شعر : " ساقیا می ده که جز می نشکند پرهیز را " از سنایی غزنوی

ساقیا می ده که جز می نشکند پرهیز را

تا زمانی کم کنم این زهد رنگ آمیز را

ملکت آل بنی آدم ندارد قیمتی

خاک ره باید شمردن دولت پرویز را

دین زردشتی و آیین قلندر چند چند

توشه باید ساختن مر راه جان آویز را

هر چه اسبابست آتش در زن و خرم نشین

بدرهٔ ناداشتی به روز رستاخیز را

زاهدان و مصلحان مر نزهت فردوس را

وین گروه لاابالی جان عشق‌انگیز را

ساقیا زنجیر مشکین را ز مه بردار زود

بر رخ زردم نه آن یاقوت شکر ریز را .

 

داستان : " پادشاهی ضحاک " از شاهنامه ی فردوسی

«پادشاهی ضحاک» پنجمین داستانِ پادشاهان و پنجمین پادشاهی در میان پیشدادیان در شاهنامهٔ فردوسی است که دورانِ هزارسالهٔ پادشاهیِ ضحاک را داستان می‌کند. ضحاک پادشاهی بیگانه در میان پیشدادیان است.

 
 

 

  
  
  
  
سال آفرینشسدهٔ چهارم و پنجم هجری قمری
  
  
  
  
  
  
  

 

دوران ضحاک هزار سال بود. رفته رفته خردمندی و راستی نهان گشت و خرافات و گزند آشکارا. شهرناز و ارنواز (دختران جمشید) را به نزد ضحاک بردند. در آن زمان هرشب دو مرد را می‌گرفتند و از مغز سر آنان خوراک برای ماران ضحاک فراهم می‌آوردند. روزی دو تن بنامهای ارمایل و گرمایل چاره اندیشیدند تا به آشپزخانه ضحاک راه یابند تا روزی یک‌نفر که خونشان را می‌ریزند، رها سازند. چون دژخیمان دو مرد جوان را برای کشتن آورده و بر زمین افکندند، یکی را کشتند و مغزش را با مغز سر گوسفند آمیخته و به دیگری گفتند که در کوه و بیابان پنهان شود. بدین سان هرماه سی جوان را آزاد می‌ساختند و چندین بُز و میش بدیشان دادند تا راه دشتها را پیش گیرند. به گزارش شاهنامه اکنون کُردان از آن نژادند.

داستان ضحاک با پدرش

ضحاک فرزند امیری نیک سرشت و دادگر به نام مرداس بود. اهریمن که در جهان جز فتنه و آشوب کاری نداشت کمر به گمراه کردن ضحاک جوان بست. پس خود را به شکل مردی نیک خواه و آراسته درآورد و نزد ضحاک رفت و سر در گوش او گذاشت و سخنهای نغز و فریبنده گفت. ضحاک فریفته او شد. آنگاه اهریمن گفت: «ای ضحاک، می‌خواهم رازی با تو درمیان بگذارم. اما باید سوگند بخوری که این راز را با کسی نگویی.» ضحاک سوگند خورد.

اهریمن چون بی بیم (مطمئن) شد گفت: «چرا باید تا چون تو جوانی هست پدر پیرت پادشاهی کند؟ چرا سستی می‌کنی؟ پدرت را از میان بردار و خود پادشاه شو. همه کاخ و گنج و سپاه از آن تو خواهد شد.» ضحاک که جوانی تهی مغز بود دلش از راه به دررفت و در کشتن پدر با اهریمن یار شد. اما نمی‌دانست چگونه پدر را نابود کند. اهریمن گفت: «اندوهگین مباش چاره این کار با من است.» مرداس باغی دلکش داشت. هر روز بامداد از خواب برمی‌خواست و پیش از دمیدن آفتاب در آن به نیایش می‌پرداخت. اهریمن بر سر راه او چاهی کند و روی آن را با شاخ و برگ پوشانید. روز دیگر مرداس نگون‌بخت که برای نیایش می‌رفت در چاه افتاد و کشته شد و ضحاک ناسپاس بر تخت شاهی نشست.

فریب اهریمن

چون ضحاک پادشاه شد، اهریمن خود را به صورت جوانی خردمند و سخنگو آراست و نزد ضحاک رفت و گفت: «من مردی هنرمندم و هنرم ساختن خورش‌ها و غذاهای شاهانه است.»

ضحاک ساختن غذا و آراستن سفره را به او واگذاشت. اهریمن سفره بسیار رنگینی با خورش‌های گوناگون و گوارا از پرندگان و چهارپایان، آماده کرد. ضحاک خشنود شد. روز دیگر سفره رنگین‌تری فراهم کرد و همچنین هر روز غذای بهتری می‌ساخت.

روز چهارم ضحاک شکم‌پرور چنان شاد شد که رو به جوان کرد و گفت: «هرچه آرزو داری از من بخواه.» اهریمن که جویای این زمان بود گفت: «شاها، دل من از مهر تو لبریز است و جز شادی تو چیزی نمی‌خواهم. تنها یک آرزو دارم و آن این‌که اجازه دهی دو کتف تو را از راه بندگی ببوسم.» ضحاک اجازه داد. اهریمن لب بر دو کتف شاه نهاد و ناگاه از روی زمین ناپدید شد.

روییدن مار بر دوش ضحاک

بر جای بوسهٔ لبان اهریمن، بر دو کتف ضحاک دو مار سیاه رویید. مارها را از بن بریدند، اما به جای آن‌ها بی‌درنگ دو مار دیگر رویید. ضحاک پریشان شد و در پی چاره افتاد. پزشکان هرچه کوشیدند سودمند نیفتاد.

وقتی همه پزشکان درماندند، اهریمن خود را به شکل پزشکی ماهر درآورد و نزد ضحاک رفت و گفت: «بریدن ماران سودی ندارد. داروی این درد مغز سر انسان است. برای آن‌که ماران آرام باشند و گزندی نرسانند چاره آن است که هر روز دو تن را بکشند و از مغز سر آن‌ها برای ماران خورش بسازند. شاید از این راه سرانجام ماران بمیرند.»

اهریمن که با آدمیان و آسودگی آنان دشمن بود، می‌خواست از این راه همه مردم را به کشتن دهد و تخمهٔ آدمیان را براندازد.

گرفتار شدن جمشید

در همین روزگار بود که جمشید را خودبینی فراگرفت و فره ایزدی از او دور شد. ضحاک زمان را دریافت و به ایران تاخت. بسیاری از ایرانیان که در جستجوی پادشاهی نو بودند به او روی آوردند و بی‌خبر از بیداد و ستمگری ضحاک او را بر خود پادشاه کردند.

ضحاک سپاه فراوانی آماده کرد و به دستگیری جمشید فرستاد. جمشید تا صد سال خود را از دیده‌ها نهان می‌داشت. اما سرانجام در کنار دریای چین به دام افتاد. ضحاک فرمان داد تا او را با اره به دو نیم کردند و خود تخت و تاج و گنج و کاخ او را به دست گرفت. جمشید سراسر هفتصد سال زیست و هرچند به فره و شکوه او پادشاهی نبود، سرانجام به تیره‌بختی از جهان رفت.

جمشید دو دختر خوب‌رو داشت: یکی شهرناز و دیگری ارنواز. این دو نیز در دست ضحاک ستمگر اسیر شدند و از ترس به فرمان او درآمدند. ضحاک هر دو را به کاخ خود برد و آنان را به همراهی دو تن دیگر (ارمایل و گرمایل) به پرستاری و خورشگری ماران گماشت.

گماشتگان ضحاک هر روز دو تن را به ستم می‌گرفتند و به آشپزخانه می‌آوردند تا مغزشان را خوراک ماران کنند. اما شهرناز و ارنواز و آن دو تن که نیک‌دل بودند و تاب این ستمگری را نداشتند هر روز یکی از آنان را آزاد می‌کردند و روانه کوه و دشت می‌نمودند و به جای مغز او از مغز سر گوسفند خورش می‌ساختند.

خواب دیدن ضحاک

ضحاک سالیان دراز به ستم و بیداد پادشاهی کرد و بسیاری از مردم بی‌گناه را برای خوراک ماران به کشتن داد. کینه او در دل‌ها نشست و خشم مردم بالا گرفت. یک شب که ضحاک در کاخ شاهی خفته بود در خواب دید که ناگهان سه مرد جنگی پیدا شدند و به سوی او روی آوردند. از آن میان آنکه کوچک‌تر بود و پهلوانی دلاور بود بر وی تاخت و گرز گران خود را بر سر او کوفت. آن گاه دست و پای او را با بند چرمی بست و کشان‌کشان به‌طرف کوه دماوند کشید، در حالی که گروه بسیاری از مردم در پی او روان بودند.

ضحاک به خود پیچید و ناگهان از خواب بیدار شد و چنان فریادی برآورد که ستون‌های کاخ به لرزه افتادند. ارنواز دختر جمشید که در کنار او بود حیرت کرد و سبب این آشفتگی را جویا شد. چون دانست ضحاک چنین خوابی دیده‌است گفت باید خردمندان و دانشوران را از هر گوشه‌ای بخوانی و از آن‌ها بخواهی تا خواب تو را بگزارند (تعبیر کنند).

ضحاک چنین کرد و خردمندان و خواب‌گزاران را به بارگاه خواست و خواب خود را بازگفت. همه خاموش ماندند جز یک تن که بی‌باک‌تر بود. وی گفت: «شاها، گزارش خواب تو این است که روزگارت به پایان رسیده و دیگری به جای تو بر تخت شاهی خواهد نشست. فریدون نامی در جستجوی تاج و تخت شاهی بر می‌آید و تورا با گرز گران از پای درمی‌آورد و در بند می‌کشد.» از شنیدن این سخنان ضحاک مدهوش شد. چون به خود آمد در فکر چاره افتاد. اندیشید که دشمن او فریدون است. پس دستور داد تا سراسر کشور را بجویند و فریدون را بیابند و به دست او بسپارند. دیگر خواب و آرام نداشت.

زادن فریدون

از ایرانیان آزادمردی بود به نام آبتین که نژادش به شاهان قدیم ایران و تهمورث دیو بند می‌رسید. زن وی فرانک نام داشت. از این دو فرزندی نیک چهره و خجسته زاده شد. او را فریدون نام نهادند. فریدون چون خورشید تابنده بود و فره و شکوه جمشیدی داشت.

آبتین بر جان خود ترسان بود و از بیم ضحاک گریزان. سر انجام روزی گماشتگان ضحاک که برای مارهای شانه‌های وی در پی خوراک می‌گشتند به آبتین برخوردند. او را به بند کشیدند و به دژخیمان سپردند.

فرانک، مادر فریدون، بی شوهر ماند و وقتی دانست ضحاک در خواب دیده که شکستش به دست فریدون است بیمناک شد. فریدون را که کودکی خردسال بود برداشت و به چمن زاری برد که چراگاه گاوی نامور به نام بُر مایه بود. از نگهبان مرغزار بزاری در خواست کرد که فریدون را چون فرزندی خود بپذیرد و به شیر برمایه بپرورد تا از ستم ضحاک دور بماند.

خبر یافتن ضحاک

نگهبان مرغزار پذیرفت و سه سال فریدون را نزد خود نگاه داشت و به شیر گاو پرورد. اما ضحاک دست از جستجو برنداشت و سر انجام دانست که فریدون را برمایه در مرغزار می‌پرورد. گماشتگان خود را به دستگیری فریدون فرستاد. فرانک آگاه شد و دوان دوان به مرغزار آمد و فریدون را برداشت و از بیم ضحاک رو به دشت گذاشت و به جانب کوه البرز روان شد. در البرز کوه فرانک فریدون را به پارسائی که در آنجا خانه داشت و از کار دنیا دور بود سپرد و گفت «ای نیکمرد، پدر این کودک فدای ماران ضحاک شد؛ ولی فریدون روزی سرور و پیشوای مردمان خواهدشد و کین کشتگان را از ضحاک ستمگر باز خواهد گرفت. تو فریدون را چون پدر باش و او را چون فرزند خود بپرور.» مرد پارسا پذیرفت و به پرورش فریدون کمر بست.

آگاه شدن فریدون از پشت (نسب) خود

سالی چند گذشت و فریدون بزرگ شد. جوانی بلند بالا و زورمند و دلاورشد. اما نمی‌دانست فرزند کیست. چون شانزده ساله شد از کوه به دشت آمد و نزد مادر خود رفت و از او خواست تا بگوید پدرش کیست و از کدام نژاد است.

آنگاه فرانک راز پنهان را آشکار کرد و گفت «ای فرند دلیر، پدر تو آزادمردی از ایرانیان بود. نژاد کیانی داشت و نسبتش به پشت تهمورث دیوبند پادشاه نامدار می‌رسید. مردی خردمند و نیک سرشت و بی‌آزار بود. ضحاک ستمگر او را به دژخیمان سپرد تا از مغزش برای ماران خورش ساختند. من بی شوهر شدم و تو بی پدر ماندی. آنگاه ضحاک خوابی دید و اختر شناسان و خواب گزاران گفتند که فریدون نامی از ایرانیان به جنگ وی برخواهد خاست و او را به گرز گران خواهد کوفت. ضحاک در جستجوی تو افتاد. من از بیم تو را به نگهبان مرغزاری سپردم تا تورا پیش گاو گرانمایه‌ای که داشت بپرورد. به ضحاک آگاهی رسید. ضحاک گاو را کشت و خانه ما را ویران کرد. ناچار از خانه بریدم و تو را از ترس مار دوش ستمگر به البرز کوه پناه دادم.»

خشم فریدون

فریدون چون داستان را شنید خونش به جوش آمد و دلش پر درد شد و آتش کین در درونش زبانه کشید. رو به مادر کرد و گفت: «مادر، اکنون که این ضحاک ستمگر روزگار ما را تباه کرده و این همه از ایرانیان را به خاک و خون کشیده من نیز روزگارش را تباه خواهم ساخت. دست به شمشیر خواهم برد و کاخ وایوان او را با خاک یکسان خواهم کرد.»

فرانک گفت: «فرزند دلاورم، این سخن از روی دانایی نیست. تو نمی‌توانی با جهانی درافتی. ضحاک ستمگر زورمند است و سپاه فراوان دارد. هر زمان که بخواهد از هر کشور صد هزار مرد جنگی آماده کارزار به خدمتش می‌آیند. جوانی مکن و روی از پند مادر مپیچ و تا راه و چاره کار را نیافته‌ای دست به شمشیر مبر.»

بیم ضحاک و گرفتن گواهی بر دادگری خویش

از آن سوی ضحاک از اندیشه فریدون پیوسته نگران و ترسان بود و گاه به گاه از وحشت نام فریدون را بر زبان می‌راند. می‌دانست که فریدون زنده‌است و به خون او تشنه.

روزی ضحاک فرمان داد تا بارگاه را آراستند. خود بر تخت عاج نشست و تاج فیروز ه بر سر گذاشت و دستور داد تا موبدان شهر را بخوانند. آنگاه روی به آنان کرد و گفت: «شما آگاهید که من دشمنی بزرگ دارم که گرچه جوان است اما دلیر و نام جوست و در پی برانداختن تاج و تخت من است. جانم از اندیشه این دشمن همیشه در بیم است. باید چاره‌ای جست: باید گواهی نوشت که من پادشاهی دادگر و بخشنده‌ام و جز راستی و نیکی نورزیده‌ام تا دشمن بدخواه بهانه کین جوئی نداشته باشد. باید همه بزرگان و نامداران این نامه را گواهی کنند.» ضحاک ستمگر و تندخو بود. از ترس خشمش همه بر دادگری و نیکی و بخشندگی ضحاک ستمگر گواهی نوشتند.

داستان کاوه

نوشتار اصلی: کاوه آهنگر

ضحاک چنان از فریدون به ترس و بیم افتاده بود که روزی بزرگان و نامداران را انجمن کرد تا بر دادگری و بخشندگی او گواهی بنویسند و آن را مُهر کنند - همهٔ بزرگان موبدان از ترس جانشان با ضحاک هم داستان شدند و بر دادگری او گواهی کردند. در همین هنگام بانگی از بیرون به گوش ضحاک رسید که فریاد می‌کرد - فرمان داد تا کسی را که فریاد می‌کند به نزدش ببرند - او کسی نبود جز کاوهٔ آهنگر.

کاوه فریاد زد که فرزندان من همه برای ساختن خورش مارانت کشته شدند و هم‌اکنون آخرین فرزندم را نیز می‌خواهند بکشند - ضحاک فرمان می‌دهد تا فرزند او را آزاد کنند و از کاوه می‌خواهد تا او نیز آن گواهی را مُهر کند. کاوه نامه را پاره کرده و به زیر پا می‌اندازد و بیرون می‌رود. سران از این کار کاوه به خشم می‌آیند و از ضحاک می‌پرسند چرا کاوه را زینهار دادی؟ او پاسخ می‌دهد که نمی‌دانم چرا پنداشتم میان من و او کوهی از آهن است و دست من بر کاوه کوتاه.

درفش کاویانی و چرایی نام آن

نوشتار اصلی: درفش کاویانی

کاوه وقتی از بارگاه ضحاک بیرون می‌آید چرم آهنگریش را بر سر نیزه‌ای می‌زند و مردم را گرد خود گروه می‌کند و به سوی فریدون می‌روند.

این در جهان نخستین بار بود که پرچم به دست گرفته شد تا دوستان از دشمنان شناخته شوند.

فریدون با دیدن سپاه کاوه شاد شد و آن پرچم را به گوهرهای گوناگون بیاراست و نامش را درفش کاویانی نهاد.

فریدون پس از تاج گذاری پیش مادر می‌رود و رخصت می‌گیرد تا به جنگ با ضحاک برود. فرانک برای او نیایش می‌کند و آرزوی کامیابی. فریدون به دو برادر بزرگ‌تر از خودش به نامهای کیانوش و پرمایه می‌گوید تا به یاری آهنگران رفته و گرزی مانند سر گاومیش بسازند. آن گرز را گرز گاو سر می‌نامند.

پایان کار ضحاک

فریدون در روز ششم ماه (ایرانیان به روز ششم ماه خرداد روز می‌گفتند) با سپاهیان به جنگ ضحاک رفت. به نزدیکی اروند رود که اعراب آن را دجله می‌خوانند می‌رسد.

فریدون از نگهبان رود خواست تا همهٔ سپاهیانش را با کشتی به آن سوی رود برساند؛ ولی نگهبان گفت فرمان پادشاه است که کسی بدون فرمان (مجوز) و مُهر شاه اجازه گذر از این رود را ندارد. فریدون از شنیدن این سخن خشمگین شد و بر اسب خویش (گلرنگ) نشست و بی باکانه به آب زد. سپاهیانش نیز به پیروی از او به آب زدند و تا آنجا داخل آب شدند که زین اسبان به درون آب رفته بود. چون به خشکی رسیدند به سوی دژ (قلعه) ضحاک در گنگ دژهوخت رفتند.

فریدون یک میل مانده دژ ضحاک را دید. دژ ضحاک چنان سربه آسمان می‌کشید که گویی می‌خواست ستاره از آسمان برباید. فریدون بی‌درنگ به یارانش می‌گوید که جنگ را آغاز کنند و خود با گرز گران در دست و سوار بر اسب تیزتک، چو زبانهٔ آتش از برابر دژبانان ضحاک جهید و به درون دژ رفت. فریدون، نشان ضحاک را که جز به نام پروردگار بود، به زیرکشید. با گرز گران، سردمدارانِ ضحاک را نابود کرد و برتخت نشست. فریدون را در تاریخ ادبیات پارسی به نام افریدون و آفریدن نیز شناخته‌اند؛ و گنج فریدونی یا گنج افریدون در تاریخ نیز مشهور بوده‌است که گویند زروسیم بسیار داشته و حتی خاقانی که شاعری مشهور بوده‌است درزندان قصیده‌ای سروده‌است که نیم بیت شعرش اشاره به گنج افریدون دارد. آنجا که می‌گوید: «گنج افریدون چه سود اندر دل شیدای من»

به بند کشیدن ضحاک توسط فریدون در دماوند

فریدون هنگامی بر ضحاک ماردوش چیرگی پیدا می‌کند به ناگاه سروشی بر وی فروآمده و او را از کشتن ضحاک اژدهافش بازمی‌دارد و از فریدون می‌خواهد که او را در کوه به بند کشد. در کوه نیز، هنگامی که او قصد جان ضحاک می‌کند، سروش، دیگر بار، از وی می‌خواهد که ضحاک را به کوه دماوند برده و در آن جا به بند کشد. فرجام آنکه، ضحاک به دست فریدون کشته نمی‌شود، بلکه او را در شکافی بن‌ناپدید، با میخ‌های گران بر سنگ فرو می‌بندد.

" شعر کاوه اهنگر و ضحاک ماردوش " از شاهنامه ی فردوسی

شعر کاوه اهنگر و ضحاک ماردوش

 

 

چنان بد که ضحاک را روز و شب

به نام فریدون گشادی دو لب

 

بران برز بالا ز بیم نشیب

شده ز آفریدون دلش پر نهیب

 

چنان بد که یک روز بر تخت عاج

نهاده به سر بر ز پیروزه تاج

 

ز هر کشوری مهتران را بخواست

که در پادشاهی کند پشت راست

 

از آن پس چنین گفت با موبدان

که ای پرهنر با گهر بخردان

 

مرا در نهانی یکی دشمن‌ست

که بربخردان این سخن روشن است

 

به سال اندکی و به دانش بزرگ

گوی بدنژادی دلیر و سترگ

 

اگر چه به سال اندک ای راستان

درین کار موبد زدش داستان

 

که دشمن اگر چه بود خوار و خرد

نبایدت او را به پی بر سپرد

 

ندارم همی دشمن خرد خوار

بترسم همی از بد روزگار

 

همی زین فزون بایدم لشکری

هم از مردم و هم ز دیو و پری

 

یکی لشگری خواهم انگیختن

ابا دیو مردم برآمیختن

 

بباید بدین بود همداستان

که من ناشکبیم بدین داستان

 

یکی محضر اکنون بباید نوشت

که جز تخم نیکی سپهبد نکشت

 

نگوید سخن جز همه راستی

نخواهد به داد اندرون کاستی

 

زبیم سپهبد همه راستان

برآن کار گشتند همداستان

 

بر آن محضر اژدها ناگزیر

گواهی نوشتند برنا و پیر

 

هم آنگه یکایک ز درگاه شاه

برآمد خروشیدن دادخواه

 

ستم دیده را پیش او خواندند

بر نامدارانش بنشاندند

 

بدو گفت مهتر بروی دژم

که بر گوی تا از که دیدی ستم

 

خروشید و زد دست بر سر ز شاه

که شاها منم کاوهٔ دادخواه

 

یکی بی‌زیان مرد آهنگرم

ز شاه آتش آید همی بر سرم

 

تو شاهی و گر اژدها پیکری

بباید بدین داستان داوری

 

که گر هفت کشور به شاهی تراست

چرا رنج و سختی همه بهر ماست

 

شماریت با من بباید گرفت

بدان تا جهان ماند اندر شگفت

 

مگر کز شمار تو آید پدید

که نوبت ز گیتی به من چون رسید

 

که مارانت را مغز فرزند من

همی داد باید ز هر انجمن

 

سپهبد به گفتار او بنگرید

شگفت آمدش کان سخن‌ها شنید

 

بدو باز دادند فرزند او

به خوبی بجستند پیوند او

 

بفرمود پس کاوه را پادشا

که باشد بران محضر اندر گوا

 

چو بر خواند کاوه همه محضرش

سبک سوی پیران آن کشورش

 

خروشید کای پای مردان دیو

بریده دل از ترس گیهان خدیو

 

همه سوی دوزخ نهادید روی

سپر دید دلها به گفتار اوی

 

نباشم بدین محضر اندر گوا

نه هرگز براندیشم از پادشا

 

خروشید و برجست لرزان ز جای

بدرید و بسپرد محضر به پای

 

گرانمایه فرزند او پیش اوی

ز ایوان برون شد خروشان به کوی

 

مهان شاه را خواندند آفرین

که ای نامور شهریار زمین

 

ز چرخ فلک بر سرت باد سرد

نیارد گذشتن به روز نبرد

 

چرا پیش تو کاوهٔ خام‌گوی

بسان همالان کند سرخ روی

 

همه محضر ما و پیمان تو

بدرد بپیچد ز فرمان تو

 

کی نامور پاسخ آورد زود

که از من شگفتی بباید شنود

 

که چون کاوه آمد ز درگه پدید

دو گوش من آواز او را شنید

 

میان من و او ز ایوان درست

تو گفتی یکی کوه آهن برست

 

ندانم چه شاید بدن زین سپس

که راز سپهری ندانست کس

 

چو کاوه برون شد ز درگاه شاه

برو انجمن گشت بازارگاه

 

همی بر خروشید و فریاد خواند

جهان را سراسر سوی داد خواند

 

ازان چرم کاهنگران پشت پای

بپوشند هنگام زخم درای

 

همان کاوه آن بر سر نیزه کرد

همانگه ز بازار برخاست گرد

 

خروشان همی رفت نیزه بدست

که ای نامداران یزدان پرست

 

کسی کاو هوای فریدون کند

دل از بند ضحاک بیرون کند

 

بپویید کاین مهتر آهرمنست

جهان آفرین را به دل دشمن است

 

بدان بی‌بها ناسزاوار پوست

پدید آمد آوای دشمن ز دوست

 

همی رفت پیش اندرون مردگرد

جهانی برو انجمن شد نه خرد

 

بدانست خود کافریدون کجاست

سراندر کشید و همی رفت راست

 

بیامد بدرگاه سالار نو

بدیدندش آنجا و برخاست غو

 

چو آن پوست بر نیزه بر دید کی

به نیکی یکی اختر افگند پی

 

بیاراست آن را به دیبای روم

ز گوهر بر و پیکر از زر بوم

 

بزد بر سر خویش چون گرد ماه

یکی فال فرخ پی افکند شاه

 

فرو هشت ازو سرخ و زرد و بنفش

همی خواندش کاویانی درفش

 

از آن پس هر آنکس که بگرفت گاه

به شاهی بسر برنهادی کلاه

 

بران بی‌بها چرم آهنگران

برآویختی نو به نو گوهران

 

ز دیبای پرمایه و پرنیان

برآن گونه شد اختر کاویان

 

که اندر شب تیره خورشید بود

جهان را ازو دل پرامید بود

 

بگشت اندرین نیز چندی جهان

همی بودنی داشت اندر نهان

 

فریدون چو گیتی برآن گونه دید

جهان پیش ضحاک وارونه دید

 

سوی مادر آمد کمر برمیان

به سر برنهاده کلاه کیان

 

که من رفتنی‌ام سوی کارزار

ترا جز نیایش مباد ایچ کار

 

ز گیتی جهان آفرین را پرست

ازو دان بهر نیکی زور دست

 

فرو ریخت آب از مژه مادرش

همی خواند با خون دل داورش

 

به یزدان همی گفت زنهار من

سپردم ترا ای جهاندار من

 

بگردان ز جانش بد جاودان

بپرداز گیتی ز نابخردان

 

فریدون سبک ساز رفتن گرفت

سخن را ز هر کس نهفتن گرفت

 

برادر دو بودش دو فرخ همال

ازو هر دو آزاده مهتر به سال

 

یکی بود ازیشان کیانوش نام

دگر نام پرمایهٔ شادکام

 

فریدون بریشان زبان برگشاد

که خرم زئید ای دلیران و شاد

 

که گردون نگردد بجز بر بهی

به ما بازگردد کلاه مهی

 

بیارید داننده آهنگران

یکی گرز فرمود باید گران

 

چو بگشاد لب هر دو بشتافتند

به بازار آهنگران تاختند

 

هر آنکس کزان پیشه بد نام جوی

به سوی فریدون نهادند روی

 

جهانجوی پرگار بگرفت زود

وزان گرز پیکر بدیشان نمود

 

نگاری نگارید بر خاک پیش

همیدون بسان سر گاومیش

 

بر آن دست بردند آهنگران

چو شد ساخته کار گرز گران

 

به پیش جهانجوی بردند گرز

فروزان به کردار خورشید برز

 

پسند آمدش کار پولادگر

ببخشیدشان جامه و سیم و زر

 

بسی کردشان نیز فرخ امید

بسی دادشان مهتری را نوید

 

که گر اژدها را کنم زیر خاک

بشویم شما را سر از گرد پاک

داستان : " اکوان دیو " در شاهنامه ی فردوسی

داستان اکوان دیو به اینصورت در شاهنامه آمده است:

در زمان کیخسرو جانوری پدید می آید و خود را به شکل گورخری زرد رنگ که خطی سیاه از یال تا دم بر تن دارد ،

در می آورد و به گله اسبان شاه حمله می کند و اسبان را از پای در می آورد . کیخسرو پی می برد که این جانور گورخر نمی تواند باشد ، زیرا گورخر از اسب زورمندتر نیست ، این جانور همان اکوان دیو است که در هئیت گور در آمده است.

