خرمن شوق نگاهت قاب ِ معنا را بس است

گوشه ی چشم از غزال خفته ات ما را بس است
صحبت از لعل لبانت حال گویا را بس است

قامتِ شمشاد و لطفِ برتر ِ ِسرو ِ سهی
تک چنار شهر ما آن قد رعنا را بس است

چشمه ی لطف از تو جاری است و در تدبیر ما
خرمن شوق نگاهت قاب ِ معنا را بس است

طرح و رنگ دلفریب و نقش های بی شمار
وین همه صنع عجب، چشمان بینا را بس است

ما پی اسرار و اسرار از پی ما شد دوان
صنعت مفتاح عشقت هر معما را بس است

ظرف ما بس کوچک است و خوان مهرش بیکران
قطره از دریای لطفش جام مینا را بس است

همچو «عاکف» چشم می باید گشود ار طالبی
زان هزاران، آیتی طرح تماشا را بس است .