دل - یغما گلرویی
دل ما حرف حساب حالیش نبود
جمع و ضرب ، حساب کتاب حالیش نبود
تو یه چشم به هم زدن گر می گرفت ،
عشق بی رنج و عذاب حالیش نبود
دنبال سراب چشمات می دوید
نرسیدن به سراب حالیش نبود
حرفای خودشو رک و راس می زد ،
حرف زدن پشت نقاب حالیش نبود
توی خواب زندگی می کرد همیشه ،
الکی بودن خواب حالیش نبود
هی می ترسوندمش از آخر کار ،
اما ترس و اضطراب حالیش نبود
حالا هی بهش می گم : « - دیدی نموند ؟
دیدی اون شعرای ناب حالیش نبود ؟ »
اما دل تو سینه مرده ! ساکته ...
اون از اولم جواب ، حالیش نبود !
+ نوشته شده در سه شنبه دهم خرداد ۱۴۰۱ ساعت 19:27 توسط محمدرضا خان پور
|