ریشه نام

بر طبق برهان قاطع، بعضی محققان نام این دیو را محرف اکومان دانسته‌اند که در اوستا Aka-manah به معنای اندیشه پلید آمده‌است و نام دیوی مظهر اندیشه‌های پست و شرارت و نفاق و در مقابل وهومن (بهمن) بوده‌است.

دربارهٔ این دیو

اکوانِ دیو در شاهنامه به هیئت گورخر وحشی، گله‌های اسب کیخسرو را آسیب می‌رساند. رستم در نبرد با این دیو، هر بار که سوار بر رخش، به او یورش می‌برد، دیو ناپدید می‌شد. در این نبرد رستم، خسته در کنار چشمه ای به خواب می‌رود و در آن زمان اکوان به او می‌تازد و او را با زمین اطرافش بلند کرده و به هوا می برد و به رستم می‌گوید که او را به دریا افکند یا به کوهستان؟، رستم چون می‌داند که کار دیو واژگونه (برعکس) است، کوه را انتخاب می‌کند و «چون به آب افکنده می‌شود» با شنا خود را نجات می‌دهد. بعد از آن دیو را یافته با او رو به رو می‌شود و برای شکست او نام خدا را بر زبان می‌آورد تا دیو جادو به کار نبندد و سر دیو را می‌برد.

محمد جعفر یاحقی نیز در کتاب «فرهنگ اساطیر ایران» اشاره کرده‌است که برخی پژوهشگران، اکوان را همان اکه منه یا اکومن دانسته‌اند و برخی دیگر آن را همتای دیوباد چینی تلقی کرده‌اند.[۱]

توفان دریاییویرایش

برخی پژوهشگران ریشه داستان اکوان دیو را بر گرفته از گردباد دریایی می‌دانند که به ناگهان از دریا سربرکشیده کشتی‌ها را منهدم ساخته و به فاصله دور پرتاب می‌کرده‌است. این پدیده در دریای هند و دریای چین در فصل توفان موسمی و همچنین در سواحل فلوریدا و کوبا و غرب استرالیا رخ می‌دهد.

خروشید و پیچید و بانگ و غریو ز دریا برآمد چو اکوان دیو

شعر : " اکوان دیو " در شاهنامه ی فردوسی

تو بر کردگار روان و خرد

ستایش گزین تا چه اندر خورد

ببین ای خردمند روشن‌روان

که چون باید او را ستودن توان

همه دانش ما به بیچارگیست

به بیچارگان بر بباید گریست

تو خستو شو آنرا که هست و یکیست

روان و خرد را جزین راه نیست

ابا فلسفه‌دان بسیار گوی

بپویم براهی که گویی مپوی

ترا هرچ بر چشم سر بگذرد

نگنجد همی در دلت با خرد

سخن هرچ بایست توحید نیست

بنا گفتن و گفتن او یکیست

تو گر سخته‌ای شو سخن سخته‌گوی

نیاید به بن هرگز این گفت و گوی

بیک دم زدن رستی از جان و تن

همی بس بزرگ آیدت خویشتن

همی بگذرد بر تو ایام تو

سرای جز این باشد آرام تو

نخست از جهان آفرین یاد کن

پرستش برین یاد بنیاد کن

کزویست گردون گردان بپای

هم اویست بر نیک و بد رهنمای

جهان پر شگفتست چون بنگری

ندارد کسی آلت داوری

که جانت شگفتست و تن هم شگفت

نخست از خود اندازه باید گرفت

دگر آنک این گرد گردان سپهر

همی نو نمایدت هر روز چهر

نباشی بدین گفته همداستان

که دهقان همی گوید از باستان

خردمند کین داستان بشنود

بدانش گراید بدین نگرود

ولیکن چو معنیش یادآوری

شود رام و کوته کند داوری

تو بشنو ز گفتار دهقان پیر

گر ایدونک باشد سخن دلپذیر

سخنگوی دهقان چنین کرد یاد

که یک روز کیخسرو از بامداد

بیاراست گلشن بسان بهار

بزرگان نشستند با شهریار

چو گودرز و چون رستم و گستهم

چو برزین گرشاسپ از تخم جم

چو گیو و چو رهام کار آزمای

چو گرگین و خراد فرخنده رای

چو از روز یک ساعت اندر گذشت

بیامد بدرگاه چوپان ز دشت

که گوری پدید آمد اندر گله

چو شیری که از بند گردد یله

همان رنگ خورشید دارد درست

سپهرش بزر آب گویی بشست

یکی برکشیده خط از یال اوی

ز مشک سیه تا بدنبال اوی

سمندی بزرگست گویی بجای

ورا چار گرزست آن دست و پای

یکی نره شیرست گویی دژم

همی بفگند یال اسپان ز هم

بدانست خسرو که آن نیست گور

که برنگذرد گور ز اسپی بزور

برستم چنین گفت کین رنج نیز

به پیگار بر خویشتن سنج نیز

برو خویشتن را نگه‌دار ازوی

مگر باشد آهرمن کینه‌جوی

چنین گفت رستم که با بخت تو

نترسد پرستندهٔ تخت تو

نه دیو و نه شیر و نه نر اژدها

ز شمشیر تیزم نیابد رها

برون شد بنخچیر چون نره شیر

کمندی بدست اژدهایی بزیر

بدشتی کجا داشت چوپان گله

وزانسو گذر داشت گور یله

سه روزش همی جست در مرغزار

همی کرد بر گرد اسپان شکار

چهارم بدیدش گرازان بدشت

چو باد شمالی برو بر گذشت

درخشنده زرین یکی باره بود

بچرم اندرون زشت پتیاره بود

برانگیخت رخش دلاور ز جای

چو تنگ اندر آمد دگر شد برای

چنین گفت کین را نباید فگند

بباید گرفتن بخم کمند

نشایدش کردن بخنجر تباه

بدین سانش زنده برم نزد شاه

بینداخت رستم کیانی کمند

همی خواست کرد سرش را ببند

چو گور دلاور کمندش بدید

شد از چشم او در زمان ناپدید

بدانست رستم که آن نیست گور

ابا او کنون چاره باید نه زور

جز اکوان دیو این نشاید بدن

ببایستش از باد تیغی زدن

بشمشیر باید کنون چاره کرد

دواندین خون بران چرم زرد

ز دانا شنیدم که این جای اوست

که گفتند بستاند از گور پوست

همانگه پدید آمد از دشت باز

سپهبد برانگیخت آن تند تاز

کمان را بزه کرد و از باد اسپ

بینداخت تیری چو آذر گشسپ

همان کو کمان کیان درکشید

دگر باره شد گور ازو ناپدید

همی تاخت اسپ اندران پهن دشت

چو سه روز و سه شب برو بر گذشت

ببش گرفت آرزو هم بنان

سر از خواب بر کوههٔ زین زنان

چو بگرفتش از آب روشن شتاب

به پیش آمدش چشمهٔ چون گلاب

فرود آمد و رخش را آب داد

هم از ماندگی چشم را خواب داد

کمندش ببازوی و ببر بیان

بپوشیده و تنگ بسته میان

ز زین کیانیش بگشاد تنگ

به بالین نهاد آن جناغ خدنگ

چراگاه رخش آمد و جای خواب

نمدزین برافگند بر پیش آب

بدان جایگه خفت و خوابش ربود

که از رنج وز تاختن مانده بود

چو اکوانش از دور خفته بدید

یکی باد شد تا بر او رسید

زمین گرد ببرید و برداشتش

ز هامون بگردون برافراشتش

غمی شد تهمتن چو بیدار شد

سر پر خرد پر ز پیکار شد

چو رستم بجنبید بر خویشتن

بدو گفت اکوان که ای پیلتن

یکی آرزو کن که تا از هوا

کجات آید افگندن اکنون هوا

سوی آبت اندازم ار سوی کوه

کجا خواهی افتاد دور از گروه

چو رستم بگفتار او بنگرید

هوا در کف دیو واژونه دید

چنین گفت با خویشتن پیلتن

که بد نامبردار هر انجمن

گر اندازدم گفت بر کوهسار

تن و استخوانم نیاید بکار

بدریا به آید که اندازدم

کفن سینهٔ ماهیان سازدم

وگر گویم او را بدریا فگن

بکوه افگند بدگهر اهرمن

همه واژگونه بود کار دیو

که فریادرس باد گیهان خدیو

چنین داد پاسخ که دانای چین

یکی داستانی زدست اندرین

که در آب هر کو بر آیدش هوش

به مینو روانش نبیند سروش

بزاری هم ایدر بماند بجای

خرامش نیاید بدیگر سرای

بکوهم بینداز تا ببر و شیر

ببینند چنگال مرد دلیر

ز رستم چو بشنید اکوان دیو

برآورد بر سوی دریا غریو

بجایی بخواهم فگندنت گفت

که اندر دو گیتی بمانی نهفت

بدریای ژرف اندر انداختش

ز کینه خور ماهیان ساختش

همان کز هوا سوی دریا رسید

سبک تیغ تیز از میان برکشید

نهنگان که کردند آهنگ اوی

ببودند سرگشته از چنگ اوی

بدست چپ و پای کرد آشناه

بدیگر ز دشمن همی جست راه

بکارش نیامد زمانی درنگ

چنین باشد آن کو بود مرد جنگ

اگر ماندی کس بمردی بپای

پی او زمانه نبردی ز جای

ولیکن چنینست گردنده دهر

گهی نوش یابند ازو گاه زهر

ز دریا بمردی به یکسو کشید

برآمد بهامون و خشکی بدید

ستایش گرفت آفریننده را

رهانیده از بد تن بنده را

برآسود و بگشاد بند میان

بر چشمه بنهاد ببر بیان

کمند و سلیحش چو بفگند نم

زره را بپوشید شیر دژم

بدان چشمه آمد کجا خفته بود

بران دیو بدگوهر آشفته بود

نبود رخش رخشان بران مرغزار

جهانجوی شد تند با روزگار

برآشفت و برداشت زین و لگام

بشد بر پی رخش تا گاه شام

پیاده همی رفت جویان شکار

به پیش اندر آمد یکی مرغزار

همه بیشه و آبهای روان

بهر جای دراج و قمری نوان

گله‌دار اسپان افراسیاب

به بیشه درون سر نهاده بخواب

دمان رخش بر مادیانان چو دیو

میان گله برکشیده غریو

چو رستم بدیدش کیانی کمند

بیفگند و سرش اندر آمد به بند

بمالیدش از گرد و زین برنهاد

ز یزدان نیکی دهش کرد یاد

لگامش بسر بر زد و برنشست

بران تیز شمشیر بنهاد دست

گله هر کجا دید یکسر براند

بشمشیر بر نام یزدان بخواند

گله‌دار چون بانگ اسبان شنید

سرآسیمه از خواب سر بر کشید

سواران که بودند با او بخواند

بر اسپ سرافرازشان برنشاند

گرفتند هر کس کمند و کمان

بدان تا که باشد چنین بدگمان

که یارد بدین مرغزار آمدن

بنزدیک چندین سوار آمدن

پس اندر سواران برفتند گرم

که بر پشت رستم بدرند چرم

چو رستم شتابندگان را بدید

سبک تیغ تیز از میان برکشید

بغرید چون شیر و برگفت نام

که من رستمم پور دستان سام

بشمشیر ازیشان دو بهره بکشت

چو چوپان چنان دید بنمود پشت

چو باد از شگفتی هم اندر شتاب

بدیدار اسپ آمد افراسیاب

بجایی که هر سال چوپان گله

بران دشت و آن آب کردی یله

خود و دو هزار از یل نامدار

رسیدند تازان بران مرغزار

ابا باده و رود و گردان بهم

بدان تا کند بر دل اندیشه کم

چو نزدیک آن مرغزاران رسید

ز اسپان و چوپان نشانی ندید

یکایک خروشیدن آمد ز دشت

همه اسپ یک بر دگر برگذشت

ز خاک پی رخش بر سرکشان

پدید آمد از دور پیدا نشان

چو چوپان بر شاه توران رسید

بدو باز گفت آن شگفتی که دید

که تنها گله برد رستم ز دشت

ز ما کشت بسیار و اندر گذشت

ز ترکان برآمد یکی گفت و گوی

که تنها بجنگ آمد این کینه‌جوی

بباید کشیدن یکایک سلیح

که این کار بر ما گذشت از مزیح

چنین زار گشتیم و خوار و زبون

که یک تن سوی ما گراید بخون

همی بفگند نام مردی ز ما

بتیغ او براند ز خون آسیا

همی بگذراند بیک تن گله

نشاید چنین کار کردن یله

سپهدار با چار پیل و سپاه

پس رستم اندر گرفتند راه

چو گشتند نزدیک رستم کمان

ز بازو برون کرد و آمد دمان

بریشان ببارید چو ژاله میغ

چه تیر از کمان و چه پولاد تیغ

چو افگنده شد شست مرد دلیر

بگرز اندر آمد ز شمشیر شیر

همی گرز بارید همچون تگرگ

همی چاک چاک آمد از خود و ترگ

ازیشان چهل مرد دیگر بکشت

غمی شد سپهدار و بنمود پشت

ازو بستد آن چار پیل سپید

شدند آن سپاه از جهان ناامید

پس پشتشان رستم گرزدار

دو فرسنگ برسان ابر بهار

چو برگشت برداشت پیل و رمه

بنه هرچ آمد بچنگش همه

بیامد گرازان بران چشمه باز

دلش جنگ جویان بچنگ دراز

دگر باره اکوان بدو باز خورد

نگشتی بدو گفت سیر از نبرد

برستی ز دریا و چنگ نهنگ

بدشت آمدی باز پیچان بجنگ

تهمتن چو بنشید گفتار دیو

برآورد چون شیر جنگی غریو

ز فتراک بگشاد پیچان کمند

بیفگند و آمد میانش به بند

بپیچید بر زین و گرز گران

برآهیخت چون پتک آهنگران

بزد بر سر دیو چون پیل مست

سر و مغزش از گرز او گشت پست

فرود آمد آن آبگون خنجرش

برآهیخت و ببرید جنگی سرش

همی خواند بر کردگار آفرین

کزو بود پیروزی و زور کین

تو مر دیو را مردم بد شناس

کسی کو ندارد ز یزدان سپاس

هرانکو گذشت از ره مردمی

ز دیوان شمر مشمر از آدمی

خرد گر برین گفتها نگرود

مگر نیک مغزش همی نشنود

گر آن پهلوانی بود زورمند

ببازو ستبر و ببالا بلند

گوان خوان و اکوان دیوش مخوان

که بر پهلوانی بگردد زیان

چه گویی تو ای خواجهٔ سالخورد

چشیده ز گیتی بسی گرم و سرد

که داند که چندین نشیب و فراز

به پیش آرد این روزگار دراز

تگ روزگار از درازی که هست

همی بگذراند سخنها ز دست

که داند کزین گنبد تیزگرد

درو سور چند است و چندی نبرد

چو ببرید رستم سر دیو پست

بران بارهٔ پیل پیکر نشست

به پیش اندر آورد یکسر گله

بنه هرچ کردند ترکان یله

همی رفت با پیل و با خواسته

وزو شد جهان یکسر آراسته

ز ره چون بشاه آمد این آگهی

که برگشت ستم بدان فرهی

از ایدر میان را بدان کرد بند

کجا گور گیرد بخم کمند

کنون دیو و پیل آمدستش بچنگ

بخشکی پلنگ و بدریا نهنگ

نیابد گذر شیر بر تیغ اوی

همان دیو و هم مردم کینه‌جوی

پذیره شدن را بیاراست شاه

بسر بر نهادند گردان کلاه

درفش شهنشاه با کرنای

ببردند با ژنده پیل و درای

چو رستم درفش جهاندار شاه

نگه کرد کامد پذیره براه

فرود آمد و خاک را داد بوس

خروش سپاه آمد و بوق و کوس

سر سرکشان رستم تاج بخش

بفرمود تا برنشیند برخش

وزانجا بایوان شاه آمدند

گشاده دل و نیک خواه آمدند

به ایرانیان بر گله بخش کرد

نشست تن خویشتن رخش کرد

فرستاد پیلان بر پیل شاه

که بر شیر پیلان بگیرند راه

بیک هفته ایوان بیاراستند

می و رود و رامشگران خواستند

بمی رستم آن داستان برگشاد

وز اکوان همی کرد بر شاه یاد

که گوری ندیدم بخوبی چنوی

بدان سرافرازی و آن رنگ و بوی

چو خنجر بدرید بر تنش پوست

بروبر نبخشود دشمن نه دوست

سرش چون سر پیل و مویش دراز

دهن پر زدندانهای گراز

دو چشمش کبود و لبانش سیاه

تنش را نشایست کردن نگاه

بدان زور و آن تن نباشد هیون

همه دشت ازو شد چو دریای خون

سرش کردم از تن بخنجر جدا

چو باران ازو خون شد اندر هوا

ازو ماند کیخسرو اندر شگفت

چو بنهاد جام آفرین برگرفت

بران کو چنان پهلوان آفرید

کسی این شگفتی بگیتی ندید

که مردم بود خود بکردار اوی

بمردی و بالا و دیدار اوی

همی گفت اگر کردگار سپهر

ندادی مرا بهره از داد و مهر

نبودی بگیتی چنین کهترم

که هزمان بدو دیو و پیل اشکرم

دو هفته بران گونه بودند شاد

ز اکوان وز بزم کردند یاد

سه دیگر تهمتن چنین کرد رای

که پیروز و شادان شود باز جای

مرا بویهٔ زال سامست گفت

چنین آرزو را نشاید نهفت

شوم زود و آیم بدرگاه باز

بباید همی کینه را کرد ساز

که کین سیاوش به پیل و گله

نشاید چنین خوار کردن یله

در گنج بگشاد شاه جهان

گرانمایه چیزی که بودش نهان

بیاورد ده جام گوهر ز گنج

بزر بافته جامهٔ شاه پنج

غلامان روزمی بزرین کمر

پرستندگان نیز با طوق زر

ز گستردنیها و از تخت عاج

ز دیبا و دینار و پیروزه تاج

بنزدیک رستم فرستاد شاه

که این هدیه با خویشتن بر براه

یک امروز با ما بباید بدن

وزان پس ترا رای رفتن زدن

ببود و بپیمود چندی نبید

بشبگیر جز رای رفتن ندید

دو فرسنگ با او بشد شهریار

بپدرود کردن گرفتش کنار

چو با راه رستم هم آواز گشت

سپهدار ایران ازو بازگشت

جهان پاک بر مهر او گشت راست

همی داشت گیتی بر انسان که خواست

برین گونه گردد همی چرخ پیر

گهی چون کمانست و گاهی چو تیر

چو این داستان سربسر بشنوی

از اکوان سوی کین بیژن شوی .

 

داستان : " رستم و شغاد " از شاهنامه ی فردوسی

رستم و شغاد داستانی پهلوانی–تراژیک دارای ۲۱۲ بیت در شاهنامه است. زال را کنیزی زیبا و نوازنده بود. از او پسری زیبا زاده شد که پدر او را شغاد نام نهاد. اختربینان طالع او را شوم پیش‌گویی کردند و زال را گفتند که چون به مردی رسد تخمه سام به دست او تباه خواهد شد. زال از بازی سرنوشت به خدا پناه برد و چون شغاد دلارام و گوینده شد، او را نزد شاه کابل فرستاد. شاه کابل دختر خود را به شغاد داد و امید داشت که رستم به احترام این پیوند دیگر از او خراج نستاند. اما کسان رستم به هنگام باج، خراج معمول را از او گرفتند. شغاد این عمل را بی‌شرمی خواند و با شاه کابل در برانداختن برادر همداستان شد. شاه کابل دسیسه‌ای چید و در جشنی شغاد را سخنانی سرد گفت. شغاد به‌خواری به زابلستان رفت و از شاه کابل نالید. رستم به کین‌خواهی برادر آهنگ کابل کرد اما شاه کابل به‌نیرنگ از در پوزش درآمد و به پیشواز رستم رفت و او را به جشن و سور خواند و به شکارگاهی کشانید که از پیش به دستور شغاد، چند چاه به اندازهٔ رستم و رخش در آن کنده و به نیزه و تیغ انباشته و سرشان را به خاشاک و خاک پوشانده بودند. رستم و رخش به چاه افتادند و از زخم تیغ و نیزه جان سپردند. رستم که پیش از مردن به این دسیسه و نقش شغاد در آن پی برده بود، پس از سرزنش‌ها از او خواست که کمانش را زه کند و با دو تیر نزدش گذارد تا اگر شیری به سویش آمد بر زندهٔ او دست نیابد. شغاد چنین کرد اما چون از رستم بیمناک بود، خود را در پس چناری کهن که بر سر چاه بود پنهان ساخت. رستم شغاد و درخت را با تیری به یکدیگر دوخت و خدا را سپاس کرد که او را چندان زور داد که پیش از مرگ انتقام خود را از بدخواه خویش بگیرد.[۱]

داستان " هفت خان اسفندیار " از شاهنامه ی فردوسی

هفت خان اسفندیار سفری پر ماجرا است که اسفندیار قصد رهاندن خواهرانش همای و به‌آفرید را از کشور بیگانه دارد. اسفندیار باید از هفت خطر عمده عبور نموده تا به مقصد نهایی یعنی رویین‌دژ برسد. در خان اوّل دو گرگ تنومند را می‌کشد و مسیر پر مخاطره را ادامه داده، دستِ آخر، گرگسار را که بلد راهش بود را می‌کشد آنگاه به نظارهٔ دژ محل اسارت خواهرانش می‌نشیند:

 
 

 

  
  
  
  
سال آفرینشسدهٔ چهارم و پنجم هجری قمری
  
  
  
 

 

 

  
  
  

 

چو اسفندیار آن شگفتی بدید یکی باد سرد از جگر برکشید

اسفندیار و سفر هفت خان

کیخسرو زمانی که سلطنت را به لهراسپ سپرد لهراسپ مدتی با صلح و آرامش حکمرانی کرد امّا پسرش گشتاسپ در پی کدورتی که با او پیدا کرده بود، به دربار روم پناهنده می‌شود و با کتایون، دختر قیصر روم ازدواج کرد. قیصر روم با کمک گشتاسپ قصد گرفتن باج و خراج و لشکرکشی به ایران را داشت که طی یک سلسله اتفاقات لهراسب خود تخت شاهی را به گشتاسپ می سپارد. در زمان گشتاسپ کیش زرتشت دین رسمی ایرانیان گردید و گشتاسپ دین او را پذیرفت و پسرش اسفندیار را برای ترویج آیین مزدیسنا به اطراف و اکناف، گسیل نمود.

