانه شد

نرگس ساقی بخواند آیت افسونگری

حلقه اوراد ما مجلس افسانه شد

منزل حافظ کنون بارگه پادشاست

دل بر دلدار رفت جان بر جانانه شد .

حکایت ایاز و حجره داشتن او به جهت چارق و پوستین اش

حکایت ایاز و حجره داشتن او به جهت چارق و پوستین اش

ایاز ، غلامِ محبوب سلطان محمود غزنوی چون در دستگاه او به مقام و منصب رسید به حکم نمک شناسی و بر خلافِ روش محتشمان و خودشیفتگان نوکیسه ، چارق و پوستینِ دورانِ شبانی خود را به دیوار اتاقش آویخته بود و هر روز ابتدا بدانجا می رفت و به آنها می نگریست و ایامِ پیشینِ خود را به یاد می آورد . و سپس بر سر منصب و مقام دولتی خود حاضر می شد . او برای اینکه کسی بدین کار واقف نشود . قفلی گران بر درِ اتاقش بسته بود .

رقبای حسود وقتی اتاقِ قفل شدۀ ایاز را دیدند به خیال آنکه او دفینه های زر و سیم در آن نهفته داشته نزدِ شاه به نمّامی و سخن چینی رفتند . و از او شکایت کردند و در این باب سنگ تمام نهادند . سلطان که به خوی و سیرت وفادارانۀ ایاز یقین داشت در ردِّ دعاوی آنان حرفی نزد . بلکه برای آنکه نمّامان را خِجل و شرمسار کند . گفت : وقتی که ایاز در اناقش نیست بدانجا بروید و هر چه از زر و سیم یافتید بردارید و میان خود تقسیم کنید .

شبی از نیمه گذشته بود که سی تن مشعل به دست به سوی اتاقِ ایاز راه افتادند . آنان با حرص و ولع در را شکستند و به داخل اتاق هجوم آوردند و هر چه به چپ و راست و بالا و پایین نگاه کردند چیزی جز یک جفت چارق و یک دست لباسِ مندرس شبانی نیافتند . از وحشت و اضطراب رخسارشان زرد شده بود و بدن ها لرزان با خود می گفتند جواب سلطان را چه گوییم ؟ بالاخره با حالی زار و خوار نزد سلطان آمدند . سلطان که حقیقتِ امر را می دانست تجاهل کرد و عمداََ گفت : چرا دستِ خالی آمده اید ؟ دفینه ها را کجا بردید ؟ سخن چینان عاجزانه به خاک افتادند و پوزش طلبیدند . سلطان گفت من نمی توانم در موردِ شما تصمیم بگیرم زیرا من متهم نشده بودم بلکه این ایاز است که موردِ اتهام شما قرار گرفته است . پس حکم و قضاوت با اوست که ببخشد و یا انتقام گیرد . سلطان ایاز را به حضور طلبید و گفت اینک در میانِ مُجرمان داوری کن . می بخشی و یا انتقام می گیری ؟ ایاز گفت : من هر چه دارم  از توست . امر امرِ توست و من تابع .

مأخذ این حکایت ، حکایتی است که در اسرار التوحید ، ص 209 آمده است ( مأخذ قصص و تمثیلات مثنوی ، ص 173 و 174 ) . شیخ ما گفت : وقتی جولاهه یی به وزارت رسیده بود . هر روز بامداد برخاستی و کلید برداشتی و درِ خانه باز کردی و تنها در آنجا شدی و ساعتی در آنجا بودی . پس برون آمدی و به نزدیک امیر رفتی . وقتی امیر را خبر دادند که او چه می کند . امیر را خاطر به آن شد تا در آن خانه چیست . روزی ناگاه از پسِ وزیر بدان خانه در شد . گوی دید در آن خانه چنانکه جولاهگان را باشد . وزیر را دید پای بدان گو ( = گودال ) فرو کرده . امیر او را گفت که این چیست ؟ وزیر گفت : یا امیر این همه دولت که مرا هست همه از امیر است . ما ابتدای خود را فراموش نکرده ایم که ما این بودیم . هر روز خود را از خود یاد دهم تا خود به غلط نیفتم . امیر انگشتری از انگشت بیرون کرد و گفت : بگیر و در انگشت کن تا اکنون وزیر بودی اکنون امیری .

شیخ عطار نیز این حکایت را در مصیبت نامه شبیه به روایت مثنوی آورده است ( مأخذ قصص و تمثیلات مثنوی ، ص 173 ) .

حکایت چارق و پوستین ایاز از عمیق ترین و پُر مغزترین حکایات مثنوی است . این حکایت در بیت 2149 موقتاََ رها می شود و در بیت 3253 قسمت پایانی آن نقل می گردد .

در این حکایت ایاز کنایه از انسان کامل و ولیِّ خداست و سلطان محمود ، کنایه از حضرت حق تعالی . وقتی مولانا در وصفِ ایاز می گوید او دریایی است بیکران و بی انتها و یا همۀ هستی ها تراوشی از موجِ اوست . و یا زبان آدمی قدرت بیان اوصاف او را ندارد و … جملگی توصیف انسان کامل است . گر چه مخاطب کلام «ایاز» است . لیکن مقصود از او قهراََ انسان کامل است . او می گوید همانطور که ایاز چارق و پوستین خود را فراموش نکرد . پس تو نیز ای انسان ، خلقتِ آغازینت  که به منزلۀ چارق و پوستینِ توست فراموش مکن تا همیشه فروتن و خاکسار باشی .

***

فتح سومنات به دست سلطان محمود غزنوی

پرستشگاه سومَنات بزرگترین بتخانه هندوستان در شهر سومنات بود. شاه محمود غزنوی از آنجا که می‌دانست بتخانه سومنات گنجینهٔ زر و سیم و جواهرات است پس از سه روز نبرد، بتخانه را گشود و خود با گرزی که در دست داشت بت اعظم را که از سنگ بود و در حدود ۵ متر طول داشت درهم شکست. و برای اعلام این پیروزی به همگان پاره‌هایی از آن را به غزنه، بغداد و مکه فرستاد و خود در ۱۰ صفر ۴۱۷ ه. ق به پایتخت بازگشت. قیمت این اشیا را که بدست محمود غزنوی غنیمت گرفته شد در آن روزگار ۲۰ میلیون دینار نوشته‌اند. در جنگ سومنات بیش از ۹۰ هزار نفر از هندیان به قتل رسیدند.[۱]

خلاصه ی داستان : شازده کوچولو

خلاصه داستان شازده کوچولو نوشتۀ آنتوان سنت اگزوپری به این شرح است:

کتاب شازده‌کوچولو از زبان خلبانی روایت می‌شود که هواپیمایش در یکی از صحراهای دوردست آفریقا خراب شده است و آن‌جا با موجود کوچک عجیبی آشنا می‌شود: شازده‌کوچولو. که از سیاره‌ای دوردست به زمین آمده است. شازده‌کوچولو بسیار کنجکاو و دوست‌داشتنی است و در ضمن این‌که سؤالاتش را از خلبان می‌پرسد و با او حرف می‌زند، ماجرای سفرش را نیز برای او تعریف می‌کند:

او از سیارۀ بسیار کوچکی آمده است که در آن تنها زندگی می‌کرده است. روزی متوجه روییدنِ گل زیبایی در سیاره‌اش می‌شود و بعد از بگومگویی که با گلش می‌کند، قصد می‌کند که سیاره‌اش را ترک کند. او سفرش را آغاز می‌کند و به سیارات مختلفی می‌رود که زمین، آخرین آن‌هاست.

در سیارۀ اول یک پادشاه زندگی می‌کند که به دنبال یک رعیت است و از شازده‌کوچولو می‌خواهد رعیت او باشد؛ سیارۀ دوم خانۀ مردی خودپسند است که دوست دارد شازده‌کوچولو ستایش‌گر او باشد؛ سیارۀ سوم جایگاه می‌خواره‌ای است که مدام می‌خورد تا می‌خواره بودنش را فراموش کند؛ در سیارۀ چهارم تاجری زندگی می‌کند که مدام در حال شمردن و تملک چیزها، همۀ چیزها حتا ستارگان و سیاره‌هاست و درگیر عدد و رقم است؛ در سیارۀ پنجم شازده‌کوچولو به فانوس‌بانی برمی‌خورد که موظف است هر یک دقیقه، فانوس سیاره را روشن و خاموش کند چون سیاره بسیار کوچک است و هر یک دقیقه به دور خودش می‌چرخد و شب و روزش بسیار کوتاه است؛ شازده‌کوچولو در سیارۀ ششم جغرافی‌دانی را می‌بیند که مدام مشغول ثبت چیزها در کتاب‌های قطور خود است اما او گل‌ها را چون «فانی» هستند در کتاب‌های خود ثبت نمی‌کند.

شازده‌کوچولو نهایتاً به زمین فرود می‌آید؛ در صحرای بی‌آب و علفی در آفریقا. او  ماری را می‌بیند که به او می‌گوید حتی اگر پیش آدم‌ها هم برود احساس تنهایی خواهد کرد و به او قول می‌دهد که اگر روزی دلش خواست دوباره به سیاره‌اش برگردد، می‌تواند او را با قدرت جادویی‌اش دوباره به آن‌جا برگرداند؛ زیرا او حلال تمام معماها و مشکلات است. او پس از آن به گلی برمی‌خورد که روزی عبور کاروانی را از صحرا دیده و به همین دلیل تعداد آدم‌ها را شش هفت تا می‌داند که چون ریشه ندارند، باد آن‌ها را این طرف و آن طرف می‌برد. شازده‌کوچولو از کوهی بالا می‌رود و هرچه سلام می‌کند، تنها تکرار صدای خودش را می‌شنود و گمان می‌کند زمین سیارۀ عجیبی است که آدم‌هایش هرچه را می‌شنوند، تکرار می‌کند در حالی که در سیارۀ خودش گلی داشته که همیشه اول حرف می‌زده. او همچنین به باغ گلی برمی‌خورد که پر از گل‌های زیبا همانند گل خودش در سیارۀ خودش هستند، می‌فهمد گلش به دروغ خودش را تنها گل جهان می‌دانسته. اما در ادامه با روباهی آشنا می‌شود که نگاهش را به گلش تغییر می‌دهد زیرا با او دربارۀ اهلی شدن و وابستگی و زمانی صحبت می‌کند که او برای گلش گذرانده و همین، باعث می‌شود که گلِ او برای او یگانه باشد.

در انتهای داستان، عاقبت شازده‌کوچولو نزد مار بازمی‌گردد تا به قولش وفا کند و او را به سیارۀ خودش بازگرداند…

داستان : ماجراهای تام سایر

ماجراهای تام سایر، داستانی است که از زاویه دید تام، پسری نوجوان در شهر کوچک سن پترزبورگ، پیش از جنگ داخلی آمریکا روایت می‌شود. تام پسری ماجراجو و خیال‌پرداز است. بازیگوشی‌های تام و دوستانش اغلب آن‌ها را به دردسر می‌اندازد. یک شب تام و دوست صمیمی‌اش، هاک، در پی یک ماجراجویی به قبرستان می‌روند و به‌طور تصادفی شاهد قتل دکتر رابینسون می‌شوند. آن‌ها سوگند می‌خورند که راز آن شب را هرگز برملا نکنند. ماف پاتر از اهالی شهر که دائم‌الخمر است با توطئه‌چینی جو سرخپوسته به اتهام قتل دستگیر می‌شود، اما بچه‌ها می‌دانند ماف پاتر بیگناه است و ...[۳]

داستان : جزیره ی گنج

 

ماجراهای این رمان در قرن هجدهم می گذرد؛ ناخدایی پیر و بدعنق، با زخمی کریه بر صورت، وارد میهمان خانه ای در یکی از بندرهای کوچک انگلستان می شود. او که روزها را خیره شدن به دریا و شب ها را به بدمستی می گذراند، همواره در هراسِ از راه رسیدن ملوانی یک پاست. ناخدا صندوقچه ای دارد که به هیچ کس اجازه نزدیک شدن به آن را نمی دهد. پس از مرگ او که تقریباً همزمان با از راه رسیدن ملوان یک پاست، نقشه گنجی از داخل صندوقچه به جیم (پسر نوجوان صاحب میهمان خانه) می رسد و این نقطه عزیمت داستانی پرحادثه و جذاب برای یافتن گنجی است که در یک جزیره مدفون شده، گنجی که ملوان یک پا و دزدان دریایی نیز در پی آن هستند و...

داستان : شاهزاده و گدا

شاهزاده و گدا

 

رمان شاهزاده و گدا نوشته مارک تواین یک رمان تاریخی است که نابرابری های طبقاتی و سیستم قضایی ناعادلانه را در زمان سلسله تئودورهای انگلیس نشان می دهد. این داستان،‌ در سال 1547 رخ داده است. هم سلسله تئودورها، هم هنری هشتم و هم شاهزاده ادوارد واقعاً وجود داشته اند.

 

خلاصه رمان به این شرح است:

 

تام کنتی Tom Canty  کوچک ترین پسر یک خانواده گدا است وبنابراین با آدم هایی که جامعه آنها را پس زده زندگی می کند. او همیشه در فکر زندگی بهتر است و کشیش محلی هم او را تشویق می کند و به او خواندن و نوشتن یاد داده است.

