صفای یاران

دل من رود به جایی که درآن صفا ببیند

و در آن صفای یاران دل باوفا ببیند

سفری کنم به آنجا ، که محبّت است شاهش

که اگر دلم غمین است بدان شفا ببیند

اگرش نوازد او را به محبّتی ، نگاهی

نرسد بر او دگر غم نه دگر جفا ببیند

می ِ مهرِ دوست نوشم که غم از دلم براند

درِ یار باوفا زن که سرت بها ببیند

لب سرخ و ساق ساقی ، میِ ساغری نخواهم

تن ِ سیم و زلف سنبل نگهم کجا ببیند

اثرم کند شرابی که صفای یار دارد

که دلم شراب انگور روا چرا ببیند

اگر از دیار یاران خبری کسی رساند

بدهم براو دلم را که بسی دعا ببیند

اجلم رسد اگر من نرسم به جمع یاران

دل زار من غمین شد که فقط خدا ببیند .