خلاصه ی رمان : " یلدا " از : مودب پور
شخصیت ها :
سیاوش : پسری سر به زیر و جدی و مقرراتی... مهندس ساختمان... شخصیت اول داستان راوی نیز می باشد
نیما : دوست سیاوش... شوخ و بذله گو... محکم و با اراده... هیچ کس حریف زبونش نمیشه... مشکلات رو با منطق غیر عادی خودش دونه دونه حل میکنه...
سیما : خواهر سیاوش... دکتر... زیبا... منطقی
خلاصه ی داستان :
این رمان حکایت عاشق شدن پسری به نام سیاوشه... اولین دیدار اونا به طور تصادفی توی بیمارستانه... یلدا که تازه از خارج برگشته توی خیابون با یه پیر زن تصادف میکنه و با اضطراب زیاد میارتش بیمارستان...
سیاوش هم به خاطر عمل آپاندیس بابای دوستش ( نیما ) برای عیادتش اومده بوده... یلدا همسایه نیما اینا ست... خواهر سیاوش هم توی همون بیمارستان دکتره... اینا به یلدا کمک میکنن و بعد از اون هم چند بار یلدا رو میبینه... و رمان ادامه پیدا میکنه... در ادامه پای یک زن بنام شیوا به داستان باز میشه...
شیوا هم مثل یه مادر که برای پسرش قصه بگه حکایت زندگی پر فراز و نشیبشو میگه... اینکه چطور دختر پاکی مثل اون به علت ندونم کاریهای اطرافیانش به خط اعتیاد و فحشا میفته... و چطور ناقل ایدز میشه و تمام سعیشو میکنه که مردای فاسد رو بیمار کنه...
از زبون یلدا که از بچگی توی خارج بزرگ شده وضع زندگی آمریکا رو نقل میکنه... اینکه چطور یلدا هم آلوده میشه... بعداز اینکه کلی مشکلات رو رد میکنن اسیر خوخودخواهی اطرافیانشون میشن... عمه یلدا که با پیریش هنوز مجرده با ازدواج اونا مخالفت میکنه و ....
تو این رمان هیچ وقت حوصله تون سر نمیره... اتفاقها یکی بعد از اون یکی میاد و با قهرمانی شخصیتها حل میشه... اما آخر رمان بعد از تحمل کلی سختی...
برید تو کتاب بخونید دیگه...
************
قسمت های منتخب رمان :
البته همونطور که قبلا هم گفتم تموم نوشته های مودب پور پر از فراز و نشیب و اطلاعاته... اما چنتا شو انتخاب کردم
وطن آدما اونجایی که زندگی می کنه و بهش آزادی و امنیت می ده!
قبل از اینکه اما بگین یاد بگیرین که این اماها ممکنه یه زندگی رو عوض کنه پس سعی کنین که از این کلمه درست و به وقتش استفاده کنین...
آدم با ترس و لرز که نمی تونه کار بکنه! نه یه اقتصاددان نه یه سرمایه دار، نه یه هنرمند، نه یه دانشمند و نه هیچکدوم از اینجور ادما نمی تونه بدون داشتن امکانات و امنیت فکری و فیزیکی از استعدادی که خدا بهش داده استفاده کنه .تازه تنها مسئله اینام نیس . یه ادم برای پیشرفت علاوه بر امکانات، احتیاج به یه ذهن بی دغدغه داره ! احتیاج به حمایت داره ! اینجا همه برای همدیگه دیوار شدن! تو خودت می دونی من دارم چی میگم!
ــ اینجا خونه ی توئه!
یلدا : تو خونه م باید بزور روسری سرم کنم؟ باید یه گوشه ی این خونه بشینم تا یکی دیگه برام تکلیف معین کنه؟ ببین سیاوش، من اگه اینجا بمونم فنا می شم ! تمام ساعتهای زندگیم داره بیخودی میگذره و از بین می ره ! ببینن اینجا هنوز همه دارن تو سر و مغز همدیگه می زنن که مثلا یه دختر تنهایی می تونه بره خارج برای درس خوندن یا نه ! مثلا یه دختر می تونه با فلان لباس بیاد از خونه بیرون یا نه ! همه نشستن و سر همدیگه داد می زنن که مثلا پونصد سال پیش پا افتاده دیگه ! اون وقت تو همین زمان که اینا سرشونو با این چیزا گرم می کنن، تو کشورای خارجی، دقیقه ای یه اختراع می شه ! اینجا همه دارن وقت شون رو تلف می کنن ! اینجا برای انسان و شخصیت ش ارزش قائل نیستن ! برای زمان که حتی یک ثانیه ش رو هم نمی تونیم برگردونیم، ارزش قائل نیستن ! اینجا یه عده به خودشون اجازه می دن که جای هزاران نفر تصمیم بگیرن که چی براشون خوبه و چی بده ! مثلا اینجا یه هنرمند برای اینکه هنرش رو عرضه کنه، چند نر باید در موردش نظر بدن تا اجازه ی اینکارو پیدا کنه؟ اصلا فکر نمی کنن که در واقع این مردم هستن که باید این نظر رو بدن!
سیاوش : خب بالاخره باید در همه جا یه نظارتی وجود داشته باشه دیگه.
یلدا : بهترین نظارت نظارت مردمه.
سیاوش : خب اونام شاید منظورشون همینه دیگه.
یلدا : یعنی خود مردم نمی تونن در مورد چیزی نظر بدن که باید یکی دیگه براشون تصمیم بگیره؟! تو چرا دیگه این حرف رو می زنی؟ اگه قراره نظارتی باشه، چرا رو چیزای دیگه نیس؟!
*************
این نثر قوی باعث میشه اولا آدم تا مدتی نتونه داستان رو فراموش کنه و ثانیاً چنان آدم رو توی داستان غرق میکنه که همراه با داستان هم اشک میریزه و هم میخنده. البته بیشتر میخنده . چون بیشتر از هرچیز جذابیت نوشته های مودب پور به خاطر لحن طنزشه... هیچوقت یادم نمیره... داشتم رمان یلدا رو میخوندم که احساس تشنگی کردم و رفتم آب بخورم... در حالی که داشتم آب میخوردم داشتم به تیکه های رمان فکر میکردم... منظور یکی از تیکه هاشو متوجه نشده بودم و تازه اون لحظه فهمیدم چی شده... نتونستم خودمو نگه دارم و زدم زیر خنده. چشمتون روز بد نبینه چنان آب پرید تو گلوم که نزدیک بود خفه م کنه... انقدر خندیدم که داشت همینطور از چشام اشک میومد
و از ویژگیهای بارز دیگه میتونم بگم که...
تمام نوشته های ایشون از دل جامعه بلند شده و به نقل از خودش همه ش داستان زندگی های واقعیه... توی متن همه نوع اطلاعاتی به خواننده میده...