 

یک روز که تام اطراف دروازه های قصر پرسه می زد شاهزاده کم سالی را می بیند. نگهبانان تام را می زنند تا او را دور کنند تا این که شاهزاده به آنها فرمان می دهد که از این کار دست بردارند. بعد از تام دعوت می کند که به داخل قصر بیاید. این دو شیفته تفاوت های سبک زندگی یکدیگر و در عین حال شباهت های ظاهری که به همدیگر دارند می شوند. پسرها تصمیم می گیرند که نقش هایشان را با هم عوض کنند. شاهزاده که ادوارد نام داد با عجله و پیش از این که کسی در کاخ آنها را با هم درحین بازی ببیند قصر را ترک می کند.

 

اما شاهزاده ادوارد خیلی زود به این نتیجه می رسد که باید از دست پدر جانورخوی تام فرار کند. در همان حال تام هم درگیر این است که به عنوان یک شاهزاده از پس آداب و رسوم و عادات قصر برآید.

 

اشراف و کارکنان قصر با دیدن رفتارهای تام فکر می کنند که شاهزاده از بیماری ای رنج می برد که باعث شده حافظه اش را از دست بدهد و می ترسند که رو به دیوانگی برود. آنها دایم از او درباره "مهر بزرگ" می پرسند اما او هیچ چیز درباره این مهر نمی داند. به هر حال موقعی که از تام خواسته می شود که در دادگاه بنشیند و به قضات پاسخ دهد، شاهدان به قضات اطمینان می دهند که او صداهایی را در مغزش می شنود.

 

از آن طرف ادوارد با "میلز هنسون" Miles Hendson که سرباز و نجیب زاده ای است که از جنگ برمی گردد روبرو می شود. در ابتدا میلز ادعاهای ادوارد را درباره سلطنت باور نمی کند و از روی شوخی و مسخرگی حامی او می شود. در همین موقع خبرهایی می رسد مبنی بر این که شاه هنری هشتم مرده و ادوارد باید جای او را بگیرد.

 

در همین زمان ادوارد که زندگی وحشیانه گدایی که پدر تام است را می بیند و از طرف دیگر از نابرابری های طبقاتی شدید در انگلستان آگاه می شود، با خود عهدمی کند که موقعی که به عنوان شاه در جای واقعیش قرار بگیرد این وضعیت را تغییر دهد. به ویژه این که او با سیستم قضایی خشن انگلستان روبرو می شود. او زنانی را می بیند که در حالت دربند سوزانده می شوند یا شلاق می خورند. محکومانی ار می بیند که به خاطر گناهان کوچک داغ زده می شوند،‌ قطع عضو می شوند،‌ آویزان نگه داشته می شوند یا در روغن جوشانده می شوند.

 

یک بار هم در کاری غیرعاقلانه مقابل دسته ای از دزدها می گوید که او پادشاه واقعی انگلستان است و به قوانین غیرعادلانه پایان خواهد داد. دزدها او را دیوانه فرض می کنند و تاج مسخره ای برایش درست می کنند.

 

بعد از یک سری ماجراها که شامل گرفتار شدن در زندان هم هست،‌ ادوارد تصمیم می گیرد که به کاخ برگردد و دوباره جایش را با تام عوض کند. زمان هم زمان تاج گذاری تام است. تام با دیدن ادوارد مشتاق است که دوباره جایش را با شاهزاده واقعی یعنی ادوارد عوض کند. اما اشراف حاضر نیستند که بپذیرند یک بچه گدا پادشاه واقعی است. تا این که ادوارد مهر بزرگ را که پیش از ترک قصر پنهان کرده بود نشان می دهد و پس از گفت و شنودهایی دوباره جای تام و ادوارد با هم عوض می شود. میلز به عنوان حامی ادوارد یک رده اشرافی می گیرد و موقعیت ویژه ای در دربار پیدا می کند. تام هم از حمایت شاه جدید برخوردار می شود. او تحت سرپرستی شاه جدید قرار می گیرد و تا پایان عمر از این امتیاز برخوردار می شود. دست آخر هم همه شخصیت ها با خوشی مدتی زندگی کردند.

خلاصه ی داستان سفر به مرکز زمین

خلاصه کتاب سفر به اعماق زمین

کتاب سفر به اعماق زمین یک رمان کوتاه  علمی-تخیلی برای نوجوانان است. داستان سفر به مرکز زمین درباره‌ی یک پرفسور آلمانی به نام «اوتو لیدن‌براک» و برادرزاده‌اش «اکسل» است که در اوایل داستان  پرفسور لیدن براک یک کتاب عجیب و ارزشمند با بیش از 700 سال قدمت را پیدا می‌کند.

این کتاب به زبان رومی نوشته شده است و پرفسور همراه اکسل شروع به رمز گشایی این کتاب می‌کنند. آن‌ها سر انجام رمز جمله‌ی‌ ناشناخته را کشف می‌کنند. عبارتی که می‌گوید: « از دهانه آتشفشان پایین بروید از « اوتو لیدانبراک» از آن سو که سایه «اسکارتاریس» پایین می‌افتد پیش از آنکه اول جولای فرا رسد. ای مسافر بی‌باک به تو می‌گویم که از آن راه به مرکز زمین خواهی رسید.»

از این بخش سفر پرفسور لیدن‌براک و آکسل به مرکز زمین شروع می‌شود. آن‌ها برای سفر خود راهنمایی به نام «هانس» را استخدام می‌کنند تا در طول سفر همراه آن‌ها باشد. این گروه ۳ نفره در طول سفر از دالان‌های آتشفشانی عبور می‌کنند و با حوادث و اتفاقات هیجان‌انگیزی مواجه می‌شوند.

 

خلاصه ی داستان "  دور دنیا در هشتاد روز "

یک آقای منظم و دقیق انگلیسی به نام فیلئاس فوگ با رفقای خود در باشگاه شرط ۲۰۰۰۰ پوند می‌بندد که دور دنیا را در ۸۰ روز بپیماید و به همراهی خدمتکار وفادارش به نام ژان، معروف به پاسپارتو، عازم سفر می‌شود. اما چون مظنون به سرقت از یکی از بانکهای انگلیس است، زیر نظر یک پلیس قرار دارد که او را طی سیر و سیاحت‌هایش لجوجانه تعقیب می‌کند. فوگ در سرزمین هند فرصت می‌یابد تا زن جوانی به نام آئودا را، که بیوه مهاراجه وفات یافته‌ای است و طبق سنت هندوان باید زنده در آتش سوخته شود، از مرگ نجات دهد. پس از آن حوادث دیگری در چین برای او روی می‌دهد. در این مدت، مأمور پلیس همچنان به دنبال اوست و مسافر ما نیز با او و نوکرش راه خود را ادامه می‌دهد. مأمور پلیس نمی‌تواند او را بازداشت کند، زیرا برگ جلب به سبب تغییر مکان مداوم هنوز به دستش نرسیده‌است. در آمریکا، در قطاری که ساحل شرقی را به ساحل غربی آنجا می‌پیوندد، فوگ موفق می‌شود که حمله عده‌ای از سرخ‌پوستان را دفع کند. در ساحل شرقی، توفان شدیدی به پا می‌شود و کشتیهای عازم اروپا را در بندر متوقف می‌سازد، ولی فوگ تردید به دل راه نمی‌دهد و با پول خود یک کشتی کرایه می‌کند و راه دریا را در پیش می‌گیرد. در راه، سوخت کشتی به پایان می‌رسد و فوگ ناچار دکل را به جای سوخت به کار می‌برد. در پایان سفر، مأمور پلیس که سرانجام برگ جلب را به دست آورده‌است او را دستگیر می‌کند. فوگ بی‌گناهی خود را ثابت می‌کند و آزاد می‌شود. سپس با یقین به اینکه پنج دقیقه دیرتر از وقت مقرر به وعده‌گاه رسیده‌است، خود را بازنده می‌پندارد و تسلیم نومیدی می‌شود. اما زود به اشتباهش پی می‌برد و متوجه می‌شود که سفر از غرب به شرق کره زمین باعث شده‌است تا ۲۴ ساعت اضافه بیاورد و بنابراین شرط را نباخته‌است. در اوج شادمانی از آئودا خواستگاری می‌کند و او را به عقد ازدواج خود درمی‌آورد.

شعر طنز : آن کس که بداند

آن کس که بداند و بداند که بداند
اسب خرد از گنبد گردون بجهاند
آن کس که بداند و نداند که بداند
آگاه نمایید که بس خفته نماند
آن کس که نداند و بداند که نداند
لنگان خرک خویش به منزل برساند
آن کس که نداند و نداند که نداند
در جهل مرکب ابدالدهر بماند .

***

شعر : " حال دنیا " از ابوسعید ابوالخیر

حال دنیا را چو پرسیدم من از فرزانه ای
گفت یا باد است ، یا خواب است ، یا افسانه ای
گفتم آن حال را چه می گویی که دل بر او نهم
گفت یا مستند یا کورند یا دیوانه ای
فرصت نمی شود که بشویم ز دیده خواب
از بس که تند می گذرد جویبار عمر
گفتم از احوال عمرم گو که بازم عمر چیست
گفت یا برق است یا شمع است یا پروانه ای .

داستان تنبل خانه ی شاه عباس صفوی

تنبل خانه:

شما هم حتما نام تنبل خانه شاه عباس را شنیدید و به احتمال زیاد اصل داستان را نمی دانید

در این بخش می خواهم اصل داستان را برای شما تعریف کنم:

 

نقل شده است که :

در زمان شاه عباس اوضاع و احوال مردم و کسبه خوب بود و به راحتی

زندگی می کردند و مشکلی نداشتند.

روزی شاه عباس از مشاورانش  پرسید وضع مردم چطور است:

مشاوران گفتند :عالی است قربان همه چیز برای مردم آماده است.

 

 

بعد شاه عباس از مسئول کسبه پرسید:

وضع کسب و کار چطور است. گفتند عالی است قربان و کسبه از رونق بازار خوشحالند

وزیر اعظم گفت قربان وضع همه خوب است، فقط  یک گروه از مردم هستند که وضع خیلی خوبی ندارند

و نیاز به کمک دارند

 

شاه عباس گفت:

چه کسانی؟

وزیر اعظم گفت: قربان در این مملکت فقط تنبل ها وضع خوبی ندارند.

شاه عباس گفت: به نظر شما چه کاری می شود برای آنها انجام داد؟,

وزیر اعظم گفت: قربان اگر دستور فرمایید مکانی مختص تنبل ها درست شود که در آنجا  همه چیز

برایشان آماده باشد، فکر کنم دیگر مشکلی نداشته باشند

 

شاه عباس گفت:

پس برای تنبلها در اصفهان یک جای مخصوص درست کنید تا آنها هم مثل بقیه

مردم در آرامش باشند.به  دستور شاه و به سرعت یک جای عالی برای تنبلها آماده شد که همه چیز

از غذا گرفته تا محل خواب و خلاصه همه چیز در آنجا فراهم و آماده بودو کار تنبل ها این بود که

بخورند و بخوابند و تنبلی کنند.

 

این خبر به سرعت همه جا پیچید و ظرفیت تنبل خانه به سرعت تکمیل شد

و خبر به شاه دادند که قربان دیگر جا نداریم، ولی تعداد افراد زیادی اظهار می کنند

که تنبل هستند و باید از این امور رفاهی تنبلها استفاده کنند

 

شاه عباس  شخصا برای ملاحظه امور به تنبل خانه رفت  تا بازدیدی داشته باشد .

وقتی درب را باز کردند، شاه دید بله اصلا جا نیست و تنبل خانه کاملا پر شده و

خیلی از مردم هم پشت در منتظر ورود هستند.

شاه عباس به مشاوران گفت: ما اینقدر تنبل داریم؟

 

 

مشاوران گفتند نه قربان، همه اینها تنبل نیستند بلکه تنبل نما هستند

و چون دیدند در تنبل خانه

همه چیز فراهم است، خودشان را تنبل جا زدند تا از امکانات مفت اینجا استفاده کنند.

 

شاه عباس گفت :خوب چه کار کنیم  تا متوجه بشویم در تنبل خانه چه کسانی تنبل هستند و

چه کسانی تنبل نما.

هر کدام از مشاوران حرفی زدند و در نهایت دلقک دربار گفت :

قربان همه آنها

را به حمام عمومی شهر ببرید و بگویید درب ها را ببندند و دمای حمام را بالا ببرند.

تنبل ها از جایشان تکان نخواهند خورد ولی تنبل نماها فرار خواهند کرد.

 

همین کار را انجام دادند و وقتی کف حمام داغ شد افراد یکی یکی پا به فرار گذاشتند

و فقط دو نفر در حمام داغ باقی ماندند.آنها کف داغ حمام دراز کشیده بودند  و در حال سوختن بودند

ولی  از جایشان تکان نمی خوردند. یکی از انها به آرامی می گفت: سوختم

و دیگری که به شدت از او تنبل تر بود با صدایی که به زور شنیده می شد، میگفت: تو که داری میگی سوختم

خوب بگو رفیقممم داره می سوزه.

 

خلاصه این دو نفر به عنوان تنبل های واقعی به تنبل خانه برگشتند و به زندگی تنبلانه خود ادامه دادند.

البته دوستان عزیز در نظر داشته باشید الان نه شاه عباسی وجود دارد و نه تنبل خانه ای. پس لطفا دست از تنبلی و اهمال کاری بردارید.