ارجاسپ شاه ترکان چین به مرز گشتاسپ حمله آورده ولی عاقبت اسفندیار آن‌ها را پس رانده سپس به تعقیب آن‌ها پرداخت. چون ارجاسپ خواهرانش را ربوده با خود برده بود به تعقیب ارجاسپ هفتخان اسفندیار آغاز گردید. طبق متون اسفندیار به اهداف تعیین شده می‌رسد و رویین‌دژ را آتش کشیده ارجاسپ را می‌کشد. اسفندیار در بازگشت از هفتخان، از پدرش می‌خواهد تا از قدرت کناره‌گیری نماید. گشتاسپ که سخت دلبستهٔ قدرت بود، حیله‌ای می‌اندیشد و به بدگویی از رستم و زابلیان می‌پردازد و آن‌ها را بدخواه ایرانیان می‌نامد. سپس به اسفندیار قول می‌دهد که اگر بتواند رستم را دست‌بسته بیارود، پادشاهی را به او واگذارد.

سخن‌گوی دهقان چو بنهاد خوان یکی داستان راند از هفتخان
ز رویین‌دژ و کار اسفندیار ز را و ز آموزش گرگسار
چنین گفت کاو چون بیامد به بلخ زبان و روان پر ز گفتار تلخ
همی راند تا پیشش آمد دو راه سراپرده و خیمه زد با سپاه[۱]

سفر هفتخان در حقیقت یک رژهٔ نظامی بود که منتهی به مقرّ یا قرارگاه ارجاسپ می‌شد در این راه‌پیمایی بلد راه رزمنده‌ای از ترکان به نام گرگسار است که ابتدا اسفندیار از میسر می‌پرسد و گرگسار به سه مسیر اشاره می‌نماید و انتخاب را بر عهدهٔ اسفندیار می‌گذارد. میسرهای راحت و دارای خورشت و گیاه هم برای سپاه و هم برای اسبان یکی سه‌ماهه و دومی دوماهه طی طریق می‌شد امّا راه سومی که هشت روزه به پایان می‌رسید خطراتی را به همراه داشت. اسفندیار راه پر مخاطره را انتخاب نمود و سپاه راهی گشت.

 

اسفندیار و پیکار گرگ‌ها

همهٔ شخصیت‌های ماجرا تکراری بوده و نباید پنداشت ایشان همان افرادی هستند که قبلاً در شاهنامه از آن‌ها یادی شده‌است در این ماجرا پشتوتن برادر اسفندیار است که نباید آن را با پشتوتن حماسه‌های گذشته اشتباه گرفت. پشتوتن در این سفر جانشین اسفندیار و سالار سپاه است. موضوع دیگر گرگسار تورانی در غل و زنجیر بلد راه است که در آغاز هر خان، اسفندیار قبل از مشورت با او سه جام پیاپی از مَی، احتمالاً همان هوم زرتشتیان را به او می‌دهد سپس گرگسار هرچه راجع به مانع پیش‌رو می‌داند با اخلاص بیان می‌کند ولی آرزو دارد که اسفندیار زنده از نبرد برنگردد و هر بار که او زنده بازمی‌گشت گرگسار آزرده می‌شد.

منزل اول

بدین طریق سفر هفتخان شروع شده اسفندیار از خان اوّل می‌پرسد در پاسخ می‌شنود: ای شهریار از این سفر کسی زنده برنگشته ولی اسفندیار می‌گوید تو مانع را بگو آنوقت ثابت خواهد شد زنده بیرون خواهم آمد یا نه. گرگسار گفت ای نامور ناباک نخست با دو گرگ مواجه خواهی شد که آن‌ها شکار شیر را آرزو نمایند. اسفندیار پیش از عزیمت، سپاه را به پشوتن سپرد و تنها راهی بیشه گرگان گشت گرگ‌ها به او حمله کردند امّا پیش از رسیدن به اسفندیار توسط تیرهای اسفندیار نیمه‌جان سپس با تیغ‌اش هلاک شدند. تفاوت هفتخان اسفندیار با هفتخان رستم در این است که هر بار اسفندیار غالب می‌گشت آمده سروتن را می‌شست یا وضو می‌گرفت به نماز شکر می‌ایستاد. پس از کشتن گرگ‌ها که اوّلین مانع راه بودند به نماز شکر که دیانت زرتشتی تفویض وی کرده بود ایستاد.

منزل دوم

نکته قابل توجه حرکت شبانه لشکر بود که در سپیده روز بعد به خان دیگر منتهی می‌شد. پیروزی بر گرگ‌ها را همه جشن گرفته مجلسی آراستند آنگاه گرگسار را با غل و زنجیر پیش اسفندیار آوردند به سه جام مَی گرگسار زبان گشود که در این خان با دو شیر ژیان هم نبرد خواهی شد که از خوف آن‌ها عقاب در آسمانش نپرد نهنگ تاب آن‌ها را ندارد. بعد از استماع، سپاه شبانه به راه افتاد و چون خورشید سر زد در میعادگاه شیران حضور یافتند. اسفندیار سپاه را به پشوتن سپرده و راهی نبرد با شیران شد، دو شیر نر و ماده حمله آوردند شیر نر با تیغ نیمه شد و شیر ماده با بیم و ترس یورش آورد که ضربه‌ای سر از تنش جدا کرده ریگ زمین لعل‌فام گشت سپس وضو و نماز شکر ادا شد.

منزل سوم کشتن اژدها

با اینکه مبدأ و مقصد اسفندیار در شاهنامه گنگ و مبهم است، امّا ممکن است مبدأ و مقصدش را با اسناد تاریخی تطبیق نمود. واضح است که فرجام دودمان لهراسپ از طریق بهمن پسر اسفندیار به سلسله هخامنشیان پیوند می‌خورد. همچنین هفت منزل که قرار است اسفندیار و سپاهش به پیمایند در طول هفت روز پایان می‌یابد. در خان ششم اسفندیار با موجودی سر و کار ندارد؛ او و سپاهش باید از گردنه‌ای برفی و صعب‌العبور گذر نمایند این قله می‌تواند نقطهٔ صفر مرزی دو کشور یا دو قبیله باشد. با این تفاسیر اگر محل کشور لهراسپ در سلسله جبال زاگرس قرار داشته باشد هدف اسفندیار باید یکی از سه کشور باستانی هگمتانه، شوش یا پاسارگاد باشد محتمل است هدف او سرزمین پارسیان موطن هخامنشیان یعنی پاسارگاد است.[۲]

برسم گذشته گرگسار با سه جام پیاپی اخباری راجع به خان سوم داد که اژدهایی مهیب مانع راه خواهد شد. اسفندیار پس از گوش فرادادن چاره‌ای اندیشید و از نجّاران خواست تا طرحی ارائه و گردونه‌ای ساخته شود مجهز به تیغ‌های برآمده از چرخ‌ها و زوایای آن. درودگران مشغول کار شده گاری با صندوقی تعبیه شده تحویل اسفندیار دادند. ارابه حامل اسفندیار چون نزدیک اژدها گشت اژدها اسب و ارابه را با دم به شکمش فرو برد آنوقت اسفندیار از صندوق بیرون جست شکم اژدها را درید و بیرون آمد؛ بدین گونه مانع منزل سوّم مرتفع شد.

منزل چهارم

خان چهارم در روز چهارم زنی جادوگر بنام غول است او می‌خواهد با تحریک هوای نفس اسفندیار را بدام اندازد. شاهنامه مطلبی تازه دربارهٔ زرتشت در متن می‌آورد. اسفندیار در سایه یک درخت در جنگلی مصفّا خوانی می‌گسترد و با می، تنبور و … سفره را می‌آراید و مشغول نواختن می‌شود. زن جادو از آوای برآمده خود را مانند پری‌چهرگان آراسته نزد اسفندیار می‌آید. جامی از می تعارف می‌گردد، آنگاه اسفندیار زنجیری از آهن در بازو داشت که هدیه زرتشت[۳] از بهشت برای گشتاسپ بود با آن زنجیر بهشتی زن جادو گرفتار می‌شود ولی خود را به‌شکل شیر درآورده امّا حریف اسفندیار نمی‌شود، جادو باطل شده پیکرش به پیرزنی بدترکیب مبدل می‌شود عاقبت با خنجر اسفندیار هلاک می‌گردد و بدین طریق مانع منزل چهارم نیز مرتفع شد.

منزل‌ پنجم

اسفندیار در منزل پنجم با سیمرغ درآویخت ظاهراً هنگام عبور از قلل و ارتفاعات صعب‌العبور آشیانهٔ پرندگانی عظیم‌الجثه از تیره لاشخورها و کرکس‌ها راه را بر هر جنبنده‌ای می‌بستند و آنان را شکار می‌کردند. تا همین اواخر از این نوع پرندگان که گوسفند را بالا می‌کشید در اغلب کوه‌های ایران وجود داشت و اسفندیار با این نوع پرنده که میسر تنگ را بسته بود گلاویز شد و او را از پا درآورد.

منزل ششم

اما منزل ششم مانع میسر عوامل طبیعی چون باد و کولاک کوههای بلند بود که سد راه شد. تا محل اتراق حادثه‌ای رخ نداد امّا کمی پس از جابجایی و استراحت لشکر، هوای کوهستان دگرگون شده تا سه روز ناپایداری ادامه یافت، به‌طوری‌که اسفندیار فکر کرد در دام آهرمن گرفتار شده شکست او حتمی است. سرما و کولاک امان از همه گرفته بود تا اینکه اسفندیار پشوتن را صدا زد و گفت سپاه را به دعا و نیایش فرا خوان. همه جمع شده دست بدعا برداشتند چیزی از زمان سپری نشد که هوا دوباره به حالت اوّل مانند یک روز بهاری بازگشت. قبل از خان ششم اسفندیار به گرگسار چنین گفت:

بدو گفت کای بد تن بد نهان نگه کن بدین کردگار جهان
نه سیمرغ پیدا نه شیر و نه گرگ نه آن تیز چنگ اژدهای سترگ
به منزل که انگیزد این بار شور بود آب و جای گیای ستور

ظاهراً نگرانی ایرانیان در ادامه راه بیشتر آب و علف ستوران بوده چون اسفندیار می‌خواهد از این دو موضوع مطمئن شود. و بدین صورت مانع ششم پشت سر گذاشته شد.

منزل اخر

خان هفتم ده فرسنگ راه هست تا رویین‌دژ محل اسارت خواهران اسفندیار. گرگسار در غل زنجیر فرا خوانده شد و طبق عادت سه جام پیاپی سر کشید و گفت اگر بازگردید بهتر است چون تا مقصد نه آب خواهید یافت نه غذا. پیش‌رو بیابان است با آب‌های شور و تلخ. خان هفتم قتل گرگسار را نیز به همراه داشت وقتی ایرانیان از مانع هفتم بتاخت گذر کردند به رودی بزرگ رسیدند و در گذر از رود متوجه باتلاق شدند. اسفندیار از گرگسار خواست تا راه امن را نشان دهد در عوض اسفندیار هم او را حاکم رویین‌دژ خواهد نمود. امّا گرگسار امید داشت که اسفندیار در باتلاق گرفتار آید چون این‌گونه دید لحنش عوض شد به اسفندیار نفرین کرد و اسفندیار به او حمله کرده ضربه‌ای هولناک بر فرق سرش وارد کرده سپس دستور داد او را به آب انداخته تا خوراک ماهیان گردد.

بطرز مرموزی لشکر از رود عبور کرد و اسفندیار از بالای تپه‌ای به دژ رویین نگریست که هیچ آب و گلی در ساخت آن بکار نرفته بود آنچه بود فقط تخته سنگ بود.[۴] اسفندیار به اردوگاه بازگشت و گفت این دژ را نتوان گرفت همه رنج و پیکار ما بیهوده شد. به بیابان نگریست دو نفر ترک با چهار سگ مشاهده کرد نزد ایشان براند از ترکان راجع به دژ و فرمانروای آن پرسید و ترکان ساده‌لوح آنچه می‌دانستند گفتند و گفتند این دژ فقط دو دروازه دارد یکی سوی ایران و دیگر سوی چین. در پایان اسفندیار هر دو را کشت. بدین طریق سفر هفتخان اسفندیار به پایان رسیده تنها راه باقی‌مانده تصرف رویین‌دژ و آزادی خواهرانش است که با موفقیت انجام می‌پذیرد آنگاه خبر فتح و پیروزی برای گشتاسپ که در پارس بود ارسال می‌گردد.

اسفندیار را در این سفر برادر و فرزندش همراهی می‌کردند، پشوتن برادرش بود اما نامی از فرزند او احتمالاً نوش‌آذر برده نشده است، روشن نیست آیا او همان بهمن است یا پسر دیگر اسفندیار است. چون بهمن با خاندان هخامنشی هم مرتبط است لذا زیر ذره‌بین گذاشتن بهمن ضرورت دارد. اهمیت نخست آیین اوست که به طور کامل با آیین پدرش مزدیسنا متفاوت است چون بهمن با خواهر یا دخترش وصلت نمود. اهمیت دوم شخصیت حقیقی بهمن است چون شاهنامه صراحتاً از دو بهمن در دودمان لهراسپ و گشتاسپ یاد می‌کند و آن بهمن دومی سرداری بوده‌است. احتمال اینکه بهمن‌اسفندیار همان بردیای دروغین خاندان هخامنشی باشد بسیار زیاد است یا لااقل اسراری در خاندان هخامنشیان بوده که افشاء نشده است.

داستان " سیاوش " از شاهنامه ی فردوسی

«داستان سیاوَخْش» (یا «داستان سیاوش») یکی از داستان‌های شاهنامه است و داستان زندگی سیاوخش (یا «سیاوش»)، کشته‌شدنش و خونخواهی‌اش را به تصویر می‌کشد.

 
سیاوخش

 

  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  

 

تولد و دوران کودکی سیاوش

سیاوش از ازدواج زنی از سلالهٔ گرسیوز با کیکاووس زاده شد. نام مادر سیاوش در شاهنامه روشن نیست امّا نامادری سودابه – دختر شاه هاماوران – است. کیکاووس برای تربیت و آموزش مهارت‌های جنگی، او را به رستم سپرد تا وی را فنون نظامی بیاموزد. رستم او با خود به زابلستان برد و سال‌ها سیاوش از خانه و خانواده دور ماند. رستم آیین سپهسالاری و کشورداری را به وی آموخت و برخی از شایسته‌ترین ویژگی‌های خود را به وی منتقل ساخت.

سواری و تیر و کمان و کمند عنان و رکیب و چه و چون و چند
نشستن‌گه و مجلس و میگسار همان باز و شاهین و یوز و شکار
ز داد و ز بیداد و تخت و کلاه سخن‌گفتن و رزم و راندن‌سپاه
هنرها بیاموختش سربه‌سر بسی رنج‌ها بُرد و آمد به سر
سیاوش چنان شد که اندر جهان همانند او کس نبود از مَهان

چون سیاوش از زابلستان به ایران بازگشت، کاووس وی را نواخت و به شادی آمدن فرزند جشنی برپا کرد. سیاوش خوش‌چهره چنان بود که همه از زیبایی او در حیرت ماندند. صفات بارز اخلاقی سیاوش روح نیک و پاکدامنی است.

سودابه نامادری سیاوش، پس از بازگشت سیاوش از زابل، با دیدن او شیفته‌اش شد. چنان‌که در نهان، پیکی بسوی سیاوش فرستاد و او را به شبستان خویش دعوت کرد اما سیاوش دعوت او را نپذیرفت و همین باعث شد تا سودابه در تدارک دسیسه‌ای علیه سیاوش باشد. روز دیگر، سودابه نزد کیکاووس رفت و از وی خواست که سیاوش را به شبستان بفرستد تا وی از میان دختران حرم همسری برای سیاوش برگزیند. سیاوش نیز به ناچار از دستور پدر اطاعت و به شبستان رفت:

چو ایشان برفتند سودابه گفت که چندین چه داری سخن در نهفت
نگویی مرا تا مرادِ تو چیست که بر چهرِ تو فرّ چهر پریست
هر آن‌کس که از دور بیند تو را شود بیهُش و برگزیند تو را

اما سیاوش روی خوشی به سودابه نشان نداد و برگشت تا دوباره برای بار سوم سودابه او را به شبستان کشید؛ وقتی سیاوش به شبستان آمد سودابه او را به نزد خویش خواند و خویش را به وی عرضه کرد، اما سیاوش برآشفت و با تلخ‌کامی برخاست. سودابه از ناچاری و برای حفظ حیثیت با ناله و شیون کاووس را به صحنه کشاند و سیاوش را متهم به خیانت ساخت:

سیاوش بدو گفت هرگز مباد که از بهر دل سر دهم من به‌باد
چنین با پدر بی‌وفایی کنم ز مردی و دانش جدایی کنم
تو بانوی شاهی و خورشید گاه سزد کز تو ناید بدین‌سان گناه
وزان تخت برخاست با خشم و جنگ بدو اندر آویخت سودابه چنگ
بدو گفت من راز دل پیش تو بگفتم نهان از بداندیش تو
مرا خیره خواهی که رسوا کنی به پیش خردمند رعنا کنی

کاووس پس از شنیدن یاوه‌های سودابه، در این اندیشه بود که سیاوش را به کیفر گناه بکُشد، اما نخست طبق عادت باستان، آزمایشی لازم بود تا گناهش محرز گردد. نخست جامه و دست سودابه را بویید و در آن رایحهٔ مُشک و گلاب و شراب یافت ولی از سر و روی سیاوش، بویی به مشامش نرسید. پس دانست که سودابه بیراه سخن گفته‌است پسرش سیاوش بی‌گناه است:

ز سودابه بوی می و مُشک ناب همی یافت کاووس بوی گلاب
ندید از سیاوش بدان گونه بوی نشان بسودن نبود اندروی

آزمون آتش

 

گذر سیاوش از آتش

هنگامیکه کیکاووس به ناراستی سخنان سودابه پی‌برد، خواست که وی را بکُشد اما از شاه هاماوران اندیشه کرد که به کین‌خواهی برخواهد خاست؛ پس به توصیه موبدان آتشی برپا کرد تا به این روش، گناهکار را از بی‌گناه جدا کند.

چنین گفت کاندر نهان این سخُن پژوهیم تا خود چه آید به بُن
ز پَهلو همه موبدان را بخواند ز سودابه چندی سخن‌ها براند
چنین گفت موبد به شاه جهان که درد سپهبد نمانَد نهان
چو خواهی که پیدا کنی گفتگوی بباید زدنْ سنگ را بر سبوی
که هر چند فرزند، هست ارجمند دل شاه از اندیشه یابد گزند
وزین دختر شاه هاماوران پُر اندیشه گشتی به دیگر کران
ز هر در سخن چون بدین گونه گشت بر آتش یکی را بباید گذشت
چنین است سوگند چرخ بلند که بر بی‌گناهان نیاید گزند

سیاوش شخصیتی است که اهل سازش است و یکسره از خشونت دوری می‌کند. با اینکه کاووس می‌داند که سودابه گناهکار است با این‌حال بر رأی موبدان و انتخاب خودِ سیاوش، گذشتن از آتش را برای راستی‌آزمایی می‌پذیرد. اما سودابه تن به آزمون نمی‌دهد و سر می‌پیچد.

هیونان به هیزم‌کشیدن شدند همه شهر ایران به‌دیدن شدند
به صد کاروان اُشتر سرخ‌موی همی هیزم آورد پرخاشجوی
نهادند هیزم دو کوه بلند شمارش گذر کرد بر چون‌وچند

پس سیاوش آزمون آتش را پذیرفت؛ روز بعد از کوه آتش که کاووس برافروخته بود با جامه سپید و کافور زده با اسب شبرنگ خویش که بهزاد نام داشت، وارد میدان شد و کاووس را آشفته یافت:

سیاوش بیامد به پیش پدر یکی خودِ زرین نهاده به‌سر
هُشیوار و با جام‌های سپید لبی پر ز خنده دلی پر امید
یکی تازیی بر نشسته سیاه همی خاکِ نعلش برآمد به ماه
پراگنده کافور بر خویشتن چنان چون بود رسم و ساز کفن
بدانگه که شد پیش کاووس باز فرود آمد از باره بردش نماز
رخ شاه‌کاووس پُر شرم دید سخن گفتنش با پسر نرم دید
سیاوش بدو گفت اَندُه مدار کزین سان بود گردش روزگار

سیاوش پس از دلداری دادن پدر، کفن‌پوش با اسب به میانهٔ آتش زد و تندرست از آن‌سوی بیرون آمد:

سیاوش سیه را به‌تندی بتاخت نشد تنگدلْ جنگ آتش بساخت
ز هر سو زبانه همی برکشید کسی خود و اسپ سیاوش ندید
یکی دشت با دیدگان پر ز خون که تا او کی آید ز آتش برون
چو او را بدیدند برخاست غو که آمد ز آتش برون شاه نو

پس چون بی‌گناهی سیاوش بر شاه مسلّم شد، شاه خواست که سودابه را به قتل رساند اما سیاوش میانجیگری کرده و مانع گشت و خواهان بخشش سودابه از سوی شاه شد و کی‌کاووس نیز سودابه را بخشید و از گناه او چشم پوشید.[۱]

رفتن به مرزهای ایران

بعد از مدتی سپاه توران به مرزهای ایران حمله کرد. سیاوش برای این‌که از گزندِ سودابه در امان باشد، اجازه می‌خواهد که به جنگ افراسیاب برود و پس از درخواستِ سیاوش برای سپه‌سالاری لشکرِ شاه، کاووس سریعاً پذیرفت و او را همراه دیگر بزرگان مانند رستمِ دستان راهی نبرد با افراسیاب نمود. سیاوش به‌همراهِ رستم در جنگ پیروزی‌های بزرگی به دست آورد و بلخ را نیز گرفت و برای گرفتنِ سُغد و ادامهٔ جنگ با افراسیاب به سفر رهسپار شد. اما افراسیاب برای خوابِ بدی که دیده بود از جنگ با سیاوش انصراف داده و گرسیوز را می‌فرستد تا با سیاوش از درِ آشتی درآید و برای آشتی، صد گروگان نیز به وی بدهد.

رفتنِ رستم از میدان

سیاوش پیشنهادهای صلحی که از سوی سپاهِ افراسیاب داده شده را به رستم می‌سپارد تا نزدِ کاووس رفته و از وی تعیین تکلیف کند. اما کی کاووس خواهان ادامه جنگ می شود و رستم از تصمیم‌های کاووس خشمگین شده و به‌قهر به زابلستان برمی‌گردد و کاووس نیز بجای رستم، توس را به سوی سیاوش می‌فرستد.

بازگشتِ پاسخ از کاووس و جداییویرایش

سیاوش در بازگشتِ پاسخ، بسیار سرخورده می‌شود زیرا در می‌یابد که باید گروگان‌ها کشته شوند و جنگ ادامه یابد. پس گروگان‌ها را به افراسیاب پس می‌دهد و خود نیز از سپاه جدا می‌شود.

سیاوش در توران

سیاوش در توران مورد استقبال و میهمان نوازی قرار گرفت و به پیشنهادِ سران توران، دو بار ازدواج کرد. بار نخست با دختر پیران ویسه بنام جریره ازدواج کرد سپس به پیشنهادِ پیران با یکی از دختران افراسیاب بنام فرنگیس ازدواج کرد. مدتی پس از ازدواج سیاوش با فرنگیس، افراسیاب حکومت بخشی از سرزمینِ توران تا ساحل دریای چین را به سیاوش می‌سپارد. سیاوش نیز در کنار دریا، شهری به نام گنگ دژ می‌سازد.[۲] اما ستاره‌شناسان، ساختن شهر را پدیدهٔ فرخنده‌ای نمی‌دانند و تقدیر شومی را برای سیاوش پیش‌بینی می‌کنند. آبادگری‌های سیاوش، حسادت نزدیکان افراسیاب –به‌ویژه برادرش گرسیوز– را برمی‌انگیزد. بگونه‌ای که گرسیوز در هرحالتی به بدگویی از سیاوش نزد افراسیاب می‌پردازد.

سیاوش کم‌کم در غربت، نگران آینده می‌شود و شبی خواب بدی می‌بیند و نتیجه می‌گیرد که مرگش نزدیک است. اصرار فرنگیس بر فرار را هم نمی‌پذیرد و به فرنگیس خبر می‌دهد که پسری به دنیا می‌آورد و بایسته‌است که نام وی را کیخسرو بگذارد و اوست که کینِ سیاوش را خواهد گرفت. سیاوش همهٔ جواهرات و نشان‌های سلطنتی‌اش را نابود و همهٔ اسب‌هایش بجز شبرنگ بهزاد را سر می‌بُرد. به شبرنگ بهزاد می‌گوید که ازین پس آزاد باش و به جز کیخسرو به کسی رام نباش:

چنین گفت شبرنگ بهزاد را که فرمان مبر زین سپس باد را

و این گونه شد

مرگ سیاوش

 

سیاوش را هنگامی که در خواب است از تخت بیرون آورده و می‌کُشند.

روزی گرسیوز به سیاوش گرد رفته و در آنجا سیاوش را به کشتی دعوت می‌کند. اما سیاوش به او می‌گوید که نمی‌خواهد گرسیوز را در برابر سپاهیانش سرافکنده کند. پس به او می‌گوید که دو تن از پهلوانان تورانی را انتخاب کند و گرسیوز نیز چنین می‌کند. سپس سیاوش هر دو را - که یکی از آن‌ها گروی زره بود - بر زمین می‌زند و آن‌ها را شکست می‌دهد و به نوعی باعث تحقیر شدن سپاهیان تورانی می‌گردد. همین مسئله کینه او را در دل گرسیوز می‌افکند. او در بازگشت به توران به افراسیاب می‌گوید که سیاوش در سیاوخش گرد خودش را شاه خوانده و هدایایی از چین و روم در آنجا دیده می‌شود. بدین گونه به صورت غیرمستقیم به افرسیاب می‌گوید که او قصد شوریدن علیه تاج و تخت را دارد. اما شاه توران حرف‌های او را ابتدا باور نمی‌کند و به همین دلیل به او می‌گوید که به آنجا برو و او را به شهر گنگ (پایتخت توران زمین) دعوت کن.

