اوایل گل سرخ است و انتهای بهار

نشسته ام سر سنگی کنار یک دیوار

جوار دره ی دربند و دامن  کهسار

فضای شمران اندک ز قرب مغرب تار

هنوز بد اثر روز بر فراز اوین

*

نموده در پس که آفتاب تازه غروب  

سواد شهر ری از دور نیست پیدا خوب

جهان نه روز بود در شمر نه شب محسوب  

شفق ز سرخی نیمیش بیرق آشوب

سپس ز زردی نیمیش پرده زرین

*

چو آفتاب پس کوهسار پنهان شد

ز  شرق از پس اشجار مه نمایان شد

هنوز شب نشده آسمان چراغان شد

جهان ز پرتو مهتاب نور باران شد

چو نو عروس، سفیداب کرد روی زمین

*

اگر چه قاعدتاً شب سیاهی است پدید

خلاف هرشبه ، امشب دگر شبی است سپید

شما به هر چه که خوب است ماه می گویید

بیا که امشب ماه است و دهر رنگ امید

به خود گرفته همانا در این شب سیمین

*

جهان سپیدتر از فکرهای عرفانی است  

رفیق روح من آن عشق های پنهانی است

درون مغزم از افکار خوش چراغانی است

چرا که در شب مه فکر نیز نورانی است

چنان دل شب تاریک تیره هست و حزین

*

نشسته ام به بلندی و پیش چشمم باز

به هر کجا که کند چشم کار چشم انداز

فتاده بر سر من فکر های دور و دراز

بر آن سرم که کنم سوی آسمان پرواز

 فغان که دهر به من پر نداده چون شاهین

*

فکنده نور مه از لابلای شاخه ی بید

 به جویبار و چمنزار خالهای سفید

به سان قلب پر از یأس و نقطه های امید

خوش آن که دور جوانی من شود تجدید

ز سی عقب بنهم پا به سال بیستمین

*

درون بیشه سیاه و سپید دشت و دمن

 تمام خطه ی تجریش سایه و روشن

ز سایه روشن عمرم رسید خاطر من

گذشته های سپید و سیه ز سوز و محن

که روزگار گهی تلخ بود گه شیرین

 *

به ابر پاره چو مه نور خویش افشاند

 به سان پنبه ی آتش گرفته می ماند

ز من مپرس که کبکم خروس می خواند

چو من ز حسن طبیعت که قدر می داند

مگر کسان چو من موشکاف و نازک بین

*

حباب سبز چه رنگ است شب ز نور چراغ

 نموده است همان رنگ ماه منظر باغ

نشان آرزوی خویش این دل پر داغ

ز لابلای درختان همی گرفت سراغ

 کجاست آنکه بیاید مرا دهد تسکین

*

چو زین سیاحت من یک دو ساعتی بگذشت

ز دور دختر دهقانه ای هویدا گشت

قدم به ناز به کافور وش فرو می هشت

نظر کنان همه سو بیمناک بر در و دشت

چو فکر از همه مظنون مردمان ظنین

*

تنش نهفته به چادر نماز آبیگون

برون فتاده از آن پرده چهره ی گلگون

در آن قیافه گهی شادمان و گه محزون

به صد دلیل به آثار عاشقی مشحون

ز سوز عشق نشانها در آن لب نمکین

*

به رسم پوشش دوشیزگان شمرانی

 ز حیث جامه نه شهری بد و نه دهقانی

بر او تمام مزایای حسن ارزانی

شبیه تر به فرشته است تا به انسانی

مرددم که بشر بود یا که حور العین

 *

چو روی سبزه لب جو نشست آهسته

بد او چو شاخ گلی روی سبزه ها رسته

شد آن فرشته در آن سبزه زار گلدسته

گل ار چه بود شد از سبزه نیز آرسته

هم او ز سبزه و هم سبزه یافت زو تزئین

*

فکنده زلف ز دو سوی بر جبین سفید

تلالویی به عذارش ز ماهتاب پدید

بسان آینه ای در مقابل خورشید

نه هیچ عضو مر او راست در خور تنقید

که هست در خور تمجید و قابل تحسین

*

نگاه مردمک دیده اش سوی بالاست

عیان از این حرکت گو توجهش به خداست

و یا در این حرکت چیزی از خدا می خواست

گهی نظر کند از زیر چشم بر چپ و راست

 چنانکه در اثر انتظار ، منتظرین

*

سیاهی ای به همین دم ز دور پیدا شد

رسید پیش جوانی بلند بالا بود

ز آب و رنگ همی بد نبود زیبا بود

ز حیث جامه هم از مردمان حالا بود

کلاه ساده و شلوار و ژاکت و پوتین

 *

سلام مریم  مهپاره ! کیست ؟ ایوایی

منم ! نترس عزیز از چه وقت اینجایی ؟

تویی عزیز دلم ؟ به چه دیر می آیی !