 

داستان ازدواج حضرت امام حسن عسکری ( علیه السلام ) با نرجس خاتون

مادر امام زمان«علیه‌السلام» نامش «ملیکه» (ملیکا) بود، او از طرف پدر، دختر «یشوعا» فرزند امپراطور روم شرقی بود، و از طرف مادر، نوة «شمعون» بود. شمعون از یاران مخصوص حضرت عیسی«علیه‌السلام» و وصیّ او بود. ملیکه با اینکه در کاخ می‌زیست و با خاندان امپراطوری زندگی می‌کرد، اما آن چنان پاک و باعفّت بود که گویی نسبتی با این خاندان نداشت، بلکه به مادر و خانوادة‌ مادری خود رفته و زندگیش همچون زندگی شمعون، و عیسی بن مریم از صفا و معنویّت و پاکی خاصّی برخوردار بود. از این رو نمی‌خواست، با خاندان امپراطوری دنیا پرست، بیامیزد بلکه دوست داشت و هدفش این بود که در یک خانواه پاک خداپرست، زندگی کند، خداوند او را در این هدف کمک کرد و او را به طور عجیب به خواسته و هدفش رساند. ملیکه وقتی که به سنّ ازدواج رسید، جدّش امپراطور روم، خواست او را به همسری برادرزاده‌اش درآورد. با توجه ‌به اینکه کسی نمی‌توانست از فرمان امپراطور سرپیچی نماید، امپراطوری از طرف برادرزاده‌اش، از ملیکه خواستگاری کرد و سپس مجلس عقد بسیار باشکوهی ترتیب داد که در آن مجلس سیصد نفر از برگزیدگان روحانیون و کشیشان مسیحی و هفتصد نفر از افسران و فرماندهان ارتش و چهار هزار نفر از اشراف و معتمدین و ثروتمندان شرکت داشتند. مجلس در کاخ با شکوه امپراطور برگزار شد، تخت بزرگی را که با انواع جواهرات و طلا و نقره و یاقوت و عقیق، آراسته شده بود، در جای مخصوص کاخ گذاشتند، برادرزاده امپراطور روی آن تخت نشست، تشریفات مراسم عقد فراهم شد، دربانان و خدمتگزاران با لباسهای مخصوص خدمت هر یک در جایگاه خود ایستادند، در اطراف کاخ قندیلها و چهل چراغها، مجلس را جلوه خاصّی داده بود، ناقوس نواخته شد، روحانیون برجستة مسیحی کنار تخت با عبا و کلاه و لباس مخصوص، شمعدان به دست در دو طرف به صف ایستادند و کتاب مقدّس انجیل در دست داشتند، همین که انجیل را گشودند که آیات آن را تلاوت کنند، ناگهان زلزله آمد، کاخ لرزید، و هر کسی که روی تخت نشسته بود بر زمین افتاد، خود امپراطور و برادرزاده‌اش نیز از تخت بر زمین افتادند، ترس و لرز حاضران را فراگرفت، یکی از کشیشان بزرگ به حضور امپراطور آمد و عرض کرد: «این حادثه عجیب، نشانة ‌بلا و خشم خدا و علامت پایان یافتن آیین و مراسم است، ما را مرخص فرمایید برویم» . امپراطور اعلام ختم مجلس کرد، و همه رفتند، سپس دستور داد آنچه که از تخت و قندیل و چراغ و چیزهای دیگر که درهم ریخته و افتاده بود همه را به جای خود گذاشتند. این بار امپراطور تصمیم گرفت که «ملیکه» را به همسری برادرزادة دیگرش درآورد، و با خود گفت شاید این حادثة زلزله، برای آن بود که «ملیکه همسر برادرزاده اوّلی نگردد بلکه همسر برادرزادة دوّمی شود. دستور داد مجلس را در کاخ مثل مجلس سابق آراستند، دربانان و خدمتکاران در جایگاهی مخصوص قرار گرفتند، تخت مخصوص را نیز در جای خود گذاشتند روحانیّون برجستة مسیحی را بادست گرفتن شمعدانها و با لباسهای مخصوص در کنار تخت قرار گرفتند، برادرزادة دوّمی بر تخت مخصوص نشست، همین که مراسم عقد شروع شد، و کشیشان خواستند عقد بخوانند، بار دیگر حادثه زلزله رخ داد و همة‌ حاضران پریشان شدند و رنگها پرید و مجلس به هم ریخت و تختها واژگون شد، امپراطور و برادرزادة دوّمی، از تخت بر زمین افتادند و همه وحشت زده از کاخ بیرون آمدند و به خانه‌های خود رفتند. امپراطور، بسیار ناراحت شد، در اندوه و غم و فکر فرو رفت و لحظه‌ای این دو حادثه عجیب را فراموش نمی‌کرد. گرچه «ملیکا» با آن طینت پاکی که داشت، خواستار چنین ازدواجی با چنان افرادی نبود، و آرزوی رفتن به خانه‌ای که پر از صفا و معنویت و خداپرستی باشد می‌کرد، اما دو حادثه‌ای که رخ داد، او را نیز غرق در تفکر کرد، با خود می‌گفت: «سرنوشت من چه خواهد شد، سرانجام کجا خواهم رفت؟ خدایا به من کمک کن و مرا نجات بده. او همچنان فکر می‌کرد و اندوهگین بود تا اینکه شب خوابش برد، در عالم خواب دید، جدّش شمعون همراه حضرت مسیح «علیه‌السلام» و عدّه‌ای از یاران مخصوص حضرت مسیح«علیه‌السلام» وارد کاخ شدند، ناگهان منبری بسیار با شکوه به جای تخت امپراطور گذاشته شد، سپس دید دوازده نفر که مردانی بسیار خوش سیما و نورانی و زیبا بودند وارد کاخ شدند، در عالم خواب به ملیکه گفته شد، اینها که وارد شدند، پیامبر اسلام «صلی الله علیه و آله» و علی، حسن و حسین، امام سجاد، امام باقر، امام صادق، امام کاظم، امام رضا، امام جواد، امام هادی و امام حسن عسکری«علیه‌السلام» هستند. ناگهان مشاهده کرد که پیامبر اسلام«صلی الله علیه و آله» به حضرت مسیح«علیه‌السلام» رو کرد و گفت: ما به اینجا آمده‌ایم تا «ملیکه » را از شمعون برای فرزندم «حسن عسکری» خواستگاری کنیم. حضرت مسیح«علیه‌السلام» به شمعون گفت: به به، سعادت به تو رو کرده، خود را با دودمان محمد«صلی الله علیه و آله» پیوند بده، شمعون از این پیشنهاد بسیار خوشحال شد. آنگاه حضرت محمد«صلی الله علیه و آله» به منبر رفت و خطبة عقد را خواند و «ملیکه» را به عقد امام حسن عسکری «علیه‌السلام» در آورد، و سپس حضرت مسیح و شمعون و یاران مسیح «علیه‌السلام» به این عقد گواهی دادند. ملیکه می‌گوید‌: از خواب بیدارشدم ولی ماجرای خواب را به هیچ کس و حتّی جدم امپراطور روم، نگفتم، تا مبادا به من آسیبی برسانند، ولی شب و روز در فکر این خواب عجیب بودم، و با خود می‌گفتم من در اینجا، و امام حسن عسکری «علیه‌السلام» در شهری بسیار دور از اینجا، چگونه به خانة ‌او راه می‌یابم، محبّت امام حسن عسکری «علیه‌السلام» سراسر دلم را گرفته بود تنها به او می‌اندیشیدم تا اینکه بیمار و رنجور شدم، تمام پزشکان روم را به بالین من آوردند، ولی معالجة آنها بی‌نتیجه ماند، چرا که بیماری من، بیماری جسمی نبود! تا با معالجة آنها خوب شوم. روزی پدرم که از من ناامید شده بود، به من گفت: آیا هیچ آروزیی داری تا آن را برآورم،‌ گفتم‌: آرزویم این است که به زندانیان مسلمان که در جنگ اسیر و دستگیر شده‌اند، سخت نگیرید، و آنها را از شکنجه معاف دارید تا شاید به خاطر این کار خوب، خداوند حال مرا نیک کند و سلامتی مرا به من بازگرداند، و حضرت مسیح«علیه‌السلام» و مادرش مریم«علیه‌السلام» بر این کار نیک به من لطف و مرحمت کنند. پدرم خواستة مرا برآورد، عدّه‌ای از زندانیان مسلمان را آزاد کرد، و مجازات و شکنجة بعضی را بخشید، بسیار خوشحال شدم، از آن به بعد روز به روز حالم بهتر می‌شد، همین موضوع باعث شد که پدرم دستور داد تا بیشتر از زندانیان مسلمان، دلجویی کنند و آنها را ببخشند و خوشنودی آنها را به دست آورند. چهارده شب از این جریان گذشت، شبی خوابیده بودم،‌ در خواب دیدم فاطمة زهرا «علیها السلام» بانوی بزرگ دنیا و آخرت، همراه مریم«علیها السلام» و بانوان دیگر نزد من آمدند، حضرت مریم به من گفت که این بانو مادر همسر توست. بی اختیار به یاد همسرم امام حسن عسکری «علیه‌السلام» افتادم، و قلبم فرو ریخت و به حضرت فاطمه «علیها السلام» عرض کردم از حسن عسکری گله دارم که سری به من نمی‌زند دیگر گریه امانم نداد، زار زار گریستم. فاطمه «علیها السلام» فرمود: تا تو مسیحی هستی، فزندم به سراغ تو نمی‌آید، اگر می‌خواهی خدا و حضرت مسیح«علیه‌السلام» از تو خشنود شوند، دین اسلام را بپذیر تا چشمت به جمال امام حسن عسکری روشن شود. گفتم: ای بانوی بزرگ! با تمام وجودم حاضرم که اسلام را بپذیرم. فرمود: بگو اَشْهَدُ اَنْ لا اِلهَ اِلّا اللهٌ وَ اَشْهَدُ اَنَّ مُحَمّداَ رَسُولُ اللهِ؛ گفتم: «گواهی می‌دهم به یکتایی خدا و پیامبری حضرت محمد«صلی الله علیه و آله. آنگاه فاطمه زهرا «علیها السلام» مرا به آغوش محبتش گرفت و نوازش داد و فرمود: خوشحال باش! به تو مژده می‌دهم که از این به بعد امام حسن عسکری «علیه‌السلام» به دیدارت خواهد آمد و تو به زیات او موفّق می‌شوی! از خواب بیدار شدم بسیار خوشحال بودم و همواره شهادت به یکتایی خدا و پیامبری محمد«صلی الله علیه و آله» را به زبان می‌گفتم، و در انتظار دیدار امام حسن عسکری«علیه‌السلام» بودم تا شب بعد شد، در همین فکر و اندیشه خوابیدم، در خواب دیدم امام حسن عسکری «علیه‌السلام» به دیدار من آمد، از دیدار او بسیار خوشحال شدم، گله کردم که چرا به دیدار من نمی‌آمدی با اینکه دلم غرق محبّت تو بود! فرمود: علت جدایی این بود که تو در دین اسلام نبودی، از این به بعد به دیدار تو خواهم آمد،‌ تا روزی که خداوند تو را در ظاهر همسر من گرداند. از خواب بیدار شدم، هر شب آن بزرگوار را می‌دیدم، از آن به بعد حالم رو به بهبود می‌رفت و به لطف خدا سلامتی خود را باز یافتم. بین مسلمانان و رومیان، سالها جنگ بود، گاهی مسلمانان پیروز می‌شدند و گاهی رومیان، طبیعی است که در جنگ، عدّه‌ای اسیر می‌شدند و آنها را به اسارت می‌بردند، و در این جنگهای پی‌درپی گاهی از مسلمانان اسیر رومیان می‌شدند وگاهی به عکس، رومیان اسیر مسلمانان می‌شدند. و در آن زمان رسم بود که یا اسیران را به عنوان غلام و کنیز، می‌فروختند و یا آنها را با اسیران خود عوض می‌کردند. در شبی از شبها حضرت امام حسن عسکری به خوابش آمد و. فرمود:در فلان روز جدت لشگری به جنگ با مسلمانان خواهد فرستاد .تو خود را درمیان کنیزان و خدمتگذاران قرار بده به نحوی که تو را نشناسند واز پی جد خود روانه شو و از فلان راه برو. این کار را انجام داد .در راه لشگر مسلمانان به ان جمع برخوردند و آنها را اسیر کردند. اسیران را بوسیلة کشتی از راه رودخانة دجله به بغداد برای فروش آوردند، یکی از فروشندگان، برده فروش معروفی بنام«عمرو یزید» بود. روزی امام هادی«علیه‌السلام» پدر بزرگوار امام حسن عسکری«علیه‌السلام» یکی از یارانش به نام «بشر بن سلیمان» را که در خرید و فروش برده نیز سابقه داشت در شهر سامرا دید و نامه‌ای که به زبان رومی نوشته بود و زیر آن را امضا کرده بود به او داد و همیانی پول نیز جداگانه به او داد و فرمود: «می‌خواهم بروی بغداد و با این همیانِ پول، کنیزی را خریداری کنی و به اینجا بیاوری. بشر بن سلیمان گفت: بسیار خوب، هر امری بفرمایی اطاعت می‌کنم. امام هادی«علیه‌السلام» فرمود: حال بشنو تا توضیح دهم که چگونه کنیزی را خریداری می‌کنی؟ فلان روز از اینجا به طرف بغداد حرکت می‌کنی، سعی کن اوّل صبح فلان روز در کنار پل رودخانة معروف بغداد باشی، وقتی به آنجا رسیدی می‌بینی چند کشتی کنار آب می‌آیند تا بار خود را خالی کنند، در این میان می‌بینی زنانی را که اسیر کرده‌اند، از کشتیها پیاده می‌کنند و به عنوان کنیز در معرض فروش قرار می‌دهند. مشتریها می‌آیند و کنیزها را می‌خرند و با خود می‌برند، همچنان نگاه کن یک وقت می‌بینی در یکی از این کشتیها «عمرو بن یزید» دختری را در معرض فروش قرار می‌دهد، با اینکه پرده‌داران می‌خواهند کنیزان را به خریداران نشان دهند، آن دختر، خود را نشان نمی‌دهد، حجاب و عفّت خود را حفظ می‌کند، ‌او دو لباس حریر پوشیده و یک لباس پوستی گرانبها بر دوش دارد. خریداران متوجّه او می‌شوند، و اصرار می‌کنند که او را خریداری کنند، او ناراحت می شود و به زبان رومی‌ می‌گوید :‌«وای که حجابم آسیب دید» یکی از خریداران می‌گوید: من این کنیز را به سیصد دینار خریدارم. آن دختر به او می‌گوید: «اگر به اندازة ملک سلیمان دارایی داشته باشی، حاضر نیستم کنیز تو شوم.» عمرو بن یزید به آن دختر می‌گوید: چاره‌ای نیست، باید تو را فروخت. او می‌گوید: شتاب نکن، آن خریداری که من می‌خواهم پیدا می‌شود، مگر نه این است که معامله باید از روی رضایت باشد. در این موقع نزد «عمر بن یزید» برو؛ بگو نامه‌ای برای این بانو دارم که به زبان رومی نوشته شده است، این نامه را به آن بانو بده بخواند اگر راضی شد، او را برای صاحب نامه که اوصاف و نشانه‌های صاحب نامه در آن نوشته شده، خریداری می‌کنم، وقتی که نامه را به او دادی او راضی می‌شود آنگاه او را خریداری کن و به اینجا بیاور. «ملیکه» وقتی که همراه عدّه‌ای از بانوان اسیر شد، برای اینکه کسی او را نشناسد، خود را نرگس نامید (که تلفّظ عربی‌اش همان نرجس است( بشر بن سلیمان طبق پیشنهاد امام هادی«علیه‌السلام» همان روز معیّن به بغداد آمد، صبح زود کنار پل بغداد رفت، دید کشتیها رسیدند، و کنیزها را در معرض فروش قرار دادند، در این هنگام کنیزی را دید که دارای آن اوصافی است که امام هادی«علیه‌السلام» فرموده بود، خریداران اصرار دارند که او را بخرند، ولی او مایل نیست کنیز آنها شود. بُشر جلو آمد و با اجازة فروشنده، نامة امام هادی«علیه‌السلام» را به «نرجس» داد، نرجس تا آن را گشود و خواند، بی‌اختیار منقلب شد و اشک در چشمانش حلقه زد، در حالی که گریة شوق گلویش را گرفته بود به صاحبش عمرو بن یزید گفت: مرا به صاحب این نامه بفروش، و اصرار و تأکید کرد که مرا حتماً به صاحب این نامه بفروش عمرو بن یزید، گفت: ‌بسیار خوب، مانعی ندارد، آنگاه در مورد قیمت او با بُشر بن سلیمان صبحت کرد، او به همان مقدار پولی که در همیان بود و امام هادی«علیه‌السلام» فرستاده بود، راضی شد. بُشر می‌گوید: همیان را دادم و کنیز را خریدم و با او از آنجا حرکت کردیم. او همواره نامه را بیرون می‌آورد و می‌بوسید و به چشم می‌کشید، من از روی تعجب گفتم تو که هنوز صاحب نامه را نمی‌شناسی چرا این قدر نامه را می‌بوسی؟ گفت: معرفت و شناخت تو اندک است، اگر پیامبر صلی الله علیه و آله و جانشینان آنان را می‌شناختی چنین نمی‌گفتی! آنگاه داستان خود را از اوّل تا آخر برای من بیان کرد، من به پاکی و شخصیّت معنوی و فکر بلند و عالی حضرت نرجس)علیها السلام( پی بردم، و از آن پس بیشتر احترامش کردم تا رسیدیم، به سامّرا، و او را به حضور امام هادی«علیه‌السلام» بردم. در این وقت امام هادی«علیه‌السلام» به او خوش آمد گفت، و احوالپرسی کرد، و سپس خواهر حکیمه خاتون را خبر کرد، و به او فرمود:‌ این است آن بانوی محترمه‌ای که در انتظار او بودی، حکیمه او را در آغوش گرفت، و خوش آمد و تبریک به او گفت، امام هادی«علیه‌السلام» به او فرمود: «عزّت اسلام و ذلّت نصرانیّت را چگونه دیدی؟» او عرض کرد: چگونه چیزی را بیان کنم که شما بهتر از من می‌دانید. سپس امام هادی)علیه‌السلام( به خواهرش حکیمه فرمود: او را به خانه ببر و دستورات اسلامی را به او بیاموز، او همسر فرزندم حسن، و مادر مهدی آل محمد صلی الله علیه و آله خواهد بود.