گرسیوز راهی سیاوش گرد می‌شود و پیش از رسیدن، پیکی به کاخ سیاوش می‌فرستد و به شاهزاده می‌گوید که بهتر است استقبالی از او (گرسیوز) صورت نگیرد و سیاوش نیز چنین می‌کند. زمانی که گرسیوز به کاخ می‌رسد، به او می‌گوید افراسیاب از دست تو عصبانی است و می‌خواهد که همین حالا به شهر گنگ بروی، اما تو به آنجا نرو و بهانه ای بیاور زیرا در صورتی که راهی آنجا شوی، مرگت حتمی است. سیاوش نیز نامه ای می‌نویسند و آن را مهر کرده و به گرسیوز می‌دهد.

زمانی که گرسیوز به بارگاه افراسیاب می‌رسد، به او می‌گوید سیاوش هیچ استقبالی از من به عمل نیاورد، این نامه را داد و خود نیز از سفر به پایتخت سر باز زد. افراسیاب نامه را باز می‌کند و خلاصه نامه این چنین است که به دلیل مریضی فرنگیس و اداره امور سیاوش گرد، سیاوش نمی‌تواند خودش را به شهر گنگ برساند. با همه این‌ها شاه از سخنان‌های گرسیوز اطمینان پیدا کرد.

سپس دستور می‌دهد تا سپاه شاهی را آماده کنند و مسیر سیاوش گرد در پی می‌گیرد. زمانی که به آنجا می‌رسند، گرسیوز به صورت پنهانی نامه ای برای سیاوش می‌نویسد و می‌گوید که جانت را بردار و فرار کن که شاه بسیار از دست تو عصبانی است. اما سیاوش که می‌پندارد که با فرار کردن گناهکار بودن خودش را ثابت کرده، به همراه سیصد تن از سربازان ایرانی به استقبال افراسیاب می‌رود و در برابر او از اسب پیاده می‌شود و خود را تسلیم می‌کند اما فایده ای ندارد. شاه دستور می‌دهد تمام سیصد همراهش را بکشند و خودش را نیز سر ببرند و فرنگیس را نیز آنقدر بزنند تا بچه اش کشته شود و سیاوش گرد را نیز به آتش بکشانند.

در نهایت گرسیوز و گروی زره سیاوش را به زیر درختی در نزدیکی دیوارهای سیاوش گرد می‌برند و گروی زره سر از تنش جدا می‌کند.

پس از مرگ سیاوش

وقتی خبر کشته شدن سیاوش به ایران رسید، شاه و مردم کشور سراسر در غم و ماتم فرورفت. کاووس با بزرگان ایران‌زمین، به سوگ سیاوش نشست. این خبر وقتی به رستم رسید، رستم جز سوگ و خشم چیزی نداشت که بازگوید. پس به آمل می‌آید و سودابه را به کیفر هوس‌های ناپاکش –که دلیلی بر مرگ سیاوش بود– می‌کُشد. چون خبر کشته شدن سیاوش به ایران می‌رسد، شور و فغان برمی‌خیزد و ایرانیان آماده کارزار می‌شوند پس از آن نبرد و ستیزها درگرفته و سرانجام، کیخسرو به انتقام خون پدر، افراسیاب را می‌کشد.

چو آگاهی آمد به کاووس‌شاه که شد روزگار سیاوش تباه
به‌کردار مرغان سرش را ز تن جدا کرد سالار آن انجمن
ابر بی‌گناهش به خنجر به‌زار بریدند سر زان تن شاه‌وار
چو این گفته بشنید کاووس‌شاه سرِ نامدارش نگون شد ز گاه
بر و جامه بدرید و رخ را بکند به خاک اندر آمد ز تختِ بلند
برفتند با مویه ایرانیان بدان سوگ بسته به زاری میان

سوگِ سیاوش

نوشتار اصلی: سوگ سیاوش

سوگ سیاوش یا سیاوشان، نام آئین و نیز اماکنی است که در آن‌ها سوگ سیاوش گرفته می‌شده‌است. گستردگی سوگ سیاوش در ایران از آن جا معلوم می‌شود که علی‌رغم هزار و سیصد سال نفوذ اسلام در وجوه مختلف زندگی ایرانیان چند روستا در این منطقه از هرات تا مازندران و جنوب آشتیان و یک مسجد در شیراز هنوز نام سیاوش دارد. همچنین نشانه‌های سوگ سیاوش بر آثار سفالی کهن خوارزم و فرارود (ماوراءالنهر)، نقاشی‌های دیواری پنجکنت سغد، آثار سفالی جدیدتر و نیز در برخی از آئین‌های عزا و تعزیه در ایران امروز باقی‌مانده‌است. شواهد دیگری از بخش‌های اصیل اسطوره سیاوش در جاهای دیگر، از جمله هنر مینیاتور ایران هم بازمانده‌است.[۳]

فرزندان سیاوش

ثمرهٔ ازدواج سیاوش و جریره پسری است به نام فرود. فرزندِ سیاوش و فرنگیس پسری است به نام کیخسرو. فرود به معنای فروتن و کسی است که به نرمی با دیگران رفتار می‌نماید.

اشک سیاوش

گل لاله واژگون در لرستانات و برخی دیگر از مناطق ایران مانند پاوه به نام گل اشک سیاوش نامیده می‌شود. گویند این گل در آن زمان که گلوی سیاووش پاک‌نهاد با تیغ تیز گروی زره خونریز، آن پلید دژخیم بدنهاد، آشنا می‌شد، گواه آن رخداد بود. از پس آن اندوه، گلگونه رخ، سر به زیر افکند تا آرام آرام اشک بریزد بر بی گناهی سیاووش.

چو سرو سیاوش نگونسار دید سراپرده دشت خونسار دید
بیفکند سر را ز انده نگون بشد زان سپس لاله واژگون

لاله واژگون یا لاله نگونسار، در نقش سرستون‌های ساسانی‌ها هم در موزه طاق بستان در کنار نقش پادشاه‌ساسانی‌دیده‌می‌شود.

 

داستان نصوح، مردی که در حمام زنانه کار می کرد

نصوح، مردی که در حمام زنانه کار می کرد

نصوح مردى بود شبیه زنها ،صدایش نازک بود صورتش مو نداشت و اندامی زنانه داشت او مردی شهوتران بود با سواستفاده از وضع ظاهرش در حمام زنانه کار مى کرد و کسى از وضع او خبر نداشت او از این راه هم امرارمعاش می کرد هم ارضای شهوت.

 

گرچه چندین بار به حکم وجدان توبه کرده بود اما هر بار توبه اش را می شکست.

 

او دلاک و کیسه کش حمام زنانه بود. آوازه تمیزکارى و زرنگى او به گوش همه رسیده و زنان و دختران و رجال دولت و اعیان و اشراف دوست داشتند که وى آنها را دلاکى کند و از او قبلاً وقت مى گرفتند تا روزى در کاخ شاه صحبت از او به میان آمد. دختر شاه به حمام رفت و مشغول استحمام شد.

 

از قضا گوهر گرانبهاى دختر پادشاه در آن حمام مفقود گشت ، از این حادثه دختر پادشاه در غضب شد و دستور داد که همه کارگران را تفتیش کنند تا شاید آن گوهر ارزنده پیدا شود.

 

کارگران را یکى بعد از دیگرى گشتند تا اینکه نوبت به نصوح رسید او از ترس رسوایى ، حاضر نـشد که وى را تفتیش ‍ کنند، لذا به هر طرفى که مى رفتند تا دستگیرش کنند، او به طرف دیگر فرار مى کرد و...

  این عمل او سوء ظن دزدى را در مورد او تقویت مى کرد و لذا مأمورین براى دستگیرى او بیشتر سعى مى کردند. نصوح هم تنها راه نجات را در این دید که خود را در میان خزینه حمام پنهان کند، ناچار به داخل خزینه رفته و همین که دید مأمورین براى گرفتن او به خزینه آمدند و دیگر کارش از کار گذشته و الان است که رسوا شود به خداى تعالى متوجه شد و از روى اخلاص توبه کرد در حالی که بدنش مثل بید می‌لرزید با تمام وجود و با دلی شکسته گفت: خداوندا گرچه بارها توبه‌ام بشکستم، اما تو را به مقام ستاری ات این بار نیز فعل قبیحم بپوشان تا زین پس گرد هیچ گناهی نگردم و از خدا خواست که از این غم و رسوایى نجاتش دهد.

 

نصوح از ته دل توبه واقعی نمود ناگهان از بیرون حمام آوازى بلند شد که دست از این بیچاره بردارید که گوهر پیدا شد. پس از او دست برداشتند و نصوح خسته و نالان شکر خدا به جا آورده و از خدمت دختر شاه مرخص ‍ شد و به خانه خود رفت.

 

او عنایت پرودگار را مشاهده کرد. این بود که بر توبه اش ثابت قدم ماند و فوراً از آن کار کناره گرفت.

 

چند روزی از غیبت او در حمام سپری نشده بود که دختر شاه او را به کار در حمام زنانه دعوت کرد، ولی نصوح جواب داد که دستم علیل شده و قادر به دلاکی و مشت و مال نیستم، و دیگر هم نرفت. هر مقدار مالى که از راه گناه کسب کرده بود در راه خدا به فقرا داد و چون زنان شهر از او دست بردار نبودند، دیگر نمى توانست در آن شهر بماند و از طرفى نمى توانست راز خودش را به کسى اظهار کند، ناچار از شهر خارج و در کوهى که در چند فرسنگی آن شهر بود، سکونت اختیار نمود و به عبادت خدا مشغول گردید.

 

شبی در خواب دید که کسی به او می گوید:"ای نصوح! تو چگونه توبه کرده اى و حال آنکه گوشت و پوست تو از فعل حرام روئیده شده است؟ تو باید چنان توبه کنى که گوشتهاى حرام از بدنت بریزد.» همین که از خواب بیدار شد با خودش قرار گذاشت که سنگ هاى سنگین حمل کند تا گوشت هاى حرام تنش را آب کند.

 

نصوح این برنامه را مرتب عمل مى کرد تا در یکى از روزها همانطورى که مشغول به کار بود، چشمش به میشى افتاد که در آن کوه چرا می کرد. از این امر به فکر فرو رفت که این میش از کجا آمده و از کیست؟

 

عاقبت با خود اندیشید که این میش قطعاً از شبانى فرار کرده و به اینجا آمده است، بایستى من از آن نگهدارى کنم تا صاحبش پیدا شود . لذا آن میش را گرفت و نگهدارى نمود خلاصه میش زاد ولد کرد و نصوح از شیر آن بهره مند مى شد تا سرانجام کاروانى که راه را گم کرده بود و مردمش از تشنگى مشرف به هلاکت بودند عبورشان به آنجا افتاد، همین که نصوح را دیدند از او آب خواستند و او به جاى آب به آنها شیر مى داد به طورى که همگى سیر شده و راه شهر را از او پرسیدند.

وى راهى نزدیک را به آنها نشان داده و آنها موقع حرکت هر کدام به نصوح احسانى کردند و او در آنجا قلعه اى بنا کرده و چاه آبى حفر نمود و کم کم در آنجا منازلى ساخته و شهرکى بنا نمود و مردم از هر جا به آنجا آمده و در آن محل سکونت اختیار کردند، همگى به چشم بزرگى به او مى نگریستند.

 

رفته رفته، آوازه خوبى و حسن تدبیر او به گوش پادشاه آن عصر رسید که پدر آن دختر بود. از شنیدن این خبر مشتاق دیدار او شده، دستور داد تا وى را از طرف او به دربار دعوت کنند. همین که دعوت شاه به نصوح رسید، نپذیرفت و گفت: من کارى و نیازى به دربار شاه ندارم و از رفتن نزد سلطان عذر خواست.

 

مامورین چون این سخن را به شاه رساندند  شاه بسیار تعجب کرد و اظهار داشت حال که او نزد ما نمی آید ما مى رویم او را ببینیم.پس با درباریانش به سوى نصوح حرکت کرد، همین که به آن محل رسید به عزرائیل امر شد که جان پادشاه را بگیرد، پس پادشاه در آنجا سکته کرد و نصوح چون خبردار شد که شاه براى ملاقات و دیدار او آمده بود، در مراسم تشییع او شرکت و آنجا ماند تا او را به خاک سپردند و چون پادشاه پسرى نداشت، ارکان دولت مصلحت دیدند که نصوح را به تخت سلطنت بنشانند. چنان کردند و نصوح چون به پادشاهى رسید، بساط عدالت را در تمام قلمرو مملکتش گسترانیده و بعد با همان دختر پادشاه که ذکرش رفت، ازدواج کرد و چون شب زفاف و عروسى رسید، در بارگاهش ‍ نشسته بود که ناگهان شخصى بر او وارد شد و گفت چند سال قبل، میش من گم شده بود و اکنون آن را نزد تو یافته ام، مالم را به من برگردان.

 

نصوح گفت : درست است و دستور داد تا میش را به او بدهند، گفت چون میش مرا نگهبانى کرده اى هرچه از منافع آن استفاده کرده اى، بر تو حلال ولى باید آنچه مانده با من نصف کنى.

 

گفت: درست است و دستور داد تا تمام اموال منقول و غیر منقول را با او نصف کنند.آن شخص گفت: بدان اى نصوح، نه من شبانم و نه آن میش است بلکه ما دو فرشته براى آزمایش تو آمده ایم. تمام این ملک و نعمت اجر توبه راستین و صادقانه ات بود که بر تو حلال و گوارا باد، و از نظر غایب شدند...

 

داستان : شیرین و فرهاد

هرمز پادشاه ایران، صاحب پسری می‌‌شود و نام او را پرویز می‌نهد. پرویز در جوانی علی رغم دادگستری پدرمرتکب تجاوز به حقوق مردم می‌شود. او که با یاران خود برای تفرج به خارج از شهر رفته، شب هنگام در خانه ی یک روستایی بساط عیش و نوش برپا می‌کند و بانگ ساز و آوازشان در فضای ده طنین انداز می‌گردد. حتی غلام و اسب او نیز از این تعدی بی نصیب نمی‌مانند.
هنگامی‌ که هرمز از این ماجرا آگاه می‌شود، بدون در نظر گرفتن رابطه‌ی پدر – فرزندی عدالت را اجرا می‌کند: اسب خسرو را می‌کشد؛ غلام او را به صاحب باغی که دارایی‌اش تجاوز شده بود، می‌بخشد و تخت خسرو نیز از آن صاحب خانه‌ی روستایی می‌شود. خسرو نیز با شفاعت پیران از سوی پدر، بخشیده می‌شود. پس از این ماجرا، خسرو، انوشیروان- نیای خود را- در خواب می‌بیند. انوشیروان به او مژده می‌دهد که چون در ازای اجرای عدالت از سوی پدر، خشمگین نشده و به منزله‌ی عذرخواهی نزد هرمز رفته، به جای آنچه از دست داده، موهبت‌هایی به دست خواهد آوردکه بسیار ارزشمندتر می‌باشند: دلارامی ‌زیبا، اسبی شبدیز نام، تختی با شکوه و نوازنده ای به نام باربد.

مدتی از این جریان می‌گذرد تا اینکه ندیم خاص او – شاپور- به دنبال وصف شکوه و جمال ملکه‌ای که بر سرزمین ارّان حکومت می‌کند، سخن را به برادرزاده‌ی او، شیرین، می‌کشاند. سپس شروع به توصیف زیبایی‌های بی حد او می‌نماید، آنچنان که دل هر شنونده‌ای را اسیر این تصویر خیالی می‌کرد. حتی اسب این زیبارو نیز یگانه و بی همتاست. سخنان شاپور، پرنده‌ی عشق را در درون خسرو به تکاپو وامی‌دارد و خواهان این پری سیما می‌شود و شاپور را در طلب شیرین به ارّان می‌فرستد. هنگامی‌ که شاپور به زادگاه شیرین می‌رسد، در دیری اقامت می‌کند و به واسطه‌ی ساکنان آن دیر از آمدن شیرین و یارانش به دامنه‌ی کوهی در همان نزدیکی آگاه می‌شود. پس تصویری از خسرو می‌کشد و آن را بر درختی در آن حوالی می‌زند. شیرین را  در حین عیش و نوش می‌بیند و دستور می‌دهد تا آن نقش را برای او بیاورند. شیرین آنچنان مجذوب این نقاشی می‌شود که خدمتکارانش از ترس گرفتار شدن او، آن تصویر را از بین می‌برند و نابودی آن را به دیوان نسبت می‌دهند و به بهانه ی اینکه آن بیشه،  سرزمین پریان است، از آنجا رخت برمی‌بندند و به مکانی دیگر می‌روند  اما در آنجا نیز شیرین دوباره تصویر خسرو را که شاپور نقاشی کرده بود، می‌بیند و از خود بیخود می‌شود. وقتی دستور آوردن آن تصویر را می‌دهد، یارانش آن را پنهان کرده و باز هم پریان را در این کار دخیل می‌دانند و رخت سفر می‌بندند. در اقامتگاه جدید، باز هم تصویر خسرو، شیرین را مجذوب  خود می‌کند و این بار شیرین شخصاً به سوی نقش رفته و آن را برمی‌دارد و چنان شیفته‌ی خسرو می‌شود که برای به دست آوردن ردّ و  نشانی از او، از هر رهگذری سراغ او را می‌گیرد؛ اما هیچ نمی‌یابد. در این هنگام شاپور که در کسوت مغان رفته از آنجا می‌گذرد. شیرین او را می‌خواند تا مگر نشانی از نام و جایگاه آن تصویر به او بگوید. شاپور هم در خلوتی که با شیرین داشت پرده از این راز برمی‌گشاید و نام و نشان خسرو و داستان دلدادگی او به شیرین را بیان می‌کند و همان گونه که با سخن افسونگر خود، خسرو را در دام عشق شیرین گرفتار کرده، مرغ دل شیرین را هم به سوی خسرو به پرواز درمی‌آورد. شیرین که در اندیشه ی رفتن به مدائن است، انگشتری را به عنوان نشان از شاپور می‌گیرد تا بدان وسیله به حرمسرای خسرو راه یابد. شیرین که دیگر در عشق روی دلداده‌ی نادیده گرفتار شده بود، سحرگاهان بر شبدیز می‌نشیند و به سوی مدائن می‌تازد.


از سوی دیگر خسرو که مورد خشم پدر قرار گرفته به نصیحت بزرگ امید، قصد ترک مدائن می‌کند. قبل از سفر به اهل حرمسرای خود سفارش می‌کند که اگر شیرین به مدائن آمد، در حق او نهایت خدمت و مهمان نوازی را رعایت کنند و خود با جمعی از غلامانش راه ارّان را در پیش می‌گیرد.
در بین راه که شیرین خسته از رنج سفر در چشمه‌ای تن خود را می‌شوید، متوجه حضور خسرو می‌شود. هر دو که با یک نگاه به یکدیگر دل می‌بندند، به امید رسیدن به یاری زیباتر، از این عشق چشم می‌پوشند. خسرو به امید شاهزاده‌ای که در ارّان در انتظار اوست و شیرین به یاد صاحب تصویری که در کاخ خود روزگار را با عشق او می‌گذراند.
 

شیرین پس از طی مسافت طولانی به مدائن رسید؛ اما اثری از خسرو نبود. کنیزان، او را در کاخ جای داده و آنچنان که خسرو سفارش کرده بود در پذیرایی از او می‌کوشیدند. شیرین که از رفتن خسرو به اران آگاه شد، بسیار حسرت خورد. رقیبان به واسطه‌ی حسادتی که نسبت به شیرین داشتند، او را در کوهستانی بد آب و هوا مسکن دادند و شیرین در این مدت تنها با غم عشق خسرو زندگی می‌کرد. از سوی دیگر تقدیر نیز خسرو را در کاخی مقیم کرده بود که روزگاری شیرین در آن می‌خرامید و صدای دل انگیزش در فضای آن می‌پیچید. اما دیگر نه از صدای گام‌های شیرین خبری بود و نه از نوای سحرانگیزش. شاپور خسرو را از رفتن شیرین به مدائن آگاه می‌کند و از شاه دستور می‌گیرد که به مدائن رفته و شیرین را با خود نزد خسرو بیاورد. شاپور این بار نیز به فرمان خسرو گردن می‌نهد و شیرین را در حالی که در آن کوهستان بد آب و هوا به سر می‌برد، نزد خسرو به اران آورد. هنوز شیرین به درگاه نرسیده که خبر مرگ هرمز کام او را تلخ می‌کند.  به دنبال شنیدن این خبر، شاه جوان عزم مدائن می‌کند تا به جای پدر بر تخت سلطنت تکیه زند. دگر باره شیرین قدم در قصر می‌نهد به امید اینکه روی دلداده‌ی خود را ببیند؛ اما باز هم ناامید می‌شود. 

در حالی که خسرو در ایران به پادشاهی رسیده بود، بهرام چوبین علیه او قیام می‌کند و با تهمت پدرکشی، بزرگان قوم را نیز بر ضد خسرو تحریک می‌نماید. خسرو نیز که همه چیز را از دست رفته می‌یابد، جان خود را برداشته و به سوی موقان می‌گریزد. در میان همین گریزها و نابسامانی‌ها، روزی که با یاران خود به شکار رفته بود، ناگهان چشمش بر شیرین افتاد که او نیز به قصد شکار از کاخ بیرون آمده بود. دو دلداده پس از مدت‌ها دوری، سرانجام یکدیگر را دیدند در حالی که خسرو تاج و تخت شاهی را از دست داده بود. خسرو به دعوت شیرین قدم در کاخ مهین بانو گزارد. مهین بانو که از عشق این دو و سرگذشت شیرین با خوبرویان حرمسرایش آگاهی داشت، از شیرین خواست که تنها در مقابل عهد و کابین خود را در اختیار خسرو نهد و هرگز با او در خلوت سخن نگوید. شیرین نیز بر انجام این خواسته سوگند خورد.


خسرو و شیرین بارها در بزم و شکار در کنار هم بودند؛ اما خسرو هیچ گاه نتوانست به کام خود برسد. سرانجام پس از اظهار نیازهای بسیار از سوی خسرو و ناز از سوی شیرین،‌خسرو دل از معشوقه‌ی خود برداشت و عزم روم کرد. در آنجا مریم، دختر پادشاه روم را به همسری برگزید و بعد از مدتی نیز با سپاهی از رومیان به ایران لشکر کشید و تاج و تخت سلطنت را بازپس گرفت. اما در عین داشتن همه‌ی نعمت‌های دنیایی، از دوری شیرین در غم و اندوه بود. شیرین نیز در فراق روی معشوق در تب و تاب و بیقراری بود.
مهین بانو در بستر مرگ، برادرزاده ی خود را به صبر و شکیبایی وصیت می‌کند. تجربه به او نشان داده که غم و شادی در جهان ناپایدار است و به هیچ یک نباید دل بست.


پس از مرگ مهین بانو، شیرین بر تخت سلطنت نشست و عدل و داد را در سراسر ملک خود پراکند. اما همچنان از دوری خسرو، ناآرام بود. پادشاهی را به یکی از بزرگان درگاهش سپرد و به سوی مدائن رهسپار شد.
در همان هنگام که روزگار نیک بختی خسرو در اوج بود، خبر مرگ بهرام چوبین را شنید. سه روز به رسم سوگواری، دست از طرب و نشاط برداشت و در روز چهارم به مجلس بزم نشست و به امید اینکه نواهای باربد، درد دوری شیرین را در وجودش درمان کند، او را طلب کرد. باربد نیز سی لحن خوش آواز را از میان لحن‌های خود انتخاب کرد و نواخت. خسرو نیز در ازای هر نوا، بخششی شاهانه نسبت به باربد روا داشت.
آن شب پس از آن که خسرو به شبستان رفت، عشق شیرین در دلش تازه شده بود. با خواهش و التماس از مریم خواست تا شیرین را به حرمسرای خود آورد؛ اما با پاسخی درشت از سوی مریم مواجه شد. خسرو که دیگر نمی‌توانست عشق سرکش خود را مهار کند، ‌شاپور را به طلب شیرین فرستاد. اما شیرین با تندی شاپور را از درگاه خود به سوی خسرو روانه کرد.
شیرین این بار نیز در همان کوهستان رخت اقامت افکند و غذایی جز شیر نمی‌خورد. از آنجا که آوردن شیر از چراگاهی دور، کار بسیار مشکلی بود، شاپور برای رفع این مشکل، فرهاد را به شیرین معرفی کرد.


در روز ملاقات شیرین و فرهاد، فرهاد دل در گرو شیرین می‌بازد. این اولین دیدار آنچنان او را مدهوش می‌کند که ادراک از او رخت بر می‌بندد و دستورات شیرین را نمی‌فهمد. هنگامی‌ که از نزد او بیرون می‌آید، سخنان شیرین را از خدمتکارانش می‌پرسد و متوجه می‌شود باید جویی از سنگ، از چراگاه تا محل اقامت شیرین بنا کند. فرهاد آنچنان با عشق و علاقه تیشه بر کوه می‌زد که در مدت یک ماه، جویی در دل سنگ خارا ایجاد کرد و در انتهای آن حوضی ساخت. شیرین به عنوان دستمزد، گوشواره ی خود را به فرهاد داد اما فرهاد با احترام فراوان گوشواره را نثار خود شیرین کرد و روی به صحرا نهاد این عشق روزگار فرهاد را آنچنان پر تب و تاب و بیقرار ساخت که داستان آن بر سر زبان‌ها افتاد و خسرو نیز از این دلدادگی آگاه شد. فرهاد را به نزد خود خواند و در مناظره ای که با او داشت، فهمید توان برابری با عشق او را نسبت به شیرین ندارد. پس تصمیم گرفت به گونه ای دیگر او را از سر راه خود بردارد. خسرو، فرهاد را به کندن کوهی از سنگ می‌فرستد و قول می‌دهد اگر این کار را انجام دهد، شیرین و عشق او را فراموش کند.


