شعر مرگ قو از دکتر مهدی حمیدی شیرازی

شنیدم که چون قوى زیبا بمیرد/ فریبنده زاد و فریبا بمیرد
شب مرگ تنها نشیند به موجى/ رود گوشه اى دور و تنها بمیرد
در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب/ که خود در میان غزل ها بمیرد
گروهى بر آنند کاین مرغ شیدا/ کجا عاشقى کرد، آنجا بمیرد
شب مرگ از بیم آنجا شتابد/ که از مرگ غافل شود تا بمیرد
من این نکته گیرم که باور نکردم/ ندیدم که قویى به صحرا بمیرد
چو روزى ز آغوش دریا برآمد/ شبی هم در آغوش دریا بمیرد
تو دریاى من بودى آغوش واکن/ که می‌خواهد این قوى زیبا بمیرد

شعر ای آدمها از نیما یوشیج

آی آدمها

آی آدم ها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید !
یک نفر در آب دارد می سپارد جان،
یک نفر دارد که دست و پای دائم می زند،
روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید،
آن زمان که مست هستید، از خیال دست یابیدن به دشمن،
آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید،
که گرفتستید دست ناتوانی را،
تا توانایی بهتر را پدید آرید،
آن زمان که تنگ می بندید،
بر کمرهاتان کمربند،
در چه هنگامی بگویم من ؟
یک نفر در آب دارد می کند بیهوده جان قربان !

آی آدمها که بر ساحل بساط دلگشا دارید،
نان به سفره جامه تان بر تن،
یک نفر در آب می خواند شما را،
موج سنگین را به دست خسته می کوبد،
باز می دارد دهان، با چشم از وحشت دریده،
سایه هاتان را ز راه دور دیده،
آب را بلعیده در گود کبود و هر زمان بی تابیش افزون،
می کند زین آب ها بیرون،
گاه سر، گه پا .

آی آدم ها !
او ز راه دور، این کهنه جهان را باز می پاید،
می زند فریاد و امید کمک دارد،
آی آدم ها که روی ساحل آرام ، در کار تماشائید !
موج می کوبد به روی ساحل خاموش،
پخش می گردد چنان مستی به جای افتاده ، بس مدهوش،
می رود نعره زنان، وین بانگ باز از دور می آید،
آی آدم ها !

و صدای باد هر دم دلگزاتر،
در صدای باد بانگ او رهاتر،
از میان آب های دور و نزدیک،
باز در گوش این نداها،
آی آدم ها ! آی آدم ها !

        

شعر باور مکن از رهی معیری

مار اگر گوید که مورم، بشنو و باور مکن

دیو اگر گوید که هورم، بشنو و باور مکن

گر بگوید روبه افسونگر نیرنگ باز

کز فریب و حیله دورم، بشنو و باور مکن

ور بگوید مرده خور کفتار، کز بهر ثواب

خادم اهل قبورم بشنو و باور مکن

ور بگوید سنگی پشتی بی نوا، کز چابکی

پهنه پیما، چون ستورم، بشنو و باور مکن

ور دغل بازی کند دعوی، که دولت خواه تو

در غیاب و در حضورم، بشنو و باور مکن

ور بگوید قاضی مسکین، که در هنگام رأی

دشمن ارباب زورم، بشنو و باور مکن

ور بفرماید وکیلی، در بهارستان، که من

سیر از این دارالغرورم، بشنو و باور مکن

گر وزیری گفت کز تیمار خلق آشفته است

بشنو و باور مکن، زیرا که هذیان گفته است

شعر سازد مرا ، سوزد مرا از رهی معیری

ساقی بده پیمانه ای ز آن می که بی خویشم کند

بر حسن شور انگیز تو عاشق تر از پیشم کند

زان می که در شبهای غم بارد فروغ صبحدم

غافل کند از بیش و کم فارغ ز تشویشم کند

نور سحرگاهی دهد فیضی که می خواهی دهد

با مسکنت شاهی دهد سلطان درویشم کند

سوزد مرا سازد مرا در آتش اندازد مرا

وز من رها سازد مرا بیگانه از خویشم کند

بستاند ای سرو سهی! سودای هستی از رهی

یغما کند اندیشه را دور از بد اندیشم کند

شعر حدیث جوانی از رهی معیری

اشکم ولی به پای عزیزان چکیده‌ام

خارم ولی به سایهٔ گل آرمیده‌ام

با یاد رنگ و بوی تو ای نو بهار عشق

همچون بنفشه سر به گریبان کشیده‌ام

چون خاک در هوای تو از پا فتاده‌ام

چون اشک در قفای تو با سر دویده‌ام

من جلوهٔ شباب ندیدم به عمر خویش

از دیگران حدیث جوانی شنیده‌ام

از جام عافیت می نابی نخورده‌ام

وز شاخ آرزو گل عیشی نچیده‌ام

موی سپید را فلکم رایگان نداد

این رشته را به نقد جوانی خریده‌ام

ای سرو پای بسته به آزادگی مناز

آزاده من که از همه عالم بریده‌ام

گر می‌گریزم از نظر مردمان رهی

عیبم مکن که آهوی مردم‌ندیده‌ام

 

شعر مهتاب از نیمایوشیج

مي تراود مهتاب
مي درخشد شب تاب

نيست يك دم شكند خواب به چشم كس و ليك

غم اين خفته ي چند

خواب در چشم ترم مي شكند

نگران با من استاده سحر

صبح مي خواهد از من

كز مبارك دم او آورم اين قوم به جان باخته را

بلكه خبر

در جگر ليكن خاري

از ره اين سفرم مي شكند

نازك آراي تن ساق گلي

كه به جانش كشتم

و به جان دادمش آب

اي دريغا به برم مي شكند

دست ها مي سايم

تا دري بگشايم

بر عبث مي پايم

كه به در كس آيد

در و ديوار به هم ريخته شان

بر سرم مي شكند

مي تراود مهتاب

مي درخشد شب تاب

مانده پاي آبله از راه دراز

بر دم دهكده مردي تنها

كوله بارش بر دوش

دست او بر در،مي گويد با خود:

غم اين خفته ي چند

خواب در چشم ترم مي شكند.