داستان ازدواج حضرت امام حسین ( علیه السلام ) با شهربانو

عنوانماجراي اسارت شهربانو، دختر يزدگرد سوم، پادشاه ايراني و ازدواج او با امام حسين(ع)
خلاصهوقتي در جنگ نهاوند لشكر ايران شكست مي‌خورد، دختر يزدگرد سوم اسير مي‌شود و در مدينه به انتخاب خودش به همسري امام حسين(ع) در آمده و مفتخر به مادري حضرت سجاد(ع) مي‌شود.
حكايتيزدگرد سوم (يزدگرد بن شهريار بن پرويز بن هرمز بن انوشيروان) آخرين پادشاه ساساني پدر جناب شهربانو است كه بعضي وي را با نام «شاه‌زنان» ياد كرده‌اند.
دوران سلطنت يزدگرد سوم مصادف با دوره هرج و مرج در ايران بود. او در اين عصر كه زمان خلافت عمر بن خطاب بود با حملات پي در پي سپاه اسلام روبه‌رو شد. سرانجام سپاه ايران در جنگ نهاوند از سپاه اسلام شكست خورد و يزدگرد به خراسان گريخت و در آنجا به آسياباني در مرو پناه برد. آسيابان به طمع لباس فاخر او، او را كشت. بدين ترتيب سلسله ساساني پس از 416 سال در سال 20 هجري منقرض شد.(1)
در اين بحران كه ايران به دست سپاه اسلام افتاد، دختر يزدگرد سوم «شهربانو» را اسير كرده با اسيران ديگر وارد مدينه كردند، مردم دسته‌دسته براي تماشاي دختر پادشاه عجم مي‌آمدند. در اين هنگام عمر وارد مسجد شد. پرسيد: دختر پادشاه عجم كدام است؟ شهربانو را نشان دادند. عمر دست دراز كرد تا نقاب از روي او بردارد، او نگذاشت و به فارسي گفت: «روي خسرو سياه باد، اگر نامه پيامبر(ص) را پاره نمي‌كرد امروز مرا اسير نمي‌كردند تا مردم گروه گروه به تماشاي من بيايند».
عمر خيلي ناراحت شد به حدي كه دستور قتل او را داد و گفت: اين زن عجمي مرا دشنام داد. حضرت علي(ع) فرمود: اي عمر! تو از زبان او آگاهي نداري او جد خود خسرو را نفرين كرد به تو حرفي نزد و فحشي نداد.
در اين موقع عمر دستور داد منادي، مردم را مطّلع كند تا مردم جمع شوند و او را خريداري كنند و گفت: «هر كس او را زيادتر خريد، مال اوست.» (به اصطلاح او را به مزايده گذاشتند)
حضرت علي(ع) فرمود: فروختن دختران پادشاهان جايز نيست بايد آنان را به حال خود گذاشت، هر كه را انتخاب كنند مخيّر هستند، آن‌گاه به شهربانو فرمود: آيا مي‌‌خواهي تو را شوهر بدهم؟ شهربانو جواب نداد، حضرت فرمود: «سكوت شهربانو دليل بر رضايت اوست».
سپس به او فرمود: «در ميان اين جمعيت هر كه را مي‌پسندي تو را براي او عقد مي‌كنم.» شهربانو برخاست و در ميان همه مردم، از پشت سر امام حسين(ع) را نشان داد و گفت: اگر اختيار با من است من اين شخص را بر احدي ترجيح نمي‌دهم. حضرت علي(ع) به حذيفه فرمود تا شهربانو را به خانه امام حسين(ع) ببرد، به اين ترتيب او همسر حضرت سيدالشهدا(ع) شد.(2)
به شهربانو گفتند: سبب چه بود كه آن روز در مسجد ميان آن همه جمعيت، حسين را اختيار كردي؟ با اينكه او را نمي‌شناختي؟
گفت: «من حكايتي دارم، آن روز كه لشكر اسلام، مدائن را محاصره كرد، شبي در خواب ديدم پيامبر اسلام(ص) به ايوان كسري آمد، و دست همين بزرگوار (امام حسين(ع)) را گرفته و به من فرمود: اي دختر پادشاه عجم! من تو را نامزد حسين(ع) كردم. چون پيامبر بيرون رفت، حضرت فاطمه(س) وارد شد و مرا در آغوش گرفت و فرمود: تو نامزد پسر من هستي، تو عروس من مي‌باشي، مسلمانان بر شما غالب مي‌شوند، و اسير آنان مي‌گردي؛ نگران مباش كه در مدينه به وصال شوهرت مي‌رسي، ازاين‌رو وقتي كه در مسجد به من گفتند: مخيّر هستي هر كه را مي‌خواهي انتخاب كني، اين آقا (حسين(ع)) را چون مي‌شناختم انتخاب كردم.
حضرت شهربانو، در زمان خلافت امام علي(ع) از امام حسين(ع) داراي فرزندي شد كه امام بعد از پدر بود يعني امام سجاد(ع) از او به دنيا آمد.(3)
به اتفاق مورخين، جناب شهربانو هنگامي كه امام زين العابدين(ع) از او متولد شد در همان روزهاي اول از دنيا رفت.
  

وهب یار مسیحی امام حسین ابن علی ( علیه السلام ) در کربلا

عبدالله‌بن‌عمیر کلبی(ابووهب) اهل کوفه با همسرش ام وهب کنار چاه جعد در محله بنی‌حمدان کوفه زندگی می‌کردند. برخی پیوستن وی را به امام در راه دانسته‌اند، برخی نیز نوشته‌اند وی همراه همسر و مادرش در هشتم محرم در کربلا به امام پیوستند، برخی وی را اولین شهید رزم تن به تن دانسته‌اند.

وی پس از کشتن دو رقیب خود سالم و یسار و قطع شدن انگشتان دست چپ، خدمت امام رسید و رجزخوان دوباره به میدان بازگشت و پس از کشتن دو تن دیگر در نبرد حماسی و خونین به شهادت رسید. همسرش پس از فرونشستن گرد و غبار کنارش آمد و با ضربه رستم غلام شمر به شهادت رسید. 

عبدالله‌بن‌عمیر کلبی(ابووهب) مردی قهرمان، شجاع، ستبرباز، بلندقامت، فراخ چشم، دوستدار اهل‌بیت، فداکار، بصیرت‌مند و دین‌شناس، صبور و رزم آشنا بود؛ نام وی در زیارت ناحیه مقدسه و زیارت رجبیه ذکر شده است. گاه او را وهب‌بن‌عبدالله دانسته‌اند، برخی نیز آنها را دو نفر می‌دانند. نام مادرش باید ام‌عبدالله باشد نه ام وهب. احتمالا ام وهب نام همسر عبدالله است. نوشته‌اند ابتدا مسیحی بوده که مسلمان شده است(آینه‌داران آفتاب، ج اول، ص ۶۱۵ -۶۱۶).

در کتاب شهیدان جاوید نوشته مرضیه محمدزاده در معرفی این شهید عاشورا نوشته شده است: «عبدالله مکنی معروف به ابووهب از اصحاب امیرالمؤمنین علی(ع) و نیز از یاران امام حسین(ع) بود. درباره پیوستن او به امام حسین(ع) نیز نوشته است: از شیعیانی که در روزهای آخر به سپاه امام حسین(ع) پیوستند می‌توان از عبدالله بن عمیر کلبی نام برد که مجاهد در جبهه‌های جنگ با کفار بود. او بسیار حریص بود که با مشرکین جهاد کند و سالها با کفار جنگیده بود. وقتی دید عده‌ای در نخیله آماده جنگ با امام حسین(ع) می‌شوند، گفت: من علاقه‌مند بودم در جهاد با مشرکان شرکت کنم، اما اکنون احساس می‌کنم نبرد با کسانی که به جنگ فرزند فاطمه(س) می‌روند اولی است. آن گاه این مطلب را با همسرش در میان گذاشت، همسرش تصمیم او را ستود، این دو شبانه از کوفه خارج شده و به امام حسین(ع) در کربلا ملحق شدند. گرچه برخی پیوستن او را به امام قبل از رسیدن کاروان به کربلا و در راه دانسته‌اند و بنا به نقلی مادر عبدالله نیز در این سفر همراه آنان بود. 