فرهاد نیز بی درنگ به پای آن کوه می‌رود. نخست بر آن نقش شیرین و شاه و شبدیز را حک کرد و سپس به کندن کوه با یاد دلارام خود پرداخت. آنچنان که حدیث کوه کندن او در جهان آوازه یافت. روزی شیرین سوار بر اسب به دیدار فرهاد رفت و جامی ‌شیر برای او برد. در بازگشت اسبش در میان کوه فرو ماند و بیم سقوط بود. اما فرهاد اسب و سوار آن را بر گردن نهاد و به قصر برد. خبر رفتن شیرین نزد فرهاد و تأثیر این دیدار در قدرت او برای کندن سنگ خارا به گوش خسرو می‌رسد. او که دیگر شیرین را، از دست رفته می‌بیند، به دنبال چاره است. به راهنمایی پیران خردمند قاصدی نزد فرهاد می‌فرستد تا خبر مرگ شیرین را به او بدهند مگر در کاری که در پیش گرفته سست شود. هنگامی ‌که پیک خسرو، خبر مرگ شیرین را به فرهاد می‌رساند، او تیشه را بر زمین می‌زند و خود نیز بر خاک می‌افتد. شیرین از مرگ او، داغدار می‌شود و دستور می‌دهد تا بر مزار او گنبدی بسازند. خسرو نامه‌ی تعزیتی طنزگونه برای شیرین می‌فرستد و او را به ترک غم و اندوه می‌خواند. پس از گذشت ایامی ‌از این واقعه، مریم نیز می‌میرد و شیرین در جواب نامه‌ی خسرو، نامه ای به او می‌نویسد و به یادش می‌آورد که از دست دادن زیبارویی برای او اهمیتی ندارد زیرا هر گاه بخواهد، نازنینان بسیاری در خدمتگزاری او حاضرند. خسرو پس از خواندن نامه به فراست در می‌یابد که جواب آنچنان سخنانی، این نامه است. بعد از آن برای به دست آوردن شیرین تلاش‌های بسیاری نمود اما همچنان بی‌نتیجه بود و شیرین مانند رؤیایی، دور از دسترس. خسرو که از جانب شیرین، ناامید شده بود به دنبال زنی شکر نام که توصیف زیبایی‌اش را شنیده بود به اصفهان رفت. اما حتی وصال شکر نیز نتوانست آتش عشق شیرین را در وجود او خاموش کند. خسرو که می‌دانست شاپور تنها مونس شب‌های تنهایی شیرین بود، او را به درگاه احضار کرد تا مگر شیرین برای فرار از تنهایی به خسرو پناه آورد. شیرین نیز در این تنهایی‌ها روزگار را با گریه و زاری و گله و شکایت به سر برد. روزی خسرو به بهانه‌ی شکار به حوالی قصر شیرین رفت. شیرین که از آمدن خسرو آگاه شده بود، کنیزی را به استقبال خسرو فرستاد و او را در بیرون قصر، منزل داد. سپس خود به نزد شاه رفت. شاه نیز که از نحوه‌ی پذیرایی میزبان ناراضی بود، با وی به عتاب سخن گفت و شکایت‌ها نمود و اظهار نیازها کرد اما شیرین همچنان خود را از او دور نگه می‌دارد و تأکید می‌کند تنها مطابق رسم و آیین خسرو می‌تواند به عشق او دست یابد. پس از گفتگویی طولانی و بی‌نتیجه، خسرو مأیوس و سرخورده از قصر شیرین باز می‌گردد. با رفتن خسرو، تنهایی بار دیگر همنشین شیرین می‌شود و او را دلتنگ می‌کند. پس به سوی محل اقامت خسرو رهسپار می‌شود و به کمک شاپور، دور از چشم شاه، در جایگاهی پنهان می‌شود. سحرگاهان، خسرو مجلس بزمی ‌ترتیب می‌دهد. شیرین نیز در گوشه‌ای از مجلس پنهان می‌شود. در این بزم نیک از زبان شیرین غزل می‌گوید و باربد از زبان خسرو. پس از چندی غزل گفتن، شیرین صبر از کف می‌دهد و از خیمه‌ی خود بیرون می‌آید. خسرو که معشوق را در کنار خود می‌یابد به خواست شیرین گردن می‌نهد و بزرگانی را به خواستگاری او می‌فرستد و او را با تجملاتی شاهانه به دربار خود می‌آورد. خسرو پس از کام یافتن از شیرین، حکومت ارمن را به شاپور می‌بخشد. خسرو نصیحت شیرین را مبنی بر برقراری عدالت و دانش آموزی با گوش جان می‌شنود و عمل می‌کند. در راه آموختن علم، مناظره ای طولانی میان او و بزرگ امید روی می‌دهد و در آن سؤالاتی درباره‌ی چگونگی افلاک و مبدأ و معاد و بسیاری مسائل دیگر می‌پرسد. پس از چندی، با وجود آنکه خسرو از بد ذاتی پسرش شیرویه آگاه است، به سفارش بزرگ امید، او را بر تخت می‌نشاند و خود رخت اقامت در آتشخانه می‌افکند. شیرویه با به دست گرفتن قدرت، پدر را محبوس کرد و تنها شیرین اجازه‌ی رفت و آمد نزد او را داشت اما وجود شیرین حتی در بند نیز برای خسرو دلپذیر و جان بخش بود. یک شب که خسرو در کنار شیرین آرمیده بود، فرد ناشناسی به بالین او آمد و با دشنه‌ای جگرگاهش را درید. حتی در کشاکش مرگ نیز راضی نشد موجب آزار شیرین شود و بی صدا جان داد. شیرین به واسطه‌ی خون آلود بودن بستر از خواب ناز بیدار شد و معشوقش را بی‌جان یافت و ناله سر داد. در میانه‌ی ناله و زاری شیرین بر مرگ همسر، شیرویه برای او پیغام خواستگاری فرستاد. شیرین نیز دم فرو بست و سخن نگفت. صبحگاهان، که خسرو را به دخمه بردند، شیرین نیز با عظمتی شاهانه قدم در دخمه نهاد و در تنهایی‌اش با او دشنه ای بر تن خود زد و در کنار خسرو جان داد. بزرگان کشور نیز که این حال را دیدند، خسرو و شیرین را در آن دخمه دفن کردند.

داستان : لیلی و مجنون

داستان کامل لیلی و مجنون (نثر)

پس از دعا و نذر و نیاز بسیار ، خداوند به او پسری عنایت می‌کند که نامش را قیس می‌گذارند . قیس هرچه بزرگتر می‌شود ؛ بر زیبایی وکمالاتش افزوده می‌گردد . تا این‌که به سن درس خواندن می‌رسد و او را به مکتب می‌فرستند .در مکتب به جز پسرهای دیگر ، دخترانی نیز بودند که هر کدام از قبیله‌ای برای درس خواندن آمده‌بودند . در میان آنان دختری زیبارو به‌نام لیلی ، دل از قیس می‌برد و کم‌کم خودش نیز دل‌باخته‌ی قیس می‌شود . این دو دیگر فقط به اشتیاق دیدار هم به مکتب می‌روند . روزبه‌روز آتش این عشق بیشتر شعله می‌کشد و اگرچه سعی می‌کنند این دلدادگی از چشم دیگران پنهان بماند ؛ اما بی‌قراری‌های قیس باعث می‌شود که دیگران به او لقب مجنون (دیوانه) بدهند و آن‌قدر به طعنه سخن می‌گویند تا به گوش پدر لیلی هم می‌رسد ؛ بنابراین از رفتن لیلی به مکتب جلوگیری می‌کند و این فراق و ندیدن روی معشوق ، شیدایی قیس را به نهایت می‌رساند .قیس با ظاهری آشفته و پریشان ، در کوچه و بازار ، اشک‌ریزان در وصف زیبایی های لیلی شعر می‌خواند ؛ آن‌چنان که کاملا به‌نام مجنون معروف می‌شود و قصه‌اش بر سر زبان‌ها می‌افتد . تنها دل‌خوشی او این است که شب‌ها پنهانی به محل زندگی لیلی برود و بوسه‌ای بر در دیوار آن‌جا بزند و برگردد .پدر و خویشاوندان مجنون هرچه نصیحتش می‌کنند که از این رسوایی دست بردارد ؛ فایده‌ای نمی‌بخشد . بالاخره پدر قیس تصمیم می‌گیرد به خواستگاری لیلی برود . در قبیله‌ی لیلی پدر و اقوام او ، بزرگان بنی‌عامر را با احترام می‌پذیرند اما وقتی سخن از خواستگاری لیلی برای قیس می‌شود ؛ پدر لیلی می‌گوید : « وصلت دیوانه‌ای با خاندان ما پذیرفته نیست ؛ چون حیثیت و آبروی ما را در میان قبائل عرب بر باد می‌دهد و تا قیس اصلاح نشود و راه و رسم عاقلان را در پیش نگیرد او را به دامادی نمی‌پذیرم .» پدر و خویشان مجنون ناامید برمی‌گردند و او را پند می‌دهند که از عشق این دختر صرف‌‌نظر کن زیرا که دختران زیباروی بسیاری در قبیله‌ی بنی‌عامر یا قبائل دیگر هستندکه حاضرند همسری تو را بپذیرند . اما مجنون آشفته‌تر از پیش سر به بیابان می‌گذارد و با جانوران و درندگان همدم می‌شود .پدر مجنون به توصیه‌ی مردم پسرش را برای زیارت به کعبه می‌برد و از او می‌خواهد که دعا کند تا خدا او را از این عشق شوم رهایی دهد و شفا بخشد . اما مجنون حلقه‌ی خانه‌ی خدا را در دست می‌گیرد و از پروردگار می‌خواهد که لحظه به لحظه ، عشق لیلی را در دل او بیفزاید تا حدی که حتی اگر او زنده نباشد عشقش باقی بماند و آن‌قدر برای لیلی دعا می‌کند ؛ که پدرش درمی‌یابد این درد درمان پذیر نیست و مأیوس برمی‌گردد .در این میان مردی از قبیله‌ی بنی‌اسد به‌نام « ابن‌سلام » دلباخته‌ی لیلی می‌شود و خویشانش را با هدایای بسیار به خواستگاری او می‌فرستد . پدر لیلی نمی‌پذیرد و از او می‌خواهد تا کمی صبر کند تا جواب قطعی را به او بدهد
روزی یکی از دلاوران عرب به نام نوفل در بیابان مجنون را غزل‌خوانان و اشک‌ریزان می‌بیند . از حال او می‌پرسد . وقتی ماجرای او و عشقش به لیلی را می‌شنود به حالش رحمت می‌آورد ؛ از او دلجویی می‌کند و قول می‌دهد او را به وصال لیلی برساند . پس با عده‌ای از دلاوران و جنگ‌جویانش به قبیله‌ی لیلی می‌رود و از آنان می‌خواهد لیلی را به عقد مجنون درآورند . اما آنان نمی‌پذیرند و آماده‌ی نبرد می‌شوند . نوفل جنگ و کشته‌شدن بی‌گناهان را صلاح نمی‌بیند و از درگیری منصرف میگردد . مجنون دل‌شکسته دوباره رهسپار کوه و بیابان می‌شود .از سوی دیگر ابن‌سلام (خواستگار لیلی) آن‌قدر اصرار می‌کند و هدیه می‌فرستد تا ناچار پدر لیلی به ازدواج او رضایت می‌دهد . پس از جشن عروسی وقتی ابن‌سلام عروس را به خانه می‌برد ، هنگامی که می‌خواهد به او نزدیک شود ؛ لیلی سیلی محکمی می‌زند وبه خداوند قسم می‌خورد که : « اگر مرا هم بکشی نمی‌توانی به وصال من برسی .» ؛ شوهرش هم به اجبار از این کار چشم می‌پوشد و تنها به دیدار و سلامی از او راضی می‌شود .در همین ایام مرد شترسواری مجنون را در زیر درختی مشغول یاد و نام لیلی می‌بیند ؛ فریاد برمی‌آورد که : « ای بی‌خبر! چرا بیهوده خود را عذاب می‌دهی ؛ آن‌که تو را این‌چنین از عشقش بی‌تاب کرده‌است ؛ اکنون در آغوش شوهرش به بوس و کنار مشغول و از یاد تو غافل است . این بی‌قراری را رها کن که زنان شایسته‌ی عهد و پیمان نیستند» . مجنون چون این سخن گزاف را می‌شنود ؛ فریادی جگرسوز برمی‌آورد و بی‌هوش به خاک می‌غلطد . مرد پشیمان می‌شود ؛ از شتر پیاده می‌گردد و از مجنون دل‌جویی می‌کند که: « من سخن به درستی نگفتم ، لیلی اگر چه بر خلاف میلش شوهر کرده‌است ؛ اما به عهد و پیمان پایبند است و جز نام تو را بر زبان نمی‌آورد .» ولی مجنون دل‌خسته و نالان به راه می‌افتد و در خیال و ذهن خود با لیلی گفتگو می‌کند و لب به شکایت می‌گشاید که : « کجا رفت آن با هم نشستن‌ها و عهد بستن در عشق ؛ کجا رفت آن ادعای دوستی و تا پای جان به یاد هم بودن ؛ تو نخست با پذیرفتن عشقم سربلندم کردی ولی اکنون با این پیمان‌شکنی خوارم نمودی ؛ اما چه‌کنم که خوبرویی و این بی‌وفائیت را هم تحمل می‌کنم .» پدر مجنون باز به دیدار فرزندش می‌رود و او را پند می‌دهد اما سودی ندارد و مدتی بعد با غصه و درد می‌میرد . اما مجنون پس از شبی سوگواری بر مزار پدر ، به صحرا بازمی‌گردد و با جانوران همنشین می‌شود . روزی سواری نامه‌ای از لیلی برای مجنون می‌آورد که در آن از وفاداریش به او خبر می‌دهد . این نامه مرهمی بر دل مجروح اوست و مجنون با نامه‌ای لبریز از عشق به آن پاسخ می‌دهد .چندی بعد مادر مجنون نیز در می‌گذرد و غم مجنون را صد چندان می‌کند . روزی لیلی دور از چشم شوهرش ، توسط پیرمردی برای مجنون پیغام می‌فرستد که مشتاق است او را در نخلستانی ببیند . در هنگام ملاقات ، لیلی برای حفظ حرمت آبروی خود ، از 10 گام فاصله ، به مجنون نزدیک‌تر نمی‌شود و به پیرمرد می‌گوید : « از مجنون بخواه آن غزل‌هایی را که در وصف عشق من می‌خواند و ورد زبان مردمان است ؛ چند بیتی برایم بخواند » . مجنون که مدهوش شده است پس از هشیاری ، چند بیتی در وصف عشق خود و دلربائی لیلی می‌خواند و آرزو می‌کند شبی مهتابی در کنار هم باشند و راز دل بگویند . سپس مجنون دوباره به دشت و صحرا ، و لیلی به خیمه‌گاه خود بازمی‌گردد .لیلی در خانه‌ی شوهر از هیبت همسر و شرم خویشان ، جرأت گریستن و ناله کردن از فراق یار را ندارد پس در تنهایی اشک می‌ریزد و در مقابل دیگران لبخند می‌زند . تا این که ابن‌سلام (شوهر لیلی) بیمار می‌شود و پس از مدتی از دنیا می‌رود . لیلی مرگ همسر را بهانه می‌کند ؛ بغض‌های گره‌خورده در گلو را می‌شکند و به یاد دوست گریه آغاز می‌کند . به رسم عرب ، زنان شوهر مرده ، بایست تا مدتی تنها باشند و برای همسرشان عزاداری کنند ، بنابراین لیلی پس از مدت‌ها فرصت می‌یابد در تنهائی خود چند بیتی بخواند و از عشق مجنون گریه سردهد .با رسیدن فصل پائیز ، گلستان وجود لیلی نیز رنگ خزان به خود می‌گیرد . بیماری ، پیکرش را در هم می‌شکند و به بستر مرگ می‌افتد . لیلی به مادرش وصیت می‌کند : «پس از مرگ مرا چون عروس آراسته کن و مانند شهیدان با کفن خونین به خاک بسپار ( با توجه به این حدیث: «هر که عاشق شود و پاکدامنی ورزد چون بمیرد شهید است») و آن‌هنگام که عاشق آواره‌ی من بر مزارم آمد ، بگو لیلی با عشق تو از دنیا رفت و امروز هم که چهره در نقاب خاک کشیده ؛ آرزو مند توست» . پس از مرگ لیلی ، مادرش با ناله و شیون بسیار ، او را چون عروسی می‌آراید و به خاکش می‌سپارد .چون خبر درگذشت لیلی به مجنون بیچاره می‌رسد ؛ اشک‌ریزان و سوگوار بر سر آرامگاه لیلی می‌آید ؛ مزار او را در آغوش می‌گیرد و چنان نعره‌ می‌زند و می‌گرید که هر شنونده‌ای متأثر می‌شود . سپس لیلی را خطاب قرار می‌دهد که : «ای زیباروی من ! در تاریکی خاک چگونه روزگار می‌گذرانی . حیف از آن همه زیبایی و مهربانی که در خاک پنهان شد و اگر رفته‌ای اندوه تو در دل من جاودانه است . » آن‌گاه برمی‌خیزد و سر به صحرا می‌گذارد ؛ و همه جا را از مرثیه‌‌هایی که در سوگ لیلی می‌خواند ؛ پر ناله می‌کند . اما تاب نمی‌آورد و همراه جانوران و درندگانی که با او انس گرفته‌اند برسر مزار لیلی باز می‌گردد . مانند ماری که بر گنج حلقه زده ؛ آرامگاه یار را در بر می‌گیرد و از خدا می‌خواهد که از این رنج رهایی یابد و در کنار یار آرام گیرد . پس نام معشوق را بر زبان می‌آورد و جان به جان آفرین تسلیم می‌کند .تا یک سال پس از مرگ مجنون ، جانورانی که با او مأنوس بوده‌اند ؛ پیرامون مزار لیلی و پیکر مجنون را ، رها نمی‌کنند ؛ به حدی که مردم گمان می‌کنند مجنون هنوز زنده‌است و از ترس حیوانات و درندگان کسی شهامت نزدیک شدن به آن‌جا را پیدا نمی‌کند . پس از آن‌که بالاخره جانوران پراکنده می‌شوند ، مردمان می‌بینند در اثر مرور زمان ، از پیکر مجنون جز استخوانی نمانده‌است که همچنان مزار لیلی را در آغوش دارد . آنان آرامگاه لیلی را می‌گشایند و استخوان‌های مجنون را در کنار معشوقش به خاک می‌سپارند ( نظامی چون خودش نیز ، همسرش را در جوانی از دست داده‌است ؛ ماجرای مرگ لیلی و سوگواری مجنون را بسیار جانسوز بیان می‌کند ) . گویند آرامگاه این دو دلداده سال‌ها زیارتگاه مردم بوده‌است و هر دعایی در آنجا مستجاب می‌شد .

داستان : " هفت خوان رستم " از شاهنامه ی فردوسی

هفت خوان رستم ( داستانهای شاهنامه )

هفتخوان نام نبردهایی هفت‌گانه در شاهنامهٔ فردوسی هستند که رستم پسر زال و اسفندیار پسر گشتاسپ آن‌ها را به انجام رسانده‌اند. هفتخان رستم شامل نبردهایی می‌شود که رستم برای نجات کیکاووس، شاه ایران، که در اسیر دیو سپید بود، انجام داد. درآغاز حکومت کیکاووس، دیوها به فرماندهی دیو سپید در سرزمین مازندران مقیم بودند. یکی از دیوها با تعریفهایی که از مازندران کرد کیکاووس را برای تصرف آنجا وسوسه کرد . کیکاووس با سپاهی به آنجا حمله‌ور شده امّا در بند دیوان مازندران اسیر می شود و با طلسمی او و تمامی سپاه ایران نابینا می شوند وشکست می‌خورند. دیو سپید چشم آن‌ها را نابینا کرد و آن‌ها را در سیاه‌چاله‌ای تاریک و وحشتناک زندانی نمود کیکاووس مخفیانه قاصدی نزد زال فرستاد و از او خواست تا رستم را به کمک آن‌ها بفرستد. زال ماجرا را با رستم در میان گذاشت. رستم چنین جواب داد: ای پدر ، من به کمک آنها می روم امیدوارم بتوانم کیکاووس را آزاد کنم. رستم تنها با رخش، بسوی مازندران روانه می‌شود، تمام روز را تاخت تا به دشت پهناوری رسید.

 

خوان اول: نبرد رخش ( نام اسب رستم رخش بود )با شیر

رستم راه دو روزه را در یک روزه پیمود؛ به همین دلیل گرسنه شد و خواست تا استراحت کند. ناگهان دشتی پر از گورخر پدیدار شد. رستم با رخش به سمت آن‌ها رفت و کمند انداخت و گوری را شکار کرد. آتشی بر افروخت و گور را بریان کرد و خورد. آن‌گاه افسار رخش را باز کرد و او را برای چرا رها کرد و خود در نیستانی بستر خواب ساخت به خواب رفت.

اما آن نیستان بیشه‌ی شیری بود که در نیمه‌های شب آن شیر به لانه‌اش بازمی‌گشت. هنگامی که رستم در خواب عمیق فرو رفته بود شیر به رخش حمله کرد و رخش خروشید سُم‌هایش را بر سر شیر کوبید و دندان بر پشت شیر فرو برد و آن‌قدر شیر را به زمین زد تا جان بداد. وقتی رستم از خواب بیدار شد، دید شیر از پای درآمده گفت: چرا با شیر مبارزه کردی ؟ اگر بلایی سر نو می آمد من چه می کردم ؟

 

این را گفت و دوباره خوابید.

خوان دوم: گذر از بیابان خشک

با طلوع خورشید رستم به‌راه افتاد. بیابانی بی‌آب و علف و سوزان در پیش بود گرما چنان بود که اگر مرغ از آن‌جا گذر می‌کرد در هوا بریان میشد. زبان رستم از شدت تشنگی زخمی شده و رخش نیز دیگر نایی نداشت. رستم از رخش پیاده شد زوبین بدست، از شدت تشنگی، تلو تلو حرکت می‌کرد. بیابان دراز و گرما شدید و چاره ناپیدا بود. رستم پهلوان از شدت تشنگی به ستوه آمده دست به آسمان برد و دعا کرد .همانگاه میشی از کنار او گذشت. از دیدن میش امیدی در دل رستم پدید آمد و اندیشید که میش باید آبشخوری در این بیابان داشته باشد. دوباره نیروی خود را جزم کرد و بلند شد در پی میش به راه افتاد. میش وی را به آبشخوری رهنمون ساخت و از مرگ حتمی نجات یافت. رستم دانست که این کمک از سوی خداست. او از آب نوشید و سیراب شد. آن‌گاه زین از رخش جدا کرد و گورخری  را شکار کرد خورد و آماده‌ی خواب شد. پیش از خواب رو بر رخش کرد و گفت : «مبادا تا من خفته‌ام با موجودی بستیزی یا شیر و پلنگ پیکار کنی. اگر دشمن پیش آمد نزد من بتاز و مرا آگاه کن.»

خوان سوم: کشتن اژدها

 

رخش تا گرگ و میش هوا به چرا مشغول بود. اما مکانی که رستم در آنجا خوابیده بود لانه اژدهایی بود که از ترس آن هیچ جنبنده‌ای یارای گذشتن از آن دشت را نداشت. وقتی اژدها به خانهٔ خود بازگشت، رستم را در خواب و رخش را در چرا دید و به سوی رخش حمله‌ور شد.

رخش بیدرنگ به بالین رستم شتافت و سم خود را بر زمین کوبید شیهه کشید. رستم از خواب گران بیدار شد آماده نبرد شد امّا چیزی نیافت کمی از رفتار رخش آزرده گشت. اژدها ناگهان ناپدید شده بود.اژدها دوباره از تاریکی بیرون جهید. رخش باز به سوی رستم تاخت و سم خود را بر خاک کوبید و گرد و خاک کرد. رستم بیدار شد و بر بیابان نگاه کرد و باز چیزی ندید. دژم شد و به رخش گفت:

 

در این شب تیره اندیشهٔ خواب نداری و مرا نیز بیدار می‌خواهی؟

 

سومین بار اژدها پدیدار شد که از نفسش آتش فرو می‌ریخت. رخش از چراگاه بیرون دوید و شیهه کشید .رستم بیدار شد و اژدها را دید ....

 به اژدها حمله کرد. اژدها زورمند بود و چنان با رستم گلاویز شد که گویی پیروز خواهد شد. رخش چون چنین دید ناگاه برجست و دندان در تن اژدها فرو برد و پوست او را چون شیر از هم بدرید. رستم از کار رخش خیره ماند. تیغ برکشید و سر از تن اژدها جدا کرد. رستم خدا را یاد کرد و سپاس گفت. در آب سر و تن را بشست، سوار رخش شد و به راه افتاد.

خوان چهارم: زن جادوگر

رستم شاد و پویا راه دراز را می‌پیمود تا به چشمه‌ساری پر گل و سبزه رسید. سفره‌ای آراسته در کنار چشمه دید که بره‌های بریان‌ شده و دیگر خورش‌ها بر سُفره بود. رستم پیاده شد و بر سفره نشست، و پس از آن آواز خواند .آواز رستم به گوش پیرزن جادوگر رسید. او که دستور کشتن رستم را داشت ،بیدرنگ خود را بر صورت زن جوان زیبایی درآورد و نزد رستم آمد. رستم از دیدار وی شاد شد و بر او آفرین گفت و خداوند را به سپاس گفت. چون رستم نام خدا را بر زبان آورد، ناگهان چهرهٔ جادوگر تغییر یافت و سیمای شیطانی‌اش آشکار شد. رستم به او نگاه کرد و دریافت که او جادوگر است. پیرزن خواست که فرار کند اما رستم کمند انداخت و سر او را به بند آورد و او را دو نیم کرد .

هوا روشن شد و رستم به سرزمین سرسبز و زیبایی رسید، که آن‌جا مازندران بود.

