دل ما حرف حساب حالیش نبود 

جمع و ضرب ، حساب کتاب حالیش نبود 

تو یه چشم به هم زدن گر می گرفت ، 

عشق بی رنج و عذاب حالیش نبود 

دنبال سراب چشمات می دوید 

نرسیدن به سراب حالیش نبود 

حرفای خودشو رک و راس می زد ، 

حرف زدن پشت نقاب حالیش نبود 

توی خواب زندگی می کرد همیشه ، 

الکی بودن خواب حالیش نبود 

هی می ترسوندمش از آخر کار ، 

اما ترس و اضطراب حالیش نبود 

حالا هی بهش می گم : « - دیدی نموند ؟

دیدی اون شعرای ناب حالیش نبود ؟ »

اما دل تو سینه مرده ! ساکته ...

اون از اولم جواب ، حالیش نبود !