 سپس در آن شب مه آن شب تماشایی !

شد آن جوان بر آن ماهپاره جایگزین

*

دگر بقیه ی احوالپرسی و آداب

 به ماچ و بوسه بجا آمد اندر مهتاب

خوش آنکه بر رخ یارش نظر کند شاداب

لبش نجنبد و قلبش کند سوال و جواب

برای من به خدا بارها شده است چنین

*

پس از سه چار دقیقه ببرد دست آن مرد

دو شیشه سرخ ز جیب بغل برون آورد

از آن دوای که آن شب به دردشان می خورد

نخست ، جام به آن ماهرو تعارف کرد

هزار مرتبه گفتم نمی خورم من از این

*

بخور که نیست به از این شراب ناب دهر

برای من که نخوردم بتر بود از زهر

شراب خوب است اما برای مردم شهر

که هست خوردن نان از تنور و آب از نهر

نشاط و عشرت ما مردمان کوه نشین

*

ولم بکن ، کم از این حرفها بزن ، دِ بیا

بخور عزیز دل من ، نمی خورم واللا

بخور ترا بخدا ! نه نمیخورم بخدا

بخور ! بخور ! دِ بخور ! ای ولم بکن آقا

 خودت بنوش از این تلخ باده ی ننگین 

*

بخور تصدق بادام چشمهات بخور

فدای آن لب شیرین تر از نبات بخور

تو را قسم به تمام مقدسات بخور

تو را قسم به خداوند کائنات بخور

 پی شراب کم اسم خدا مبر بی دین !

*

ترا قسم به دل عاشقان افسرده

به غنچه های سحر ناشکفته پژمرده

به مرگ عاشق ناکام نوجوان مرده

بخور ! بخور ! دِ بخور نیم جرعه یک خورده !

چو دید رام نگردد به حرف ، ماه جبین

*

همی نمود پر از می پیاله را وان پس

همی نهاد به لبهاش ، او همی زد پس

دل من از تو چه پنهان ، نموده بود هوس

که کاش زین همه اصرار قدر بال مگس

به من شدی که به زودی نمودمی تمکین

*

خلاصه کرد به اصرار نرم یارو را

به زور روی ز رو برد نازنین رو را

نمود با لب وی آشنای دارو را

خوراند آخر سر آن " نمی خورم گو " را

 نه دو پیاله نه سه نه چهار بل چندین

*

سخن گهی هم در ضمن شوخی و خنده

بد از عروسی و عقد و نکاح  زیبنده

شریک بودن در زندگی آینده

پس آن جوان پی تفریح پنجه افکنده

گرفت در کف از آن ماه ، گیسوی پرچین

*

کشیده نعره که امشب بهشت دربند است

رسد به آرزویش هر که آرزومند است

دو دست من به سر زلف یار پیوند است

بریز باده به حلقم که دست من بند است

بجای نقل بنه بر لبم لب شکرین

*

به روی دشت و دمن ماهتاب با مه جفت

" بیار باده که شکر خدای باید گفت "

ز بعد آن که مر ، این نکته ی چو در را سفت

ز بس که جام به هم خورد ، گوش من بشنفت

 به نام شکر پیاپی ، صدای جین جین جین

*

از آن به بعد بدیدم که هر دو خوابیدند

خدای شکر که آنها مرا نمی دیدند

به هم چو شهد و شکر آن دو یار چسبیدند                        

به روی سبزه بسی روی هم بغلطیدند

دگر زیاده بر این را نمی کنم تبیین

*

به روی دشت و دمن ماهتاب تابیده

به هر کجا نگری نقره گرد پاشیده

به روی سبز چمن ، آن دو یار خوابیده

مرا ز دیدنشان ، لذتی است در دیده

چه گویمت که طبیعت چگونه باشد حین ؟

*

صدای قهقه کبکی ز کوهسار آید

غریو ریختن آب از آبشار آید

ز دور زمزمه ی سوزناک تار آید

در این میانه صدایی از آن دو یار آید 

ز فرط خوردن لبهای زیر بر زیرین

*

وزان ز جانب توچال بادی اندک سرد

که شاخه های درختان از آن به هم می خَرْد

همی گذشت چو از خوابگاه آن زن و مرد

برای شامّه ها بوی عشق می آورد

هزار بار به از بوی سنبل و نسرین

*

در آن دقیقه که آنها جدا شدند از هم

به عضو پردگی و محرمانه ی مریم

فتاد دیده ی پروین و ماه نامحرم

ستاره ها همه دیدند و آسمانها هم

که نیمی از تن مریم برون بد از پاچین

★★★

 

تابلو دوم :

 