خوان پنجم: جنگ با اولاد مرزبان

در این خان، رستم در مسیر راه خود، در کنار رودی به خواب رفت و رخش در چمن‌زاری به چرا مشغول شد. دشت‌بان آن ناحیه که از چرای رخش به خشم آمده بود به رستم حمله برده و در خواب ضربه‌ای به وی وارد کرد.

رستم از خواب برخاست و گوش‌های دشت‌بان را کنده و کف دستش نهاد. دشت‌بان به مرزبان منطقه که اولاد نام داشت شکایت کرد . اولاد با تنی چند از سپاهیانش به نزد رستم شتافت تا او را تنبیه کند . امّا رستم ایشان را تنبیه کرده اولاد را با کمند به دام انداخت بلد راه خویش کرد. اولاد که خود را اسیر رستم دید، به او گفت: ای پهلوان! مرا نکش، هر خدمتی از دستم بر آید کوتاهی نخواهم کرد، رستم به او گفت که اگر محل دیو سپید را نشانم دهی، تو را شاه مازندران خواهم کرد در غیر این صورت، تو را خواهم کشت. اولاد پیشاپیش رخش به راه افتاد تا به مکان دیو سپید رسیدند.

خوان ششم: جنگ با ارژنگ دیو

 

نگاره ارژنگ در شاهنامه تهماسبی

رستم و اولاد به کوه اسپروز یعنی محلی که در آن دیو سپید، کاووس را در بند کرده بود، رسیدند؛ چون تاریکی شب سر رسید از جانب شهر مازندران خروشی برآمد و به هر گوشه شهر شمع و آتشی افروخته شد. رستم از اولاد پرسید: آنجا که از چپ و راست آتش افروخته شد کجاست؟ اولاد گفت: آنجا آغاز کشور مازندران است و دیوهای نگهبان در آن جای دارند و آنجا که درختی سر به آسمان کشیده خیمه‌‌ٔ ارژنگ‌دیو است که هر از گاهی فریاد برمی‌آورد. رستم شب را خوابید و صبح روز بعد اولاد را با طناب به درختی بست و به جنگ ارژنگ دیو رفت. رستم با حمله‌ای برق‌آسا سر ارژنگ‌دیو را از تن جدا ساخت و در نتیجه سپاهیان ارژنگ‌دیو نیز از ترس پراکنده شدند.

سپس رستم و اولاد به سمت محلی رفتند که نگهداری کاووس و سپاهیانش بود و آنان را از بند رها ساختند. کاووس رستم را به محل دیو سپید رهنمون ساخت و رستم با اولاد به سمت غاری که محل زندگی دیوسپید به راه افتادند دیو را هلاک نموده باز گشتند.

خوان هفتم: جنگ با دیو سپید

 

نبرد رستم و دیوسپید

در خوان آخر، رستم و اولاد به محل زندگی دیوسفید رسیدند. شب را در حوالی آنجا سپری کردند. صبح روز بعد رستم پس از بستن دست و پای اولاد، به نگهبانان غار حمله‌ور شد و آنان را از بین برد. وی سپس وارد غار تاریک بی‌بن شد. در غار با دیوسپید مواجه شد که همانند کوهی به خواب رفته بود.

دیوسفید مسلح به سنگ آسیاب، کلاهخود و زره‌آهنی به جنگ رستم شتافت رستم یک پای او را از ران جدا ساخت. در پایان، رستم با خنجر دل دیو را شکافت و جگر او را برای مداوای چشمان کم سو شدهٔ کیکاووس  و لشکر ایرانیان درآورد.

دیوان کوچک با مشاهدهٔ صحنه فرار را بر قرار ترجیح دادند. جگر دیوسفید را رستم نزد کاووس نابینا آورد و قطره‌ای از خون جگر به چشمان کاووی چکاند و نور به دیدگان وی بازگشت. سپاهیان ایران نیز همگی بینایی خود را باز یافتند و به جشن و پایکوبی مشغول شدند.

داستان : " زال و رودابه " از شاهنامه ی فردوسی

«زال و رودابه» از داستان‌های شاهنامه است. این، داستان عشقی است که نادیده هر دو طرف را گرفتار می‌کند. داستان از این جا شروع می‌شود که زال پس از آنکه پدرش پادشاهی زابل را به او می‌سپارد برای سرکشی به شهرها و کشورهای تابعه از زابل بیرون می‌رود تا به کابل می‌رسد. پس از آشنایی با مهراب که پادشاه کابل و از نبیرگان آژی دهاک (ضحاک) بوده به گونه‌ای شگفت شیفته و دلباختهٔ دختر مهراب می‌شود. از آن سو هم رودابه دخت مهراب باشنیدن او ویژگی‌های زال از زبان پدرش، هنگامی که با سیندخت سخن می‌گفت، شیفته و دل باختهٔ زال می‌شود. پس از آن با میانجی شدن غلام زال و چند کنیز از سوی رودابه پیش درآمدهای دیدار این دو فراهم گردید. با وجود مخالفت دربار با این پیوند سرانجام با پافشاری و پیگیری‌های زال و بخت بلند این پیوند که ستاره شناسان خبر آن را به منوچهر شاه می‌دهند، این پیوند سر می‌گیرد.

 
 

 

 

  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  

 

 

نخستین دیدار

درحالی که زال و رودابه برای نخستین دیدار ناشکیبا بودند، زال شب هنگام به دیدار رودابه می‌رود و با طناب از دیوار کاخ رودابه بالا رفته و او را در کنار خود می‌بیند. در اینجا فردوسی بزرگ با یک بیت نهانی به رابطهٔ میان ایشان اشاره می‌کند: همی بود بوس و کنار و نبید مگر شیر کو گور را نشکرید پس از آن که زال از رودابه جدا می‌شود شب و روز و آرام و خواب ندارد و پیوسته در پی آماده کردن پیش نیازهای این پیوند است. نخست نامه‌ای به پدر می‌نویسد و به او یادآور می‌شود که هنگام زن گرفت او است و در دنباله دخت مهراب را به عنوان جفت درخور خود به پدر نشانی می‌دهد. لیکن سام که می‌داند او رودابه دختر مهراب و از نبیرگان آژی دهاک (ضحاک) است زال را از این کار بازمی‌دارد و به او یاد اور می‌شود که منوچهر شاه هرگز از این پیوند خرسند نخواهد شد. به اصرار زال، سام خودش به سوی دربار به راه می‌افتد تا این مشکل را با شاه درمیان بگذارد. پیش از رسیدن سام به دربار شاه از این موضوع آگاه می‌شود و برای آنکه میزان وفاداری سام را بسنجد به او فرمان می‌دهد تا به کابل بتازد و آن شهر را در هم بکوبد و مهراب و خانواده اش را از میان بردارد. سام هم بی‌آنکه خواسته اش را بازگوید به فرمان شاه به سوی کابل به راه می‌افتد. در بیرون شهر کابل خبر به زال می‌رسد و او می‌گوید هرکس که می‌خواهد کابل را بگیرد باید نخست من را از میان بردارد و در نامه‌ای از سام می‌خواهد که میان او و شاه میانجی شود و به سام یادآوری می‌که او بخاطر دور افکندن زال به او بدهکار است. سام هم نامه‌ای می‌نویسد و خواستهٔ زال را در آن نامه برای شاه می‌نگارد و نامه را بدست زال می‌دهد تاخود زال آن نامه را دربار ببرد. در این هنگام سام هم کابل را محاصره می‌کند ولی به زال پیمان می‌دهد که به آن حمله نکند.

دربار منوچهر شاه 

زال به دربار شاه می‌رود و شاه با کمک ستاره شناسان از آیندهٔ این پیوند و فرزندی که از ایشان پدید خواهد آمد اطمینان حاصل می‌کند. ستاره شناسان به او می‌گویند که فرزندی از ایشان پدید خواهد آمد که مرزبان ایران زمین خواهد شد. شاه نیز زال را به راه‌های گوناگون می‌آزماید تا دانش و هوش او نزد شاه و همگان آشکار شود.

آزمودن زال 

شاه از زال خواست تا با موبدان به گفتگو بنشیند و شاه خود داور و بینندهٔ این گفتگو باشد. موبدان برای سنجش رای و هوش زال برای او شش چیستان گفتند و از او خواستند تا آن‌ها را پاسخ دهد:

۱- آن دوازده درخت سهی که شاداب و با فرّهی روئیده‌اند و از هر یک از آن درختها، سی شاخ بر زده و در پارسی، هرگز کم و بیش نگردند چیست؟

۲- آن دو اسب گرانمایهٔ تیز تاز که یکی از آن‌ها سیاه چون دریای قار و دیگری سپید، چون بلور آبدار است؛ و هر دو به شتاب در جنبش‌اند، لیکن هرگز یکدیگر را نمی‌یابند چیست؟

۳- آن سی سوار که بر شهریار بگذشتند و چون نیک بنگری یکی از آن‌ها کم می‌شود ولی چون آن‌ها را بشماری، باز هم همان سی سوار باشند چیست؟

۴- آن مرغزار کدام است که آن را پر از سبزه و جویبار بینی، لیک مردی با داس تیز و بزرگی سوی آن مرغزار آید و همهٔ تر و خشکش را با هم بدرود چیست؟

۵- آن دو سرو که همچون نی از میان دریای آب خیز «مواج» سر برآورده‌اند که مرغی بر آن آشیانه دارد و روز بر یکی از آن‌ها نشیند و شام بر دیگری؛ و چون از یکی از آن‌ها بپرد، برگ آن خشک می‌گردد و هر گاه بر دیگری نشیند، بوی مشک می‌دهد؛ و همیشه یکی از آن دو آبدار و دیگری پژمرده‌است، چیست؟

۶- بر کوهساری، شارستانی استوار دیدم، لیک مردم از آن شارستان، به بیابان رفته، خارستانی را برگزیده‌اند و در آنجا سرایهایی سر به آسمان برآورده، ساخته‌اند و هیچ یادی از آن شارستان نمی‌کنند. تا این که ناگهان زمین لرزه‌ای خیزد و همهٔ آن بر و بوم را نهان می‌سازد، آن زمان است که دوباره به این شارستان نیازمند می‌گردند. چرا؟ آن شارستان چیست؟

پس از شنیدن پرسش‌ها زال آمادهٔ پاسخ می‌گردد 

۱- دوازده ماه سال و سی روز هر ماه (در گاه‌شماری در ایران باستان هر ماه سی روز بوده و ۵ روز آخر سال روز نیایش و جشن بوده‌است که خیام (حکیم عمر خیام)آن ۵ روز را + ۱ روز از اسفند ماه کرد و شش ماه نخست سال را سی ویک روزه و ماه پایانی سال را بیست و نه روزه دسته‌بندی کرد. به این ترتیب تقویم ایرانی ای که خیام ساخت تنها تقویم رایج در جهان است که نخستین روز فصل و ماه با هم یکی است. یکم مهر همان یکم فصل پاییز است)

۲- شب و روز جواب سؤال بود

۳- این همان ماه نو است که هرشب می‌کاهد(تقویم قمری یا ماه شمار)

۴- آن مردی که گفتید در آن بیابان با داسی تیز می‌آید و هیچ لابه‌ای نشنود و خشک و تر را با هم بدرود، بدرستی که زمانه‌است و ما همچون گیاهانیم که به پیر و جوان ما نمی‌نگرد و هر آنچه دستش رسد، برچیند.

۵- سخن از کار گیتی است که از برج بره تا برج ترازو، تیرگی را در نهان دارد، لیکن چون از این بازگردد و به برج ماهی رسد، به آن تیرگی و سیاهی می‌رسد. آن دو سرو نیز دو بازوی چرخ بلند هستند و آن مرغ پرّان نیز خورشید است.

۶- آن شارسان (شهر) آن جهان (جهان آخرت) است و آن خارستان این جهان (سرای سپنج)، مردم در آن خارستان هستند تا اینکه بومهنی ایشان را به شارستان راهنمایی کند.

پس از آن شاه زال را در میدان سواری آزمود و پس از آزمون تیراندازی و سواری از ایرانیان خواست تا با او کشتی بگیرند لیکن هیچ‌کس به این آزمون تن در نداد.

سیاست زنانه 

پس از آنکه سام کابل را به محاصره درآورد، مهراب می‌خواست سیندخت و رودابه را بکشد تا آتشِ برپا شده را خاموش کند. سیندخت همسر مهراب که زنی دانا بود، راهی به نظرش رسید و پیشنهاد کرد تا خود به نزد سام برود و مشکل را حل‌کندم. او در آغازِ این دیدار خود را معرفی نکرد و تنها به عنوان فرستادهٔ کابل سخن گفت و تنها پس از آن که سام دانایی و کردارش را دید و از او پرسید که کیست، دانست که او همسر مهراب و مادرِ رودابه است. پس از آنکه سام او را به این نیکویی و والامنشی دید، دست او را بدست گرفت و دخترش را برای زال خواستگاری کرد. از آن سو زال هم با نامهٔ شاه به سوی کابل بازگشت و این پیوند به شادی و خرسندی برگزار شد.[۱][۲][۳]

داستان : " بیژن و منیژه " از شاهنامه ی فردوسی

بیژن و منیژه

داستان بیژن و منیژه یکی از داستان‌های معروف کتاب شاهنامه، کتاب حماسی ایرانیان است. این داستان روایت عشق بیژن پسر گیو و منیژه دختر افراسیاب است.

 
 

 

  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  

 

داستان

فردوسی می‌گوید شبی تیره و تار بود گویی آسمان از قیر سیاه پوشیده بود و در آن تاریکی چنان بود که اهریمنان از هر گوشه‌ای روی سیاه خود را برای ترساندن بما می‌نمودند یا مارهای سیاه دهن باز کرده تا بر ما بتازند. همان دم از جای برجستم و مرا زنی مهربان در خانه بود گفتم ای ماه روی خواب از چشمانم ربوده شده شمعی بیافروز و بزم این شب را راه بینداز و چنگ بردار و می‌در جام بلورین بریز. وی نیز می‌با نارنج و سیب و بهی آورد و آن را در پیاله‌ای شاهانه ریخت. وی هرچه من خواستم کرد و آن شب تاریک را خوشتر از روز ساخت. لیکن من در اندیشه آن نامه خسروان بودم و دلم ناآرام بود. چون آن یار مهربان مرا دید که هوشم را به آن داستان بسته‌ام از من پرسید از داستان بیژن چه میدانی؟ آیا شنیده‌ای که بر بیژن چه گرفتاری از سوی زن رسیده‌است؟ گفتمش اگر چیزی می‌دانی از نامه باستان به من بگو. گفت اکنون حرف مرا گوش کن و داستان‌های دیگر را فراموش کن. آن یار مهربان مرا گفت می‌در پیاله کن و بنوش تا من داستانی را که از دفتر باستان خوانده‌ام برایت بازگویم و آن داستانی است پر از فسون و مهربانی و نیز نیرنگ و جنگ. گفتم ای ماهروی همین امشب همه داستان را برایم بازگو که منیژه در کجا بود؟ و بیژن چه کرد و از تیمار درد چه بر سرش آمد؟ سپس آن ماهروی مرا گفت داستان را از دفتر پهلوی برایت می‌گویم و از تو می‌خواهم که آن را برایم به چکامه برگردانی و از تو سپاس‌گزار خواهم بود. اکنون ای یار نیکی‌شناس آن داستان را از من بشنو…

مرا گفت گر تو زمن بشنوی به‌شعر آرم از دفتر پهلوی
همی گویم و هم پذیرم سپاس کنون بشنو ای جفت نیکی‌شناس
   

شکایت مردم ارمان و اعزام بیژن به نبرد با گرازان

در دوران پادشاهی کیخسرو شاهنشاه کیانی گروهی از مردم سرزمین ارمان نزد شاه ایران آمده و تظلم نمودند که سرزمین‌شان که در مرز توران قرار دارد مورد تاخت و تاز و هجوم گرازان قرار گرفته‌است. کیخسرو دو پهلوان ایرانی را برای این موضوع در نظر می‌گیرد که یکی گرگین میلاد و دیگری بیژن است که باوجود جوانی و مخالفت‌های پدرش گیو به این مأموریت اعزام می‌شود. گرگین میلاد که به خباثت و فرصت طلبی در شاهنامه شناخته شده بیژن را به تنهایی به نبرد می‌فرستد. در آن روز بیژن بر گرازان چیره می‌شود.[۱]

آشنایی با منیژه و رفتن به کاخ

هنگام بازگشت، گرگین میلاد برای اینکه امتناع او نزد شاه فاش نشود بیژن را به نزدیکی اردوی تفریحی دختران تورانی می‌برد. در این اردو منیژه دختر افراسیاب که در شاهنامه زیبایی‌اش توصیف شده همراه ندیمه‌هایش در دامان طبیعت اردو زده بود. بیژن محو زیبایی منیژه می‌شود و پشت درخت تناوری ایستاده و منیژه را تماشا می‌کند. منیژه از طریق ندیمه‌اش متوجه حضور بیژن می‌شود و حاجبی را نزد او می‌فرستد به این گمان که او سیاوش است که دوباره زنده شده. بیژن خود را پهلوانی ایرانی معرفی می‌کند و به سفارش منیژه وارد چادر او می‌شود. پس از سه روز که در چادر او بود منیژه تصمیم می‌گیرد او را مخفیانه به کاخ پدرش افراسیاب ببرد. بیژن قبول نمی‌کند و سعی می‌کند خود را نجات دهد و به ایران زمین بازگردد. منیژه با کمک همراهانش بیژن را با دارو خواب کرده و لای البسه پیچیده و به درون کاخ می‌برد.[۲]

فاش شدن حضور بیژن و تنبیه شدنش

پس از چند روز حضور مخفیانه در کاخ ماجرا فاش می‌شود. برادر افراسیاب (که در داستان های قبلی شاهنامه طوطئه قتل سیاوش را کشیده بود) به نام گرسیوز وارد اتاق منیژه می‌شود و بیژن را بدون لباس رزم میابد. بیژن درون چکمه اش خنجری داشت که با آن گرسیوز و سربازانش را تهدید میکند اگر قصد حمله داشته باشند شماری از تورانیان را میکشد ولی پیشنهاد میدهد حاضر است با شخص پادشاه افراسیاب دیدار کند وخودش طلب بخشش کند و در نهایت با چرب زبانی گرسیوز او را دست بسته پیش افراسیاب میبرند. در حضور افراسیاب بیژن میگوید که اگر به من لباس رزم دهید خواهم با صد نفر از بهترین جنگجویان تورانی خواهم جنگید، افراسیاب از این حف عصبانی میشود و دستور اعدام او را صادر میکند.هنگامی که میخواستند چوبه دار را برپا کنند بزرگ ترین پهلوان تورانی به نام پیران بیسه به این دلیل که از خون‌خواهی ایرانیان جلوگیری کند وساطت او را پیش افراسیاب میکند و از اعدام رهایی اش میدهد. بااین‌حال بیژن را در چاهی عمیق انداخته و سنگی بر سر چاه می‌گذارد به حدی که آب و هوا و غذای اندک از آنجا رد شود. منیژه نیز با تحقیر از کاخ اخراج شده و آواره می‌گردد. منیژه که خود را باعث و بانی این حادثه می‌داند شب‌ها را بر سر چاه مویه کرده و روزها به دنبال غذا برای بیژن می‌گردد.

عزیمت رستم به سوی توران برای نجات بیژن

گرگین میلاد که به هدف خود رسیده‌بود به ایران بازگشته و داستانی می‌سازد که بیژن کشته شده‌است. شاه خشمگین می‌شود و دستور می‌دهد او را به بند کنند. باوجود مقبولیت ادعای گرگین، گیو مرگ پسرش را باور نمی‌کند. در این هنگام کیخسرو با دیدن اندوه گیو جام جهان‌نمای خود را پیش آورده و احوال کشور را در آن مشاهده می‌کند. به دنبال این بالاخره کیخسرو در جام جهان‌نما بیژن را می‌بیند. گیو نامه‌ای از سوی شاه به زابلستان نزد رستم می‌فرستد. رستم همراه گروهی برای نجات بیژن رهسپار توران می‌شوند و پیش از آن به درخواست گرگین میلاد برای او نزد شاه پادرمیانی می‌کند تا وی آزاد گردد. رستم و گروهش لباس تاجران و بازرگانان بر تن می‌کنند که کسی آن‌جا متوجه نیت‌شان نشود. پس از آن به‌عنوان تاجر در توران غرفه می‌زنند.[۳]

دیدار منیژه با رستم و آگاه شدن رستم از داستان بیژنویرایش

منیژه که سرگردان با سروپای برهنه به‌دنبال غذا برای بیژن بود به گروه رستم می‌رسد. از زبان‌شان می‌فهمد که ایرانی هستند و برایشان داستان را شرح می‌دهد و از گیو و رستم و کیخسرو می‌پرسد. رستم که مظنون شده‌بود واقعیت را فاش نکرد. اما به منیژه که ناامید در حال برگشتن بود یک مرغ بریان می‌دهد و به او می‌گوید آن را برای محبوبش ببرد. در همین حین رستم انگشتر معروف خود را درون شکم مرغ می‌گذارد تا اگر واقعیت داشته‌باشد بیژن منیژه را باز نزد او بفرستد. بیژن در حال خوردن مرغ انگشتری را می‌یابد و منیژه را آگاه می‌کند. منیژه به نزد رستم می‌آید و گفته بیژن را برایش شرح می‌دهد که آیا تو صاحب رخش هستی؟ رستم که از حقیقت ایمان یافته‌بود به منیژه خاطرنشان می‌کند که نیمه‌شب بر سر چاه آتش برافروزد و رستم به دنبال آتش بدانجا می‌آید.

آزاد شدن بیژن و حمله به کاخ افراسیاب

منیژه شب‌هنگام هیزم جمع کرده و آتش بزرگی می‌افروزد. رستم به سر چاه می‌آید و سنگ بزرگ را کنار می‌زند و طنابی به درون چاه می‌فرستد. پیش از آن‌که بیژن از چاه خارج شود رستم از او سوگند می‌خواهد که پس از آزادی کاری با گرگین میلاد نداشته‌باشد. بیژن نمی‌پذیرد و عنوان می‌کند قصد کشتنش را دارد. رستم نیز طناب را رها می‌کند و بیژن باز به چاه می‌افتد. بالاخره او می‌پذیرد که از گرگین بگذرد. رستم منیژه را همراه چند تن از محل دور می‌کند و با پهلوانان دیگر از جمله بیژن به کاخ افراسیاب می‌تازد و کاخ او را به آتش می‌کشد. سپس با غنائم به‌سوی ایران بازمی‌گردد.[۴]

بازگشت بیژن به ایران

بیژن درمیان استقبال گسترده ایرانیان به وطن بازمی‌گردد و گرگین میلاد نیز بخشیده می‌شود. کیخسرو بیژن و منیژه را زوج اعلام می‌کند و به بیژن سفارش می‌کند هیچ‌گاه برای این وقایع منیژه را سرزنش نکند و نیز هدایای گرانبهایی بی‌شماری به دست بیژن برای منیژه می‌فرستد.

داستان : رستم و اسفندیار از شاهنامه ی فردوسی

داستان رستم و اسفندیار

 

رستم و اسفنديار را گشتاسپ به جان هم مي اندازد . او سرچشمه اين فتنه و بيداد است براي شناختن او بايد به دوران شاهي و شاهزادگي او بازگشت .

الف )  پادشاهي گشتاسپ

گشتاسپ پادشاهي را از پدر مي خواهد و چون به دست نمي آورد به روم مي گريزد . قيصر دل گرم به پشتيباني و زورو بازوي او از سهراسپ باج مي خواهد .

شاه ايران مي فهمد جنگاوري كه جرات چنين گستاخي به قيصر داده كسي جز فرزندش نيست اگر درنگ كند (كار تباه خواهد شد ) و پسر به همراهي روميان با پدر خود خواهد جنگيد .

تخت و تاج را بدست زرير براي گشتاسپ مي فرستد و اين يك هنوز به ايران بازنگشته در روم به تخت مي نشيند و تاج بر سر مي نهد و برادر و همراهانش وي را به شاهي مي پذيرند و پيمان مي بندند . بدين ترتيب گشتاسپ به ياري دشمنان ، پادشاهي را گرفت و لهراسپ گوشه نشين شد .

او در گيرو دار جنگ با تورانيان ، دور از گرمگاه رزم بر كوهساري است در پناه از خطر ، پس از كشته شدن زرير براي ترغيب فرزند به جنگ ، فرياد بر مي دارد كه به دين خدا به اسفنديار وزير سوگند كه پس از جنگ پادشاهي را به اسفنديار و سپهسالاري را به بشوتن خواهد سپرد و لهراسپ در نامه اي از او چنين خواسته و او پذيرفته است .

اما سهراسپ چنين نامه اي ننوشته بود و گشتاسپ دروغ مي گويد . او يكروز پس از جنگ ، تازه پاي به رزمگاه مي نهد .

چو اندر گذشت آن شب تيره گون

به دشت و بيابان همي رفت خون

كـي نــامـور بـا سـران سپـاه

بيـامد بـه ديـدار آن رزمگـ‌اه

ب) رفتار گشتاسپ با پسرش اسفنديار

گشتاسپ رسيده نرسيده به بلخ و هنوز از خستگي راه نياسوده ، لشكري به نستور مي دهد تا به جنگ ارجاسپ بشتابد و كين پدرش زرير را بستاند و رفتارش با اسفنديار نيز كه به قول خود او منتظر پادشاهي است چنين است :

بخنديد و گفت اي يـل اسفنديـار

همي آرزو نـايدت كـارزار

درفشي بدو داد و گنج و سپــاه

هنوزت نشد گفت هنگام گاه

پسر را به جنگ مي فرستد ، دل به بدگويي گرزم مي سپارد و اسفنديار را به بند مي كشد ، اما اين كار چندان ساده نيست ساخت و ساز تمام مي خواهد بزرگاني را فرا مي خواند و مي پرسد چه مي گوئيد درباره فرزندي كه نه تنها تاج و تخت پدر ، بلكه مرگ او را خواهان است و بزرگان كه همان گرزم هايي به نامهاي ديگرند مي گويند چنين فرزندي مباد . گشتاسپ ، اسفنديار را در گنبدان دژ مي افكند و خاطرش آسوده مي شود . او كه در مهلكه نبرد براي تحريك اسفنديار و نجات خود چنان قولي داده بود ، پس از دور شدن خطر ديگر دل آن را نداشت كه از شهرياري دست بشويد . بدين سبب پيوسته در كار دور كردن اسفنديار از خود و شهرياري خود است .گر چه او را به جنگ مي فرستد اما اين كفايت نمي كند ، سرانجام دير يا زود بازخواهد گشت . او بايد اسفنديار را از هستي خود جدا كند ، روح خود را از انديشه او برهاند .