در صبح عاشورا و پس از تیرباران خیمه گاه امام، عبدالله بن عمیر کلبی پس از اجازه از امام به میدان رفت. او کارزاری سخت کرد و پس از به هلاکت نمودن چند نفر در اثر حمله گروهی سپاه پسر سعد بر خاک افتاد و شهید شد. قاتل او هانی‌بن ثبیت حضرمی بود. ام وهب خود را بر سر جسد شوهرش رساند و چهره او را که خاک و خون پوشانده بود، با دست پاک می‌کرد و می‌گفت: «عبدالله بهشت بر تو گوارا باد. از خدایی که بهشت را بر تو ارزانی داشت، می‌خواهم مرا نیز در آنجا مصاحب تو گرداند.» شمر به یکی از غلامانش به نام رستم دستور داد که این بانوی فداکار را بکشد و او با عمودی که بر سر ام‌وهب کوبید او را به شهادت رساند. 

غلام شمر سر عبدالله را از تن جدا کرد و به سوی خیمه‌ها انداخت. مادرش سرش را برداشت، پاک کرد و بوسید. آنگاه سر را به طرف میدان پرتاب کرد و گفت: ما چیزی را که در راه خدا داده‌ایم، پس نمی‌گیریم. آن گاه عمودی به دست گرفت و به سوی دشمن حرکت کرد. امام حسین(ع) دستور داد تا او را به خیمه‌ها برگردانند و خطاب به او فرمود: «در راه حمایت از اهل‌بیت من به پاداش نیک نائل شوید. خداوند رحمتت کند، به سوی خیمه‌ها بازگرد که جهاد از تو برداشته شده است.»

محمدزاده در ادامه معرفی عبدالله‌بن‌عمیر، از شخصی به نام وهب‌بن‌عبدالله بن جناب کلبی نیز به عنوان یکی از شهدا یاد می‌کند که ماجرای شهادت او اشتراکات زیادی با عبدالله بن عمیر دارد، از همین روی، او در پایان می نویسد: به نظر می آید که عبدالله بن عمیر کلبی و وهب‌بن‌عبدالله کلبی یک شخص هستند(ص ۳۰۷ تا ۳۱۱ شهیدان جاوید، مرضیه محمدزاده).

بخشی از ماجرای خواندنی پیوستن عبدالله به کاروان امام را که در قالب داستان در کتاب «آینه‌داران آفتاب» اثر محمدرضا سنگری بازگو شده است در ادامه می‌خوانید:

قافله به ثعلبیه رسیده است. خارزار است و پایکوبی گردباد بر زمین داغ و ماسه‌هایی که میان زمین و آسمان می‌چرخند و سماع می‌کنند. آفتاب به میانه آسمان نرسیده است. امام فرمان درنگ می‌دهد. کاروان می‌ایستد و مجالی است تا خستگان بیاسایند و ادامه راه را آماده شوند.

باد با گرمای بیابان درهم می‌آمیزد. چهره‌ها را می‌سوزاند و کام‌ها را به عطش می‌رساند. پیران و جوانان حلقه حلقه می‌نشینند. اباعبدالله نیز در حلقه خانواده خویش کنار درختچه‌ای بیابانی می‌نشیند. در دوردست خیمه‌ای ساده و کوچک پیداست. امام کنجکاوانه می‌پرسد: چه کسی در این بیابان خیمه افراشته است؟ شاید نیازمند کمک باشد؟ شاید بتوان به همراهی و یاریش دعوت کرد. شاید راه گم کرده باشد و به انتظار راهبر؟ خیمه نزدیک بئرالعبد است؛ چاه خشک عبد؟ پیرزنی به تنهایی نشسته است؛ منتظر و نگران.

امام برمی خیزد. گرما و خارزار و ماسه‌زار پای رفتن را می‌آزارد. در نزدیکی خیمه - سلام مادر! در این بیابان تنها نشسته‌ای؟

- سلام ای جوانمرد. زنی شکسته و سالخورده‌ام؛ چشم به راه تنها فرزندم ابووهب. زندگی ما چادرنشینی و صحرانوردی است. پسرم صاحب این خیمه است. جوان است و خوش قامت و رشید. هرجا باشد تا عصر بازمی‌گردد. تازه داماد است. هفده روز پیش ازدواج کرده است. حال، اینجا هستیم تا خدا چه بخواهد.

پیرزن با تکرار نام فرزندش شوق و توانی می‌یابد. در نی نی چشم‌هایش روشنای ایمان به خدا موج می‌زند.

ـ مادر، مبارک است. خداوند فرزندت را کامیاب کند. من به دیدارت آمدم تا اگر نیاز به کمک باشد، کمک کنم.

ـ خدایت خیر دهد. آب تمام شده است. تشنه‌ام. این جا هم آبی نیست، می‌دانم ابووهب تا چند ساعت دیگر می‌رسد با عروسم هانیه. تا آن زمان اگر آبی باشد دعایت خواهم کرد.

امام چشمه ای زلال از زمین می‌جوشاند. جامی از آب خنک و گوارا به دست پیرزن می‌سپرد. پیرزن از این همه محبت و کرامت شرمسار، جام سرشار را تا آخرین قطره می‌نوشد. دعایش می‌کند و دیگر بار چشمان امام را مرور می‌کند. هرگز نگاهی را اینگونه ندیده است. 

ـ کیستی ای جوانمرد و در این بیابان چه میکنی؟ چه قدر شبیه مسیحی هستی که باور دارم. 

ـ من حسینم، فرزند پیامبر، فرزند دختر پیامبر، حجت خدا هستم و رو به کربلا دارم. وقتی فرزندت رسید سلام مرا به او برسان و بگو فرزند پیامبر آخرالزمان به یاریت طلبیده است.

کاروان حسین از ثعلبيه آهنگ حرکت کرد. پیرزن حسی غریب در خود یافته بود. مرد چه نگاهی داشت؟ چه کریمانه مرا نواخت! راز آن چشم‌های صمیمی، آن نگاه محبوب زیر دو پلک متواضع فراموش نشدنی است.

هنوز در اندیشه و مرور نگاه بود که قامت بلند ابووهب در نگاهش شکفت. بازوان ستبر، سیمای مردانه و تبسم همیشگی آرامش در جان پیرزن می‌ریخت. هانیه نیز سلام کرد. جوشش چشمه دو مسافر صحرا را شگفت‌زده کرده بود.

ـ مادر، چه با نشاط و خندانت می‌بینم؟ چه شده است؟ نکند از این چشمه عجیب چنین شادمان و مسروری. نه، عزیزانم. چشمه‌ای در جانم چوشیده است، من سرمست و سیراب چشمان کریم حسينم. ای کاش می‌بودید و می‌دیدید. 

آری حسین، فرزند پیامبر با کاروانی از اینجا گذشت. عزیزم ابووهب، تو را به یاری طلبید. می‌روی؟! اگر می‌روی مرا هم ببر. 

ابو وهب عبدالله‌بن‌عمیر کلبی، بر خود لرزید.

ـ حسین مرا به یاری و همراهی خوانده است؟ فرجام این همراهی چه خواهد شد؟ مادر، حسین را چه کسانی همراهی می‌کردند؟ به کجا می‌رفتند؟

ـ قافله چندان بزرگ نبود. زنان بودند و کودکان و مردانی که همچون نگین او را در بر گرفته بودند. شاید همه قافله به سیصد تن نمی‌رسید، به کربلا می‌رفتند.

ابووهب در اندیشه فرو رفت. چند روز پیش از نخيله گذشته بود، اردوگاه عمر سعد و هزاران سوار مسلح را دیده بود که می‌گفتند عزم جنگ با حسین(ع) دارند. همانجا بود که نفرت از عمر سعد را در جانش احساس کرد و شور همراهی حسین را. 

ابووهب جوان بود. آیا در این لحظه بر آیین مسیح بود یا نه، به درستی روشن نیست. او را قهرمان جنگ‌های امیرمؤمنان(ع) نیز دانسته‌اند اما با این باور، جوانی او را نمی‌توان پذیرفت.

عبدالله جوان بود؛ رشید و رزم آشنا، جوانمرد و پاکباز، پرشور و آزاده و بی پروا. تلاطم و آشوب در وجودش آغاز شد. با همسر جوان چه کند؟ او را به قبیله برگرداند یا با خویش همسفر کند؟ در همین اندیشه بود که هانیه همه چیز را از نگاهش خواند.

۔ ابو وهب، در اندیشه فرو رفته‌ای. هیچگاه چنین اندیشناک و نگرانت ندیده بودم.

ـ همسر عزیزم، حسین مرا به یاری طلبیده است. این چشمه گوشه‌ای از کرامت اوست. او دریاست. او فرزند پیامبر است. درباره او بسیار شنیده‌ام. پاداش همراهی او بهشت است. رضای خداوند یاری او و نبرد با مشرکان است. من سیاه دلان تبهکار نخيله را دیده‌ام. افتخار بزرگی است با حجت خدا بودن و در رکابش جان فشانی کردن. 

هانیه آرام می‌گریست، ام وهب نیز. از پشت پرده اشک، نخل سبز و ایستاده قامت جوانش را مرور می‌کرد که در امتداد این راه، شاید همسایه زخم و خون و مرگ می‌شد. عبدالله تصميم خویش را گرفته. دستی بر شانه مادر و دستی بر شانه همسر جوانش، گفت:

ـ من خواهم رفت. خلاصه خوبی و زیبایی مرا طلبیده است. فرزند پیامبر به یاریم خوانده است. می‌روم تا در رکاب او نیک‌فرجام و خوش‌سرانجام باشم. خوب است شما را به کوفه برسانم و خود رهسپار شوم.

غوغای اشک بود و لرزش مداوم شانه‌های مادر پیر و عبدالله که هر لحظه شعله‌ورتر از پیش به پیوستن می‌اندیشید. 

- نه، هرگز؛ ما هم خواهیم آمد. ما بی تو شوق و ذوق زندگی نداریم. ما را هم با خودت ببر.

باز گریه بود و التماس و نگاه عاجزانه پیرزن که در هق هق گریه می‌گفت: ابووهب! حق مادری ادا نکرده‌ای اگر به کربلایم نرسانی. 

شب فرارسیده بود. خيمه کوچک عبدالله سه قلب عاشق را در خویش گرد آورده بود؛ سه جان بی‌تاب که طلوع سپیده را انتظار می‌کشیدند؛ سه نگاه که به روشنای خورشید کربلا می‌اندیشیدند.

چهارشنبه بیست و سوم ذی‌الحجه قافله‌ای کوچک از ثعلبیه کوچید. سه آفتاب پیش از مطلع فجر سفر آغاز کردند. به شتاب می‌رفتند اما هنوز آفتاب برنیامده بود که سیاهی سپاهیان و گزمه‌ها آشکار شد. راه‌ها بسته بود. مأموران عبيدلله هر مسافر و رهنوردی را دستگیر می‌کردند. از منزل زباله گذشتند. حرکت به منزل شراف دشوار بود. همراهی پیرزن با جوان شک و تردید را در دل سپاهیان و مأموران فرومی‌شکست اما در حوالی شراف مأموران ناگزیرشان کردند که به کوفه بروند. عبدالله و دو همسفر به ناگزیر به کوفه رسیدند. اما مگر می‌توان آتش زبانه‌ور درون را فرو نشاند؟ سه مسافر بهترین زمان حرکت به سمت کربلا را تاریکی شب یافتند و از کوفه راه کربلا پیش گرفتند، شب به نرمی و آرامی از بیراهه راهی کربلا شدند. روز در نهانگاه‌ها و منزلگاه‌ها شب را انتظار می‌کشیدند تا بیاسایند و راه بسپارند. انتظار و التهاب در سپیده دم هشتم محرم به پایان رسید و سه قطره به دریا پیوستند.

داستان خشایار شاه و استر

وشتی:

وشتی همسر خشایارشاه ایران بود که به دلیل مخالفت وی با جنگ میان ایران و یونان، مورد توطئه چینی یهودیان قرار گرفت. مردخای مشاور خشایارشاه که یهودی بودن خود را پنهان نموده بود با دسیسه توانست ذهن خشایارشاه را نسبت به ملکه خود مخدوش کند. پس از آن خشایارشاه در توطئه دیگر یهودیان گرفتار شد و با استر ازدواج نمود.

هامان وزیر:

هامان وزیر دربار هخامنشی، فردی کاردان و شایسته بود. شاید بتوان گفت اولین وزیری بود که گرفتار توطئه یهودیان شد و مرگ او و ۷۷۰۰۰ ایرانی دیگر را در خانه هایشان (اولین نسل کشی یهودیان در ایران و آخرین آن هم نسل کشی یهودیان در ایران است که به وحشیانه تزین هولوکاست جهان مشهور است) رقم زد. از آنجا که هامان وزیر از توطئه های مردخای در دربار ایران مطلع گردیده بود آن را به اطلاع خشایار شاه رسانید اما از آنجا که اطلاعی از یهودی بود استر (و اینکه وی برادرزاده مردخای) است در حضور استر این خبر را به اطلاع شاه ایران رسانید. استر نیز این موضوع را به اطلاع مردخای رسانید و همان شب توطئه قتل هامان و ۷۷۰۰۰ نفر دیگر شکل گرفت. همانند قتل امیرکبیر و قائم مقام فراهانی! که بعدها توسط یهودیان صورت گرفت.