دو ماه رفته ز پاییز و برگها همه زرد

فضای شمران از باد مهرگان پر گرد

هوای دربند از قرب ماه آذر سرد

پس از جوانی ، پیری بُوَد چه باید کرد؟

بهار سبز به پاییز زرد شد منجر

*

به تازه اول روز است و آفتاب به ناز

فکنده در بن اشجار سایه های دراز

روان به روی زمین برگها ز باد ایاز

به جای آن شبی ام بر فراز سنگی باز

نشسته ام من و از وضع روزگار پکر

*

شعاع کم اثر آفتاب افسرده

گیاه ها همگی خشک و زرد و پژمرده

تمام مرغان،سر زیر بالها برده

بساط حسن طبیعت همه به هم خورده

به سان بیرق خم ، سرو آیدم به نظر

به جای آنکه نشینند مرغهای قشنگ

به روی شاخه ی گل خفته اند بر سر سنگ

تمام دره ی دربند زعفرانی رنگ

ز قال و قیل بسی زاغهای زشت آهنگ

شده است بیشه پر از بانگ غلغل منکر

*

نحیف و خشک شده سبزه های نو رسته

کلاغ روی درختان خشک بنشسته

ز هر درخت بسی شاخه باد بشکسته

صفا ز خطّه ی ییلاق رخت بر بسته

ز کوهپایه همی خرمی نموده سفر

*

بهار هر چه نشاط آور و خوش و زیباست

به عکس پاییز افسرده است و غم افزاست

همین کتیبه ای از بی وفایی دنیاست

از این معامله ناپایداریش پیداست

که هر چه سازد اول کند خراب آخر

*

به یاد آن شب مه افتی گر در این ایام

گذشته زان شب مهتاب پنج ماه تمام

خبر ز مریم اگر پرسی دختر ناکام

به جای آن شبش اوفتاده است آرام

ولی سراپا پیچیده است آن پیکر

*

به یک سفید کتانی ز فرق تا بقدم

چو تازه غنچه به پیچیده پیکرش محکم

بکنده اند یکی گور قامت مریم

بخفته است در آن تیره خوابگاه عدم

هنوز سنگ ننهشتند روی آن دلبر

*

نشسته بر لب آن گور پیرمردی زار

فشاند اشک همی روی خاک های مزار

ولی عیان بود از آن دو دیده ی خونبار

که با زمانه گرفته است کشتی بسیار

جبینش از ستم روزگار پر ز اثر

*

به گور خاک همی ریزد او ولی کم کم

تو گو که میل ندارد به زیر گِل مریم

نهان شود پدر مریم است این آدم

بعید نیست تو نشناسی اش اگر منهم

گرفته ام همین الساعه زین قضیه خبر

*

خمیده پشت زنی پیر لندلند کنان

دو سه دقیقه پیش ، آمد و نمود فغان

که صد هزاران لعنت به مردم تهران

سپس نگاهی بر من نمود و گشت روان

بدو بگفتمش از من چه دیده ای مادر !؟

*

از این سوال من آن پیرزن بحرف آمد

که من ز مردم تهران ندیده ام جز بد

ز فرط خشم همی زد به روی خاک لگد

گهی پیاپی سیلی بروی خود می زد

همی بگفتم آخر بگو چه گشته مگر

*

جواب داد که ما مردمان شمرانی

ز دست رفتیم آخر ز دست تهرانی

از این میانه یکی پیر مرد دهقانی

ببین به گور نهد دخترش چه پنهانی

تو مُطّلع نه ای از ماجرای این دختر

*

همین که گفت چنین من که تا به آن هنگام

خبر نبودم کآن مردک سیه ایام

بروی خاک چه کاری همی دهد انجام 

نظر نمودم و دیدم که دختری ناکام

به زیر خاک سیه می رود بدست پدر

*

خلاصه آنچه که آن پیر زن بیان بنمود

که نام این زن ناکام مرده ، مریم بود

چنان بسوخت دلم کز سرم بر آمد دود

دهان سپس پی و دنباله ی سخن بگشود

که این به گور جوان رفته ی سیه اختر

*

چراغ روشن دربند بود این مهوش

دلم گرفته ز خاموش گشتنش آتش

به تازه بود جوان مُرده هیجده سالش

قشنگ و با ادب و خانه دار و زحمتکش

نصیب خاک شد آن پنجه های پر زِ هنر

*

ندانی آنکه بصورت چقدر بُد زیبا

ندانی آنکه به قامت چگونه بُد رعنا

کنون که مرده و دادست عمر خود به شما

خلاصه امسال از یک جوان خود آرا

فریب خورد و جوانمرگ گشت و خاک بسر

*

جوانک فکلی ای به شیطنت استاد

دو سال در پی این دختر جوان افتاد

که تو ز خوبی شیرین شدی و من فرهاد

تو کام من بده و من ترا نمایم شاد

فرستم از پی تو خواستگار و انگشتر

*

عروسی از تو نمایم به بهترین ترتیب

دو سال طفره زد ، آن دختر عفیف و نحیف

ولیک اول امسال از او بخورد فریب

چه چاره داشت که او را بد این بلیه نصیب !