اسفنديار در زندان پدر بود كه بار ديگر از جاسپ به ايران تاخت ، گشتاسپ در تمام دوران پادشاهي همين يكبار پا به ميدان جنگ نهاد اما تاب نياورد و گريخت و در كوهي محاصره شد وباز به ياد اسفنديار مي افتد به وزيرش مي گويد .

به تندي چو او را به بند گــران

بيستــم بــه مسمــار آهنگــران

هم آنگاه من زان پشيمان شدم

دلم خسته شد سوي درمان شدم


ج)  سوگند گشتاسپ

هرگز از درمان خبري نشد و اسفنديار در زندان ماند آنگاه گشتاسپ به خدا سوگند مي خورد كه پس از رهايي از جنگ ، پادشاهي را به فرزند مي سپارد ولي وقتي فرزند آزاد مي شود و به پدر گرفتار مي رسد اين يك چرب زباني مي كند و تملق مي گويد و وعده مي دهد  .

جنگ تمام مي شود و ارجاسپ مي گريزد . و زمان وفاي به عهد مي رسد و باز همان روش ديرين . گشتاسپ پسر را براي رهايي دختران اسير به روئين دژ مي فرستد كه از هفت خان بگذرد و تا اگر از چنين سفري بازگشت پادشاهي را به او سپرد . سرانجام اسفنديار همراه خواهان از توران زمين باز مي گردد اما اين بار نيز از پادشاهي خبري نيست . پس از آنهم صبوري اسفنديار از رفتار پدر دلگير مي شود و مي گويد :

بهانه كنون چيست من بر چه ام

پر از رنج پويان زبهر كه ام

د) آخرين چاره جويي گشتاسپ

اين بار گشتاسپ نخست از وزير اخترشناس مي پرسد كه مرگ اسفنديار به دست كيست و سپس او را به جنگ رستم مي فرستد اما براي اين بيداد بهانه بايد آخر جنگ با رستم براي چه مگر او چه گناهي كرده است كه سزاوار چنين پاداشي است ؟ در نظر گشتاسپ گناهش اين است كه :

به مردي همان ز آسمان بگذرد

همي خويشتن كهتري نشمرد

بپيچيد زراي و زفـرمـان مــن

سـر انـدر نيـارد به پيمـان من

به شاهي زگشتاسپ راند سخن

كه او تـاج نــو دارد و من كهن

دروغ است زيرا همين گشتاسپ درگذشته دو سال مهمان رستم بوده است .

بدين سان گشتاسپ در حق رستم نيز ناسپاسي مي كند و با اين فرمان مي خواهد از دست هر دو خلاص شود . هم اسفنديار و هم كتايون و بشوتن   و زال و رستم و همه مي دانند كه گشتاسپ قصد نابودي فرزند را دارد . در اينجا اين سئوال پيش مي آيد كه مگر او فرزندش را به عنوان يك پدر دوست نمي دارد ؟

شايد اما سلطنت را بيشتر دوست دارد . عشق او به پادشاهي آنچنان است كه در جواني با پدر درگير مي شود و اينك با فرزند . در تمام شاهنامه كسي تبه كارتر و دل آسوده تر از گشتاسپ نيست ، او پادشاه دسيسه و خود پرستي است اما در اوستا چهره گشتاسپ به گونه اي ديگر است . او جان پناه زرتشت است و نخستين مجاهد دين اهورايي است .زمان ساسانيان  كه دوره رسميت و رونق زرتشت است ، بنابراين در يك دوره ي تاريخي گشتاسپ بهترين پادشاه مذهب به صورت بدترين شخصيت حماسه ملي پيروان مذهب درآمد .

الف ) اسفنديار نماينده ي دين

بنا به سنت مزديسنا زرتشت اسفنديار را در آبي مقدس مي شويد تا روئين تن و بي مرگ شود و اما اسفنديار بنا به ترس غريزي به هنگام فرو رفتن در آب چشم هايش را مي بندد و آب به چشم هايش نمي رسد و آسيب پذير مي ماند . اسفنديار چون از بند پدر آزاد شد با خدا پيمان كرد كه پس از پيروزي صد آتشكده در جهان برپاكند و همه بي رهان را به راه آورد . در اوستا و شاهنامه اسفنديار از مقدسان است و بنابر شاهنامه اسفنديار حتي زنجيري دارد كه زرتشت به بازوي او بسته بود و در خان چهارم در جنگ بازن جادو همين زنجير فريادرس اوست . اين بار پدر از پسر ، رستم را دست بسته مي خواهد . افسوس كه اسفنديار براي رسيدن به پادشاهي و هدفي اهورائي ، راهي اهريمن برمي گزيند و همچنانكه خود به بشوتن مي گويد : كاري دشوار را خوار مي گيرد .رستم را با دستهاي بسته به تختگاه گشتاسپ بردن ! نه جنگيدن بلكه دست بستن . او براي پادشاهي بر به دينان بي گناهي رستم را به هيچ مي گيرد و براي مصلحتي پا بر سر حقيقتي مي نهد .دريغا كه چون اسفندياري با چنين دستهايي جان خود را هدر مي دهد و از خيل نيكان مي كاهد اين است كه شكست اسفنديار تباهي فره ايزدي است .

ب ) ترديد اسفنديار در جنگ

اينك اسفنديار كشاكش دروني دارد ، در آغاز به پدر مي گويد كه رستم سالها رنج برده و ايرانيان بنده و شهريار به شكرانه او زنده اند وبراي گريز از اين جنگ با چنين پهلواني فرستاده اي به رستم مي فرستد و در پيامش مهرباني و تهديد را توام مي كند تا شايد بدون جنگ به مقصد خود برسد . ولي در اولين برخورد رستم به اسفنديار مي گويد :

كه روي سيــاوش اگــر ديــدمي

بـدان تــازه رويـي نگرديـدمي

خنك شاه كوچون تو دارد پســر

بـه بـالا و چهرت بنــازد پــدر

خنك شهر ايــران كه تخت تــرا

پــرستند و بيـدار بخت تــو را

دژم بخت آن كز تـو جـويد نبرد

زبخت و زتخت اندر آيه به گرد

سـزاوار بــاشد ستـودن تــو را

يلان جهــان خــاك بودن تو را

خنك آنكه باشد ورا چون تو پشت

بود اهريمن از روزگار درشت

چــو ديــدم تــرا يـادم آمد زرير

سپهدار اسب افكن نره شير

رستم نه تنها اسفنديار را مي ستايد بلكه او را دعا مي كند .

همه ساله بخت تــو پيروز بــاد

شبان سيه بر تو چون روز باد

پس از آنكه رستم اسفنديار را به مهماني مي خواند و ناچار مي شود حقيقت را به رستم بگويد در حاليكه در خود مي پيچد و با خود مي ستيزد . نه دل جنگيدن دارد و نه امكان و توانايي دست شستن از پادشاهي و سپس گوش ها را به نصـايح اطرافيان مي بندد . در دلش انديشه راستي است ولي دل و دست اسفنديار يكي نيست .رستم نيز با خود در ستيز است او نيز نه مي تواند اسفنديار را بكشد و نه راضي مي شود كه دست بسته تسليم او شود و از طرفي مي داند كه اگر به دست اسفنديار كشته شود به قول پدرش زال دودمانش نابود خواهد شد .

ج) رفتار رستم با اسفنديار

او از همان نخستين ديدار اسفنديار هزار بار مي كوشد تا راههاي دوستي را بگشايد و با مهرباني به اسفنديار پيشنهاد مي دهد كه تو را از پشت زين در آغوش مي كشم و به تخت مي نشانم و كمر بخدمت شهرياري چون تو مي بندم اما افسوس كه اسفنديار نمي پذيرد و مي گويد :

بـرابـر همـي بـا تــو آيـم بـه راه 

روم گر تو فرمان دهي پيش شاه

پس ارشــاه بكشــد مرا شــايـدم

همــان نيــز گـر بنـد فرمـايــدم

همان چاره جويم كه تــا روزگــار

تــرا سيــر گـردانـد از كـارزار

اما آخرين پاسخ اسفنديار اين است كه :

جــز از رزم يــابنـد چيــزي مجوي

چـنـيـن گفتـهـاي خيــره مگــو


الف) اولين نبرد رستم و اسفنديار

بدين سان نبرد آغاز مي شود پس از اولين نبرد رستم مجروح و درمانده باز مي گردد و هنگامي كه با خويشاوندانش به مشورت مي نشيند . فرار تنها راهي است كه مي يابد ولي زال مخالفت مي كند و از سيمرغ چاره جويي مي خواهد رستم و اسفنديار گرفتار نبردي بزرگند . رستم اگر كشته شود زابلستان و دودمانش بر باد مي روند و اگر پيروز شود اسفندياري را كشته است ، نفرين و بدبختي جاويدان بر او وارد مي شود تازه همين پيروزي شوم بسيار گران بدست مي آيد .

اين جنگ حتي از رزم با سهراب نيز هولناك تر است زيرا در آنجا پس از كشتن فرزند دانست چه پيش آمد . ولي در اينجا از پيش مي داند چه بلايي نازل شده است پس رستم پهلواني هاي خود را بر مي شمارد و مي كوشد خود را براي جنگ بسازد و اين سلاح روح اوست .

زماني كه رستم به سراپرده اسفنديار مي رود ميزبان به خلاف رستم جوانمردان او و تبارش را تحقير مي كند و به زال ناسزا مي گويد رستم فقط در پاسخ مي گويد : نوجواني  و از كارها بي خبري ولي به نژادش نمي تازد و فقط مي گويد :

همان مــادرم دخت مهراب بود

كزو كشور سند شاداب بود

كه ضحاك بودش به پنجم پدر

زشاهان گيتي برآورده مهر

اين را مي گويد تا اسفنديار بداند كه او بازمانده ي نژادي است كه از هر دو سو جهان پهلوان و شاهزاده اند و گرنه به ضحاك نمي بالد و سپس مي گويد .

زتخت اندر آورد ضحاك را

سپردش مهر و تاج او خاك را

سپس رستم مفاخرات و پيروزيهاي گذته ياد مي كند و يادآور مي شود كه او همواره فريادرس دادگران و دشمن بيدادگران بوده است و مي گويد :

مكن شهريــارا جوانــي مكـن

چنين در بلا كـامـرانـي مكن

مكن شهـريــارا دل مـا نژنـد

مياور به جان من و خود گزند

بهرحال اسفنديار براي جنگ با رستم آماده است جنگي كه حتي براي خودش هم  نمي تواند بهانه اي پيدا كند سپس مهرباني هاي رستم را نمي پذيرد و سپس جنگ در مي گيرد در اين ميان خويشان رستم دو جوان بي گناه اسفنديار را مي كشند و اين بهانه اي مي شود براي ريختن خون رستم بدست اسفنديار و مي گويد تو در انديشه جان خود باش كه

اگر زنده باشي بندمت چنگ

بنزديك شاهت برم بي درنگ

و گركشته آيي ز پيكان نيز

بخون دو پور گرانمايه گير

ب ) دومين نبرد رستم و اسفنديار

جنگ ميان رستم و اسفنديار تن به تن است زيرا رستم معتقد است كه عدالت نيست كه بيهوده سپاهيانش را به كشتن دهد زيرا اسفنديار فقط به قصد جان رستم به زابل آمده است از اين رو به برادرش زواره مي گويد :

به تنها من خويش جويم نبـرد

زلشكر نخواهم كسي رنجه كرد

كسي باشد از بخت پيروز شاد

كه باشد هميشه دلش پرزداد

و سپس به اسفنديار مي گويد بگو تا سپاه آورم كه بجنگند و سيراب شوي و خود كناره گيريم .ولي اسفنديار پاسخ مي دهد كه با خودت تنها مي جنگم و اين جنگي است با بيزاري تمام از كشتار ديگران سپس دوباره مي جنگند و اين بار رستم با آگاهي از راز مرگ اسفنديار كه آن را از سيمرغ فرا گرفته با تير گز و هدف گرفتن تنها عضو آسيب پذير روئين تني چون اسفنديار خورشيد زندگي اش را تاريك مي سازد . در ساخت و پرداخت اين افسانه قرينه سازي شكفتي بكار رفته است . دو نيروي بند گسل از دو سو ناگزير بهم مي رسند و تصادم آنها چنان است كه هيچيك بر جاي نمي ماند . در جانبي اسفنديار است و در جانب ديگر رستم . يكي روئين تن است و ديگري آگاه از رازي مرگبار . هر دو برخوردار از موهبتي بيرون از دسترس بشر در كناراسفنديار برادري خردمند و دلسوز است و در كنار رستم پدري ناصح و مهربان .هر دو هنر و گوهري همانند دارند و در مفاخرات هر يك نه تنها خويشتن بلكه   هماوردش را برمي كشد تا آنجا كه هر دو مرد سر به آسمان بلند مي سايند و آنگاه كه پس از پيمان شكني و مرگ نارواي نوش آذر و مهر نوش آن يل فرزند مرده نيز سزاوار انتقام گرفتن است آنگاه كه مبارزان هر يك از جهت خود درگيرودار جنگي عادلانه اند و هر دو به پيروزي خود يقين دارند .

ج ) سرانجام نبرد دو پهلوان

عاقبت آنگاه كه آنان به فرازگاه انسانيت خود رسيده اند از آن بالاي بلند بخاك مي افتند و دست بي گذشت مرگ فرد مي آيد .اسفنديار در آستانه مرگ از رستم مي خواهد كه نگهدار فرزندش بهمن باشد بدينسان او عشق و اميد خود را به سلطنت در دستهاي رستم مي گذارد . تا آن را نگاه دارد زيرا در گذشته از جاماسپ شنيده كه بهمن پادشاه خواهد شد .

د) نبرد دو پهلوان و سرانجام

درد كار رستم و اسفنديار در بزرگي و پاكي آنهاست و به خلاف آن انديشه كهن ايراني ، در اين افسانه از جنگ اهورا و اهريمن نشاني نيست . اين جنگ نيكان است هر دو مرداني اهورائي اند . يكي خود گسترنده جنگاور در دين بهي و ديگري عمر دراز با سپاهيان اهريمن جنگيده است هر دو با هدفي يگانه به راهي دو گانه مي روند و ناچار به جان هم مي زنند.به زبان فردوسي زمانه است كه پيمانه عمر آدمي را پر مي كند . اگر زمان اسفنديار نرسيده بود ، رستم چگونه مي توانست جان او را بستناند . سيمرغ به رستم   مي گويد،

گرايدون كه او را سر ‌آيد زمان

نه انديشد از پوزشت بي گمان

و زمانه است كه آن تيرگز را درست به چشم اسفنديار مي رساند رستم نيز همين را مي داند و مي گويد :

زمان ورا در كمان ساختم

چو روزش سرآمد بينداختم

و چون زمان رفتن اسفنديار فرا مي رسد همچنانكه جاماسپ گفته بود زمان جان او را بدست رستم مي ستاند و سرانجام تقدير زمانه و آرزوي گشتاسپ ، بدست بي گناه رستم به انجام مي رسد .رستم در واقع ابزار دست زمانه است و بيداد زمانه در اين است كه مردي چون رستم را در جايي قرار مي دهد كه ناچار و ناخواسته دست به خون اسفنديار  مي آلايد و خود را در دمنه گيتي مي سازد و فردوسي در اين باره مي گويد :

زمانه چنين بود و بود آنچه بود

نداند كسي راز چرخ كبود .

 

داستان : رستم و سهراب از شاهنامه ی فردوسی

داستان کوتاه و آموزنده رستم و سهراب از شاهنامه

 روزی رستم برای شکار به نزدیکی‌هاي‌ مرز توران می رود، پس از شکار به خواب میرود. رخش که رها در مرغزار مشغول چرا بوده توسط چند سوار ترک به سختی گرفتار میشود. رستم پس از بیداری از رخش اثری جز رد پای او نمیبیند.

 

در پی اثر پای او به سمنگان می رسد. خبر رسیدن رستم به سمنگان سبب می شود بزرگان و نامداران شهر به استقبال او بیایند. رستم ایشان را تهدید می کند چنانچه رخش رابه او بازنگردانند، سر بسیاری را از تن جدا خواهد کرد.

 

شاه سمنگان از او دعوت می کند شبی را دربارگاه او بگذراند تا صبح رخش را برای او پیدا کنند. رستم با خشنودی می‌پذیرد.

 

در بارگاه شاه سمنگان رستم با تهمینه روبه‌رو می شود و عاشق او می شود و او را توسط موبدی از شاه سمنگان خواستگاری می کند. فردای ان روز رستم مهره‌اي را بعنوان یادگاری به تهمینه می دهد و می گوید چنانچه فرزندشان دختر بود این مهره رابه گیسوی او ببندد و چنانچه پسر بود به بازو او. پس از ان رستم روانه ایران میشود و این راز رابا کسی در بین نمی گذارد.

 

فرزندی که تهمینه بدنیا می‌آورد پسری است که شباهت بسیار به پدر دارد. پس از چندی که سهراب، جوانی تنومند نسبت به همسالان خود شده است، نشان پدر خودرا از مادر می‌پرسد.

 

مادر حقیقت رابه او می گوید و مهره نشان پدر را بر بازوی او می‌بندد و به او هشدار می دهد که افراسیاب دشمن رستم از این راز نباید آگاه گردد. سهراب که آوازه پدر خودرا میشنود، تصمیم می گیرد که ابتدا به ایران حمله کند و پدرش رابه جای کاووس شاه برتخت بنشاند و پس از ان به توران برود و افراسیاب را ساقط سازد.

افراسیاب با حیله بعنوان کمک به سهراب لشکری رابه سرداری هومان و بارمان به یاری او می‌فرستد و به آنان سفارش می کند که نگذارند سهراب، رستم را بشناسد. سهراب به ایران حمله‌ور می شود و کاووس شاه، رستم رابه یاری می‌طلبد، رستم و سهراب با هم روبه‌رو میشوند.

 

سهراب از ظاهر او حدس می زند که شاید او رستم باشد ولی رستم نام و نسب خودرا از او پنهان میکند. در نبرد اول سهراب بر رستم چیره می شود و می خواهد که او را از پای در آورد ولی رستم با نیرنگ به او می گوید که رسم آنان این است که در دومین نبرد پیروز، رقیب را از پای درمی آورند.

 

ولی در نبرد بعدی که رستم پیروز ان است به سهراب رحم نمی کند و همین که او را از پای در می‌آورد، مهره نشان خودرا بر بازوی او می بیند. و گریه و زاری سر می دهد.

 

سهراب اینک به نوشداروی که نزد کاووس شاه است می تواند زنده بماند ولی او از روی کینه از دادن ان خودداری میکند. پس از آنکه کاووس را راضی میکنند که نوشدارو را بدهد، سهراب دیگر دار فانی را وداع گفته است.

