شعر : پیغام - از : مسعود عالم پور رجبی
از عشق سیه چشمان ، شوریده سری دارم
وز جور جفا جویان ، خونین جگری دارم
ای باد سحر ، بگذر بر کوچه ی آن دلبر
آنجا که به رویا من هر شب گذری دارم
پیغام من خسته ، بشمار بر او یک یک
گو ، کز غم او بر دل ، شور و شرری دارم
از راه کرم یک شب ، یاد آرد از این بیدل
کز حسرت دیدارش ، چشمان تری دارم
آرام بکش دستی ، بر خرمن گیسویش
کاندر شکن زلفش ، روشن سحری دارم
از طلعت دیدارش ، وز غمزه ی بسیارش
باور مکن ار گویم کز جان خبری دارم
اشک شب و خون دل ، مسعود ترا حاصل
دیگر به چه می نازی ، گویی ، هنری دارم .
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مهر ۱۴۰۰ ساعت 21:27 توسط محمدرضا خان پور
|