جالب است که اروپاییان نیز در طی قرن ها در مورد این ماجراها نقاشی ها، نمایش ها و داستان های زیادی آورده اند ولی عموم ایرانی ها از این امر باخبر نیستند!

استر:

قصر و دربار خشایارشاه بدون ملکه مانده بود. شاه هم پس از چند روز از این کار پشیمان شد و خواستار بازگشت وشتی شد اما دیگر دیر بود.
مشاوران پیشنهاد دادند که اجازه بدهد تا از سرتاسر کشور زیباترین دختران رو بیاورند تا شاه ، ملکه را انتخاب کند.شاه میپذیرد.
از سرتاسر ایران دختران رو میاوردند که در بین اینها دختری یهودی بنام هدسه (به او استر هم میگفتن) که با عموی خودش ،مُردخای، زندیگی میکرد ، دیده میشد.

استر و خشایارشاه:

استر که یهودی بودن خود را پنهان کرده بود بکمک راهنمایی های مردخای مورد پسند شاه قرار گرفته و ملکه میشود.
استر که هم اکنون ملکه شده بود ،راه ورود مردخای به دربار را باز میکند.
خشایارشاه مشاوری داشت بنام “هامان” که در این ضمن به رئیس الوزرایی شاه ارتقا سمت پیدا میکند. هامان از همه درخواست میکند که در برابر او تعظیم کنند. همه اطلاعت میکنند بجز مردخای. از او دلیل را میپرسند و او جواب میدهد : من یهودی هستم و نمیتوانم به شما تعظیم کنم.
هامان خشمگین شد و دستور داد که علاوه بر مردخای تمام یهودیان را بکشید.
دستور صادر شده و بمهر خشایارشا هم میرسد .
استر از این مسئله باخبر میشود و یهودی بودن خود را فاش کرده ، از خشایارشاه درخواست میکند که مردخای را نکشند.
شاه درخواست را میپذیرد ولی درخواست جلوگیری از کشتار یهودیان را بخاطر اینکه دستور بمهر پادشاه رسیده ،اجابت نمیشود. در عوض پیشنهاد میکند که هر دستوری خواستید بنفع یهودیان صادر و بمهر پادشاهی برسانید.
مردخای هم دستور دفاع از یهودیان و کشتار مخالفان یهود و همچنین تصاحب اموال انها را میدهد.

 

استر و خشایارشاه

هولوکاست ایرانی:

کشتار ایرانیان اغاز میشود و ۱۰ پسر هامان را هم میکشند(روز ۱۲ ماه فروردین).استر بنزد خشایارشاه میاید و از او میخواهد که یک روز دیگر به انها مهلت دهد تا به کشتار ادامه داده و اجساد ۱۰ پسر هامان را بدار بیاویزند. شاه میپذیرد.
در طی ادامه این کشتار در روز سیزدهم فروردین ،۷۵۰۰۰(هفتاد و پنج هزار) ایرانی در خانه هایشان بدست یهودیان قتل عام میشوند.
اینجاست که هولوکاست صورت میگیرد.
پس از کشته شدن هامان، مردخای وزیر خشایارشاه میشود.
و به این دلیل ما ایرانی ها ۱۳ فروردین به بیرون از خانه ها مون میرویم چون دیگر این حادثه رخ ندهد

عید پوریم-عید ایرانی کشی(Purim)

هرساله یهودیان این روز را با عنوان عید پوریم بخاطر کشتن ایرانیان جشن می گیرند. مشخص نیست درحالی که یهودیان هرساله باشکوه تر از گذشته عید پوریم را با عنوان تحقیرآمیز ایرانی کشی برگزار می کنند، چرا عده ای که خود را ملی گرا می دانند، دایه ی مهربان تر از مادر برای یهودیان شده اند و این رویداد را تکذیب می کنند تا یهودیان را از این جنایت تبرئه کنند. این درحالی است که این واقعه به صراحت در کتاب استر (کتاب یهودیان) آمده است.

قوم یهود همه ساله ۱۴ و ۱۵ ماه آدار(فروردین) را مناسبت پیروزی بر دشمنان خود جشن میگیرند.

در این جشن کتاب استر خوانده میشود و هنگامی که به اسم “هامان” میرسند همگی با صدا سازهای سنتی خود او را مسخره و هو میکنند.

بحد افراط شراب مینوشند، شیرنیهایی مثلثی شکل میزند.
پوشیدن لباسهایی متناسب با این مناسبت هم بخشی از این مراسم است.
نمایش بالماسکه هم بخشی از این جشن است.

 

عید پوریم

شیرینی های مخصوص عید پوریم

صدا ساز مخصوص عید پوریم(gragger)

بعضی از کارشناسان برا این باور هستند که این داستان افسانه ای بیش نیست. اما هر چی که باشه در کتب مقدس خودشون اومده و نشان از ایرانی ستیزی ست.
بعقیده من اگر این یهودیان ذره ای به تاریخ و یا پادشاهان ما احترام میگذارند بخاطر بزرگ کردن خودشونه. اگر خشایار شاه رو کوچک کنند ، اونوقت استر و مردخای هم بزرگ نخواهند شد.
کسانی که فیلم ۳۰۰ رو میسازند ، قصد بدنام کردن ایرانی رو داشتن ولی انگار یادشون رفته که خشایارشا داماد یهود بوده(بنا بر تورات). یادشون رفته که در زمان جنگ یونان و در جنگ ترموپیل ، استر و مردخای مشاوران خشایارشاه بودند. پس این جنگ هم به تحریک یهود بوده!

غزل - حافظ شیرازی

 

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند

آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند

دردم نهفته به ز طبیبان مدعی

باشد که از خزانه غیبم دوا کنند

معشوق چون نقاب ز رخ در نمی‌کشد

هر کس حکایتی به تصور چرا کنند

چون حسن عاقبت نه به رندی و زاهدیست

آن به که کار خود به عنایت رها کنند

بی معرفت مباش که در من یزید عشق

اهل نظر معامله با آشنا کنند

حالی درون پرده بسی فتنه می‌رود

تا آن زمان که پرده برافتد چه‌ها کنند

گر سنگ از این حدیث بنالد عجب مدار

صاحب دلان حکایت دل خوش ادا کنند

می خور که صد گناه ز اغیار در حجاب

بهتر ز طاعتی که به روی و ریا کنند

پیراهنی که آید از او بوی یوسفم

ترسم برادران غیورش قبا کنند

بگذر به کوی میکده تا زمره حضور

اوقات خود ز بهر تو صرف دعا کنند

پنهان ز حاسدان به خودم خوان که منعمان

خیر نهان برای رضای خدا کنند

حافظ دوام وصل میسر نمی‌شود

شاهان کم التفات به حال گدا کنند .

غزل - سعدی شیرازی

در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم

بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم

به وقت صبح قیامت که سر ز خاک برآرم

به گفت و گوی تو خیزم به جست و جوی تو باشم

به مجمعی که درآیند شاهدان دو عالم

نظر به سوی تو دارم غلام روی تو باشم

به خوابگاه عدم گر هزار سال بخسبم

ز خواب عاقبت آگه به بوی موی تو باشم

حدیث روضه نگویم گل بهشت نبویم

جمال حور نجویم دوان به سوی تو باشم

می بهشت ننوشم ز دست ساقی رضوان

مرا به باده چه حاجت که مست روی تو باشم

هزار بادیه سهل است با وجود تو رفتن

و گر خلاف کنم سعدیا به سوی تو باشم .

 

ترانه ی : یه شهر دور

♫♫

شنیده ام عزم سفر کرده ای
هوای دلدار دگر کرده ای
مهر مرا ز سر بدر کرده ای
تو رو به خدا اگه میشه تنها نرو
اونجا که میری نمیدونم کجاست
زمین شادی یا جای غماست
خاک غریبه هست و یا آشناست
بگذر از این سفر تو بی من نرو

به راه دور نری تو افسرده شی
رنج سفر نبینی آزرده شی
گلی می ترسم که تو پژمرده شی
تو رو به خدا اگه میشه تنها نرو
بگذر از این سفر تو بی من نرو
شنیده ام عزم سفر کرده ای
هوای دلدار دگر کرده ای
مهر مرا ز سر بدر کرده ای
تو رو به خدا اگه میشه تنها نرو
اونجا که میری نمیدونم کجاست
زمین شادیِ یا جای غماست
خاک غریبه هست و یا آشناست
بگذر از این سفر تو بی من نرو

به راه دور نری تو افسرده شی
رنج سفر نبینی آزرده شی
گلی میترسم که تو پژمرده شی
تو رو به خدا اگه میشه تنها نرو
بگذر از این سفر تو بی ما نرو
شنیده ام عزم سفر کرده ای
هوای دلدار دگر کرده ای
مهر مرا ز سر بدر کرده ای
تو رو به خدا اگه میشه تنها نرو .

♫♫

 

 

ترانه ی مگه فرشته هم بده ؟

میگن دست های پاک تو ، مهمون دستای دیگه است
میگن نگات پیش منه ، اما دلت جای دیگه است
میگن دروغ بوده که تو تا آخرش مال منی
چشمای رنگ عسلت ، دنبال چشمای دیگه است
آخه مگه فرشته هم رسم شکستن بلده
آدم می تونه بد باشه ، مگه فرشته هم بده
آخه مگه فرشته هم رسم شکستن بلده
آدم می تونه بد باشه ، مگه فرشته هم بده

♫♫♫

آخه مگه فرشته هم رسم شکستن بلده
آدم می تونه بد باشه ، مگه فرشته هم بده
با شب و مهتاب شنیدم ، این روزها خلوت می کنی
میگن تو خواب و رویاهات ، خورشیدو دعوت می کنی
چرا دستای عاشقت ، رنگ تابستون نمی شه
وقتی که نیستم اون چشات ، خونه ی بارون نمی شه
میون راهت نکنه قلبتو دادی به کسی
اون کیه که به جای من ، شب ها براش دلواپسی

♫♫♫

 

♫♫♫

تو اهل آسمونایی ، اون آسمونای بلند
فرشته ی آرزوهام به گریه های من نخند
آخه مگه فرشته هم رسم شکستن بلده
آدم می تونه بد باشه ، مگه فرشته هم بده
آخه مگه فرشته هم رسم شکستن بلده
آدم می تونه بد باشه ، مگه فرشته هم بده

میگن دست های پاک تو ، مهمون دستای دیگه است
میگن نگات پیش منه ، اما دلت جای دیگه است

♫♫♫

میگن دروغ بوده که تو تا آخرش مال منی
چشمای رنگ عسلت ، دنبال چشمای دیگه است
میون راهت نکنه قلبتو دادی به کسی
اون کیه که به جای من ، شب ها براش دلواپسی
تو اهل آسمونایی ، اون آسمونای بلند
فرشته ی آرزوهام به گریه های من نخند
آخه مگه فرشته هم رسم شکستن بلده
آدم می تونه بد باشه ، مگه فرشته هم بده

♫♫♫

آخه مگه فرشته هم رسم شکستن بلده
آدم می تونه بد باشه ، مگه فرشته هم بده
آخه مگه فرشته هم رسم شکستن بلده
آدم می تونه بد باشه ، مگه فرشته هم بده
آخه مگه فرشته هم رسم شکستن بلده
آدم می تونه بد باشه

♫♫♫♫♫♫

ترجیع بند - عطار نیشابوری

 

