قصه ی هفت کلاغان
« قصه ی هفتکلاغون » داستان پدر و مادری است که هفت پسر دارند و بعد از این هفت پسر صاحب دختری میشوند که خیلی کوچک و ریزه میزه است و به همین دلیل در این کتاب به او میگویند ریزه .
پدر و مادر ریزه فکر میکنند بس که ریزه نحیف است همین حالا که به دنیا آمده خدا او را پیش خودش میبرد و به همین دلیل پدر به پسرانش میگوید بروید از لب چشمه آب بیاورید تا ریزه را قبل از اینکه خدا او را ببرد بشوییم :
« نخیر ! این بچه موندنی نیست . اینو خدا داده که بعد همینطور پاک و بیگناه ببرده پیش خودش تا روزه قیامت در بهشتو به روی پدر و مادرش واکنه .
این بود که فکر کردند بهتر است همان دقیقه بچه را بشویند که با تن کثیف به بهشت نرود . »
در ادامه این داستان خواندنی هفت برادر وقتی به لب چشمه میروند تا آب بیاورند آنقدر همدیگر را هُل میدهند که عین هفت کوزه زمین میخورند و خرد میشوند و هر تکه سفال به گوشهای میرود . پدر خانواده که از این تأخیر عصبانی میشود رو به زنش میگوید :
«میشنوی تو رو به خدا ؟ دارن این هفت تا پسر شرم و حیا ؟ میبینی تو رو به خدا ؟ به جایی که جون فدا کنن دس زیر بال ما کنن ، مث یه دسته کلاغ به هم افتادن و غارغار میکنن . مثلاً لعنتیا کار میکنن ! »
آنوقت از پنجره به بیرون خم شد و از ته دل فریاد زد : عاقتون کردم که عاق شین ، هفت تا کلاغ سیاه شین ! »

در همان لحظه مرغ آمین در گذر بود و هفت تا بچه هفت تا کلاغ سیاه میشوند : « مرغ آمین در راه بود و آمین گفت . پسرها دور خودشان چرخی زدند و پوست انداختند . پدر از بس خشمناک بود نفهمید چه گفت و چه خواست . همینقدر دید که ناگهان از کنار چشمه هفت تا کلاغ به هوا پرکشیدند ، سه بار دور رودخانه گشتند ، رفتند طرف کوه و از چشم پدر ناپدید شدند . »
ریزه بزرگ و خوشگل میشود اما به همان دلیل که از بچگی به او میگفتند ریزه حالا هم که دختر بزرگی و خوشگلی شده اسم ریزه رویش مانده . او گهگاه با چشمهای گریان پدر و مادرش روبهرو میشود و به راز هفت برادرانش پی میبرد . از زنی در راه نشانی هفت برادرش را میگیرد که در قله کوه سنگ بلور کلبه دارند . آنها روزها به شکل کلاغ درمیآیند و همزمان با غروب آفتاب در قله کوه به شکل اولشان بازمیگردند .
ریزه چهارپایهای از مادرش میگیرد و مادر فکر میکند که در میان راه شاید به کارش بیاید . پاپوشی به پا میکند تا از سنگها سُر نخود . سنگهای کوهی که ریزه هرچهقدر هم محکم آنها را بگیرد باز هم سُر میخورد و می افتد زمین . ریزه به دامنه کوه سنگ بلور میرسد . با دست و پای زخمی و ناخنهای شکسته از کوه بالا میرود تا به کلبه برادرشان میرسد . کلیدی را که از زال گرفته توی قفل میاندازد و در را باز میکند . کلاغهایی که به قامت انسان درآمدهاند به کلبه برمیگردند و متوجه حضور غریبهای در خانه میشوند :
«برادر اولی با کنجکاوی دور اتاق را نگاهی کرد و گفت : نون و پنیر و پونه یکی اومده تو خونه . ما که درو بسته بودیم حالا فقط کلونه !
دومی گفت : نون و پنیر و پسته دم تنور نشسته ، چارپایه دم در بود نه دم تنور اینور بود .
سوم گفت : نون و پنیر و تلخون دس برده تو کماجدون از بس شتاب داشته درشو به جاش نذاشته !
چهارمی گفت : نون و پنیر تازه گوشه سفره وازه ، کلوچه رو میبریده ما رو که دیده دویده .
پنجمی گفت : نون و پنیر نخودچی تموم اینا هیچی ! نه ریحون و نه تلخون نه سفره نه کماجدون ته کوزه رو ببینین این فیروزه رو ببینین !
ششمی گفت : بخته که تو خونه ماس
خواهرمونه که اینجاس
نشونیشم تو کوزهس
انگشتر فیروزهس »
ریزه از شنیدن صدای برادرهاهاش میگوید : « نون و پنیر و کاهو ، ریزه کجاس؟ تو تاپو » این را میگوید و از تاو جست میزن بیرون. به بردارهاش میگوید که تا قبل از طلوع آفتاب باید خود را به چشمه کنار خانهشان برسانند و جرعهای از آن آب بخورند تا همزمان با طلوع آفتاب دیگر کلاغ نشوند . ریزه راه را بلد است و بردارها را در دل تاریکی و ظلمت به سر چشمه میرساند. برادرها به خانه برمیگردند و شادی به چشم پدر و مادر مینشیند .
کتاب با این جملهها پایان مییابد : « خب ، دیگر معلوم است که پدر و مادر از دیدن پسرها و دختر کوچولو خودشان چهقدر ذوق کردند و چهقدر شاد شدند ! اما پدرشان از اینکه با یک خم بیجا آنطور باعث دربهدری بچهها شده بود تا آخر عمر شرمسار و پشیمان ماند که ماند که ماند ... »