فصل خزان عمر

چندیست ز هجرانت ، بیمار و پریشانم
دردی است مرا عشقت ، افتاده براین جانم
آرام نگیرد درد الا به وصال تو
دریاب دمی ما را ، ای داروی درمانم
در سوگ فراقت دل ، دیریست که می نالد
این غمکده را هر شب ، اشک است گریبانم
خاموش شد این چشمان از فرطِ نظر بر در
بگشای به رخ چشمم ، ای یوسف کنعانم
در بندِ کمندت جان ، چون موم به دستانت
دل بند ِدلت هر دم ، محکومِ به زندانم
بی پرده بگم جانا ، عشقت به دلم لنگر
انداخته گر نآیی ، مجنونِ بیابانم
از یاد خدا غافل ، آندم که دچارت دل
عشق تو نگارینا ، یغما بَرِ ایمانم
از من چه خطا دیدی ؟ لایق به جفا گشتم
جز مهر و وفاداری ، بر عهدم وپیمانم
آتش بزدی جانم ، با سوز وگدازعشق
عمریست که در کوی ات ، چون شمع فروزانم
بگذشت بهارانم ، چیره است به من پیری
در فصل خزان عمر ، ای دوست مرنجانم
شاید که نبینم جز ، حالا سحری دیگر
باز آی دمی دیگر ، بر چشمِ تو مهمانم
دیشب به بَرَم بودی ، لبخندزنان و من
از شوق وصال اشکم ، بارید ز چشمانم
ای کاش همه عمرم ، در خواب چنین بودم
بهِ کز غم و هجرانت ، سرگشته وحیرانم
آواز بسی خوانم ، از درد فراقت یار
آواره به صحرا چون ، مجنون ِغزلخوانم
روزی برسد که از غم ، زین عشق فنا گردم
آندم بشود روشن , این قصّه ی پنهانم .