داستان علاالدین وغول چراغ جادو

روزی بود و روزگاری بود داستان علاالدین و غول چراغ جادو از این قراره که در مرکز یکی از بزرگترین استان های چین مرد خیاطی زندگی می کرد به نام مصطفی که شغلش خیاطی بود و بدین ترتیب امورات زندگی اش می گذشت. مصطفی تنها یک فرزند داشت که آن هم پسر بود و اسمش را گذاشته بود علاءالدین. پس از این که علاءالدین بزرگ و بزرگ تر شد پسری شد تن پرور و بیکار و ولگرد. همه کارش این بود که بخوره و بخوابه و با بچه های ول و بی سروته و تنبل، توی خیابان ها پرسه بزنه. مصطفی دوست داشت که علاءالدین پیش اون باشه و خیاطی یاد بگیره ولی نصیحت های مصطفی به گوش علاءالدین فرو نرفت که نرفت. علاءالدین پانزده، شانزده ساله بود که مصطفی از دنیا رفت و بار سنگین زندگی افتاد به گردن مادرش. مادر علاءالدین نخ ریسی می کرد و نخ ها را می برد بازار و می فروخت و با پول اندکش امورات زندگی را می گذراند.
روزی، رهگذری چشمش به علاءالدین افتاد و مدتی او را زیر نظر گرفت، وقتی خوب علاءالدین را ورانداز کرد، مطمئن شد که او تنها کسی است که می تونه اون رو به هدفش برسونه. مرد پیر پس از تحقیق و جستجو تونست نام پدر علاءالدین رو بفهمه و از وضعیت زندگی او کاملاً اطلاع پیدا کند. بنابرین یک روز علاءالدین را صدا زد و گفت: تو پسر مصطفی نیستی؟ علاءالدین جواب داد: بله . ولی او مدت هاست که از دنا رفته. مرد پیر با شنیدن این حرف اون روبغل کرد و گریه و زاری و شیون سر داد که پسرم، من عموی تو هستم، سال های سال من خارج از وطن بودم.
بعد مرد پیر مقداری پول به علاءالدین داد و گفت: به مادرت بگو که من فردا شب، شام به خانه شما می آیم. علاءالدین ماجرا را به مادرش گفت و فردا شب مادر علاءالدین شام مفصلی آماده کرد ومرد پیر به خانه شان آمد؛ مرد پیر از هر دری سخن گفت و بعد گفت که علاءالدین باید از این وضع بیکاری خارج بشه، فردا مغازه ای برایش اجاره می کنم و از بازرگانان پارچه می خرم و باید علاءالدین به کار بزازی مشغول بشه. مرد پیر با این برنامه ها از اونها خدا حافظی کرد و رفت.
صبح فردا، مرد پیر به خانه علاءالدین مراجعه کرد و دست علاءالدین را گرفت و با هم رفتند به شهر، ابتدا یک دست لباس شیک و کفش زیبایی برایش خرید و بعد مغازه ای برایش اجاره کرد و با هم رفتند پیش بهترین بازرگانان شهر، پارچه های زیادی خریدند و غروب علاءالدین از مرد پیر خداحافظی کرد و به خانه برگشت. مادر علاءالدین با دیدن ظاهر علاءالدین و اجاره مغازه و خرید پارچه ها بسیار خوشحال شد و خدا را شکر کرد که بالاخره فرزندش سرو سامان گرفته . مرد پیر برای فردا که جمعه بود با علاءالدین قرار تفریح و گشت و گزار به بیرون از شهر رو گذاشت و بعد خداحافظی کرد و رفت.
صبح فردا مرد پیر سر ساعت حاضر شد و دست علاءالدین رو گرفت و باهم براه افتادند . مدتی نگذشت که از شهر خارج شدند و به باغ های سرسبز و خرم خارج شهر رسیدند . باغ هایی که نه در داشت و نه دیواری بلکه فقط با جوی های آب از هم جدا می شد. با گذشتن از باغ ها به چشمه ساری رسیدند و مرد پیر و علاءالدین کنار چشمه نشستن و صبحانه خوردند وبعد دوباره براه افتادند . علاءالدین گفت : عمو جان باز کجا می رویم؟ مرد پیر گفت : در آنطرف تپه ها مناظری وجود دارد که هنوز کسی آن ها را ندیده است بیا با هم به آنجا برویم. از تپه ها گذشتند تا این که به دامنه کوهی رسیدند . مرد پیر مقداری چوب خشک جمع کرد و کمی روغن روی آنها ریخت که یک مرتبه از زیر زمین صدای مهیبی برخاست و زمین شکافت و تخته سنگی ظاهر شد.
علاء الدین از این صدا بسیار وحشت کرد؛ مرد پیر به علاءالدین گفت : نترس . اگر این سنگ را برداری داخل غاری می شوی که آنقدر گنج در آن نهفته است که تو را برای همیشه از مال دنیا بی نیاز می کند . علاءالدین با شنیدن این حرف بسیار خوشحال شد . بعد مرد پیر گفت: تو باید اول اسم پدر و پدر بزرگت را بگویی و این تخته سنگ را برداری و بعد داخل غار شوی ، پس از گذشتن از راهرو به باغ زیبایی می رسی و پس از گذر از باغ ، قصر با شکوهی را می بینی ؛ باید داخل قصر شوی و چراغی داخل قصر هست که باید برداری و نفتش را بریزی و فَتیله اش را در بیاوری و آن را با خودت بیرون بیاوری. این انگشتری را هم بگذار داخل انگشت وسطی ات که اگر گرفتاری برایت پیش آمد روی آن دستی بکشی تا مشکلت حل شود.
علاءالدین تمامی گفته های مرد پیر را مو به مو به خاطر سپرد، بعد تخته سنگ را برداشت و داخل غار رفت و از راهرو گذشت و پس از گذر از باغ به قصری رسید و چراغ را طبق سفارش مرد پیر برداشت و به سمت دهانه غار حرکت کرد. وقتی علاء الدین به دهانه غار رسید و خواست بیاد بیرون ؛ مرد پیر گفت : علاءالدین چراغ را بده به من و بعد بیا بیرون . ولی علاءالدین گفت : اول دستم را بگیر تا بیرون بیایم ، بعد چراغ را می دهم به تو . با شنیدن این گفته های علاءالدین ؛ مرد پیر عصبانی شد و وِردی خوند و دوباره دهانه غار مثل اول به هم چسبید و علاءالدین زیر زمین زندانی شد و مرد پیر که از علاءالدین نا امید شده بود به سرزمینش تو آفریقا برگشت .
دو روز گذشت و علاءالدین زیر زمین زندانی شده بود ؛ در این هنگام ، یکمرتبه یادش اومد که مرد پیر انگشتری به اون داد و گفت که هر وقت مشکلی براش پیش اومد ازاون استفاده کنه. علاءالدین خوشحال شد و روی انگشتر دستی کشید که ناگهان غول بزرگی ظاهر شد و گفت: من غلام تو ام ، بفرما چه امری داری؟ علاءالدین گفت : لطفا مرا ببر بیرون . که یکمرتبه علاءالدین خودشو بیرون از غار دید و به سمت خانه به راه افتاد. علاالدین و غول چراغ جادو به خانه رسیدن . وقتی علاءالدین به خانه رسید ، مادرش که از او ناامید شده بود با دیدنش بسیار خوشحال شد، بعد علاءالدین همه داستان رو برای مادرش تعریف کرد . بعد گفت : مادر! غذایی بیاور که خیلی گرسنه ام .
مادر گفت: غذایی در خانه نداریم. علاءالدین گفت: عیبی نداره، این چراغی که با خودم آوردم رو تمیز کن که ببرم شهر و بفروشم و غذایی بخرم . مادر خواست با پارچه و ماسه روی اونو تمییز کنه که با کشیدن پارچه روی اون ، یکمرتبه یک غول بزرگی ظاهر شد و تعظیمی کرد و گفت : من در خدمتگذاری حاضرم ، بفرمایید چه می خواهید ؟ مادر علاءالدین با دیدن غول غش کرد ولی علاءالدین چراغ رو گرفت و به غول گفت که گرسنه ام ، برایم غذایی بیاور .
در یک چشم به هم زدن، علاءالدین دید که در دوازده بشقاب از جنس نقره، خوشمزه ترین غذاها آماده است.
علاءالدین با دیدن غذاها، مادرش را صدا زد ، هنگامی که مادر چشماشو باز کرد و غذا های خوشمزه رو دید، با تعجب گفت: این غذا ها را پادشاه برای ما هدیه آورده ؟ که علاءالدین ماجرای  علاالدین و غول چراغ جادو رو براش تعریف کرد.
بالاخره پس از چند روز که غذاها تموم شد؛ علاءالدین هر روز یکی از بشقاب های نقره رو به شهر می برد و می فروخت و پولهارو خرج زندگی شون می کرد ، تا این که روزی در شهر در حال گردش بود که شنید جارچی جار می زند که : ای مردم به خانه هایتان بروید که شاهزاده خانم ، قصد رفتن به حمام را دارد. علاءالدین با شنیدن این حرف مصمم شد که شاهزاده خانم رو ببینه. بنابرین خودش رو گوشه ای قایم کرد. وقتی شاهزاده انم رسید و خواست وارد حمام بشه علائدین از شاهزاده خانم خیلی خوشش اومد و عاشق اون شد . وقتی به خونه برگشت، ماجرای عشق خودش به شاهزاده خانم را برای مادرش تعریف کرد و از اون خواست تا برای خواستگاری به دربار پادشاه بره.
ولی مادرش گفت : آخه پسرم ، ما که پول کافی نداریم من می ترسم که خواستگاری رفتن باعث خشم پاشاه بشه. ولی این حرف ها به گوش علاءالدین نرفت که نرفت . علاءالدین به مادرش گفت: ما چراغ جادو داریم که هر چی بخواهیم رو برامون آماده میکنه. همچنین مرواریدها و طلاهایی داریم که هیچ جا پیدا نمیشه. مادر علاءالدین با شنیدن این حرف ها دلش گرم شد و روز بعد جواهرات رو درون بشقابی گذاشت و پارچه سفیدی روی اونا کشید و وارد قصر شد .
مادر علاءالدین گوشه ای را انتخاب کرد و ایستاد ، ولی جرأت نداشت خواسته شو مطرح کنه . شش روز به همین صورت سپری شد . تا اینکه روزی پادشاه به وزیرش گفت: می بینم هر روز زنی می آید و گوشه ای می ایستد و چیزی نمی گوید .از تومیخواهم فردا هنگامی که او را دیدی او را پیشم بیاورید تا ببینم که خواسته اش چیست. صبح فردا باز مادر علاءالدین اومد و همون جا ایستاد ، تا پادشاه اونو دید به وزیرش دستور داد که احضارش کنن . مادر علاءالدین به حضور پادشاه رسید و گفت : فرزندی دارم که نامش علاءالدین است و مدتی است که عاشق دخترشما شده و این هم هدیه هاییه که برای شما فرستاده. پادشاه با دیدن اون همه طلا و جواهر که تا به حال مثل اونارو هیچ جا ندیده بود کلی تعجب کرد و به وزیرش گفت : چکار باید بکنیم ؟ وزیر هم که شاهزاده خانم را برای پسرش می خواست، گفت : پادشاه ! سه ماه فرصت دهید تا پسرم هدیه هایی بهتر از این رو برای شما بیاورد. بنابرین پادشاه به مادر علاءالدین گفت که باید سه ماه صبر کنید، بعد جواب شما رو میدهم.
مدتی گذشت ، روزی مادر علاءالدین در شهر برای خرید نفت رفته بود که دید همه جای شهر رو چراغونی کردن وقتی علتش رو پرسید گفتن که چند روز دیگه مراسم عروسی شاهزاده انم با پسر وزیر قراره برگزار بشه.. مادر علاءالدین فوراً به خونه برگشت و ماجرا را به علاءالدین گفت . علاءالدین به مادرش گفت که نمیذاره همچین اتفاقی بیفته . علاءالدین روی چراغ جادو دستی کشید و غول چراغ ظاهر شد ، بعد علائدین از غول چراغ جادو واست تا پسر وزیر رو اینجا حاضر کنه. غول چراغ فوری همونکار رو انجام داد. بعد دست و پای پسر وزیر رو بست و اونو تو اتاقی زندانی کرد.
پس از اینکه سه ماه تعیین شده پادشاه به پایان رسید ، مادر علاءالدین به حضورپادشاه رسید و گفت: پادشاه ، سه ماه انتظار ما تموم شده ، حالا چه دستوری میدهید ؟ پادشاه که جوابی نداشت و از طرفی هم پسر وزیر نتونسته بود هدیه هایی ارزشمندتر از جواهرات علائدین بیاره گفت : حرف پادشاه حرف است و ما زیر قول خودمان نمی زنیم. بعد گفت: تو باید چهل طشت پر از طلای سنگین تقدیم شاهزاده خانم کنید . اگر این ها رو فراهم کرده ای من حاضرم علاءالدین رو به دامادی قبول کنم.
مادر علاءالدین با شنیدن حرف های پادشاه به خانه برگشت و علاءالدین هم در یک چشم بر هم زدن با کمک چراغ جادو همه اون طلاهارو آماده کرد.
فردای اون روز مادر علاءالدین و خود علاءالدین با زیبا ترین و گرانبها ترین لباس ها به حضور پادشاه رسیدند و پادشاه هم بادیدن این همه شکوه و جلال و عظمت ، چاره ای ندید جز اینکه با افتخار علاءالدین را به دامادی قبول کنه . بدین گونه بود که علاءالدین داماد پادشاه شد و به کمک چراغ جادو در کنار قصر پادشاه ، قصر مجلل و زیبایی که صد برابر بهتر از قصر پادشاه بود ساخت و با شاهزاده خانم با کمال عشق و محبت زندگی کرد.
چندسالی گذشت تا این که روزی مرد پیر به این فکر افتاد تا علائدین رو پیدا کنه حساب و کتابی بکند و ببیند آیا اثری از علاءالدین در روی زمین هست یا نه ! اگر چه مطمئن بود علاءالدین در و ببینه با چراغ جادو چی کار کرده.بعد از کلی جستجو متوجه شد که علاءالدین با بهترین ثروت و دارایی در روی زمین زندگی می کنه .به خاطر همین به سمت قصر علائدین به راه افتاد.
مرد پیر که خوب قصر را تماشا کرد متوجه شد که این یه قصر جادوئیه که علاءالدین با استفاده از چراغ جادو اونو ساخته . از قضا اون روز علاءالدین در شهر نبود و چند روزی به شکار رفته بود . مرد پیر از فرصت استفاده کرد و همراه جمعیتی که هر روز برای تماشای قصر به داخل قصر می رفتن ، وارد قصر شد و چراغ جادویی رو پیدا کرد. . به محض این که از قصر خارج شد به شهر رفت و چندتا چراغ نو و زیبا خرید و دوباره کنار دیوار قصراومد و فریاد زد : آهای مردم بیایید چراغ های نو و زیبایی دارم که با چراغ کهنه عوض می کنم . یک چراغ کهنه بدهید و از من یک چراغ نو بگیرید.
شاهزاده خانم که از اسرار چراغ خبر نداشت و جریان علاالدین و غول چراغ جادو رو نمیدونست با شنیدن صدا به ندیمه مخصوصش دستور داد که چراغ کهنه رو ببره و به جاش یه چراغ نو بگیره. وقتی که مرد پیر چراغ جادویی روگرفت ، از شهر خارج شد و گوشه ای نشست و دستی روی اون کشید که غول چراغ ظاهر شد ، بعد به غول گفت : قصر علاءالدین و شاهزاده خانم و همه ندیمه هایش را به آفریقا ، کنار خانه من قرار بده. غول در یک چشم بر هم زدن همون کار روانجام داد.
پادشاه که عادت داشت هر روز صبح وقتی از خواب بیدار می شه اول از کنار پنجره نگاهی به قصر شاهزاده خانم بکنه وقتی اون روز صبح قصر شاهزاده خانم رو ندید بسیار ناراحت و عصبانی شد و دستور داد تا علائدین رو دست بسته به حضورش بیارن. وقتی علائدین جریان رو فهمید به پادشاه گفت :فقط چهل روزبه من مهلت بده ؛ من شاهزاده خانم رو پیدا میکنم.
پادشاه قبول کرد و علاءالدین با اسبش از شهر خارج شد ؛ می دانست این کار فقط کار مرد پیره ، یک دفعه یاد انگشتر دستش افتاد ؛ خوشحال شد و دستی روی اون کشید. غول ظاهر شد و ادای احترام کرد ؛ علاءالدین گفت: هر چه زودتر شاهزاده خانم و قصر و بقیه اموالم را به جای اولش برگردون. ولی غول گفت: سرورم ! متاسفم . این کار من نیست من فقط می تونم تو رو کنار قصر شاهزاده خانم تو آفریقا ببرم. علاءالدین بسیار خوشحال شد و گفت: همین کار رو انجام بده. در یک چشم به هم زدن علاءالدین خود رو کنار قصر شاهزاده خانم دید و با خوشحالی گوشه ای در انتظار نشست تا این که مرد پیر از خونه خارج شد و شاهزاده خانم پنجره اتاق مخصوصش رو باز کرد و بیرون رو نگاه کرد که یک دفعه علاءالدین را دید.
علاءالدین گفت : شاهزاده خانم کمی صبر کن من نقشه ای دارم که باید خوب اجرا بشه .من به شهر میرم و ماده ای خواب آور میخرم که توی غذای مرد پیر بریزی تا اون به خواب عمیقی فرو بره ، بعد چراغ جادو رو برمیداریم و از اینجا میرویم.. بعد به شهر رفت خواب آورترین ماده را خرید و به شاهزاده خانم داد.
مرد پیر وقتی شب شامی که ندیمه پخته بود روخورد همونجا بیهوش شد و به زمین افتاد. بعد علائدین سریع وارد قصر شد و چراغ جادویی رو برداشت و دستی روی اون کشید و گفت : این قصر و همه ی ندیمه ها را ببر در چین، کنار قصر پادشاه و سرِ جای اولش قرار بده.
صبح فردا وقتی پادشاه از خواب بیدار شد و بر حسب عادت از پنجره بیرون رو نگاه کرد ، یک دفعه قصر شاهزاده خانم رو روبه روش دید و بسیار خوشحال شد .شاهزاده خانم و علاءالدین و پادشاه همدیگر را در آغوش گرفتند و بسیار شادمانی کردند سپس علاءالدین حقیقت داستان علاالدین و غول چراغ جادو  را برای پادشاه تعریف کرد. شود. علاءالدین با همسرش سالها با خوبی و خوشی زندگی کردن و چون پادشاه فرزند پسری نداشت علاءالدین پادشاه سرزمین زیبا شد و تونست سالیان سال به عنوان پادشاهی عادل پادشاهی کنه. این بود داستان زیبای علاالدین و غول چراغ جادو .

قصه ی علی بابا و چهل دزد بغداد

علی‌بابا نام یک شخصیت داستانی است که از فرهنگ کهن اعراب می‌آید.در اصل نام او در داستان علی‌بابا و چهل دزد بغداد ذکر شده است.برخی بر این باورند که این داستان بخشی از داستان‌های هزار و یک شب است ولی شواهدی موجود است که این داستان ریشه قدیمی‌تری دارد.اما داستان :

علی‌بابا و بردار بزرگترش قاسم دو فرزند یک بازرگان بودند.بعد از مرگ پدر قاسم که طمع ورز بود با زنی ثروت‌مند ازدواج کرد و با تکیه بر تجارت پدر زندگیش رو به راه شد.اما علی بابا با زنی فقیر ازدواج کرد و به شغل هیزم چینی روی آورد.

یک روز که علی بابا برای چیدن هیزم به جنگل رفته بود، ۴۰ دزد را دید که به سراغ گنجینه خود رفته بودند.گنج در دل غاری قرار داشت که با یک رمز در غار باز می‌شد. ‘افتاح یا سیم سیم’ . علی بابا بعد از اینکه دزدان وارد و خارج شدن و رمز ورود و خروج را متوجه شد وارد غار شد و مقداری از طلاها را برداشت و از غار بیرون آمد به گونه‌ای که دزدان متوجه نشوند.بعدآ علی‌بابا از همسر بردار خود ترازوی طلب کرد تا بتواند میزان طلاهای خود را اندازه‌گیری کند.همسر قاسم از روی کنجکاوی  روی کف‌های ترازو را چرب کرد تا ببیند علی‌بابا برای چه به ترازو نیاز پیدا کرده و بعدآ دید که کف ترازو یک سکه چسبیده است و موضوع را به قاسم گفت و قاسم علی‌بابا را مجبور کرد که پرده از راز خود بردارد. علی بابا رمز ورود و خروج به غار را به قاسم گفت.

اما قاسم حریص به غار وارد شد ولی رمز خروج را فراموش کرد و در غار گرفتار شد.دزدان بعد از یافتن او در غار ، او را کشتند و تکه تکه کردند و برای عبرت دیگران در بیرون غار قرار دادند.علی‌بابا بعدآ جسد برادر را به شهر آورد و به تزد کنیز باهوشی که در خا‌نه بردارش کار میکرد برد تا به گونه‌ای عمل کنند که انگار قاسم به مرگ طبیعی از دنیا رفته است.کنیز به پزشکی پول داد به این عنوان که قاسم‌ مدت‌ها از بیماری رنج میبرد و همچنین او شبانه و چشم بسته خیاطی کهنه کار به نام بابا مصطفی را به خانه آورد تا بدن تکه تکه قاسم را به هم بدوزد.در نهایت علی بابا و خانواده‌اش قاسم را به شکلی عادی دفن کردن به گونه‌ای که برای هیچ کس سئوالی پیش نیاید.

دزدان بعد از اینکه دیدن جسد ناپدید شده متوجه شدند فرد دیگری از راز آن‌ها مطلع است بنابراین یکی از آنان به شهر رفت و بابا مصطفی را پیدا کرد تا بفهمد جسد کجاست، بابا مصطفی بار دیگر چشمان خود را بست و خانه را به دزد نشان داد ، دزد نیز در خانه را علامت گذاری کرد تا شبانه به همراه باقی دزدان اهالی خانه را به قتل برسانند.اما کنیز باهوش از نقشه آنان آگاه شد و در تمامی همسایه‌های اطراف را به همان شکل نشانه گذاری کرد.شب هنگام وقتی دزدان آمدند و دیدند همه درها نشانه‌گذاری شده است، رهبر آن‌ها دزد کوچکتر را کشت.روز بعد یکی دیگر از دزدان به سراغ بابا مصطفی رفت و اینبار متوجه شد که سنگ جلوی در خانه علی‌بابا لب پریده است آن را نشانه کرد و رفت ولی باز هم کنیز متوجه شد و لبه تمام سنگ‌های جلوی در خانه همسایه‌ها را لب پر کرد ! اینبار نیز این دزد به خاطر حماقتش توسط رییس دزدان کشته شد.

در نهایت رییس دزدان خود را به عنوان یک روغن فروش جا زد که ۳۸ کوزه روغن با خود همراه داشت.۳۷ تا از کوزه‌‌ها حاوی دزدان و یکی از کوزه ها پر شده با روغن. قصد این بود شب هنگام دزدان از کوزه ها بیرون بیاییند و اهالی خانه را بکشند.اما کنیز از حیله آن‌ها آگاه شد و در درون کوزه‌ها روغن داغ ریخت و هر ۳۷ نفر را کشت.سردسته دزدان وقتی دید که دزدان کشته شده‌اند فرار کرد.بعدها او برای انتقام گیری بازگشت به این گونه که با پسر علی بابا که در کار بازرگانی بود دوست شد و شب به خانه علی بابا رفت.کنیز که باز هم از موضوع آگاه کشته بود در حین رقص چاقوی به قلب دزد فرو کرد.علی بابا ابتدا از این کار خشمگین شد ولی وقتی موضوع را فهمید کنیز را آزاد کرد و او را به همسری پسرش برگزید.

شعری از مرحومه طاهره صفارزاده برای امام زمان ( عج )

هميشه منتظرت هستم
بي آن كه در ركود نشستن باشم
هميشه منتظرت هستم
چونان كه من
هميشه در راهم
هميشه در حركت هستم
هميشه در مقابله
تو مثل ماه
ستاره
خورشيد
هميشه هستي
و مي درخشي از بدر
و مي رسي از كعبه
و ذوالفقار را باز مي كني
و ظلم را مي بندي
هميشه منتظرت هستم
اي عدل وعده داده شده.
اين كوچه
اين خيابان
اين تاريخ
خطي از انتظار تو را دارد
و خسته است
تو ناظري
تو مي داني
ظهور كن
ظهور كن كه منتظرت هستم
ظهور كن كه منتظرت هستم .

شعر : " اعتراف " از حسین پناهی

شعر اعتراف حسین پناهی

اعتراف
من زنگي را دوست دارم
ولي از زندگي دوباره مي ترسم!
دين را دوست دارم

 


ولي از كشيش ها مي ترسم!
قانون را دوست دارم
ولي از پاسبان ها مي ترسم!
عشق را دوست دارم


ولي از زن ها مي ترسم!
كودكان را دوست دارم
ولي از آينه مي ترسم!
سلام را دوست دارم
ولي از زبانم مي ترسم!


من مي ترسم ، پس هستم
اين چنين مي گذرد روز و روزگار من
من روز را دوست دارم

ولي از روزگار مي ترسم!

از زنده ياد حسين پناهي

شعر : " زخم " از حسین پناهی

شعر زخم از حسین پناهی

حسین پناهی :

 

پشت چراغ قرمز

پسرکی با چشمان معصوم  و دستانی کوچک گفت :

چسب زخم نمی خواهید ؟

پنچ تا  ، صد تومن  ،

آهی کشیدم و با خود گفتم :

تمام چسب زخم هایت  را هم که بخرم ،

نه زخم های من خوب می شود نه زخم های تو ...

از حسین پناهی

شعر : " نفهمی بد دردی است " از حسین پناهی

نفهمی بد دردی است ... حسین پناهی

پزشکان اصطلاحاتی دارند
که ما نمی فهمیم
ما دردهای داریم که آنها نمی فهمند
نفهمی بد دردی است
خوش به حال دامپزشکان!

از حسین پناهی

شعر : " مهمانی مردگان " از حسین پناهی

مهمانی مردگان ... حسین پناهی

حسین پناهی : 

چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان


نه به دستی ظرفی را چرك می كنند


نه به حرفی دلی را آلوده


تنها به شمعی قانعند


و اندكی سكوت...

شعر : " شب و روز " از حسین پناهی

شب و روز حسین پناهی

 

شب در چشمان من است،

به سیاهی چشم‌هایم نگاه کن!

روز در چشمان من است،

به سفیدی چشم‌هایم نگاه کن!

شب و روز در چشمان من است،

به چشم‌هایم نگاه کن!

پلک اگر فرو بندم

جهان در ظلمت فرو خواهد رفت!

 

حسین پناهی 

شعر : "  همه داستانهای پروانه " از حسین پناهی

حسین پناهی / همه داستانهای پروانه

 

و من چقدر دلم می خواهد

همه داستانهای پروانه ها را بدانند که
بی نهایت بار
در نامه ها و شعر ها
در شعله ها سوختند
تا سند سوختن نویسنده شان باشند

پروانه ها
آخ
تصور کن
آن ها در اندیشه چیزی مبهم
که انعکاس لرزانی از حس ترس و امید را
در ذهن کوچک و رنگارنگشان می رقصاند به گلها نزدیک می شوند
یادم می آید
روزگاری ساده لوحانه
صحرا به صحرا
و بهار به بهار
دانه دانه بنفشه های وحشی را یک دسته می کردم
عشق را چگونه می شود نوشت
در گذر این لحظات پرشتاب شبانه
که به غفلت آن سوال بی جواب گذشت

دیگر حتی فرصت دروغ هم برایم باقی نمانده است
وگرنه چشمانم را می بستم و به آوازی گوش میدادم

که در آن دلی می خواند
من تو را
او را
کسی را دوست می دارم

حسین پناهی

 

شعر : " سلام ! ای ماه کج تاب ! " از حسین پناهی

حسین پناهی / سلام ! ای ماه کج تاب !

 

سلام ! ای ماه کج تاب !

تابان،

بر ویرانه های سفید و سیاه زندگی ام !

 

گل نرگس !

آیا هرگز

کوکویی شام یازده سر عائله خواهد شد؟

چه فکر شترانه ی ابلهانه ای !

من هیچ ندارم، آقا !

هیچ…

جز چند دانه سیگار،

همین صفحه و

این قلم دشتی افکار ابلهان…

 

تکیه بده !

به شانه هایم تکیه بده و گریه کن !

من نیز این چنین خواهم کرد…

 

حسین پناهی

 

شعر : " بهار عشق " از محمدحسن رهی معیری

بهار عشق

روان پرور بود خرم بهاری

که گیری پای سروی دست یاری

و گر یاری ندارد لاله رخسار

بود یکسان به چشمت لاله و خار

چمن بی همنشین زندان جانست

صفای بوستان از دوستان است

غمی در سایه جانان نداری

و گر جانان نداری جان نداری

بهار عاشقان رخسار یار است

که هر جا نوگلی باشد بهار است .

 

شعر : " مریم سپید " از محمدحسن رهی معیری

مریم سپید

عروس چمن مریم تابناک

گرو برده از نو عروسان خاک

که او را به جز سادگی مایه نیست

نکو روی محتاج پیرایه نیست

به رخ نور محض و به تن سیم ناب

به صافی چو اشک و به پاکی چو آب

به روشندلی قطره شبنم است

به پاکیزگی دامن مریم است

چنان نازک اندام و سیمینه تن

که سیمین تن نازک اندام من

سخنها کند با من از روی دوست

ز گیسوی او بشنوم بویدوست

به رخساره چون نازنین من است

نشانی ز ناز آفرین من است

بود جان ما سرخوش از جام او

که ما را گلی هست همنام او

گل من نه تنها بدان رنگ و بوست

که پاکیزه دامان پاکیزه خوست

قضا چون زند جام عمرم به سنگ

به داغم شوددیده ها لاله رنگ

به خاک سیه چون شود منزلم

بود داغ آن سیمتن بر دلم

بهاران چو گل از چمن بردمد

گل مریم از خاک من بردمد

نوازد دل و جان غمناک را

پر از بوی مریم کند خاک را .

 

شعر : " راز شب " از محمدحسن رهی معیری

راز شب

شب چو بوسیدم لب گلگون او

گشت لرزان قامت موزون او

زیر گیسو کرد پنهان روی خویش

ماه را پوشید با گیسوی خویش

گفتمش : ای روی تو صبح امید

در دل شب بوسه ما را که دید؟

قصه پردازی در این صحرا نبود

چشم غمازی به سوی ما نبود

غنچهٔ خاموش او چون گل شکفت

بر من از حیرت نگاهی کرد و گفت

با خبر از راز ما گردید شب

بوسه ای دادیم و آن را دید شب

بوسه را شب دید و با مهتاب گفت

ماه خندید و به موج آب گفت

موج دریا جانب پارو شتافت

راز ما گفت و به دیگر سو شتافت

قصه را پارو به قایق باز گفت

داستان دلکشی ز آن راز گفت

گفت قایق هم به قایقبان خویش

آنچه را بشنید از یاران خویش

مانده بود این راز اگر در پیش او

دل نبود آشفته از تشویش او

لیک درد اینجاست کان ناپخته مرد

با زنی آن راز را ابراز کرد

گفت با زن مرد غافل راز را

آن تهی طبل بلند آواز را

لا جرم فردا از آن راز نهفت

قصه گویان قصه ها خواهند گفت

زن به غمازی دهان وا می کند

راز را چون روز افشا می کند .

 

شعر : " سوگند " از محمدحسن رهی معیری

سوگند

لاله رویی بر گل سرخی نگاشت

کز سیه چشمان نگیرم دلبری

از لب من کس نیابد بوسه ای

وز کف من کس ننوشد ساغری

تا نبفتد پایش اندر بند ها

یاد کرد آن تازه گل سوگند ها

ناگهان باد صبا دامن کشان

سوی سرو و لاله شمشاد رفت

فارغ از پیمان نگشته نازنین

کز نسیمی برگ گل بر باد رفت

خنده زد گل بر رخ دلبند او

کآن چنان بر باد شد سوگند او .