شعر : ساقیا - از : مسعود عالم پور رجبی
ساقیا ، مست و خراب از می مینای توام
سر خوش از غنچه ی لب های شکرخای توام
چشم مخمور ترا دیدم و مخمور شدم
دیده بگشا و ببین ، مست تمنای توام
ای فدای لب نوشین و هوس پرور تو
من که افسون شده ی روی دل آرای توام
همه تن عشوه و نازی تو و آشوب گری
من سودا زده ، دیریست که رسوای توام
دل گرفتار تو و زلف پریشان تو شد
همه دانند که من عاشق شیدای توام
پاکباز ره عشقم ، غم جانم نبود
زنده از بوسه ی جانبخش مسیحای توام
چهره ی خویش مپوشان دگر ، ای افت جان
زانکه من واله چشمان فریبای توام
ز نظر بازی تو ، دل تپد از شوق و شعف
شوخ چشما ، چه کنم محو تماشای توام
دل مسعود ، ربودی ز کف ای ماه ، بیا
همه شب ، منتظر دیدن سیمای توام .
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مهر ۱۴۰۰ ساعت 18:36 توسط محمدرضا خان پور
|