فداک ابی و امی این تمشی

براق آمد مگر بر عزم عرشی

تورا چه عالم و چه عرش و چه فرش

که صد عالم ورای عرش و فرشی

کنون روحانیان عرش را بین

چو سر بر خط نهاده انس و وحشی

تویی سلطان مطلق در دوعالم

که خط دادندت انس و جان به خوشی

ز بس کامد به نزدیک تو جبریل

شده چون دحیه الکلب قریشی

چو اندر عالم جان اوفتادی

از آن بی سایه دایم می‌درفشی

چو دایم رحمة للعالمینی

بران جرم دو عالم را ببخشی

نگردد مطلع بر نقش تو کس

که تو برتر ز نه طالق بنفشی

چو تو برتر ز افلاکی به جز حق

که داند تا چه نوری و چه نقشی

فسبحان الذی اسری بعبده

الی الملکوت و الجبروت کله

زهی از عرش اعلی بر گذشته

وز آنجا عرش بالا بر گذشته

چه گویم من که از هر جا که گویم

به صد عالم از آنجا بر گذشته

همه روحانیان بر جای مانده

تو در بی جایی از جا بر گذشته

هم از عقل معظم پیش رفته

هم از روح معلی بر گذشته

قیامت نقد امروزت که هاتین

تو از دی و ز فردا بر گذشته

به خاصیت تو دری عالم افروز

ز قعر هفت دریا بر گذشته

به یک دم چون گهر از طشت پر زر

ازین نه طشت مینا بر گذشته

به نور جان به ذات حق رسیده

ز آلا و ز نعما بر گذشته

شده مستغرق نور مسما

ز اعداد و ز اسما بر گذشته

زهی دانای اسرار معانی

ورای این جهان و آن جهانی

زهی سلطان دارالملک افلاک

زهی تخت تو عرش و تاج لولاک

مجره زان پدید آمد که یک شب

فلک از دست قدرت جامه زد چاک

قزح زان آشکارا شد که یک روز

کشیدی از علی قوسی بر افلاک

ز اول حقه یک شب مهرهٔ ماه

بدو بنموده‌ای دست تو زان پاک

تو آن وقتی نبی‌الله بودی

که آدم بود یک کف خاک نمناک

اگر نور وجود تو نبودی

بماندی در کف او آن کف خاک

چو پیش هو زنی هویی جگرسوز

شود چون ناف آهو نافهٔ ناک

فرو ماند چو خر در گل ز مدحت

دو اسبه گر بتازد عقل و ادراک

ندارد هیچ کس با پشتی تو

ز جرم جملهٔ روی زمین باک

زهی دارای طول و عرض اکبر

شفاعت خواه مطلق روز محشر

زهی روز قیامت روز بارت

خلایق سر به سر در انتظارت

گنه کاران بر جان خورده زنهار

همه جان بر کف اندر زینهارت

کجا پیغمبری دانی که آن روز

نسوزاند سپند روزگارت

تویی مختار کل آفرینش

که حق بی علتی کرد اختیارت

چو تو بر باد دیدی ملک عالم

به ملک فقر آمد افتخارت

به صورت چرخ از آن فوق تو افتاد

که چرخ آمد طبق‌های نثارت

فلک زان می‌دود با طشت خورشید

که هست از دیرگاهی طشت دارت

به فراشی از آن می‌آیدت ابر

که از خاکی تورا نبود غبارت

تورا چون حارس و چون حاجب آمد

مه و خورشید در لیل و نهارت

فلک با خواجگی خود غلامت

چو لام منحنی از دال نامت

زهی خاک درت تریاک اعظم

طفیلی وجودت کل عالم

زهی موسی عمران بر در تو

به هارونی میان دربسته محکم

زهی دربان تو یعنی که افلاک

شده چوبک زنت عیسی مریم

تو را شیطان مسلمان گشته جاوید

ولی پیچیده سر از پیش عالم

اگر با نام حق نامت نگویند

که را باشد مسلمانی مسلم

نیاید خسته‌ای کو منکرت شد

بجز خاکستر خود هیچ مرهم

عدو گر بنگرد در تو به انکار

نماند مردمش در دیده محکم

نگین می‌خواست از مهر تو گردون

از آن شد حلقه وش مانند خاتم

نگینش چون نشد مهر نبوت

لبان خویش نیلی کرد ازین غم

اگر در نطق آیم تا قیامت

نیارم گفت یک وصف تمامت

زهی مه را رخت تنویر داده

به یکسو روز را شبگیر داده

جمالت حسن را در بر گرفته

کمالت عقل را تشویر داده

خرد نطق خوشت را کار بسته

شکر لعل لبت را شیر داده

عروش هشت جنت در فراقت

ازین نه بم نوای زیر داده

چو خوشه ده زبان گشته نهم چرخ

صفاتت صد یکی تقریر داده

ازین طاق چهارم روی خورشید

ز عکس رای تو تأثیر داده

قضا دیده قدر مایه ز قدرت

ز کف سر رشتهٔ تقدیر داده

به فرمان تو ای فرمان ده جان

عذاب خلد را تأخیر داده

دل عطار مجنون غم تو

تو از زلف خودش زنجیر داده

به هم نامی حق دارم زهی قدر

به هم نامی نکو نامم کن ای صدر

دلی کایینهٔ اسرار گردد

غلام خواجهٔ احرار گردد

تویی آن خواجه کز یک شاخ نعتت

دو عالم خلق برخوردار گردد

تویی آن مرد کز نور وجودت

عدم آبستن اسرار گردد

تویی آن صدر کز دریای جودت

کفی بحر و نمی امطار گردد

دل من یا رسول الله خفته است

دلی در بند تا بیدار گردد

چه کم گردد ز بحر بی نهایت

که یک شبنم دری شهوار گردد

دل عطار را گر بار دادی

دلی بیدار معنی‌دار گردد

نکوکارا مگر کاری شود پیش

چو کاری رفت مرد کار گردد .

قصیده - عطار نیشابوری

دم عیسی است که بوی گل تر می‌آرد

وز بهشت است نسیمی که سحر می‌آرد

یا نه زان است نسیم سحر از سوی تبت

کاهویی آه دل سوخته‌بر می‌آرد

یا صبا رفت و صف مشک ختن بر هم زد

نافهٔ مشک مدد از گل تر می‌آرد

یا نه بادی است که از طرهٔ مشکین بتی

به بر عاشق شوریده خبر می‌آرد

یا نه از گیسوی لیلی اثری یافت سحر

که سوی مجنون زینگونه اثر می‌آرد

یا برآورد ز دل شیفته‌ای بادی سرد

باد می‌آید و آن باد دگر می‌آرد

یا چو من سوخته‌ای را جگری سوخته‌اند

باد از سینهٔ او بوی جگر می‌آرد

یا کسی از مقر عز برون افتاده است

به غریبی به سحر باد سحر می‌آرد

یا مگر آه دل رستم دستان این دم

نوش‌دارو به بر کشته پسر می‌آرد

یا مگر باد به پیراهن یوسف بگذشت

بوی پیراهن او سوی پدر می‌آرد

یا نه داود زبور از سر دردی برخواند

جبرئیل آن نفس پاک به پر می‌آرد

یا مگر باد سحر آن دم طاها خواندن

از سر واقعه‌ای سوی عمر می‌آرد

یا مگر سیدسادات به امید وصال

روی از مکه به هجرت به سفر می‌آرد

یا نه روح‌القدس از خلد برین سوی رسول

می‌خرامد خوش و قرآنش ز بر می‌آرد

این چه بادی است که طفلان چمن را هردم

سرمه‌ای می‌کشد و شانه به سر می‌آرد

نقش بند چمن از نافهٔ مشکین هر روز

این جگرسوختگان بین که به در می‌آرد

نو به نو دشت کنون زیب دگر می‌گیرد

دم‌به‌دم باغ کنون گنج گهر می‌آرد

نه که هر گنج که در زیر زمین بود دفین

ابر خوش بار به یکبار ز بر می‌آرد

کوه با لاله به هم بند کمر می‌بندد

کبک از تیغ برون سر به کمر می‌آرد

بلبل مست ز شاخ گل تر موسی وار

ارنی گوی سوی غنچه حشر می‌آرد

ابر گرینده به یک گریه گهر می‌ریزد

غنچه بر شاخ ز بس خنده سپر می‌آرد

سمن تازه که از لطف به بازی است گروه

بر سر پای همی عمر به سر می‌آرد

ارغوان هر سحری شبنم نوروزی را

بهر تسکن صبا همچو شرر می‌آرد

یاسمن دست‌زنان بر سر گل می‌نازد

لاله دل از دل من سوخته‌تر می‌آرد

نرگس سیمبر آن را که فروشد عمرش

بر سر کاسهٔ سر خوانچهٔ زر می‌آرد

سبزه از بهر زمین بوسی اسکندر عهد

روی بر خاک سوی راه گذر می‌آرد

خسرو روی زمین فخر وجود آنکه ز جود

دستش از بحر کرم گوهر و زر می‌آرد

مهد خورشید که زنجیرهٔ زرین دارد

هر مه از ماه نوش حلقهٔ در می‌آرد

خسروا در دل خصم تو ز غصه شجری است

که برش محنت و اشکوفه ضرر می‌آرد

آفتابی تو و کوهی است عدو لیک ز برف

بنگرش تا ز کجا تا چه قدر می‌آرد

دشمنت را که شب از شب بترش باد فلک

روزش از روز همه عمر بتر می‌آرد

خسروا خاطر عطار ز دریای سخن

نعت منثور تو در سلک درر می‌آرد

نیست در باب سخن در خور من یک هنری

گو بیاید هلا هر که هنر می‌آرد

عیسی نظمم و هر نظم که آرد دگری

در میان فضلا زحمت خر می‌آرد

ختم کردم سخن و هرکه پس از من گوید

پیش دریای گهر آب شمر می‌آرد

تا که هشتم به ششم دور به هم می‌گردد

تا نهم دور نه چون دور دگر می‌آرد

تو فروگیر به کام دل خود هشت بهشت

که عدو رخت سوی هفت سقر می‌آرد .

 

