هستی ندارد بها بی عشق و مستی ، مستی بود کار ما در بزم هستی 

در میخانه ی عاشقی ساغر پرستم ، ساقی چون تو شوی ، خوشا ساغر پرستی 

باز آ ای گل خندان از در مجلس ، به دستی قدح ، مینا به دستی 

دارم غمی و دردی رخسار زردی خوشتر بود درد عشق از تندرستی 

جانا با غم تو شادم ، شادم که جان در پایت دادم 

باز آ که عمر از سر گیرم ، وز دست تو ساغر گیرم 

تا دل به مهرت بستم ، از غم رستم 

از خرمن گل ، شادم به رویت ، مستم به بویت ، هستی ندارد بها بی عشق و مستی 

ای ناله ی بی اثر جانم چه کاهی ، وی شعله ی ناپدید از من چه خواهی ؟ 

زین گرمی نبود ثمر جز داغ و دردی 

زان آتش نبود اثر جز دود آهی 

دل بر زلف سیاهی بستم و حاصل ندیدم به جز روز سیاهی 

گیرم که شعله بارد از برق آهم آهی نگیرد چرا دامان ماهی 

ای دل از چه کنی زاری ، ای دیده تا کی خون می باری 

کز ناله ی بی حاصل من ، در سینه چو گل سوزد دل من 

افزاید آه مردم ، هر دم در دم 

ای ناوک غم کشتی « رهی » را آخر و لیکن ، 

غیر از محبت نبود او را گناهی .