یار میخواره من دی قدحی باده به دست

با حریفان ز خرابات برون آمد مست

بر در صومعه بنشست و سلامی در داد

سرِ خُم را بگشاد و در غم را بست

دل هر دیو دل از ما که بدید آن مه نو

گشت آشفته و دیوانه و زنجیر گسست

زلف زنجیر وَشش کز سرایمان برخاست

رقم کفر به ما بر بنشاند و بنشست

پشت بر صومعه کریدم و سوی بتکده روی

خرقه را پاره بکردیم و همه توبه شکست

با حریفان قلندر به خرابات شدیم

زهد بر هم زده،کاسه به کف و کوزه به دست

چون ظهیر از سر آن زلف گشادیم گره

که کمینه گرهی دارد ازو پنجه شست .