نشاید آنکه جدل کرد با قضا و قدر

*

چو گفته بود به او مریم : آخر ای آقا !

مرا شکم شده پر پس چه شد عروسی ما ؟

جواب داد بدو من از این عروسی ها

هزار گونه دهم وعده کی کنم اجرا ؟

ببین چه پند به او داده بود آن کافر

که گر ز من شنوی رو به شهرنو بنشین

نما تو چند صباح زندگانی رنگین

تفو بروی جوانان شهری ننگین

ندانم آنکه خود اینگونه مردم بی دین

چه می دهند جواب خدای در محشر ؟

*

میانشان پس از این گفتگو دگر ببرید

دو ماه پاییز این دخترک چها نکشید ؟

همی به خویش بمانند مار می پیچید

خلاصه تا پدرش این قضیه را فهمید

ز شرم قوه ی طاعت در او نماند دگر

*

همین که دید که بر ننگ وی پدر پی برد

غروب تریاک آورد و خانه و شب خورد

همی ز اول شب کند جان ، سحرگه مُرد !

ز مرگ خود پدر پیر خویش را آزرد

ز گریه نصفه شد این پیرمرد خون به جگر

*

همی ننالد و بغضش گرفته راه گلو

به زور می کند آنرا درون سینه فرو

خلاصه تا نبرد کس ز اهل شمران بو

بر این قضیه ی بی عصمتی دختر او

نهان ز خلق مر او را نهد به خاک اندر

*

نه عرض کرد خبر هیچ کس نه مرد و نه زن

ز بانگ صبحدم این پیر مرد با شیون

خودش بداد اورا غسل و هم نمود کفن

خودش برای وی آراست حجله ی مدفن

مگر به مردم تهران خدا دهد کیفر

*

چه ما که زور نداریم و قادرند آنها

هر آنچه میل کنند آورند بر سر ما

دگر ز ناله و نفرین نماند هیچ بجا

که بهر مردم تهران ورا نکرد ادا

به اختصار نوشتم من اندرین دفتر

*

غرض تمامی اسرار را بگفت آن زن

پس از شنیدن این جمله هاست کاکنون من

نشسته ام بتماشای آن سیه مدفن

به زیر خاک سیه خفته آن سپید کفن

چقدر حالت این منظره است حزن آور !

*

پدر نشسته و ناخوانده هیچ کس بر خویش

نهاده نعش جگر گوشه در برابر خویش

گهی فشاند یک مشت خاک بر سر خویش

گهی فشاند مشتی به روی دختر خویش

ای آسمان بستان انتقام این منظر

*

چو آن سفید کفن خرده خرده شد پنهان

به زیر خاک سیاه و از او نماند نشان

نهاد پیر یکی تخته سنگ بر سر آن

سپس به چشم خداحافظی جاویدان

نگاه کرد بر آن گور داغ دیده پدر

*

به زیر خاک سیه فام مریم ! ای مریم !

چه خوب خفته ای آرام ؛ مریم ! ای مریم !

برستی از غم ایام مریم ! ای مریم !

بخواب دختر ناکام مریم ! ای مریم !

بخواب تا به ابد دختر اندرین بستر

*

 

تابلو سوم :

 

ز مرگ مریم اینک سه روز بگذشته

سر مزار وی آن پیرمرد سرگشته

نشسته رخ به سر زانوان خود هشته

من از سیاحت بالای کوه برگشته

بر آن شدم که من آن پیر را دهم تسکین

*

درون خاک مرا دختری جوان افتاد

برای آنکه جوانی شود دو روزی شاد

بر آن جوانک ناپاک روح ؛ لعنت باد !

خدای داند هر گه از او نمایم یاد

هزار گونه به نوع بشر کنم نفرین

*

بشر مگوی به این فاسدان نا میمون

بشر نه افعی با دست و پاست این ددِ دون

هزار مرتبه گفتم که تف بر این گردون

ببین به شکل بنی آدم آمده است برون

چقدر آلت قتاله زین کهن ماشین ؟

*

تو ز آن جوان شده ای دشمن بشر او کیست ؟

بشر هزار برابر بتر بود او چیست؟

از او بترها دیدم من اینکه چیزی نیست

برای ذم بشر سرگذشت من کافیست

اگر بخواهی آگه شوی بیا بنشین

*

نشستم و بنمود او شروع بر اظهار

من اهل کرمان بودم در آن خجسته دیار

قرین عزت بودم نه همچو اکنون خوار

که شغل دولتی ام بود و دولت بسیار

به هر وظیفه که بودم بُدم درست و امین .