قصیده - عطار نیشابوری

سبحان قادری که صفاتش ز کبریا

بر خاک عجز می‌فکند عقل انبیا

گر صد هزار قرن همه خلق کاینات

فکرت کنند در صفت و عزت خدا

آخر به عجز معترف آیند کای اله

دانسته شد که هیچ ندانسته‌ایم ما

جایی که آفتاب بتابد ز اوج عز

سرگشتگی است مصلحت ذره در هوا

وانجا که بحر نامتناهی است موج زن

شاید که شبنمی نکند قصد آشنا

وانجا که کوس رعد بغرد ز طاق چرخ

زنبور در سبوی نوا چون کند ادا

عقلی که می‌برد قدح دردیش ز دست

چون آورد به معرفت کردگار پا

حق را به حق شناس که در قلزم عقول

می درکشد نهنگ تحیر من و تو را

چون آب نقش می‌نپذیرد قلم بسوز

در آب شوی لوح دل از چون و از چرا

چون نیست زآفتاب حقیقت نشان پدید

ای کم ز ذره هست نشان دادنت خطا

سبحان صانعی که گشاید به هر شبی

از روی لعبتان فلک نیلگون غطا

از زیر حقه مهرهٔ انجم کند پدید

زان مهره‌ها به حقهٔ ازرق دهد ضیا

شب را ز اختران همه دندان کند سپید

چون زنگیی که اوفتد از خنده با قفا

در دست چرخ مصقلهٔ ماه نو نهد

تا اختران آینه‌گون را دهد جلا

در پای اسب شام کند اطلس شفق

در جیب ترک صبح نهد عنبر صبا

گفتی که آفتاب مگر ذره ذره کرد

بر کهکشان زمرد و مرجان و کهربا

با هیبتش که زو قدری ماند از قدر

احکام خویش جمله قضا می‌کند قضا

سبحان قادری که بر آیینهٔ وجود

بنگاشت از دو حرف دو گیتی کما یشا

چون برکشید آینهٔ کل کاینات

عرش آفرید ثم علی العرش استوی

بر عرش ذره ذره خداوند مستوی است

چه ذره‌ای در اسفل و چه عرش بر علا

در جنب حق نه ذره بود ظاهر و نه عرش

وانجا که اوست جای نیابی ز هیچ جا

چون هیچ جای نیست که او نیست جمله اوست

چون جمله اوست کیستی آخر تو بی‌نوا

تو نیستی و بستهٔ پندار هستیی

پندار هستی تو تورا کرد مبتلا

از کوزه نیم ذرهٔ سیماب چون برفت

نه در خلا بماند اثر زو نه در ملا

یک ذره سایه‌ای و تو خواهی که آفتاب

در برکشی رواست ببر در کشی هلا

ای از فنای محض پدیدار آمده

اندر بقای محض کجا ماندت بقا

خواهی که در بقای حقیقی رسی به کل

از هستی مجازی خود شو به کل فنا

در نافه دم چو نیستی خود صواب دید

پر مشک شد ز نافه دم آهوی خطا

چیزی که پی نمی‌بری از پی مدو بسی

وز خود مکن قیاس و ازین بیش در میا

بس سر که همچو گوی درین راه باختند

بس مرغ تیزپر که فروشد درین فضا

خاموش باش حرف که می‌گویی ای سلیم

حرمت نگاه‌دار چه پنداری ای گدا

گر سر کار می‌طلبی صبر کن خموش

تا صبر و خامشیت رساند به منتها

گر تو زبان بخایی و خونش فروبری

در زیر پرده با تو بگویند ماجرا

لبیک عشق زن تو درین راه خوفناک

واحرام درد گیر درین کعبهٔ رجا

گویند پشه بر لب دریا نشسته بود

در فکر سرفکنده به صد عجز و صد عنا

گفتند چیست حاجتت ای پشهٔ ضعیف

گفت آنکه آب اینهمه دریا بود مرا

گفتند حوصله چو نداری مگوی این

گفتا به ناامیدی ازو چون دهم رضا

منگر به ناتوانی شخص ضعیف من

بنگر که این طلب ز کجا خاست و این هوا

عقلم هزار بار به روزی کند خموش

عشقم خموش می‌نکند یک نفس رها

چون نیست گنج پای به گنجت فروشدن

بی کنج شب گذار درین گنج اژدها

در آشنای خون دلی دل به حق سپار

تا حال خود کجا رسد ای مرد آشنا

جاوید در متابعت مصطفی گریز

تا نور شرع او شودت پیر و مقتدا

خورشید خلد مهتر دنیا و آخرت

سلطان شرع خواجهٔ کونین مصطفی

مفتی کل عالم و مهدی جزو جزو

در هر دو کون بر کل و بر جزو پادشا

چشم و چراغ سنت و نور دو چشم دین

صاحب قبول هفت قران صاحب لوا

کان بود کل عالم و او بود آفتاب

مس بود خاک آدم و او بود کیمیا

چون آفتاب از فلک دین حق بتافت

تا هر دو کون پر شد از نور والضحا

گردون که حبه بهترش از آفتاب نیست

پیراهن مجره ز شوقش کند قبا

اندر نظاره کردن مشک دو گیسوش

صد چشم شد گشاده ازین طارم دو تا

خورشید را از آن سبلی نیست در دو چشم

کو چشم را ز خاک درش ساخت توتیا

کس را نگشت معجزه جز در زمین پدید

او خاص بد به معجزه در ارض و در سما

گویند مه شکافت تو دانی که آن چه بود

گردون ترنج و دست ببرید از آن لقا

یک شب براق تاخت چو برق از رواق چرخ

از قدسیان خروش برآمد که مرحبا

در پیش او که غاشیه‌کش بود جبرئیل

هم انبیا پیاده دویدند و اصفیا

از انبیا چو مشعلهٔ طرقوا بخاست

در عرش اوفتاد از آن طرقوا صدا

چون نرگس از نظارهٔ گلشن نگاه داشت

بشکفت بر رخش گل ما زاغ و ماطغا

آنجا که جای گم شد و گم کرده بازیافت

از هر صفت که وصف کنم بود ماورا

از دست ساقی و سقیهم شراب خواست

حالی شراب یافت ز جام جهان‌نما

موسی ز بی‌قراری خود بر بساط قرب

خود را در او فکند به در پیش از عصا

حالی وشاق چاوش عزت بدو دوید

کای نعل خود گرفته ز نعلین شو جدا

چل شب درین حریم به خلوت چله‌نشین

تا محرم حریم شوی در صف صفا

موسی به لن‌ترانی جانسوز حربه خورد

او نوبه زد که ما کذب القلب مارآ

آن را خدای گفت ز نعلین دور شو

واین را براق بین که فرستاد از کجا

آن را ز بعد چل‌شب پیوسته بار داد

وین را شبی ببرد به خلوتگه دنا

آن را ز طور کرده سرای حرم پدید

وین را ز عرش ساخته ایوان کبریا

ای آفتاب مطلق و اصحاب تو نجوم

قد فاز بالهدایة منهم من اقتدا

زان جمله محرم حرم خاص چاریار

هر چار کعبهٔ حرم و قبلهٔ وفا

صدیق اکبر آنکه پس از مصطفی به حق

شایسته‌تر نبود ازو هیچ پیشوا

درباخت مال و دختر در پیش یار غار

جان هم بباخت اینت نکو یار بی دغا

دیدند جای خواجه صحابه سزای او

کاری کجا کنند صحابه به ناسزا

گر تو قبول می‌نکنی در خلافتش

واجب کند ز منع تو تکذیب اولیا

فاروق اعظم آنکه چو طاها و هو شنید

در های و هوی آمد و شد صید طاوها

آهوی طاوها چو برآورد ها و هو

پر مشک شد ز نالهٔ هو نافهٔ هدی

چون نوش کرد از کف ساقی شراب صاف

حالی خروش عام برآورد کاالصلا

هرگز ندید اگرچه بسی دیده برگماشت

شمعی ازو فروخته‌تر جنةالعلا

میرسوم خلاصهٔ دین آنکه درکشید

آب حیات معرفت از کوثر حیا

از ذات او و از کف او سید دو کون

هم کوه حلم دیده و هم قلزم سخا

در بحر بی‌نهایت قرآن چو غوطه خورد

شد غرق بحر و کرد در آن بحر سر فدا

دانی بر آسیای فلک چیست آن شفق

بر خون بگشت از غم خون وی آسیا

صدری که بود از پس و حلوا ز پس بود

آن صدر صدر هر دو جهان است مرتضا

شیر خدا و ابن عم خواجه آنکه یافت

تختی چو دوش خواجه و تاجی چو هل‌اتی

چون مصطفاش در اسدالله مثال داد

طغرای آن مثال کشیدند لافتی

این هفت حلقه بس که دری جست تا بیافت

وان در در مدینهٔ علم است مجتبا

گر رکن چار کعبهٔ دل چار یار نیست

زنار چار کرد گزین و کلیسیا

گر عشق چاریار نداری میان جان

صورت مکن که پنج نمازت بود روا

ای مکرمی که نیست به رغبت تو را کرم

وای معطیی که نیست به علت تورا عطا

چون در ثنات افصح آفاق دم نزد

لااحصیی بگفت و زبان بست همچو لا

گر در ثنای تو دم عیسی مراست بس

در وصف تو چگونه برآرم دم ثنا

بسیار گفتم و بنگفتم یکی هنوز

دردا که نیست درد مرا اندکی دوا

بانگ درای اشتر راهت شنیده‌ام

هستم هنوز آرزوی بانگ آن درا

خود را بکشته‌ام من بیچارهٔ ضعیف

وانگه ز خوف دیدهٔ خود داده خون‌بها

چون من به کرد خویشتنم معترف شده

بر من چه حاجت است گواهی دست و پا

چون من به صد زبان مقرم بر گناه خویش

ای دست گیر خلق چه حاجت بود گوا

در تنگنای پردهٔ پندار مانده‌ام

بازم رهان ز پردهٔ پندار تنگنا

از فضل خود نویس برات نجات من

بر من ببخش و بر عمل من مده جزا

آن سگ که در متابعت دوستان تو

گامی دو برگرفت برست از همه بلا

عطار خاک آن سگ مردان راه توست

در خاک تو نگر ز سر صدق ربنا

در عمر یک نفس که به صدقی برآمدست

حشرش بر آن نفس کن و بگذار مامضا

یارب به فضل حاجت آن کس روا کنی

کین خسته را دوا کند از مرهم دعا .

 

غزل - عطار نیشابوری

عقل مست لعل جان افزای توست

دل غلام نرگس رعنای توست

نیکویی را در همه روی زمین

گر قبایی هست بر بالای توست

چون کسی را نیست حسن روی تو

سیر مهر و مه به حسن رای توست

نور ذره ذره بخش هر دو کون

آفتاب طلعت زیبای توست

در جهان هرجا که هست آرایشی

پرتو از روی جهان‌آرای توست

تا رخت شد ملک‌بخش هر دو کون

مالک الملک جهان مولای توست

خون اگر در آهوی چین مشک شد

هم ز چین زلف عنبرسای توست

گرچه آب خضر جام جم بشد

تشنهٔ جام جهان افزای توست

خلق عالم در رهت سر باختند

ور کسی را هست سر همپای توست

آسمان سر بر زمین هر جای تو

در طواف عشق یک یک جای توست

آفتاب بی سر و بن ذره‌وار

این چنین سرگشته در سودای توست

این جهان و آن جهان و هرچه هست

شبنمی لب تشنه از دریای توست

چون به جز تو در دو عالم نیست کس

در دو عالم کیست کوهمتای توست

هر که را هر ذره‌ای چشمی شود

هم گر انصاف است نابینای توست

گر فرید امروز چون شوریده‌ای است

عاقل خلق است چون شیدای توست .

غزل - عطار نیشابوری

سحرگاهی شدم سوی خرابات

که رندان را کنم دعوت به طامات

عصا اندر کف و سجاده بر دوش

که هستم زاهدی صاحب کرامات

خراباتی مرا گفتا که ای شیخ

بگو تا خود چه کار است از مهمات

بدو گفتم که کارم توبهٔ توست

اگر توبه کنی یابی مراعات

مرا گفتا برو ای زاهد خشک

که تر گردی ز دردی خرابات

اگر یک قطره دردی بر تو ریزم

ز مسجد بازمانی وز مناجات

برو مفروش زهد و خودنمائی

که نه زهدت خرند اینجا نه طامات

کسی را اوفتد بر روی، این رنگ

که در کعبه کند بت را مراعات

بگفت این و یکی دردی به من داد

خرف شد عقلم و رست از خرافات

چو من فانی شدم از جان کهنه

مرا افتاد با جانان ملاقات

چو از فرعون هستی باز رستم

چو موسی می‌شدم هر دم به میقات

چو خود را یافتم بالای کونین

چو دیدم خویشتن را آن مقامات

برآمد آفتابی از وجودم

درون من برون شد از سماوات

بدو گفتم که ای دانندهٔ راز

بگو تا کی رسم در قرب آن ذات

مرا گفتا که ای مغرور غافل

رسد هرگز کسی هیهات هیهات

بسی بازی ببینی از پس و پیش

ولی آخر فرومانی به شهمات

همه ذرات عالم مست عشقند

فرومانده میان نفی و اثبات

در آن موضع که تابد نور خورشید

نه موجود و نه معدوم است ذرات

چه می‌گویی تو ای عطار آخر

که داند این رموز و این اشارات .

 

غزل - عطار نیشابوری

 

ز زلفت زنده می‌دارد صبا انفاس عیسی را

ز رویت می‌کند روشن خیالت چشم موسی را

 

سحرگه عزم بستان کن صبوحی در گلستان کن

به بلبل می‌برد از گل صبا صد گونه بشری را

 

کسی با شوق روحانی نخواهد ذوق جسمانی

برای گلبن وصلش رها کن من و سلوی را

 

گر از پرده برون آیی و ما را روی بنمایی

بسوزی خرقهٔ دعوی بیابی نور معنی را

 

دل از ما می‌کند دعوی سر زلفت به صد معنی

چو دل‌ها در شکن دارد چه محتاج است دعوی را

 

به یک دم زهد سی ساله به یک دم باده بفروشم

اگر در باده اندازد رخت عکس تجلی را

 

نگارینی که من دارم اگر برقع براندازد

نماید زینت و رونق نگارستان مانی را

 

دلارامی که من دانم گر از پرده برون آید

نبینی جز به میخانه ازین پس اهل تقوی را

 

شود در گلخن دوزخ طلب کاری چو عطارت

اگر در روضه بنمایی به ما نور تجلی را .

غزل - محمدتقی بهار

 

ملک‌الشعرای بهار » غزلیات

 

گل مقصود نچید آن که چو من خوار نشد

نشد آزاد ز غم هر که گرفتار نشد

یوسف مصر نشد آن که به بازار وجود

پیره زالی به کلافیش خریدار نشد

همره نوح نشد، همسر داود نگشت

هرکه خدمتگر آهنگر و نجار نشد

از رهش پای مکش دامنش از دست منه

فکر یکبار دگر کن اگر این بار نشد

صنما پرده ز رخ برکش و بر قلب فکن

که حجاب رخ زن حافظ اسرار نشد

چهره بگشای و ز چشم بد اغیار مترس

که گل آزرده دل از چشم بد خار نشد

در پس پردهٔ ناموس نهان شو زیرا

چادر و پیچه حجاب زن بدکار نشد

زن که با حسن خداداده نیاموخت هنر

لایق همسری مردم هشیار نشد

دیو پتیاره بود گرچه بود نیکوروی

زن که با نامزد خویش وفادار نشد

عفت دختر دوشیزه نهالی است بهار

که چو شدکنده ز جا سبز دگربار نشد .

 

غزل : هنگام وصل - محمدتقی بهار

گفتمش هنگام وصل است اى بت فرخار، گفت:
باش اکنون تا برآید، گفتم: از گل خار، گفت:

جانت اندر هجر، گفتم: جان پى ایثار توست
گرچه هست این هدیه در نزد تو بى مقدار، گفت:

عاشقا! این ناله و آه و فغان از جور کیست؟
گفتم: از جور تو معشوق جفاکردار، گفت:

عاشقان را رنج باید برد، گفتم: رنج عشق؟
گفت: از آن دشوارتر، گفتم: فراق یار؟ گفت:

آنچه سوزد جان عاشق، گفتمش جور رقیب؟
گفت: نى، گفتم: نگاه یار بر اغیار؟ گفت:

آرى آرى، گفتم: از اغیار نتوان بست چشم
گاه گاهى گوشه چشمى به ما مى دار، گفت:

چشم مست ما تو را هم ساغرى بر کف نهاد؟
گفتم: از میخانه کس بیرون رود هوشیار؟ گفت:

ناوک دلدوز ما را شد دلت آماجگاه؟
گفتمش جانا مرا نبود دلى در کار، گفت:

دل ببردند از کفت؟ گفتم: بلى گفت: این جفا
از که سر زد؟ گفتم: از آن طره طرار، گفت:

روى دل در پرده حسرت چه پوشى غنچه وار
گفتم: از درد فراق آن گل رخسار، گفت:

گفته دلدار گشت آیین گفتار بهار
گفتمش آیین جان است آنچه را دلدار گفت .

 

ملک الشعرا بهار



 

غزل - محمدتقی بهار

 

ملک‌الشعرای بهار » غزلیات

 

دوست می‌دارم من این نوروز فرخ‌فال را

تاکنم نو بر جبین خوبرویان سال را

خواهی ار با فال میمون بگذرد روز تو خوش

برگشا هر صبحدم از دفترگل فال را

عاشقا ز آه سحر غافل مشو کاین ابر فیض

آبیاری می‌نمایدگلشن آمال را

خواهی ار با کس درآمیزی به رنگ او درآی

بین چسان همرنگ گل پروانه دارد بال را

عاشق از خوبان وفا و مهر خواهد، ورنه هست

آب و رنگ حسن صوری‌، پردهٔ تمثال را

آن سر زلف سیه چیدی و از دامان خویش

دست کوته ساختی مشتی پریشان‌حال را

دولتی کافغان کنند از جور او خرد و بزرگ

بر خلایق چون دهد اعلان استقلال را

سفله از فرط دنائت ایمن است از حادثات

هیچ مؤمن خون نریزد اشتر جلّال را

از رقیب خرد ای دل در جهان غافل مباش

موش ویران می‌نماید دکهٔ بقال را

گرچه‌آزادی زبون شد لیک جای شکر هست

کاین روش بشکست بازار هو و جنجال را

بر وطن مگری که در نزدکرام‌الکاتبین

بهر هر قومی کتابی هست مر آجال را

شدگذشته‌هیچ‌و امروز است‌هم‌در حکم‌هیچ

حال و ماضی رفته دان‌ حاضر شو استقبال را .